همشهری جوان - شماره 179

لوگوي وبلاگ همشهري جوان


 یاد ایام...

۲۶ امرداد ۱۳۸۷ (۱۷۹) همشهري جوان 179 با تشکر از Franz Kafka
۲۷ امرداد ۱۳۸۶ (۱۳۰) همشهری جوان 130
۲۸ امرداد ۱۳۸۵ (۸۱)   همشهری جوان 81 بخوانید
۲۹ امرداد ۱۳۸۴ (۳۲)   همشهری جوان 32 بخوانید


 ب بسم الله

شنبه
سلام . بابت این تاخیر چندین ساعته هیچ توجیهی نمی توانم داشته باشم لطفا من را ببخشید.
ضمن عرض تبریک میلاد امام زمان. نکاتی است که لازم می دانم در این قسمت به اطلاع همه دوست داران مجله برسانم:
مسلما تا الان از قضیه شایعه توقیف مجله مطلع شده اید یا اگر نشده اید هم یا الان بشوید یا اصلا نشوید. به هر حال چند نکته در این مورد هست که نیاز به توضیح دارد:
آقای احسان رضایی از طرف همه اعضای تحریریه از تمام پیام هایی که در اینجا یا وبلاگ های خودتان گذاشته اید تشکر کردند و گفتند: «همین ها انگیزه اصلی ما برای دنبال کردن ماجرا است»
هنوز هیچ چیز رسمی اعلام نشده (مدیرعامل موسسه همشهری هم این را اعلام کرده) و تنها خبری هم که هست، همان چیزی است که آقای حداد گفته: «شنیده ها از منابع غیررسمی». شماره جدید مجله هم 5شنبه توزیع شده. آن مطلبی هم که می گویند مشکل ساز شده (عاشقی هر کی هر کی شد در شماره 171) هم که هیچ مشکلی نداشته است. پس تا خبر رسمی اعلام نشود همه چیز در حد شایعه خواهد بود.
مسوولان موسسه همشهری و بچه های مجله دارند تلاش خودشان را می کنند تا خبر خوشحال کننده را بشنوید
هیچ چیزی تمام نشده. حرف از خداحافظی نزنید. و به جایش برای حل مشکل دعا کنید.
ان شاء ا.. با کمک همدیگر نمی گذاریم «همشهری جوان» از دست برود.
در آخر هم از قول آقای رضایی و بقیه اعضای تحریریه عید نیمه شعبان را به همه شما تبریک گرم می گوییم.


 نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)

یکشنبه
دروغگوی خوش حافظه:
"روزها" هیچی راجع به نیمه شعبان نداره!!!

دو شنبه
هادی: با شماره این هفته زیاد حال نکردم.  6 صفحه رو فقط اختصاص دادین به آمار و ارقام . که اصلا فکر نکنم به کار کسی بیاد.

سه شنبه
زاغچه:صفحه جهان از قسمت های خوب مجله است که گهگاهی افت محسوسی پیدا می کرد ولی اخیرا با نگارشات یاسر مالی جالبتر هم شده. گرچه احسان بیکایی هم این قسمت را خوب قلمکاری می کرد.
مطلب صفحه روزها هم که مثل همیشه خوب  و می توان گفت فوق العاده بود. و چقدر آدم حیرت می کند از اینکه مغول ها اینقدر توی این عصر گفتگوی تمدن ها!! به چنگیزشان می نازند! و متعاقبش چه حرصی می خورد !! الحق که نوادگان خلف چنگیزند!
یادداشت های این هفته خیلی چسبید.
رویدادها هم که بزنم به تخته دارند می ترکانند و مشت محکمی بر دهان نقادانشان می زنند که این اواخر حسابی لوس و بی نمکشان خوانده بودند. چشم بد دور همین طوری جلو بروید!
نکته مهم!: همه این ها را  در شرایطی می نویسم که از سرنوشت ه.ج اطلاع دقیقی در دست نیست. با امیدی آمیخته به بیم! شاید چیزی شبیه اضطراب. از این که ه.ج با نام دیگری شروع شود. از اینکه آنها( همان هایی که خودتان می دانید!) بازی را ببرند. ببخشید ولی نمی توانم قیافه کسی که اولین بار ایده توقیف ه.ج را داده؛ توی ذهنم مجسم کنم و حالم بد نشود! و این ها را ننویسم. امیدوارم شایعه باشد و شایعه باقی بماند و الا همه این هایی که گفته بود در شماره بعد می خوانیم؛ همه اش می رود روی هوا، این نقادی ها توی دیوار می خورد و آخرش هم ممکن است که نه حتما همه مان احساس خفگی می کنیم! از این همه فضای باز و آزاد برای انتقال اندیشه!
بهناز: راستی یک چیزی را دقت کرده اید ؟ متاسفانه اکثر قریب به اتفاق عکسهای مجله از آقایون بود. (ویژه ی روز جوان )هم که منحصرا عکسهای یک آقا را در حالتهای مختلف نشان داده بود. در اینجا متاسفانه دخترها را به عنوان جوان نمی شناسند ...
(ویژه ی روز جوان) هم فقط به دادن آمار بسنده کرده بود در حالیکه این مجله مخصوص جوانان است و خیلی بهتر می توانست از خجالت این روز، در بیاید. مثلا برگزاری مسابقه از هر نوعش مثل تلفنی ایمیلی یا اس ام اسی . یا گزارشی از مراسم هایی که برای روز جوان در سراسر کشور برگزار شده . یا چاپ متنهای نوشته شده ی بخش (یادداشت )با دست خط خود نویسندگانشان. یا گزارشی از جوانهای منحصر به فرد جامعه ، یا گزارشی تصویری جالبی از انواع مختلف جوانان در طبقات و شغلهای مختلف جامعه یا خیلی چیزهای دیگر .... که متاسفانه نشد.
درباره ی (ویژه ی روز جوان) این رو هم اضافه کنم که متاسفانه آمار چیز چندان جذابی برای خوانندگان مجله نیست آنهم در جامعه ای که هر سازمانی یک جور آمار از خودش در میکند و همه ی ما عادت کرده ایم به هر آماری با چشم چپ و با تردید نگاه کنیم. نمی گم که همه ی آمار ها غلط هستند ولی مگر میشه کامران و هومن یا مدونا یا انریکو باشند و در آمار چهره های مورد علاقه ی یک جوان ایرانی مطرح نشند ؟
عکسهایی رو هم که در این بخش استفاده کرده بودید خوب و جالب بودند در بین عکسها هم عکسی که سوزن رفته تو بدن آقاهه ، از همه جالبتر در اومده .
فاطیما: در ضمن یه تمشک: در مورد عملیات 125 عنوانی که گوشه سمت راست می نویسن به جای تلویزیون نوشته سینما!!!
در مورد اینکه پیشنهاد بدیم برای جشن،چون میدونم دیرشده پیشنهادام رو اینجا میزارم!
1.همه ی کسایی که قبلا تو مجله می نوشتن هم تو جشن حضور داشته باشن. مثل فاطمه عبدلی، علی همائی نژاد، کاوه مظاهری، محمد کیاسالار، حسین شریف، عیسی محمدی، هما کبیری، مهدی صارمی فر، مهدی امیرپور، سیامک رحمانی، علی کاشفی پور، اسماعیل رمضانی، مجید رئوفی، مرضیه قاضی زاده و خیلی های دیگه که من یادم رفته.
2.هرکس قبل از اینکه بیاد روی سِن اولش در مورد اون چیزی که خوانندگان بیشتر به وسیله ی اون میشناسنش صحبت کنه! مثلا احسان عمادی یه بیت شعر بخونه، یا احسان ناظم بکایی در مورد عمو عزت بگه و باقی قضایا!!!
3.از هنرمندانی که همشهری جوان رو می خونن دعوت بشه! مثل سروش صحت و فرزاد حسنی و ....
4.سخنرانی به هیژ وجه نداشته باشن!
5.آبمیوه هاش خنک باشه!
6.پس کی می خوان جشن رو برگزار کنن؟! اینجوری ماه رمضون شروع میشه بعد ماه رمضون هم که موقع مدرسه اس!
7.دیگه پیشنهاد ندارم
فاطیما: یادداشت
تو خواب و بیداری نشسته بودم و بازی حمید سوریان رو تماشا می کردم و حرص می خوردم!وقتی از حریف روسی شکست خورد برای یک لحظه خودم رو جای حمید سوریان گذاشتم.واقعا سخت بود. کسی که تاحالا طعم شکست رو نچشیده بود و یک عالمه برای طلای المپیک برنامه ریزی کرده بود همینجور الکی الکی به یک حریف روسی که تو مسابقات جهانی دهم شده بود ببازه! وای تصورش برام وحشتناک بود. من که در این مواقع هم همیشه اشکم دمه مشکمه!!!(واقعا حس حمید سوریان رو درک کردم به دور از هرگونه کلیشه جاتی!) شماره ی 136 رو باز کردم دیدم با حمید سوریان مصاحبه کرده بودید. یک تکه ی مهم از این ماحبه رو برای یادآوری می نویسم:
- خدای نکرده اگر نتوانستی به مقامی برسی چه کار می کنی؟ چون این طور به نظر می رسد که همه ی زندگی ات را روی رسیدن به مدال المپیک سوار کرده ای؟
خب خیلی سخت است که نتوانم به چنین مقامی برسم. اما «به هرحال نرسیدن به مدال در این دوره ممکن است قسمتی از تقدیر من باشد».«من تمام تلاشم را می کنم تا اگر نتوانستم به مقامی برسم مجبور به سرزنش خودم نشوم.» ضمن اینکه«شرایط سنی من اجازه حضور دوباره در المپیک را می دهد». اما به هرحال «اگر خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد.من فکر میکنم همه قهرمانی هایم به خاطر خواست او بوده» چون فقط من تلاش نمی کنم و تمام بچه های تیم ملی هم زحمتشان را می کشند. اما «این خداست که می خواهد به قهرمانی برسم». همیشه وقتی به روی تشک می روم می گویم «راضی ام به رضای تو»
خب ای کاش یک نفر این حرفهای حمید سوریان را به او نشان میداد و به او یادآوری میکرد. اگر من جای او بودم مطمئنا افسردگی مزمن می گرفتم! خدا رو شکر که جای او نیستم!!! امیدوارم حمید سوریان عزیز با روحیه ای قوی تر و عزمی راسخ تر دوباره در راه پیشرفت کشتی فرنگی قدم بگذارد. مطمئنا این خواست خدا بوده که به او یادآوری کند اگر قهرمان جهان و قهرمان قهرمانان شدی همه اش به خواست خدا بوده. به امید اوج گرفتن حمید سوریان ...

پنج شنبه

بهناز: در مورد صفحه ی (بسم ا...) بهتر نبود (یاقائم آل محمد(عج)) را به جای کره ی زمین قرار میدادید نه به جای خورشید؟
چرا این هفته سبک زندگی نداشتیم ؟ !
در مورد صفحه ی (یادداشت )بیشتر از همه از مطلب آقای محمد جباری خوشم اومد که دقیقا به نکات خیلی جالب جوانها اشاره کرده بودند واینکه چقدر ماها با جوانهای نسل قبل تفاوت داریم . مخصوصا اوجش در این قسمت بود ( آنها نمی دانند که یک جوان در این روزها مممکن است هم نماز بخواند هم فیلم سانسور نشده نگاه کند ، هم موسیقی فلان جور گوش کند و هم هزار کار دیگر بکند.)این چیزیه که منم واقعا خیلی وقتها نمی تونم هضمش کنم .
یک چیزی هم به آقای احسان رضایی بگم که نوشته بودند(ما به جای زدن حرفهای الکی و .......رفته ایم سراغ آمار های رسمی ) بله درسته شما رفتید سراغ آمار ولی انصافا چند نفر این آمارهای داده شده را خواندند؟چند نفر باورش کردند ؟ چند نفر بهش فکر کردند ؟ از نظرات بچه های مجله خوان هم متوجه میشید که آمار چیز جذابی برای ما نیست. من احتمال میدم که هرکس گذرش به اون صفحه افتاده با خودش گفته : خب که چی ؟ این آمار به چه درد من می خوره ؟ ! و یه علامت سوال گنده بالای سرش سبز شده .
عطیه آل حسینی: سبک زندگی که نداشتیم انگار
طرح روی جلد خیلی خوب بود(البته با اندازه طرح اسکلت که بهتر بود کوچکتر کار می شد، هم موافقم)..کلاً صفحه ارایی های این شماره خیلی خوب بودند..گرچه من برخلاف شما آقای ناظمی هنوز مطمئن نیستم طرحهای صفحه موفقیت -حتی این شماره- بهتر شده..ما بیشتر از این ها انتظار داریم..
در مورد رویداد هفته ها هم، آشنایی زدایی رویداد هفته سینمایی در مورد سریال ها خیلی خوب بود، رویداد ورزشی هم که همچنان انواع اشعار و ابیات رو دوره می کنه، این هفته سینمایی و اجتماعی بهتر بودند..
حامد: واقعا گزارش خوبی نبود آماری که با زحمت تهیه شده بود اما همه مون میدوینمی مشکل زیاد داشت مخصوصا تو بخش "دوست دارم ها " که یه جوکی بود برای خودش...وای خدا مجید اخشابی خواننده ی محبو.ب نسل منه!!!!


 گوي ها و تمشك ها (خواندن اين قسمت به همه توصيه نمي شود!)

دو شنبه

 حكايت جالبي است! صفحاتي هستند كه هر هفته در اين قسمت يا به ان ها گوي داده مي شود و صفحاتي هم هستند كه مثل بعضي از تيم هاي فوتبال كه هميشه بين تيم هاي پنجم تا پانزدهم قرار دارند اين صفحات هم براي خودشان خوش هستند. به هر حال ضمن تشكر از يادداشت ها و عكس هاي اختصاصي المپيك و مطلب گرگ صحرا گوي اين هفته را تقديم مي كنيم به جناب رويداد اجتماعيان گولا! كه ماشاالله بزنيم به تخته ايده هايشان ته نمي كشد. يك چراغ روشن هم به ستون گوي و تمشك مي دهيم كه انگار اگر خدا قبول كند يك تكاني خورده است! و صفحه موفقیت که بلاخره طراحشان را عوض کردند آقای بی نیاز چسبید ممنون!
 گوی خوانندگان: 
 
ايده طرح جلد واقعا مستحق گوي بود اما كاش كمي استخوان بندي عكس راديولوژي را كوچكتر مي گرفتيد تا واقعي تر جلوه كند. اما به هر حال ممنون آقاي دوست محمدي! بعد از اتفاقات هفته پيش خيلي به مان چسبيد.
 حظ وافر برديم از اطلاعات و صفحه آرايي گزارش «بچه ها! لو رفتیم» اما در نمودار مربوط به فرار از خانه در صفحه ۲۱ طبق شواهد نمودار کمترین فرار از خانه به ترتیب از آن لرستان و ایلام و در سومین مکان سیستان و بلوچستان و خوزستان بصورت مشترک است در حالی که در متن گزارش این ترتیب به این صورت آمده است: سیستان و بلوچستان و لرستان و ایلام!
 آقای غضنفری ممنون از گزارش زیبایتان برای انیمیشن وای ئی اما در دایره وسط متن تان اسم سایت IMDB را نوشته اید IMAB.
 نمی دانم نظر شما چیست اما به نظر من که موهای جان واریو اصلا بلوند نیست!
 در متن کنار عکس «همه فن حریف» گفته اید: «همه بچه های هیات روی حرف امیر آقای انواری حرف نمی زنند...» خب یک جای جمله می لنگد نمی لنگد؟
 طبق گفته تمشک قبلی تان اسم آقای همه فن حریف امیر است اما در مصاحبه ستون کناری صفحه ۴۷ در سوال دوم آمده «من و آقای امید انواری...»
 در توضیح عکس بالای صفحه ۴۶ و ۴۷ گفته اید: «...دور هم جمع می شوند و برای انتظار او دعا می کنند...» فکر می کنم منظورتان از «انتظار» همان «فرج» بوده است.
 در اولین قسمت ستون رایانه در هفته در کنار اسم امام زمان به جای (عج) (ع) آمده است.
 تنها دلیلی که باعث شد گوی این هفته از دست صفحه جهان برود این بود: در ستون مربوط به جنگ چالدران از ضرب المثل «جا تر است و بچه نیست» استفاده کرده اید که فکر می کنم هیچ ربطی به موضوع نداشت!
 لطفا رنگ اصلی را با رنگ داخل مجله مقایسه کنید تا دلیل تمشک دادن مان را متوجه شوید:
 یا  یا  یا
(مجتبی ذوقی: ما هم كه مطلب را نوشته‌ايم و تصاويرش را داده‌ايم، نفهمیدیم که در مطلب مربوط به پوستر المپیک 1980 چرا آن نقطه ی لوس و بي‌معني آنجا نشسته است؛ چون هر فارسي‌زباني درك مي‌كند كه جمله ادامه دارد. در مورد رنگ پوسترها هم از وقتي مجله چاپ شده را ديده‌ايم شاخمان درآمده است.)
خواندن این قسمت را به هیچ وجه توصیه نمی کنیم!
تمشک های لوس و بی ربط

 در اولين بازتاب صفحه نامه ها باز هم اعداد كنار حروف انگليسي بصورت فارسي آمده است.
 در صفحه جهان در متن عکس مربوط به قدیمی ترین اسکناس جهان هم اتفاق بالا افتاده است.
 در توضیح مربوط به عکس المپیک ۱۹۸۰ در صفحه گالری: «...هرچه به اروپای غربی ربط دارد. لزوما بد و مضر است...» ما که متوجه نشدیم چرا ییهو جمله تان تمام شد!


 نقد حجیم

سه شنبه

طرح جلد: عطیه آل حسینی - یاقون (۱) - بهناز - زاغچه
یادداشت ها: مهدی خانعلی زاده (۲)  - دروغگوی خوش حافظه (۲)
رویداد ها: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز (۱)- زاغچه (۱) - مهدی صالح پور (۱) - دروغگوی خوش حافظه - زهرا
گزارش ها: زاغچه(۲)
سبک زندگی: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز - زاغچه - سبک زندگی
سینما و تلویزیون: فاطیما - مانی میرجلالی - حامد
ورزش: هادی - فاطیما (۱) - یاقون - حامد
موسیقی: مانی میرجلالی - پویان زمانی - حامد
جهان: مریم فشندی (۱)
ادبیات و کتاب: حسین جعفریان (۱)
گالری: تیرمن!
رازهای سرزمین من: تیرمن!
میهمان هفته: مانی میرجلالی (۱)
اعداد داخل پرانتز تعداد نقدهای هر کدام از اعضای تیم تا الان در طی یک ماه است.

 یادداشت ها

مهدی خانعلی زاده: نقد یادداشت خانم نفیسه مرشدزاده :
خانم مرشدزاده عزیز ، تمام چیزهایی که گفته اید را قبول دارم و بسیار عالی هم بیان شده اند فقط یه تفاوت کوچک بین من و شما وجود دارد و آن هم این است که من افتخار می کنم که در این زمانه ، جوان هستم.افتخار می کنم که دیگر مانند دوره شما ، جوانی مساوی با خام و ناپخته بودن نیست.من بسیاری از جوانان را می بینم که به قول خودتان به درجه سوختگی رسیده اند و بسیار خوشحالم که همنسلان من را نمی توان بر اساس عددی که در شناسنامه شان است ، رتبه بندی کرد.هم نسلان من در عین جوانی هزاران کوله پشتی پر از تجربه های گرانبها دارند.درست است که خیلی هامان از این نعمت ها استفاده درست نمی کنیم اما حتی لحظه ای هم تصور اینکه در زمان شما جوان باشم را در ذهنم نمی پرورانم.من ، جوان این نلس هستم.نسلی که سهل ممتنع است.از سوراخ موش رد می وشد ولی از دروازه نمی گذرد.به نظر شما همین چیزها زندگی را هیجان انگیز نمی کند؟
دروغگوی خوش حافظه:
مثبت 2 برای یادداشتی که "جوان" تویش نبود:
روزگار هرقدر هم عوض شده باشد، هر قدر هم "سرعت" حرف اول و آخر این دنیا را بزند، چیزی را دو دستی تقدیم کسی نمی کند. باید سوهان کشید این روزگار را تا شبیه "آنچه می خواهی" بشود. البته آقای حداد!!! "موقعیت کارتینگی" دو شماره پیش به پژوه را هم بخوانید!!
منفی 1 برای تمرین درس آمار:
آقای رضایی!! اولش بگویم چیزی که می خوانید فقط یک نظر شخصی است!! کاری هم به این ندارم که خودتان جوان فرض نمی کنید.
اینکه جوانی کردن شما با جوانی بچه های این دوره فرق می کند چیز عجیبی نیست. اعتقاد دارم "روحیه جوانی" یک چیز ثابت است. و شاید بخشی از فطرت ما. ولی "رویه جوانی" یا آن چیزی که شما جوانی کرن می نامیدش، پدیده ایست با تابعیت قوی از محیط و زمان. محیط هم خودش با زمان به سرعت تغییر می کند، در دوره ما فقط یک خورده "شتابش" بیشتر شده.
موضع: نامعلوم!!!
خانم مرشدزاده!! در بیشتر مسائل مهندسی مفهومی وجود دارد به نام “transient period” یا "دوره گذار". به این معنی که وقتی در سیستم تغییری داده می شود، مدت زمانی -و شاید حتی یک بازه از هر متغیر دیگر- طول می کشد تا سیستم، فرم پایا -Steady State- خود را بازیابد. معادلات حاکم بر این دوره عموما پیچیدگی خاص و گاهی وحشتناکی دارند. زیرا متغیر دردسر سازی مانند زمان -که در حالت steady تغییرات نسبت به آن صفر و یا ثابت است- نقش اصلی را بازی می کند. تا جایی که در بیشتر موارد برای شناسایی رفتارهای عجیب و حتی غیر معقول این بازه، از روش های زمان بر و سختی مانند حدس و خطا و تکرار استفاده می شود.
گناه (ناخواسته) ما "امروزی" ها، شاید این باشد که در یکی از این دوره های transient به دنیا آمده ایم. درست وسط یک "تعلیق". نسل گذشته ما کتاب میخواند، صبر بیشتری داشت و "عمق" برایش مقدس بود. نسل بعد از ما، نسل تکنولوژی، "سرعت" و "نوآوری" برایش مهم است و به آسایشِ بیشتر فکر می کند. "ما"، درست این وسط معلقیم. بین دو قطب آهنربا گیر افتاده ایم. بین نسل گذشته ای که اندیشه و آرمان مشخص داشت، با "زمان" خودش به یک شناخت متقابل رسیده بود و تکلیفش مشخص بود. و نسل آینده ای که قطعا خودش را با مظاهر این دنیای نوین منطبق خواهد کرد... تابعی که رفتار ما را مدل کند، هنوز "نامعلوم" است.
نکته تستی: بستگی دارد در چه زمینه ای کار کنید. ولی در محاسبات بیشتر مهندسی ها، از این دوره های گذار، به خاطر رفتار نامتجانس شان، صرف نظر می کنند. تا آیندگان چه بر سر ما در تاریخ خواهند آورد...
ما از تنها هم کمتریم!! صفر مطلقیم!!
"به ما زندگی در این دنیای جدید را یاد نداده اند". "نه تنها پدر و مادر ها که خیلی از بزرگترها از خیلی از مسائل نسل جدید خبر ندارند"... به راستی مشکل کجاست آقای جباری؟؟ کدام است؟؟ از ماست؟؟ یا از قدیمی ها؟؟ شاید هم از بعدی ها!!! کداممان یاد نگرفته ایم؟؟ اعتقاد من یک ذره فرق می کند. "پویایی" جامعه، این "تفاوت" را می طلبد. قرار نیست پویای ترانه مادری کپی پدر و مادرش ازدواج و زندگی کند. به آقای رضایی هم گفتم، به شما هم می گویم!!!!! ما با پدر مادر هایمان فرق می کنیم، آنها هم با پدرها و مادرهایشان. تفاوت ما با بقیه این "فرق" ها این است که امروزی ها خودشان هم با خودشان فرق می کنند. و البته شکاف بین ما و نسل قبلی هم عمیق تر شده. آنقدر که یک نفر ته دره بماند!!
منفی 2 برای علی زنده پژوه!!
آقای به پژوه! ما از هر جایی می توانیم زنده بیرون بیاییم. یعنی باید زنده بیرون بیاییم. در اینکه جمله پل نیومن امید را تداعی می کند اصلا شکی نیست، و در اینکه باید از "غسالخانه هایی که ویژه ما جوان ها طراحی شده اند" سالم بیرون آمد هم،اما مشکل من با همین غسالخانه هاست. آن ها غسالخانه نیستند. این ماییم که فکر می کنیم یکی آن داخل هست که می خواهد ما و جنازه مان را بشوید و ما باید بجنگیم تا "از آن تو زنده بیرون بیاییم". ما می توانیم زنده وارد شویم، آنجا را هم زنده کنیم و طبعا زنده هم بیرون بیاییم. امروز، فقط زنه ماندن کمی سخت است!! آن هم همه جا!! زندگی را باید از خودت شروع کنی، نه از غسالخانه ها!!
مثبت 4 برای زنجیر های شکسته
یادم می آید مادرم همیشه به من می گفت و می گوید "تو در هیچ کاری ثبات نداری، استعداد خوبی داری، اما نه برای موفق شدن و ادامه دادن". و من -قدیم تر ها- جواب می دادم: "خانه ای که روی یک ستون بایستد پایدار نیست". احسان جان!! شاید جوانی من کمی زودتر از آنچه که گفته ای شروع شده. چون خیلی زودتر از 15-16 سالگی یاغی شدم و "رفتم" "خودم" "چیزها" را "تجربه کنم".-مادرم می گفت "نکند می خواهی سیگار را هم تجربه کنی؟" و می گفتم: "بی میل نیستم! اما من به همه چیز نمی رسم، بعضی ها را گذاشته ام برای بقیه!!" - من خیلی وقت پیش رفته ام!! رفته ام و هنوز هم برنگشته ام!! خودم بوده ام. تنها... و این تنهایی را همیشه دوست داشته ام. و همه چیز را هم دوست داشته ام، و همه کس را هم. از کتاب و شعر و روزنامه و مدرسه و تکواندو و کوچه و خیابان و روستای پدری و کشاورزی و عشق و همه دخترهای عالم و کاغذپاره و پول و خوابگاه و درس و دانشگاه و فوق برنامه و وبلاگ و تدریس و کار و کوفت و زهرمار و حتی تو را هم!!! همه تان را تجربه کرده ام!! لمس کرده ام و درست همین وقت هاست، درست همین لحظه هاست، همین وقت هایی که "رفته ام"، "خودم" بوده ام و با "تجربه" همه این "چیز"هاست که "جوانی" را "زندگی" کرده ام. نه الانی که دارم برای یادداشت تو جواب می نویسم!!! "تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست/ مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم"
منفی 1 برای اسطوره ای که باید خودش را پیدا کند
روایت اول و دوم را کاری ندارم. تابلوی نقاشی بود قرار است که یک صورت بی روح را نشان دهد و خب! نشان داد -چه بسا که دیده بودیم-. روایت سوم هم یک عبارت اساسی دارد: "جوان دل"!! خب همین!! اگر جوانی به سن و این چیزها نیست، پس نسخه "جوان دل بودن" را برایم بپیچ تا "جوان" ه سهل است،"جاودان" شوم.
تا 3 قدم بعد از صِفر، حواسمان هست!!
یادداشت آقای عمادی چیز خاصی نداشت، کشف بزرگی تویش نبود، خیلی هم امیدوار کننده نبود، اما به دلم نشست. گردن کشیدن برای اینکه توی تمام پرسه های شبانه مان گم نشویم -شدیم هم بی خیال!! آنقدر گردن می کشیم تا راهمان را پیدا کنیم- و پیرمردی که برمیگردد تا موهای از دست رفته اش را توی عکس آقای عمادی پیدا کند. تمام دیوانه بازی های جوانی مان، و وحشت اینکه غرق شدن در کار - داخل این پرانتز را نخوانید (و ازدواج)!!- خط پایان خستگی ناپذیری سفرهایمان باشد. نه!! هر چقدر پیرمرد بگوید خبری نیست، آنقدر سرک می کسم تا گردنم درد آید...

رویداد در هفته

بهناز: این هفته رویداد ها در سه قسمت خیلی بهتر از هفته ی قبل شده بودند . و هر کدام به طور مساوی چند مطلب پر مغز و خوب کار شده داشتند . فکر می کنم بهتر هست تا جایی که می توانند در مورد رویدادهای وطنی بنویسند چون هم حس و حالش بیشتره و هم ملت کاملا تو نخ اخبارش هستند.
در رویداد در هفته ی اجتماعی ، می تونم از حیث خنده دار بودن و پر مغز بودن مطالب رتبه ی اول رو بدم به (اینجانب رویداد اجتماعیان گولا) و (از مشاغلی که رنج می بریم )و (زیبایی های زندگی در اپارتمان 30 متری )هم خیلی خوب بود و رتبه ی دوم رو میگیره ولی بهتر بود یک عکس دیگه به جای عکس خونه های خراب شده می ذاشتید. جدول رویداد درهفته واقعا نکته ای نداشت و بی مزه ترین قسمت این هفته بود .
رویداد در هفته تلویزیونی و سینمایی خیلی باحال تر شده بود طوری که من و مادرم در چند مورد داشتیم ازخنده روده بر میشدیم! (مشعل محمدرضا نعمت زاده کجاست ؟ ) واقعا قشنگ بود مخصوصا قسمت مربوط به فرج ا... سلحشور که واقعا باحال شده بود ای ول آقای ناظم بکائی ! (جدول خاموشی سریال ها )و (چون هرآینه اورا برما ترجیح میداد) هم رتبه های بعدی رو میگیرند. دیگه بقیه رویدادها چندان مزه ای نداشتند مخصوصا(سانسی 30 میلیون ....) خیلی آبکی بود و اصولا تعریف از عمو اصلا خنده دار درنمیاد! توصیه ها : گیر دادن به سریال حضرت یوسف را کماکان ادامه بدید! ما به خاطر رویداددر هفته هم که شده تصمیم گرفتیم این سریال رو تماشا کنیم .! گیر دادن به عمو عزت هنوز هم باحاله . پس اگر هم شد بیشترش کنید بد نیست!راستی من چند وقته احساس میکنم هرچی از اول به آخر صفحه می رسم مطالب بی مزه تر میشه . خود نویسنده هم در (مابقی خبرهای هفته ) گفته : خودمان هم می دانیم بی مزه بود اما کاری اش نمی شود کرد. چرا؟
گوی و تمشک بالاخره به قول یکی از دوستان یک تکانی به خودش داده و مثل اینکه اصلا تا جواد خیابانی دراین ستون نباشد ، کل ستون بی مزه میشود. پس زنده باد جواد خیابانی!
در رویداد ورزشی (سرت سلامت ) رتبه ی اول رو میگیره چون بسیار باحال بود هم خود سوژه هم خود پرداخت و طنزش . و رتبه ی دو و سه را به ترتیب به (چانه کن شدن ریش ها ) و (اما متاسفانه نمی توانم ) می دم . و بی مزه ترین رویداد هم به نظرم آخرین رویداد بود (لطفا دست نزنید ) و کلا نکته ی خاصی نداشت و می تونست بهتر کار بشه . (سوژه های هفته )بیشتر موقع ها حرفی برای گفتن داره ومن بیشتر موقع ها تحسینش میکنم . ! توصیه ها : گیر دادن به مراسم المپیک و میزان موفقیت ورزش کاران حاضر در اونجا رو ادامه بدین ! گیر به علی دایی هم شدیدا توصیه میشه !

 گزارش ها

زاغچه:
گزارش بچه ها! لو رفتیم:
ایده کلی گزارش که فقط منعکس کردن آمار و ارقام بدون تحلیلی و داوری بود؛ ایده جالبی بود.  اما به گمانم هیچ کس از این آمار و ارقام خوشش نمی آید! ممنون که به شعور مخاطب! احترام گذاشتید و این آمار را تحلیل نکردید.ولی مطمئنا هم ما و هم شما! به خوبی می دانیم که در مملکت مهرورزی! یکی از موضوعات نه چندان قابل اعتنا، همین آمار و ارقام است! اگر آمار بخواهد جوانان را نشانه برود که اوضاع خرابتر هم می شود!  چون جوانان موضوع جالبی برای تحقیق هستند معمولا بخش کثیری از تحقیقات هم روی جوانان  و مسائل مربوط به آنهاست. ولی معلوم نیست این اطلاعات تا چه حد دقیق و قابل اعتناست. گذشته از ضعف دست اندرکاران آمارگیری؛ عموم مردم ما هنوز از اهمیت آمار اطلاع چندانی ندارند و با صداقت یا بهتر بگویم جدیت پرسشنامه پر نمی کنند. در هر صورت موضوعاتی که به آنها پرداخته شده بود موضوعات جالبی بود خصوصا در قسمت دغدغه ها که البته عنوان درشتش هیچ ربطی به متنش نداشت!
م.رجبی:
"عجیب است؛ اما ما هم صدا و سیما را قبول داریم و هم ترجیح می دهیم ماهواره تماشا کنیم؟خودمان می فهمیم چه مرگمان است؟"
جمله بالا، غیر قابل هضم ترین جمله این هفته مجله بود، البته به ترتیبی که برای نویسنده این متن غیر قابل هضم است بلکه چون این یک چیز واضح و روشنیه:
اولا، در نمودار فقط 50(درصد) افراد صدا و سیما را قبول دارند که این یعنی 50 درصد دیگر قبول ندارند.
دوما، فکر نمی کنم کس کخ بگوید صدا و سیما را قبول دارد، به طور صددرصد قبول داشته باشد بلکه احتمالا بدین معناست که صدا و سیما رو با نسبت زیادی قبول دارد.
سوما، مسلما نمی توان همه چیزهایی که صدا وسیما پخش می کند ( دراین مسأله به خصوص بخش خبر خارجی) رو باور کرد، همان طور که نمی توان اکثر چیزهایی رو که شبکه های خارجی پخش می کنند (در این مسأله به خصوص خطرناک جلوه دادن وضعیت مردم ایران) رو باور کرد.
و اگر تمام دلایل بالا را کسی قبول نداشته باشد؛ با این دلیل موافق است که صدا و سیما نمی تواند تمام خواسته های (البته معقول) همه مردم رو برآروده کنه (مثلا در زمینه موسیقی که بسیار ضعیف کار کرده و البته می تواند و یا در زمینه پخش مسابقات ورزشی که تا حدی خوب کار کرده ولی نمی تواند) ولی در شبکه های ماهواره این نوع خواسته ها برآورده می شود هرچند مسلم است که صدا و سیمای ما بسیار سالم تر از شبکه های ماهواره است.
این ها و دلایل بسیار دیگری است که معلوم بودن این جمله را نشان می دهند که «کسی می تواند صدا وسیما را قبول داشته باشد، ماهواره هم ببیند و هیچ مرگش نباشد.»

 ورزش

زاغچه:
نفوذ به شهر ممنوعه:
عکس های جالب و زیرنویس های خوبی داشت. و آدم چه تاسفی می خورد از اینکه همیشه و همه جا و هم در این صفحات باید با حسرتی آمیخته به تحسین از جای دیگری ( در اینجا چین) سخن گفت و به ایران که می رسیم  آه از نهادمان بلند شود! همان طور که در زیرنویس عکس لبخند فسفری گفته شد، این اقدامات( شرکت بانوان در المپیک با یک لباس شاد! و پرچم دار شدنشان و...) می تواند نشان دهنده چهره متفاوتی از کشورمان باشد به جای سخن پراکنی های بیهوده! ولی خبردار شدم امام جمعه مشهد در همان هفته کلی فشار خونش بالا رفته! از دیدن این صور قبیحه شرکت بانوان ایرانی در المپیک! و پرچم دار شدنشان! و تازه کلی هم سوال برای ایشان پیش آمده که : «آخه چرا؟؟!!»

بهناز:
اين شماره يكي ازپرعکس ترین شماره های مجله بود . عکسهای جذاب (حاشیه های المپیک ، موضوع ویژه، گزارش زیر نور فوتبال) از نمونه های خوبش بود. ولي واي به روزي كه زن ، مرد شود!- رجوع شود به صفحه ی 35 ،عکس امپراتور به کنسرت می آید- واقعا من متوجه نمیشم ، وقتی که هفتاد درصد مراسم افتتاحیه المپیک از تلویزیون دولتی خودمان پخش شده ، چه دلیلی داره عکس خانم های چینی که انصافا بدحجاب هم نیستند ، در مجله سانسور بشند یا بد تر از اون با گذاشتن یک سبیل !، تبدیل به مرد بشند! اگر به هر دلیلی مجبور به سانسور هستید یا خیلی خوب سانسور کنید یا اصلا عكس را نگذاريد.

فاطیما:سوژه ورزش این هفته جان واریو بازیکن جدید این فصل استقلال بود.مصاحبه ی خوب و کاملی بود اما از چند جهت اصلا زمان مناسبی برای مصاحبه نبود. اول اینکه هواداران استقلال این بازیکن رو خوب نمی شناسند.دوم اینکه هنوز با پیراهن استقلال به میدان نرفته است. دلیل بعدی هم این است که سال قبل هم در همین موقع ها با آرش برهانی مصاحبه کرده بودند و پیشاپیش درباره ی ستاره بودن و درخشش او صحبت می کردند و از او قول می گرفتند در حالیکه فصل قبل اصلا فصل خوبی برای آرش برهانی نبود.حالا هم که درباره ی جان واریو و ستاره بودنش صحبت می کنند. به نظرم بهتر بود اول بازی ها و درخشش او را می دیدند و بعدا مصاحبه می کردند.اینطوری هم انتظار ما هوادارا بالا نمی رود! ای کاش این مصاحبه چند وقت دیگر صورت می گرفت...ممکن است جان واریو هم به سرنوشت آرش برهانی دچار شود!!!
یک سری آمار که همشون تقریبی هستند و دقیق نیستند از سرویس ورزشی شماره 68 تا 179 نوشتم. این توضیح رو هم باید بگم که حداکثر سه شماره بین این شماره ها رو نداشتم که البته در اعلام نتایج هیچ گونه توفیری ندارد! هدفم از این آمار این بود که ببینم در این چند شماره به چه میزان به ورزش های مختلف پرداخته شده است.
خب مطابق معمول و عرف جامعه(!)ورزش محبوب فوتبال بدون هیچ رقیبی تقریبا با 170بار پرداختن به آن قاطعانه و بدون هیچ حرف و حدیثی بر سکوی اول ایستاد!(فوتبال ساحلی و فوتبال بانوان هم شامل می شود). مسابقات فرمول یک و کشتی با اختلافی فاحش و قابل پیش بینی(!) با 7 بار پرداختن به آن بر سکوی دوم ایستادند و دریک رقابت تنگاتنگ برنامه های ورزشی تلویزیون و ورزش مهیج تنیس و مباحث المپیک با 6 بار پرداختن بر سکوی سوم جای گرفتند. نتایج بقیه رقابت ها بدین شرح است:
بسکتبال و ورزش های رزمی هرکدام 5بار،بوکس 4بار و دوچرخه سواری و والیبال تنها سه بار به آنها پرداخته شده است. از ورزش هایی که 2 بار به آن پرداخته شده است می توان به وزنه برداری، سوارکاری، دو و میدانی، اسکی و قویترین مردان ایران اشاره کرد. ورزشهایی که تنها یک بار به آن ها پرداخته شده است عبارتند از:اسکیت دختران، مچ اندازی، قایق سواری، پرتاب دارت، تیراندازی، سپک تاکرا، راگبی و پینت بال.
و نیز در این بین تقریبا 7% به ورزش بانوان پرداخته شده است.
این عملکرد سرویس ورزشی در این چند شماره بود. خب ما همینجوری الکی که آمار از خودمون در نیاوردیم! 2 ساعت تو گرما نشستیم و حدوداً 90مجله رو ورق زدیم و کلی خندیدیم و کلی گریه کردیم و کلی خاطرات مرور کردیم که چی؟ آباریک الله! نــتــیــجــه گــیــری کنیم!!!
1.اسماً ورزش اول ایران کشتی است اما رسماً و رو کاغذ دیدیم فوتبال ورزش اول کشورمان است.
2.با اینکه ورزش اولمون کشتیه و کلی خاطرات خوب از این ورزش داریم تنها 7بار به آن پرداخته شده اما با اینکه بیشتر خاطرات بدمون با فوتباله 170بار به آن پرداخته شده است.
3.اسم ورزشهایی مثل کاراته،ووشو،تکواندو و جودو خیلی خالیه!
4.اسم لیگ هایی مثل لیگ تکواندو،والیبال،بسکتبال و ... خیلی خالیه!
5.همونجور که جیک و پوک فوتبال رو می دونیم دوس داریم جیک و پوک ورزشهای دیگه رو هم بدونیم!
6.همونطور که 5بار به علی دایی و افشین قطبی و 3بار به امیر قلعه نویی و 2 بار به ناصر حجازی و فیروز کریمی و دنیزلی پرداختن و چند بار هم به مربیان دیگه،ما دوس داریم با مربیهای والیبال(مثل آقای کارخانه) و بسکتبال (مثل ترومن و شاهین طبع) و تکواندو(مثل ذوالقدر و مهمان دوست) و کاراته و ... خیلی از مربیهای دیگه آشنا بشیم.
7.فک کنم باید یه طرح تحول سرویس ورزشی داشته باشیم. چون حتی رویداد در هفته ورزشی هم تمام و کمال به فوتبال می پردازد ولاغیر!
8.بقیه نتیجه گیری ها دست خودتون!!!

ادبیات

حسین جعفریان:

غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند *
خبر ساده بود و مختصر :الکساندر سولژنیتسین ٬ نویسنده ی منتقد حکومت استالین و برنده ی جایزه ی ادبی نوبل ٬ در سن ۸۹ سالگی در خانه ی خود ٬ واقع در مسکو بر اثر حمله ی قلبی دیده از جهان فرو بست .
واقعا شوک بزرگی بود ! سولژنیتسینی که یوری اوسپبوف ٬ مدیر آکادمی علوم روسیه ٬ چند سال پیش او را ((یکی از برگترین تاریخ شناسان و زبان شناسان قرن بیستم )) معرفی کرده بود .
همان نویسنده ای که مدودوف رییس جمهورروسیه خود را در غم از دست دادنش با خانواده اش شریک میداند ٬ همان کسی که پوتین در گذشت او را یک ضایعه ی بزرگ برای تمام مردم روسیه خواند ٬ همان نویسنده ای که میخائیل گورباچف ٬ رهبر سابق و بنیان گذار اصلاحات سیاسی شوری در مراسم خاک سپاریش از او به عنوان کسی یاد کرد که :(( سرنوشت یگانه ای داشت ٬ از اولین کسانی که با صدای بلند چهره ی غیر انسانی رژیم استالین را افشا نمود .الکساندر سولژنیتسین٬ همچون میلیونها شهروند این کشور آزمون های دشواری را پشت سر نهاد .))
همین موضوع میتوانست بهانه ای باشد برای مجله تا یک گزارش ویژه به ادبیات غنی روسیه اختصاص دهد ٬ ادبیاتی پر جان و مایه که به تعبیر خیلیها اثر گذارترین ادبیات دو سده ی اخیر جهان بوده است .
ادبیاتی که شمار نویسندگان نامی اش باعث مبهوت ماندن عقل میشود ٬ نامهای بزرگی چون :تولستوی ٬ داستایوسکی ٬چخوف ٬ تورگینف ٬ بولگاکف ٬ شولوخوف ٬ ناباکوف ٬  و.....و سولژنیتسین !
اما متاسفانه مجله قدر این فرصت را ندانست و آن را به راحتی هدر داد .
اینکه نویسنده ی مقاله   در مورد اینکه شخصیتهای داستانهای روس نزد مردمش به مانند سایر افراد مهم کشور موجوداتی زنده هستند به چه دلیل است ؟
داستایوسکی معتقد است که انسانها هر چه بیشتر رنج کشیده باشند ٬ خوبترند و این حقیقتی است که هر کس رنج کشیده باشد به راستی بر آن واقف است . این نویسنده ی بزرگ میگوید:(( سرمایه ی انسان رنجهایی است که کشیده است )) و این است که میبینیم اکثر قهرمانه ای او آنقدر سرمایه ی رنج در کوله بار خود دارند که با همه ی فقر ظاهری ٬ استغنای باطنی را لحظه ای ار کف نمیدهند .شاهزاده میشیکین قهرمان اصلی ابله نمونه ی بارز این قهرمانان است . داستایوسکی بشر را همواره بر لبه ی تیغی میبیند که بین رستگاری و عذاب کشیده شده ٬ داستان او نیز همچون نمایشنامه های شکسپیر بیان کننده ی این قانون لایتغیر هستی است که گندم از گندم بروید ُ جو ز جو !
شاید این دلیل رشد و ماندگاری ادبیات روسیه باشد ٬ چون داستانهایش پر هستند از دغدغه های بشری !
سامرست موام در مورد ادبیات روسیه میگوید :(به اعتقادم یکی از دلایل ماندگاری ادبیات روس را بیان میکند  و اینکه چرا شخصیتهای ادبی روسیه اینقدر برای مردمانشان زنده اند و باور پذیر )
من نیز مثل بسیاری از نویسندگان و منتقدان دوران خودم شیفته‌ی ادبیات روس شده‌ام. البته من علاقه‌ی ویژه‌ای به افسانه‌ها، قصه‌ها و مثل‌های آن سرزمین پهناور یافته‌ام. تولستوی، تورگِنِف، و داستایوسکی چنان شور و علاقه‌یی در من آفریده‌اند که در حقیقت ادبیات و امثال و حَکم کشورهای دیگر نتوانسته‌ بودند بیافرینند. این نویسندگان بزرگ و شهیر روسی با آثار ماندگارشان توانسته‌اند کاری بکنند که من آثار ادبی و نوول‌های کشورهای اروپای غربی را آثاری مصنوعی و کم بها بپندارم، یعنی آن‌گونه بر من اثر گذاشته‌اند که اخلاقیات نویسندگان بزرگی چون تاکِری، فلوبِر، دیکنز، و ترولوپ را زیاد مهم نیابم. زندگی ویژه‌یی که این نویسندگان نامدار روس به تصویر کشیده‌اند، یک زندگی کاملاً آشناست، همان زندگی‌است که من و دیگر افراد نسل من از آن خسته شده‌ایم. من پسرک کم سّن و سالی بودم که داستان"آنّاکارنینا" را خواندم، اما چیزی از آن در خاطره‌ام نماند. لیکن هنگامی که نویسندگی آغاز کردم، آن را یک بار دیگر با شور و شوق ویژه‌یی خواندم، و شگفتا که آن را قوی، اثرگذار، و حیرت‌برانگیز یافتم. اندکی پس از آن، ترجمه‌ی فرانسوی "پدران و پسران" ایوان تورگنف را خواندم، اما متأسفانه به علت این که با ادبیات روس زیاد آشنا نبودم، از آن زیاد لذت نبردم. خوشبختانه دیری از این ماجرا نگذشت که علاقه‌ی ویژه‌یی به ادبیات روس یافتم و چندین داستان تورگنف را به دقت خواندم، هر چند که آرمان‌گرایی وی را مطابق ذوق و سلیقه‌ی خودم نیافتم، چون که آن ترجمه‌ها نتوانسته بودند مرا با عادات، رسوم و سلایق خاص مورد توجه روس‌ها آشنا سازند. من تادیری دربندِ همین پندار بودم، تا این که ترجمه‌ی آلمانی "جنایات و مکافات" داستایوسکی را خواندم. این داستان شور و شوق و حتی هیجان ویژه‌یی در من برانگیخت. پس از این آثار، آثاری از چخوف و گورکی را هم خواندم. البته، نوشته‌ها و داستانهای گورکی مرا زیاد برنینگیخت‌اند، زیرا موضوع‌ها و مقولات مورد بحث این نویسنده را هم عجیب و غریب یافتم و هم دور از ذهن، به ویژه هنگامی که گورکی می‌خواست فلسفه‌پردازی کند. اظهار‌نظر گورکی درباره‌ی قشر "پرولتر" را مثل خودِ پرولتر خشن و ناهنجار یافتم. لیکن در آثار و نوشته‌های چخوف روحیه‌یی یافتم که به مذاقم خوش آمد، هر چند که مثل داستایوسکی نیرومند و تند‌خو و الهام‌بخش و حتی وحشت‌برانگیز نبود. خواننده با داستایوسکی زود و به آسانی دوست و به‌قولی خودمانی می‌شود. چخوف مرا با اسرار و راز سرزمین روسیه آشنا ساخت. فضای دیدِ این نویسنده خیلی گسترده است و آگاهی‌اش از زندگی ژرف و مستقیم و بی‌واسطه. شماری از منتقدان او را باگی‌دوموپاسان مقایسه کرده‌اند که داستان‌سرایی چیره‌دست بود، اما موپاسان با زندگی پیوستگی یا ارتباط واقعی نداشت و به همین سبب شخصیت‌های داستانش مصنوعی به نظر می‌رسند. هنگامی که با چخوف هستید، گمان نمی‌کنید دارید داستان می‌‌خوانید، زیرا شخصیت‌های داستانش زرنگی آشکار و واقعی ندارند و در نتیجه می‌پندارند هرکس می‌توانسته است چنین داستان‌هایی را بنویسد، لیکن چون خوب می‌اندیشید، درمی‌یابید که هیچ‌کس نمی‌تواند، و حتی نتوانسته است.
نویسندگان روس چنان مورد توجه قرار گرفته‌اند که شماری از منتقدان و دانایان و آگاه‌‌دلان در توصیف ذوق، سلیقه، و سبک‌شان گزافه کرده‌اند و شماری هم آنان را به نارواوبه ناسزا ستوده‌اند.
فقر فوق‌العاده‌ی ادبیات روس تا پیش از قرن نوزدهم موجب شگفتی است و بعضی از پژوهندگان حوزه‌ی ادب روس همان علاقه‌یی را به آن نشان داده‌اند که معمولاً مردم به تاریخ نشان می‌دهند. در حقیقت ادبیات نوین روس با "پوشکین" آغاز می‌شود، و پس از وی نویسندگان چیره‌دستی مثل گوگول، لِرمونتوف، تورگنف، تولستوی، داستایوسکی و چخوف آن را شکوفا و قابل ستایش کردند. چون در روسیه، ادبیات به صورت داستان، نوول و قصه‌های گوناگون رخ گشوده است، مردم روس برخلاف مردم دیگر اروپا قصه و افسانه و حکایات و مثل‌ها را ترجیح می‌دهند و حتی به آنها علاقه‌مندند.
یک فردِ روسی فقط به خاطر وابستگی و پایبندی‌اش به آیین‌های قراردادی، بر ما غربی‌ها برتری دارد و برهمین بنیاد هیچ‌گاه نمی‌اندیشد کاری را انجام بدهد که نمی‌خواهد. این روس‌ها در طی قرون هرگونه ستم و ناروایی را تحمل کرده‌اند، سبب این است که به رغم اسارت سیاسی‌شان خویشتن را رها و آزاد می‌پندارند. یک فرد روس هر گاه اراده کند غذا می‌خورد، هرگونه لباس و پوشاکی که می‌خواهد و خود می‌پسندد می‌پوشد، البته بی‌توجه به نظر جامعه‌اش، و به رسوم و عادات و کردار خود جوری می‌نگرد که گویی خیلی طبیعی است و دیگران باید بپذیرند. اثر ماسوشیزم (مازوخیزم) یا تسلیم‌گرایی در برابر هر گونه جور و ستم را به آشکار در زندگی روس‌ها می‌توان دید. از قضا خود ساشر ماسوخ هم اسلاوتبار بوده است و به قول و روایت همسرش وی نیز بنده و مقهور همان حالاتی بوده که در داستان‌هایش آورده است. شخصیت‌های زن داستان‌های داستایوسکی هم از همین قماش هستند: همه تسلیم‌گرا هستند و تن به قضا و قدر داده. کم بودن انواع گونه‌گون شخصیت‌ها در داستان‌ها و حکایات‌روسی، خیلی شگفت‌انگیز است. در داستان‌ها و حکایات روسی خواننده فقط با یک شخصیت یا تیپ، ولی با نام‌های گوناگون روبه‌رو می‌شود. به عنوان مثال، آلیوشا یا ستاوروگین از جمله نوع یا تیپی است که افکار نویسندگان روس را به خود مشغول داشته است که شاید بتوان گفت نماینده یا نمایان‌گر دو شخصیت یا دو ویژگی اخلاقی در وجود هر فرد روسی هستند، یعنی دو آدمی که هر روس می‌پندارد در وجودش آشیانه کرده است. هرگاه یک روسی می‌خندد، در حقیقت به دیگران می‌خندد و نه با آن‌ها.
شما نمی‌توانید با او بخندید، زیرا خندیدنش نوعی بداَدایی به شمار می‌آید.
پیامی که ادبیات روس به دنیا داده است به ظاهر ساده می‌نماید و از جمله می‌گوید که اسرار جهان هستی در عشق نهفته است. ادبیات روس اراده را، که نیرویی رقیب و مرگ آفرین است، در برابر عشق قرار داده است.
وقتی ما داستان‌های داستایوسکی را می‌خوانیم به یاد "اِلگِرکو" می‌افتیم. این دو تن همیشه کوشیده‌اند نادیده‌ها را به رخ ما بکشند و به ما بنمایانند. هر روز از شور و شوق و هیجان شدیدی برخوردار هستند و از علایقی مشابه. این دو تن همیشه نشان داده‌اند که در سرزمین یا در راستای ناشناخته‌ی روان رَه نَوردیده‌اند، که هم‌میهنان دیگرشان نتوانسته‌اند.
در مورد داستایوسکی می‌توان گفت که شخصیت‌های داستان‌هایش از مفاهیم یا معانی خاصی سخن می‌گویند که ما واقعاً از آنها بی‌ خبر هستیم یا دست کم نادیده گرفته‌ایم.
داستان "رستا‌خیز" تولستوی بیشتر گونه‌یی رساله است تا بیان یک سرگذشت یا ماجرا. صحنه‌های زندان، شرح سفر محکومین به سیبری به گونه‌یی است که خواننده می‌پندارد ویژه‌ی همان دوران است. تولستوی، در این داستان، طبیعت یا ذات آدمی را یا چنان چیره‌دستی و با چنان احساسات شاعرانه‌یی به تصویر کشیده است که خواننده گمان می کند فقط تولستوی بوده که توانسته است چنین کند.
من بسیاری از آثار تورگنف را خوانده‌ام. وی از شاگردان مکتب اوکتاوفویّه است و مثل همو هم خوشبین است و هم اندیشه‌یی پرمایه و نیرومند دارد. تورگنف با نویسندگان نامداری چون فلوبِر و موپاسان و نیز با اعضای انجمن نویسندگان و هنرمندان شهیر فرانسوی آشنا بوده است.
تورگنف از شیفتگان طبیعت است و اگر طبیعت را به شیوه‌ی نسل خود به تصویر کشیده است نباید گلایه کرد. با تمام این تفاصیل، خواننده از ساده و معمولی بودن داستان‌هایش به شگفتی می‌افتد.
اسقف پرودی درباره‌ی تورگنف نوشته است: "..... حقیقت این است که تورگنف نه از شور و هیجان شدید و آزار دهنده داستایوسکی برخوردار بوده است و نه از احساسات شدید بشردوستانه‌ی تولستوی، هر چند که قلبی مهربان داشت و طبعی لطیف ...."
سرانجام این که چون نیک در ادبیات روس اندیشه کنید، درمی‌یابید که زندگی یک فرد روسی و قصه‌های روسی، از احساس گناه آکنده است. یک فرد روسی، همان گونه که از زبان دیمیتری کارامازوف، در داستان برادران کارامازوفِ داستایوسکی می‌شنویم، نه تنها می‌گوید که گنه‌کار است، بلکه آن را به خوبی احساس می‌کند. یک روس نه تنها گنه‌کار است بلکه تن آسان است و اراده‌یی ناپایدار و متزلزل دارد، زیاد حرف می‌زند و در عین حال هم نرم‌‌خوی است و هم تسلیم‌گرا. ادبیات روس شاید تنها ادبیاتی باشد که این کاستی اخلاقی مردم خود را دلیرانه بر زبان می‌آورد و دنیای روانی آن‌ها را بی‌مهابا تجزیه و تحلیل می‌کند و در اختیار دیگران می‌گذارد.
می‌خواهم خواب فرشته‌ها را ببینم))
ادبیات روسیه در وضعیتی قرار داشت که نویسندگان و شاعرانش در برزخ عظیمی بی توجهی گیر کرده بودند ٬ نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ چاره و گریزی هم از سیاست نبود ٬ بلینسکی در سال ۱۸۴۷ نامه ای به گوگل مینویسد که دقت در آن ٬ وضعیت آن روزگار روسیه را نشان میدهد :(( شما متوجه نشده اید که روسیه رهایی خود را نه در عرفان میداند ٬ نه در ریاضت و نه در زهد ٬ بلکه در دستآوردهای تمدن  ٬ روشنگری و انسان گرایی ٬ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد که موعظه زیاد شنیده است و نه به دعا که بار ها و بارها دعا کرده است .روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی اش ادراکی از عزت انسانی سر بر آورد ٬ چرا که قرن هاست میان لجن و کثافت گم شده است ٬ محتاج حقوق و قوانینی که نه با آموزه های کلیسا که با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد ٬ و محتاج اجرای حتی المقدر سختگیرانه ی انها . اما در عوض این ها تصویر روسیه تصویری است دهشتناک ٬ سرزمینی که در آن انسانها تجارت انسان میکنند و هیچ توجیهی هم ندارند ٬ مثل توجیهی که زمین داران آمریکایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا کرده اند و میگویند سیاه اصلا آدم نیست ٬ منظره ی سرزمینی که مردم همدیگر را نه به نام که با اسمهای مستعار زشتی چون چک و تما (وانکاها و اسکاها و استشکاها و پالاشکاها ) صدا  میکنند و سرانجام منظره ی کشوری است که در آن نه تنها هیچ گونه تضمینی برای خود شخص ٬ شرف و مال او در کار نیست ٬ بلکه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمیکند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حکومتی.حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه  در حال حاضر از این قرارند :لغو حق تملک برده ٬ الغای تنبیه بدنی و اقدام به اجرای حتی المقدر سخت گیرانه ی دست کم آن قوانینی که در حال حاضر وجود دارند .این را حتی خود دولت هم احساس کرده است (که خوب میداند ملاکان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هر ساله سر چند تایشان را گوش تا گوش میبرند ) و این از نیم چه اقدامات بی حاصل و ترس خورده ی انان به سود سیاهان سفید پوست ما پیدااست ....))
همین عامل سالها بر ادبیات روسیه سایه می افکند ٬ چه در زمان لنین و چه در زمان استالین هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد ٬ پس نویسندگان سعی میکنند با تلمیحات شاعرانه ٬ هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند و هر چند که اداره ی سانسور با دقت بسیاتر آثار را مورد بررسی قرار میدهد اما باز هم نمیتوانند از عهده ی زیرکی نویسندگان بر بیایند .
بلینسکی در جواب انتقاد گوگل از کشورهای اروپایی میگوید :((شما چه میخواهید ؟ میخواهید همه چیز در کشور ما ٬ در این مام میهن ٬ کماکان مانند گذشته باشد ؟یعنی که بگذاریم پررنپکو به مردم ستم کند و اموالشان را بچاپد ؟یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شکوزنیک یا شپونکاها آدمها را همانند حیوانات خرید و فروش کنند ؟ دختر دهاتی ها را با توله سگ های شکاری معاوضه کنند و کودکان را از مادران ٬ پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یکدیگر جدا سازند ؟ یعنی بگذاریم خدمه ی اشپز ی را به باد کتک بگیرند و به ازای این انها را وادار سازند که به دست اربابانشان بوسه زنند ؟ مگر نمیبنی مردم ما تا چه حد به حقارت کشیده اند ؟ شما که آفریننده ی ((تاراس بوبا ))و ((بازرس )) هستید هنوز هم در فایده ی آزادی مردم تردید نشان میدهید .))
میگویدن گوگل با شنیدن سخنان بلینسکی شادان از زمین میجهد و دستهای او را به گرمی به دست میگیرد که ویساریون گریگوریویچ ٬ شما روح مرا تکان دادید ٬ ممنونم ! اکنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود میروم .بدین ترتیب انگیزه ی نگارش ((نفوس مرده )) به گوگل دست میدهد و ادبیات او آمیخته میشود با سیاست .
و اینگونه تاریخ ادبیات غنی روسیه آغاز میشود ٬ چیزی که انتظر داشتم مجله صفحاتی را به آن اختصاص دهد ٬ چون معتقدم اهمیت آن به مراتب بیشتر از سریال کم ارزش و یک بار مصرفی مثل لاست است و هم به مراتب ارزنده تر از کتابهای عامه پسند و روانشناسانه که  ۶ الی ۸ صفحه را به آن اختصاص داده بودند .
آخرین نسل از نسل جاودانی ادبیات روسیه مرد اما نوشته هایش تا ابد زنده خواهند ماند  و باید برای خود تکرار کنیم :
(( هر انسانی باید به لحاظ اخلاقی باید پاسخگوی تمامی گذشته ی خود باشد ٬ از جمله آن گذشته ای که شرم آور است .پاسخ به چه طریقی ؟با تلاش برای فهمیدن:چگونه اصلا چنین چیزی میتوانست مجاز باشد ؟ اشتباه ما در این میان چه بوده است ؟ و آیا دوباره چنین وقایعی میتواند روی دهد ؟ ))
* در ماه فوریه ۱۹۴۰ بولگاکف پشت آخرین عکسش که در آن عینک دودی به چشم دارد نوشت :
به همسرم النا سرگیوونابوگاکووا
من این عکس را تنها به تو دوست و همراهم تقدیم میکنم .غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬ آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند.

 موضوع ویژه

 زاغچه:
گزارش روشنایی های شهر خیلی عادی بود و نکته فوق العاده ای نداشت.  ولی در  صفحاتی که  در مورد موضوع تولد حضرت مهدی(عج) کار شده بود که این  صفحه را نیز شامل می شد؛ به نکته تازه ای رسیدم که  البته این کشف الاسرار قبل از خواندن یادداشت خانم مرشد زاده بود( از ته به سر خواندم نیمی از مجله را) : بعضی ها  دقیقا امامی را میان خوشان حس می کنند و می دانند کنارشان هست و زنده است و حضور دارد تاکید می کنم حضور دارد نه فقط حضور معنوی که حضور فیزیکی دارد. و حاجت هایشان را از او می گیرند و می دانند دارند چه می کنند و  با کی درد دل می کنندو .... و عده ای که احتمالا خود راقم این سطور!! را نیز شامل می شوند، از امام میانشان اطلاع دقیقی در دست ندارند. نه اینکه کم بهشان اطلاع رسانی شده باشد که اتفاقا همین هم هست!، ولی بیشتر به این خاطر که انگار تصور امام زنده توی کتشان نمی رود! امام زنده هم که می گویند بیشتر منظورشان حضور معنویست! یعنی وجود مقدسی مثل دیگر معصومان که صدای آنها را از بهشت یا جایی پیش خدا می شنود و جوابشان را غیبی می دهد.


 نقداغ

 چهارشنبه

 من هویج پخته! گرافیست می شوم!

آقای دوست محمدی سلام. بلاخره نمردیم و توپ پر شما را هم دیدیم. اما خب اینقدر که نمی خواهد عصبانی بشوید که! هیچ کس با گفته شما مخالف نیست. ما هم از خدایمان است که مجله وابسته به فرد نباشد چون عقل سلیم می گوید که دلیل بقای یک گروه همین است. اما فکر نمی کنم این طرز فکر باعث شود شما هر چیزی را به عنوان جایگزین به خورد ما بدهید. اینکه نقاشی های صفحه موفقیت دقیقا ما را یاد نقاشی های سه سال اول دبستانمان می انداخت به خدا تقصیر ما نیست تقصیر گرافیست هم نیست تقصیر هیچ کس نیست اما خب دوست نمی داشتیم و نداریم اینطور سبکی جایگزین کارهای گرافیکی شما شود. فکر نمی کنم این خواسته زیادی باشد. یا نقاشی های خط خطی صفحه سبک زندگی که واقعا خواننده را از خواندن متن صفحه منصرف می کرد. آقای م.ر.د.م. عزیز و دوست داشتنی امیدواریم اگر قرار است کسی به گروه هنری مجله اضافه شود یکی تو سطح یا نزدیک به خودتان باشد دقیقا مثل چیزی که در صفحه موفقیت این هفته دیدیم نه اینکه سبک های مختلف هنری را روی ما آزمایش کنید تا به سبک مطلوب دست پیدا کنید.

بهناز: این هم سخنی برای آقای دوست محمدی :
من از طرفداران دوآتیشه شما هستم . اصلا خیلی وقتها پیش اومده که کتابهاو روزنامه هایی رو فقط و فقط به خاطر کارهای شما خریدم . نمونه اش کتابهای مترو بود و کمیک استریپهایی که برای روزنامه ی جام جم می کشیدید. هنوز هم همه ی اون کمیک استریپها رو دارم و هنوز هم دوستشون می دارم. وقتی دیدم در همشهری جوان هم فعالیت می کنید کلی ذوق کردم و گفتم فبهالمراد ! مطمئنم خیلی دیگر از دوستان هم هستند که به کارهای شما علاقه دارند و قسمت زیادی از جذابیت همشهری جوان رو مدیون سبک کارهای شما می دونند. ولی وقتی به قول آقای ناظمی اون کاریکاتورهای صفحه ی موفقیت رو می دیدیم و یاد نقاشی های دوران ابتدایی مون می افتادیم ، خب معلومه که شاکی میشیم . به نظرمن هم این چیززیادی نیست که ما از شما بخواهیم که فعالیتتان را در مجله بیشتر کنید.به جوانها هم میدان بدید ولی در حد خودش . گرچه اغلب ماها تا وقتی که شما باشید ، کمتر کسی رو قبول داریم . فکر میکنم این دقیقا مثل درخواست دوباره نوازی شنونده ها و تماشاچی ها ،بعد از اجرای یک قطعه زیبا در کنسرت یک خواننده است . پس دوباره دوباره !
حامد: درباره ی گرافیستهای مجله که به نظرم ناجوانمرادانه داری میتازید بهشون...خب به هر هال اینم سبکی از گرافیکه...میتونید بهتر انتقاد کنید...
مانی میرحقیقی: اتفاقا کارهای گرافیست های مجله جالبه.به هر حال اونقدر خلاقیت دارند


همشهری جوان - شماره 178

لوگوي وبلاگ همشهري جوان


 یاد ایام...

۱۹ امرداد ۱۳۸۷ (۱۷۸) همشهري جوان 178 با تشکر از دوستی با نام franz kafka
۲۰ امرداد ۱۳۸۶ (۱۲۹) همشهري جوان 129
۲۱ امرداد ۱۳۸۵ (۸۰) همشهري جوان 80 بخوانید
۲۲ امرداد ۱۳۸۴ (۳۱) همشهري جوان 31 بخوانید


 ب بسم الله

شنبه
سلام بلاخره هفت خوان وبلاگ شکل گرفت و امیدواریم بلاخره تغییرات مکرر وبلاگ تمام شده باشد. بهتر دانستیم (البته با پیشنهاد یکی از دوستان خوبمان) برنامه به روز شدن وبلاگ را هم یک دستی به سر و رویش بکشیم. فعلا برنامه به روز رسانی به شرح زیر است: (این برنامه از هفته آینده اجرا خواهد شد)
«نظرات خوانندگان» هر روز حدود ساعت ۹ و ۱۶ وارد پست خواهد شد.
شنبه: «یاد ایام...» و «ب بسم الله»
یکشنبه: «من میگم...»
دوشنبه «گوی ها و تمشک ها»
سه شنبه: «نقد حجیم» (حجیم = هجیم = ها. جیم. = ه. ج. = همشهری جوان!!!)
چهار شنبه: «نقداغ»
شما دوستان خواننده مجله می توانید در هر کدام از هفت خوان این وبلاگ در مورد مجله نظر بدهید. ضمن اینکه گردانندگان ستون «نقد حجیم» فقط خوانندگانی هستند که قبلا اعلام آمادگی کرده اند و نام و نام خانوادگی سن شهر محل شکونت و سابقه آشنایی شان با مجله را در اختیار نویسندگان وبلاگ قرار داده اند.
و اما نکاتی چند در مورد این ستون:
۱. دوستانی که برای این بخش اعلام آمادگی کرده اند می توانند هر نام مستعاری برای خود انتخاب کنند و به اطلاع ما برسانند.
۲. نمونه هایی که هفته گذشته رسید واقعا عالی بودند برای اینکه علاوه بر نظر شخصی حاوی مطالب تکمیلی نیز بودند که هدف ما هم همین بود یعنی بررسی مطالب هر بخش به دور از احساسات و کاملا منطقی.
۳. هر کدام از اعضای این بخش در یک ماه حداقل باید یک یادداشت برای ما بفرستند تا به عنوان عضو اصلی تعریف شده باشند.
۴. در پایان هر ماه اعضای این ستون بهترین مطلب چاپ شده در ماه گذشته در قسمت مورد بررسی خود را می توانند انتخاب کنند و این انتخاب می تواند تا انتخاب ضعیف ترین مطلب هم گسترش یابد.
۵. از به کار بردن کلمات شکسته پرهیز کنید
۶. حضور در این بخش برای تمامی خوانندگان مهیا است خصوصا اینکه هنوز قسمت هایی هستند که برای نقد انتخاب نشده اند.

در آخر - مادر یکی از دوستان همشهری جوانی تان یکشنبه یک عمل جراحی پیش رو دارد لطفا برایش دعا کنید.


 نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)

یکشنبه
یاقون: با سلام خدمت دوستان ... توی قسمت نامه های شما را خواندیم! اسم منو (یاقون) نوشته "یاقوت" واقعا چقدر باسواده! ایشون چی پیش خودش فکر کرده؟!!! اگه یاقوت بود پس چرا من نوشتم یاقون؟!!!
راستی شما هم متوجه شدید که برگه های مجله گلاسه شده؟!!!؟!
وحید: هورااااااااااا! همشهری جوان گلاسه شد! یعنی کاغذش!
بهناز: راستی گلاسه شده؟ من که متوجه این موضوع نشده بودم.!
مریم فشندی: مزیت گلاسه شدن مجله خیلی خوبه منظورم اینه که اونقدر لیز نیست که در خوندنش با مشکل مواجه بشیم چون که همشهری خانواده اونقدر لیزه که از دستم سر می خوره

سه شنبه
مانی میرجلالی: این هفته خبری از مهمان هفته نبود
مهدی صالح پور: کی میگه گلاسه شده؟ چرا تشویش اذهان می کنید؟ چرا افکار مردم روخراب می کنید؟ چرا مردم رو می اندازید جون روزنامه فروش ها که هی برن بگن چرا مجله ی شما گلاسه نبود و فلان و میثال؟
...
خوشحالم که مجله داره کم کم به روزهای اوجش برمیگرده و مطمئنا این جز نقدهای خوب خوانندگان و طرفداران حاصل نمی شده...
زاغچه: اونی که میگه گلاسه شده لطفا نظورش رو از گلاسه بیان کنه! گلاسه از کدوم لحاظ؟!؟!
در باب سانسور، درد مشترک چندی از صفحات مجله!:
در مورد دوبله کارتون ها  که در یادداشت یاسر مالی آمده بود ، شاید فقط بشود گفت متاسفیم! متاسفیم که در مملکت گل و بلبل که هوا خوب است و همگی با هم میریم به صحرا!، در همه شئون زندگی!! شعورمان نادیده گرفته می شود!  متاسفیم که همیشه باید یکی دیگر برایمان تصمیم بگیرد که چی برای چشم ها و گوش هایمان ضرر دارد و نبینیم و نشنویمش! متاسفم که روئسای سانسور!! گمان می کنند حیوان مادر کارتون به بچه اش که  نر است! نامحرم است و نباید در آغوشش بکشد! یا توی فیلم ها که تکلیفش مشخص است! به هر حال درست است که یک پدر می خواهد فرزندش را ببوسد ولی به هر حال ملت فهیم مستحضرند که این فقط یک فیلم است! و این دو عزیز در واقعیت به هم محرم نیستند!
در مسلخ عشق تبریزی آن هم با آن کارنامه درخشانش؛ باید مجوز پخش نگیرد چون تلخ است! تخته نرد باید از فیلمش حذف شود چون مردم ما خیلی چشم و گوش بسته هستند و ممکن است خدای نکرده منحرف شوند. روحانی که از طریق اینترنت صیغه جاری می کند حذف می شود چون چنین چیزی وجود ندارد!!  موقع پخش افتتاحیه المپیک با دیدن تصویر یک زن که بی هوا پخش می شود خیابانی سرخ و سفید !! می شود و بعدش هم تصاویر قطع می شود و آن وسط باید شاهد زیاده گویی آقایان باشیم! تازه در صحنه بعدی حساب کار دستشان می آید و تا می بینند چند خانم با لباس پوشیده اما با آرایش!! وارد می شوند سریع تر تصاویر را قطع می کنند. ماهواره هم که بنا به تناقضش با فرهنگ ما ممنوع است و هیچ کس ندارد و نمی بیند!! همین سریال پرستاران خودمان را هم که باید مدام داستانش را از بین سانسور ها حدس بزنیم! چرا این فرهنگ بیگانه را به کل حذف نمی کنید؟!
هم خیال ما را راحت کرده اید هم خودتان متحمل این همه زحمت فرهنگی نمی شوید!!
به هیچ گروه موسیقی هم دیگر مجوز کنسرت ندهید! حالا می خواهد دبو باشد می خواهد شجریان باشد می خواهد هر کس دیگر! مهم آلات غنا و بساط طرب است که باید از روی زمین برچیده شود. دستتان درد نکند. امیدوارم فردا روز! توی بهشت به همه مان حسابی خوش بگذرد!!

عطیه آل حسینی: با یادداشت آقای یاسر مالی موافقم. البته این قضیه سانسور ها و جابجایی ها فقط به کارتون ها مربوط نمی شود. در تمام فیلم ها و سریال ها هم افراد و شرایط، هر طور که مسئولین مربوطه صلاح بدانند، معرفی می شوند.(خدا بیامرزد مجموعه پزشک دهکده و همین پرستاران را).. متاسفانه ما اغلب(جز در مواردی که صدای زنگ خطری به گوشمان رسیده باشد)، به جای آموزش و آگاهی دادن صحیح، آنچه که خوب نیست یا نباید باشد را یا حذف کرده ایم، یا گوش و چشم خودمان و اطرافیان یا فرزندانمان را گرفته ایم. کاش به جای حذف یا جابجایی اینجور موارد (که بد جور توی ذوق می زند و همه هم می دانند اصل قضیه چیست)، تعریف خوب و بد را درست انتقال می دادیم. هم برای خودمان، هم برای فرزندانمان.
آبجی فریبا: واقعا که . از شما بعیده آقای لطفی و خانم جعفریان. چرا بخشی به نام "مهمان هفته " این شماره باید جاش رو بده به آگهی ؟؟ عصبانی ام..عصبانی


 من میگم...

یکشنبه
فکر می کنم با خواندن رویداد در هفته ها و گزارش جلسه رویداد در هفته نویس ها متوجه شده باشید که شاید نیاز به کمک فکری داشته باشند پس بشتابید و انتقادات و پیشنهادات و راهکارهای خود را در مورد هر چه بهتر شدن این صفحات سرازیر کنید.
زهرا: من رویداد در هفته رو دوست دارم و با تغییر کلی موافق نیستم
مهدی صالح پور: در مورد رویداد در هفته ها با توجه به بالا رفتن سطح سلیقه های مخاطبین کار بسیار سختی پیش روی م.ح.ر و الف.ن.ب و س.ا.ع خواهد بود...
به طور خاص تر در بخش اجتماعی با توجه به نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری دهم و رقابت کهنه و پنهان بین قالیباف و احمدی نژاد رویداد در هفته ها کمی سردرگم شده اند... در بخش اجتماعی نه می شود تند رفت و دولت رو بی پروا به نقد کشید و نه می شود بی اعتنا به اشتباهات دولت بود. از طرفی با کمی انتقاد تهدیدات توقیف شدن به گوش می رسد و از آنطرف با کند شدن تیغ انتقادات داد هواداران در می آید که چرا اینقدر محافظه کارانه می نویسید؟
...
اما راهکار...
به نظر من با افزودن بیشتر ستون های خاص مثل کافه رویداد و تعبیر خواب و سوژه هفته و جدول و ... می توان تحولی به این صفحات داد تا با دستی بازتر و در شکل های مختلف طنز خود را ارائه کنند.
ارغوان: به نظر من که صفحات رویداد در هفته نیازی به کمک فکری و تحول ! نداره. چون در حال حاضر جزو بهترین صفحات مجله ست. انصافا هم ایده های خوبی توی این صفحات کار می شه.
خطوط قرمزشون رو هم که خودشون بهتر از ما می شناسن. امیدوارم این حرف ها مقدمه ای برای حذف صفحات نباشه !!!


 گوي ها و تمشك ها (خواندن اين قسمت به همه توصيه نمي شود!)

 در این شماره لازم می دانیم از صفحات بسم الله رویداد در هفته اجتماعی و موسیقی داشته باشیم و در عین حال گوی خودمان را تقدیم می کنیم به طرح جلد به خاطر طرح جلد و تیتر جالبش که خواننده یا بهتر است بگویم بیننده را کمی تا قسمتی میخکوب می کرد.
 گوی خوانندگان (پیک سحر):
اگر بنا به انتخاب یک بخش از این شماره برای گوی باشد از بین طرح جلد جالبی که این شماره داشت و روزها (هفت دریا منهای دو دریا و جنگجوی بی سلاح) و نویسنده های ۷۲ ملت سخت است که یکی را انتخاب کنم. اما خب ... هفت دریا منهای دو دریا را ترجیح می دهم ... همشهری جوان آنقدر قشنگ برخی حوادث و رویدادهای تاریخی را روایت می کند که حتی آدمی مثل من که از تاریخ "متنفر است" با اشتیاق آن ها را می خواند.
 آقای رویداد در هفته سینمایی ملقب به الف نون ب اولا که اه اه به این پاچه خواری افتضاحتان. ثانیا ما که ندیدیم کجای آن ستون عمو عزت تان از سریال های کره ای دفاع کرده است؟ نکند دفاعشان زیر پوستی بوده است؟
 کاشکی این ستون گوی و تمشک هر چه زودتر تکلیف سازندگان سریال مهر مادری را مشخص می کرد تا بدانند اسم این یارو را ایشان دوست دارد پویا بگذارد یا پوریا؟
 به این می گویند تکرار سوژه یا سوزاندن سوژه یا غیره. قبلا هم به پیتزا داود سر زده بودید و گزارشی عین همین گزارش برایش رفته بودید. یعنی اینقدر کم پیدا می شود اینجور جاها که شما باید بروید پیش این آقای از خود متشکر که گزارشگرها را با این دید نگاه می کند؟
 به نظر شما سر مربی نداشتن استقلال اهواز یا بدون تیم ماندن اکبر اوتی می تواند«بهانه»ای باشد برای دیدن لیگ هشتم؟ قبول کنید که جمله بالای تیتر این گزارش ربطی به محتوای آن نداشت.
 در بالای تیتر صفحه ۳۶ فرموده اید: «۱۳ چهره طلایی المپیک پکن» در حالی که در صفحه ۳۸ ستون مربوط به «تام دیلی» گفته اید: «انتظار نمی رود تام جوان بتواند برای کشورش طلا بدست بیاورد...» دو خروس را بگیریم یا قسم حضرت عباس را؟
 در اینفوگراف بالای صفحه ادبیات یک راهنما برای تعیین رنگ ها و علایئم جدول داده اید و مجددا در کنار آن در چند جمله این علائم را توضیح داده اید. یعنی ما اینقدر چیزیم؟
 کسی می داند ۲۲ کیلو! تن TNT چقدر است؟ بالای صفحه ۴۹.
 باکس آخر صفحه ۵۱ اینطور شروع شده است: «جدایی ایران از بحرین...» بهتر نبود می گفتید: «جدایی بحرین از ایران...» از این عربها بعید نیست که فردا روزی با استناد به همین جمله شما ادعای مالکیت بر ایران را داشته باشند.
 این هم یک تمشک بیات: در روزهای شماره قبل ستون مربوط به میلاد امام زین العابدین (ع) از قول ایشان نوشته اید: «... من پسر کسی هستم که با دو شمشیر در برابر پیامبر می جنگید...» در صورتی که اشتباهی در این جمله می بینید خودتان تصحیح کنید.
 این تمشک را هم از طرف آقای نوید غضنفری می دهیم به راهنمای سینما و تلویزیون ستون معرفی فیلم «دوشنبه ها در آفتاب» که اسم فیلم «جایی برای مردان قدیم نیست» را طی یک اشتباه رایج «جایی برای پیرمردها نیست» نوشته است.
 اگر قرار نیست بخش معرفی سایتتان را گسترش دهید لااقل سایت تکراری معرفی نکنید. تا جایی که یادمان است سایت کمیاب آنلاین را قبلا معرفی کرده بودید.
خواندن این قسمت را به هیچ وجه توصیه نمی کنیم!
تمشک های لوس و بی ربط
 در صفحه نامه ها سه خط مانده به آخر نامه «ف.ر» آمده است: «...چگونه مسلمانان را کشتند یا و آواره کردند...»
 در صفحه ۲۸ پاراگراف «اولین توقیف» خط هفتم قبل از کلمه با باید گیومه قرار بگیرد.
 در پاراگراف «خبیث های مکمل قهرمان» صفحه ۳۱ خط ۱۰ گاتهام «گاتهم» نوشته شده است.
 در معرفی بتمن های تاریخ صفحه ۳۲ «بتمن (۱۹۸۹)» اسم مایکل کیتن «مایکل کلایتون» نوشته شده است.
 در هشتمین بهانه ی صفحه ۳۵ خط چهارم آمده است: «...قرار است هر ۵ رودرز یک بار...»
 در توضیح پایین عکس امیر قطر صفحه ۴۴ نوشته اید «بنت جییل» در حالی که در عکس نوشته شده «بنت جبیل»
 در صفحه دوم ادبیات تیتر ستون مربوط به ژرژ سیمنون کارآگاه «کارگاه» نوشته شده است.
 در همان صفحه و همان ستون تمام سیمنون ها به اشتباه «سیمون» نوشته شده است.
 در صفحه ۵۹ در دو جا اعداد فارسی در کنار حروف انگلیسی آمده است.


 نقد حجیم

سه شنبه

طرح جلد: عطیه آل حسینی - یاقون (۱) - بهناز - زاغچه
یادداشت ها: مهدی خانعلی زاده (۱) - دروغگوی خوش حافظه (۱)
رویداد ها: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز - زاغچه (۱) - مهدی صالح پور (۱) - دروغگوی خوش حافظه
گزارش ها: زاغچه(۱)
سبک زندگی: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز - زاغچه
سینما و تلویزیون: فاطیما - مانی میرجلالی - حامد
ورزش: هادی - فاطیما - یاقون - حامد
موسیقی: مانی میرجلالی - پویان زمانی - حامد
جهان: مریم فشندی (۱)
گالری: تیرمن!
رازهای سرزمین من: تیرمن!
میهمان هفته: مانی میرجلالی (۱)
دوستان خوبمان زاغچه و دروغگوی خوش حافظه و مهدی خانعلی زاده و پویان زمانی و حامد و تیرمن! در صورتی که تمایل ندارید به نام اصلی و سن و این ها اشاره کنید لااقل خبرمان کنید که توجیه شویم. ضمن اینکه زهرا خانم شما هم بخشی را که می خواهید نقد کنید امتحان کنید لطفا.
اعداد داخل پرانتز تعداد نقدهای هر کدام از اعضای تیم تا الان در طی یک ماه است.

 یادداشت ها
مهدی خانعلی زاده: آقای جباری عزیز! شما هم یکی از آن مسدولین فرهنگی هستید که گرفتاریهای مهم تری نسبت به درجه بندی و مناسب سازی فیلمها برای جوانان دارند.مگر خود شما همین چند هفته پیش یک پرونده بسیار مفصل درباره یکی از همین سریالهایی که بدون مجوز در ایران توزیع می شوند ، کار نکردید؟ ما ایرانی ها فقط بلدیم که دیگران را بکوبیم اما نوبت به خودمان که می رسد اصلا مسئولیت پذیر نیستیم.لطفا یکبار دیگر یادداشت بسیار خوبتان را بخوانید و آن را با عملکرد کجله مقایسه کنید.
دروغگوی خوش حافظه:
1. منفیٍ دو برای آقای جباری:
آقای جباری!! دو راه معمول به نقد کشیدن عیب ها یکی بزرگ نشان دادن آنهاست که همانا مترادف طنز است، و یکی پنهان کردنشان در لفافه حرف های گنده تر. عنوان کردن مشکل -آن هم یک مشکل تکراری- کار خوبی ست. ولی نه آنقدر "تیز"ش کنید که چشم خواننده را بزند.
2. مثبت یک برای معصومیت نداشته جوانان فردا:
راستش این را بزرگ ترین خیانت و سوءاستفاده می دانم. کشتن "کودکی" بچه های امروز!! جوان های آینده دلشان برای چه چیزی تنگ می شود؟؟ می خواهند به چه بر گردند؟؟؟
3. مثبت یک تقدیم به بی نیاز، با عشق و "ترحم"!!:
مظلومیت صفحه موفقیت به همه کاره اش هم سرایت کرده. سخت یادم می آید یادداشت "نیم ستون" داشته باشیم. دکتر روان شناس نشریه، وسط عشق عنوان هایش مانده!!!
4. مثبت سه به یاسر مالی:
خیلی وقت است تلویزیون نمی بینم. مهم ترین دلیلش هم همین است. لعنتی (!!!) همه چیز دارد. توهین به شعور، گمراه کردن (به جای آموزش)، گاهی دروغ های کمی تا قسمتی گنده و ...
5. برآیند منجر به صِفر قبل از تصادف:
همه می دانند کجا می خواهند بروند!! اما اینکه کجا می روند را نه!! خواب نمونی رفیق!!!
6. مثله شدن مثبت ها به بی نهایت صِفر (اشاره به یکی از اشتباهات معمول در ریاضیات که جمع بی نهایت صفر، یک می شود):
یادداشت های احسان را دوست دارم. نه به خاطر "فرق" کردنشان. که چیزی همیشه آن وسطش هست که باید کشفش کنی. این یکی آن "چیز" را نداشت. شاید چون احسان "نبشتن" را با "نگاشتن" اشتباه گرفته بود!!!
7. "جای بحث دارد" برای جاده های یک طرفه:
اصولا اعتقادی به دوستی یک طرفه ندارم. اصلا معنی نمی دهد. ولی عشق شاید!! مطمئن نیستم. راستش نه توی کار تجارتم نه هوس عاشقی به سرم زده!! (هوس عاشقی رابطه مستقیم با "طلب" دارد. عشق "بادآورده" و "بادبرده" را انکار نمی کنم!!) بنابراین کمی عقب نشینی می کنم. البته کمی خود شیفتگی دارم!!! "یعنی می شود؟؟"!!!

 رویداد در هفته
زاغچه: مثل اینکه رویداد در هفته یک تکانی خورده و همان طور که از محتوا و البته مستقیم گویی‌اش!! پیداست قرار است کمی تا قسمتی متحول شود. این شماره که خوب بود خصوصا قسمت پیام هایتان را چاپ می کنیم در رویداد در هفته اجتماعی تحول جالبی بود. امیدوارم بقیه صفحات مجله هم همین طوری یکی یکی متحول شوند.
(نظر مهدی صالح پور در بخش «من میگم...»آمده است)
عطیه آل حسینی: رویداد هفته های این هفته، خصوصاً اجتماعی با ایده جدید "پیام هایتان را چاپ می کنیم"، به نظرم خوب بود. کافه رویدادها هم که چند شماره ای است راه افتاده، بد نیست. کم کم جای خود را پیدا می کند. ایده چهار گزینه ای هم که همیشه خوب بوده و جواب داده.. کلاً این هفته رویداد هفته ها نسبت به شماره های قبل خیلی بهتر بود. امیدوارم این روند ادامه پیدا کند.

 گزارش ها
زاغچه:
گزارش اسرار دره کلاغ ها گذشته از تیتر فوق العاده اش با یادداشت متفاوت احسان رضایی در نهایت نتوانسته بود  خیلی گزارش شاهکاری ، به مناسبت روز خبرنگار؛ در بیاید. گرچه اطلاعات داده شده در مورد انواع خبرنگار ها و خصوصا حقوقشان جالب بود و در کل اطلاعات خوبی را نصیب خواننده می کرد ؛ اما از لحاظ نوشتاری یا همان نثر!! چنگی به دل نمی زد. درواقع خواننده را دنبال خودش نمی کشاند. نوع قلم  این جور گزارشات  باید کمی ترغیب کننده تر باشد. اما در مجموع محتوای خوبی  داشت و می شود گفت گزارش خوبی بود. البته  این در مقایسه با گزارش اقلیت - که عنوان  مقاله ای به گمانم  به مناسبت همین روز و  سال قبل در مورد بانوان خبرنگاربود و به قلم الف نون ب نوشته شده بود - می تواند در رتبه پایین تری قرار بگیرد. دلیل ربط دادنشان به هم هم ! اطلاعات مشترک ارائه شده در هر دو گزارش و محوریت خبرنگار بود.
اداره در خیابان در مورد خبرنگارهای روزنامه ها و مجلات هم مطلب خوبی بود. که البته در درجه ای بالاتر از صفحات قبلش می توان قرارش داد.
گزارش این کثیف های خوشمزه با بی رحمی تمام که البته وجدان نمی تواند منطقش را نادیده بگیرد!؛ تنها یک صفحه پرکن بود و بس! در مورد پیتزافروشی آقا داوود قدیم تر ها در صفحه سبک زندگی مطلبی کار شده بود و اختصاص یک صفحه به آن کار چندان جالبی نبود. در مورد هفت دلیل  محبوب بودن اغذیه فروشی های قدیمی باید گفت گرچه بر همگان واضح و مبرهن است که سوسول بازی بعضی کافی شاپ های جدیدی! گواهی بر تمیزی و متمایز بودنشان از اغذیه فروشی های قدیمی نیست اما در کل می توان گفت دیدن دستکش آقای ساندویچ ساز! تا حدودی خیال آدم را راحت می کند! خصوصا وقتی  بدانی سر و وضع نامربوط کارکنان بعضی اغذیه فروشی ها اشتهایت را کور می کند! بعید می دانم اغذیه فروشی بتواند پر از نوستالژی باشد آن هم در جایی که بوفه اکثریت قریب به اتفاق دانشگاه های ایران دست کمی از اغذیه فروشی ندارد و گاهی به مراتب غذاهای غیر قابل تحمل تری ارائه می دهد. عطر روغن سوخته هم منطقا و عقلا!! نمی تواند روح افزا باشد.  در عجبم که با این همه هشدار در مورد مصرف این غذاهای خطرناک چرا باید چنین گزارشی کار می شد؟! سوسیس و کالباس دارای مواد مغذی هستند یا غذاهای سرخ شده، آن هم در روغن سوخته؛ برای سلامتی مفیدند؟!
در مجموع شاید تنها نکته مثبت صفحات 22 و 23 حاشیه ای با عنوان شورش علیه سفره پدری باشد. حاشیه ای که به هر حال درست می گوید! البته قدیم تر ها ساندویچی و جدیدتر ها رستوران و کافی شاپ؛ هرچه باکلاس تر، بهتر!!
پ.ن : لحن این به اصطلاح نقد ها شبیه  صدای آن به اصطلاح داور مسابقه پلکان نشده؟!

 سبک زندگی
عطیه آل حسینی: چون این موضوع قبلاً هم کار شده بود، این بار کلی تر به آن پرداخته شده بود و بیشتر بحث خرید گل بود تا معرفی انواع گل.. امّا به نظرم نثر و لحن نویسنده سبک زندگی این شماره خیلی خوب بود. بخصوص کادر سمت چپ، "راه و رسم نگهداری..". با تشکر از خانم سیف.


همشهري جوان - شماره 177

همشهري جوان


 یاد ایام...

۱۲ امرداد ۱۳۸۷ (۱۷۷) همشهري جوان 177 با تشکر از دوستی با نام Franz Kafka
۱۳ امرداد ۱۳۸۶ (۱۲۸) همشهري جوان 128
۱۴ امرداد ۱۳۸۵ (۷۹) همشهري جوان 79 بخوانید
۱۵ امرداد ۱۳۸۴ (۳۰) همشهري جوان 30 بخوانید


 ب بسم الله 

 

سلام. قبلا هم گفته بودیم اما انگار باید اتمام حجت کنیم. دوستان خوبم بدانید و آگاه باشید این وبلاگ از پذیرفتن نظرهای با نام مستعار نه تنها معذور است بلکه به خاطر اینکه هویت نویسنده آن نظر نامعلوم است نظر مذکور هیچگونه اعتباری نخواهد داشت و حذف خواهد گردید مگر اینکه فرد دارای نام مستعار برای نویسندگان وبلاگ شناخته شده باشد. گفتیم که فردا روزی دلخوری ایجاد نشود!
با توجه به استقبال دوستان عزممان برای تشکیل تیم نقد مجله تا حدودی جزم شد. هر چند هنوز منتظر پیوستن تک تک شما خوانندگان به این دوستان پیشقدم هستیم. از اعضای مجله هم خواهانیم نگاه ویژه ای به انتقادهای اعضای این تیم داشته باشند. در ضمن از دوستان پیشقدم در این امر که اسمشان در زیر هم آمده هم درخواست می کنیم به ما اعلام بدارند که دوست دارند بطور اخص در مورد کدام صفحات مجله نظر بدهند. راستي از خيلي از دوستان انتظار داريم به اين تيم بپيوندند. آي چنار ها بلرزيد!

 

مرجان-طرح جلد و ورزشي
هادی - ورزشي
زهرا
عطیه آل حسینی -
رويداد در هفته ها و سبك زندگي و طرح جلد
ژوبین (حامد)- سینما و موسیقی و ورزش
خاک انداز (کاش شما هم اسمتون اسم آدمیزاد بود!)
یاقون (امید)-
طرح جلد ورزشي
مریم فشندی- جهان

فاطیما- ورزش و تلویزیون

جدیدا آمدند:

مهدی صالح پور - رويداد در هفته ها

مهدی خانعلی زاده - یادداشت ها

تیرمن!-گالري و رازهاي سرزمين من
پویان زمانی- موسیقی
مانی میرجلالی- سینما موسیقی میهمان هفته

دروغگوی خوش حافظه- یادداشت ها

بهناز - رویداد در هفته و سبک زندگی و طرح جلد

 

در آخر تشکر ویژه ای از امیر یاشار نسل سومی داریم که هر هفته زحمت اسکن طرح جلد را می کشد.


 من میگم... 

 

واضح و مختصر و مفید! اگر ایده ای برای کار شدن توی صفحه سبک زندگی دارید اعلام کنید. همین!

 

وحید: سلام برای سبک زندگی موضوع جدی زیاده مثلا گوشی موبایل. این همه گوشی جدید اومده. توی صفحه راهنما هم که هیچ چی در مورد موبایل نمی نویسن. اصلا کی می دونه فرق سیمبین و جاوا چیه؟ کدوم گوشی ها چه سیستم عامل هایی دارن. ؟ اصلا زبان های برنامه نویسی موبایل کدوم؟

 

بهناز: توی سبک زندگی هم میشود در مورد انواع وسایلی که آدم رو از آفتاب محافظت می کنند ، یا در مورد mp3 پلیر و سی دی من و هدفون ها نوشت .


 نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)

مرجان: به نظرتون دو صفحه مصاحبه با این دو تا اقا انقدر اهمیت داشت که بشه طرح جلد؟ وقتی می بینم که بعضی ها همشهری جوان رو به خاطر همچینعکس هایی می خرن دردم می گیره

یاقون (امید): به خدا خیلی لجم میگیره! بابا شما که یه مصاحبه ی معمولیه 2 صفحه ای رو برداشتید طرح جلد کردید چه انتظاری میشه ازتون داشت؟!! واقعا که! اگه اون معرفی کارتون رو طرح جلد میکردید آدم دلش خوش بود حداقل 4 صفحه است! ((( ما همونیم که بودیم , تو داری عوض میشی .....)))

بهناز: ما که هنوز (شنبه ساعت ۱۱:۱۶ صبح) مجله ای به دستمون نرسیده . .....

مهدی صالح پور: چیه؟ شما چرا فکر فروش مجله نیستید؟! دو سه تا شماره بود مخصوصا اون شماره دلالان فوتبال همه روزنامه فروشی ها شونصد تا مجله برگشتی داشتن... مجله باید برای فروش هم که شده جلدهای عامه پسند بزنه... البته خوشبختانه هنوز مطالب داخل مجله زرد نشده...

عطیه آل حسینی: فعلاً (شنبه ساعت ۱:۳۴ عصر) مجله به دستم نرسیده..

وحید: هوراااااااااا!!!!!!!!!! جشن ملی همشهری جوان؟!

زهرا: فکر کنم این پستو منحصرا باید برای طرح روی جلد بذارین! ولی از حق نگذریم ایده ی سایه ها جالب بود

آرش: سلام دوست عزیز همشهری جوانی یه خواهشی دارم هر کسی می تونه این کار رو انجام بده یا اگه همچین چیزی هست بگه کجاست تا ما انجام بدیم خیلی از نشریات مجله هاشون رو روی سایت می ذارن ( مثل اطلاعات ) لطفا یه کاری کنید برای اینکه ما مجله رو از اینترنت دریافت کنیم ( مجله همون هفته رو ) چون خرید مجله برامون ( به علت دوری مسافت ) خیلی سخته

ابوالفضل ناظمي: خانم جعفريان سلام. اتفاقا مرده پرستي نه تنها كار خوبي است كه كاري بسيار شاق است. علت آن را بايد از طبع سرد خاك پرسيد. اما به نظر من مرده پرستي اي را مي توان خوب دانست كه در ادامه يك زنده پرستي بوجود آمده باشد نه اينكه منتظر باشيم طرف بميرد تا تازه ياد رسم نیکو و پسندیده ی! مرده پرستي خودمان بيفتيم. خب گاهي حق داريم چون فكر مي كنيم طرف براي پرستيدن وجودش اضافي است و حس مي كنيم با رو دادن به طرف مجبور مي شويم هر روز حلوا حلوايش كنيم آخر ما مردم حق شناس سرمان خيلي شلوغ است! حوصله اينكه هر روز هر روز يک نفر را روي دست ببريم نداريم اصلا چه معنی دارد هر روز احوالش را بپرسيم؟ بين خودمان بماند اما بعضي مواقع حسادتمان مي شود به وجود ستاره ها و دوست داريم بي فروغ شوند دوست داريم نابود شوند تا بعد از اينكه مطمئن شديم راه بازگشتي ندارند برايشان دل بسوزانيم و تف و لعن بفرستيم به اين روزگار غدار كه عجب بي مروت است!
پي نوشت۱: زمان مولوي كه نبوديم كه مرده اش را بپرستيم اما دممام گرم كه با گذشت اين همه سال با تنها باقيماده اش همين كار را كرديم! گذاشتيم تا بقيه صاحب شوند و وقتي مطمئن شديم كاملا از دستمان رفته است صدايمان بلند شد!
پي نوشت ۲: عجب چيز زگيلي است اين «مغزها»! همیشه ادعایش می شود! همیشه باید هر چه گفت حاضر شود! و خدا را شکر که ایده ای به اسم «فرار مغزها» بوجود آمد تا ما مطمئن شویم از دستش راحت شده ایم و طبق رسم مرده پرستی مان در راستاي از دست دادنش فریاد ها بزنیم. آخر اين كمترين خرج را برايمان دارد!

هادی: سلام . طرح روی جلد افتضاح بود افتضاح از اقای دوست محمدی بعیده همچین طرح هایی!
یه گونی تمشک واسه طرح جلد این شماره . هر وقت چشم میفته بهش یه جوری میشم

مریم فشندی: در ضمن در مورد مجله هفته قبل فقط باید بگم که خیلی دیر به یاد خسرو شکیبایی افتادند..همون قضیه مرده پرستی که ما ایرانی ها بهش مشهوریم چرا قبل از اون هیچی نمی نوشتند؟ قبل از این پیشامد شکیبایی محبوب نبود؟ هنرمند نبود؟ فقط باید بمیریم تا یادشون بیفته ما هم هستیم؟

ژوبین: منم موافقم که مصاحبه با برادران غریب(!) خوب نبود و طرح جلد هم که رفقا گفتن دیگه...موسیقی اما خوب بود. کلا جواد رهبر موسیقی رو خوب مینویسه...سبک زندگی هم که من کلا متنفرم ازش...شرمنده...

پویان زمانی: ديدين گفتم صفحه موسيقي يه تكونايي خورده...من عاشق اين آلبوم بريان آدامسم. مطلب جواد رهبر فوق العاده بود...صفحه موسيقي عالي شده.

مریم فشندی: نمی دونم چرا تولد ناپلئون در این هفته کار شده بود. تولدش 25 مرداده پس در هفته بعد باید این مطلب چاپ بشه.. چرا این دفعه؟
به نظرم این شماره واقعا خیلی عالیه. اول از همه مطلب یاران حلقه به خاطر عنوان جالبش( نام فیلم اول تریلوژی ارباب حلقه ها) و این ویژه نامه در تمام روزهای المپیک می تونه یه راهنما برای همه ورزش دوستان باشه.
سبک زندگی خیلی جالب بود. مطلب خیلی نویی بود!
در ضمن من نمی دونم چرا همه از جلد این شماره ناراحتند..جلد مشتری جمع کنی بود..

عطیه آل حسینی: یه سوال.. نمی دونم بهش پرداختید یا نه..
مگه پوریا در سریال ترانه مادری، "پوریا نظری" نیست؟ پس چرا یه جا گفته بودند "پوریا رضوانی" ؟
بابت سبک زندگی هم ممنون.. موضوع بسیار خوبی بود. پر از نکته کاربردی و مفید.. آقای تفرشی و خانم شکیب مهر خسته نباشید..(پرانتز ِ یواش: فقط کاش این همه علامت تعجب نمی ذاشتند آخر هر جمله)

وحید: شما واقعا به اون سبک زندگی آبدوغ خیاری گوی دادید؟ بابا دست مریزاد. فکر کردم حتما میخواید تمشک بارونش کنید. آخه طرز تهیه آبدوغ خیار هم شد سبک زندگی؟

پرستو: خوب بود. این هفته همشهری جوان یه ذره لوس بود خوشمان نیامد درست می شه می دونم

بهناز: رفته بودیم خونه ی خالم ، اتفاقا مجله را هم برده بودم . یکدفعه که سرم رو برگرداندم دیدم که مادر و خاله و مادربزرگم دور همشهری جوان جمع شده اند و در باره ی یک موضوع دارند با هم بحث می کنند . من هم محض کنجکاوی سرکی کشیدم و دیدم که صفحه ی سبک زندگی را باز کرده اند و دارند می خوانند و با هم در موردش حرف می زنند.
عجب چیزی بود این سبک زندگی این هفته . دست شما درد نکنه خانم شکیب مهر و آقای تفرشی . خیییلی قشنگ و مفید بود. مخصوصا تقسیم بندی هر قسمت به سه بخش – بریز و بپاش و فوت کوزه گری و دکتر ها می گویند – هم خیلی جالب بود. تصویر ها هم خوب بود ولی کاریکاتور ها می شد بهتر باشه.
(دردسر های اقای مانکن )هم مورد توجه مادر گرامی مان قرار گرفت .
طرح روی جلد ضعیف بود و لوس . اونم واسه من که اصلا این سریال رو نمی بینم. راستی اون پارگی کفش این پسره شاید مد شده ! و خواستند مدترش کنند . چرا گیر میدید آخه ؟ از دقت نظر اون دوستی که به این نکته اشاره کرده بودند تشکر میکنم . خیلی دقیق هستید شما . ای ول !
رویداد در هفته ها هم که جمیعا مورد توجه من و مادر قرار گرفت ولی هر کدامشان مقداری بی مزه شده بودند . رویداد در هفته صدا و سیمایی از همه بهتر بود .
گوی و تمشک هم مثل قبل هنوز بی مزه مونده . بابا این گوی ها ارزش خوندن نداره . نذارید اینا رو !!!!من فکر کردم نقد مفصل پست قبل در نویسنده این ستون اثر کرده ولی.......
یاران حلقه هم کامل بود و راهنمای خوبی برای همه کسانی که می خوان ایرانیها را در المپیک دنبال کنن مثل من . البته کامل نخوندمش.
(خرده جنایت های زن و شوهری ) جالب بودولی به نظرم خیلی کم و خلاصه بود و کاریکاتورهاشم افتضاح ....تو رو خدا بدید آقای دوست محمدی بکشه .......


 نقداغ

هويج پخته خودتي و ... استغفرالله!

آبجي فريبا:
در قسمت رويداد درهفته ي اجتماعي اسم آقاي راوندي رو نديديم. کدام يک از گزينه هاي زير ميتونه دليلش باشه؟
1- اسمشون رفته لاي باقالي ها
2- احسان ناظم بکايي زير آبي رفته
3- نمودارشون رو رسم کردن
4-کفاف ندادن پول رويداد درهفته نويسي و باقي قضايا

برنامه هاي تلوزيون براي تقدير و خداحافظي از رضازاده کم نبود .. چهره در هفته هم باز يک ستونش رو سر اين موضوع فنا کرد. اين کار ( يعني فنا کردن) در چه راستايي ميتونه باشه؟
1- در راستاي گفته ي خاک انداز که گاهي زردينگي لازم است
2- در راستاي اينکه يعني ما هم آره
3- در راستاي خطوط عابر پياده
4- در راستاي پر کردن صفحه

در قسمت راهنما( سينما و تلوزيون) کل صفحه رو تنها 4 نفر کار کرده بودند.. چرا؟ نه واقعا چرا؟
1- چون ما خيلي فعاليم
2-هرکي ميخواد بيشتر آش بخوره بايد بيشتر تلوزيون ببينه
3- بقيه رفته بودند جاده چالوس و کار رو به ما سپرده بودند
4- نکنيد اين کار را رفقا..نکنيد

چرا آقای دوست محمدی با وجود کفش های پاره ی محسن افشانی ..عکسش رو روی جلد انداختند؟
۱- نشان دهد دستمزد بازیگران همچین هم بالا نیست.
۲- همذات پنداری یک ستاره ی (!!!!!!!!؟!؟!؟!؟) مجریگری با فقرا را نشان دهند.
۳- فقر در کمین بازیگران است
۴- اشتباه چاپی بوده...پیش میاد دیگه

ستون سمت چپ صفحه ی موفقیت جملات تو هم تو هم زیاد داشت...این قبیل اشکالات تا حالا کم نبوده..به نظرتون چه دلیلی میتونه داشته باشه؟
۱-توانایی روخوانی ما را در شرایط سخت بالا ببرند
۲- فکر کنیم مشکل از چشم خودمان است و به بینایی سنجی مراجعه کنیم.
۳- قدر صفحاتی که از قبیل مشکلات را ندارند بدانیم.
۴- کمبود جا


 گوی ها و تمشک ها (مطالعه این قسمت به همه توصیه نمی شود!)

 باید اقرار کنم که کار خیلی سختی بود انتخاب فقط یک مطلب به عنوان گوی اما چه می شود کرد. تشکر ویژه داریم از صفحه سینما و گزارش آخرین سامورایی از صفحه روزها و ابتکار جالبشان برای معرفی ناپلئون حتی در ریزه کاری ها مثلا طرح کلاه ناپلئون قبل از هر سوال از صفحه گالری که خب مگر ما چه چیزی غیر از این باید از این صفحه انتظار می داشتیم و از آقای یاسر مالی که رد پایش در اغلب صفحات دیده میشد. در نهایت گوی این هفته را تقدیم می کنیم به صفحه سبک زندگی که بعد از مدت ها شوکه مان کرد با متنی زیبا و عکس هایی زیبا تر ضمن اینکه خبری از آن کاریکاتور های مالیخولیایی به آن شدت نبود!
 گوی خوانندگان (حسین جعفریان):
با تشکر از یادداشت خانم جعفریان و گزارش ناپلئون , گوی رو میدهم به گزارش در مورد استاد هايائو ميازاکي
 بعضی از شماره ها است که به عنوان یک خواننده همشهری جوان نمی توانم مجله را با افتخار در دستم بگیرم که بله من همشهری جوان خوانم مثل این شماره! تنها به این خاطر که طرح جلدش با جلد مجله های زرد چندان فرقی نداشت!
 قرار بود تمشک هایمان سلیقه ای نباشد اما خب اینطور فکر می کنم صفحاتی مثل صفحه بسم الله هیچ وقت تمشک نخواهد گرفت برای همین تصمیم گرفتیم هر شماره ای که این صفحات آنطور که باید و شاید به دل من نوعی به عنوان یک خواننده نمی نشیند یک تمشک نثارشان کنیم مثل این شماره با چاشنی شماره قبل! (باز هم اقرار می کنم این تمشک کاملا سلیقه ای است و هر کسی حق اعتراض دارد!)
 اسم آقای راوندی پایین صفحه رویداد در هفته اجتماعی نبود؟ نکند دوباره این صفحه صلواتی پر شده و بانی نداشته است؟؟؟
 آقای عمادی فکر نمی کنید در ستون «بچه بودم نفهم بودم» توضیح پایین خبرتان باید معلوم باشد از کجا ارجاع گرفته است؟
 لطفا این جمله را ترجمه کنید: «...نوشابه نیروزا بین بر و بچز تخس می کنند...»!!! (خبر آخر رویداد در هفته ورزشی) - نکته: با توجه به توضیح آقای ذوقی تمشکمان را پس می گیریم!:
(«نوشابه نیروزا بین بر و بچز تخس می‌کنند» يعني «نوشابه نيروزا بين بر و بچز پخش مي‌كنند»؛ در لغت‌نامه دهخدا مي‌خوانيم: «تُخس كردن در تداول عوام: تقسيم كردن. بخش‌بخش به‌كسان مختلف دادن، چنانكه پولي را به‌قرض دادن به چندين كس. توزيع كردن. پراكندن».)
 صفحه ۱۷ خبر مربوط به بهرام رادان هم نام نویسنده نبود. آخی طفلکی نویسنده گمنام!
 به این می گویند سوزاندن یک سوژه به بدترین نحو! بهتر نبود کمی دیگر از این سریان ترانه مادری می گذشت تا مجله چند صفحه مثل سریال نرگس به آن اختصاص می داد؟
 دوستان عزیز لطفا به فکر چشم و چار ما هم باشید و در زمینه های با رنگ زیاد با فونت مشکی ننویسید (بالا و پایین صفحه موسیقی)
 آقای رضایی بهتر نبود ستون مربوط به سریال گرگ ها را زودتر کار می کردید؟
 با تشکر از ستون راهنمای تلویزیون که مشکلاتش تقریبا حل شده اما بهتر نیست حالا که جا هست زمان تکرار روزگار قریب را هم در برنامه بیاورید؟
 آقای بی نیاز در ستون کناری صفحه ۶۱ هر پاراگرافی را که تمام کرده اید لغاتش در هم رفته است لطفا به بخش فنی اطلاع بدهید!

خواندن این قسمت را اصلا توصیه نمی کنیم:
تمشک های لوس و بی ربط:
 صفحه ۱۵ ستون سوژه های هفته خط ۸ نام واعظی bold نشده بود.
 در آخرین خبر صفحه رویداد در هفته ورزشی باز حروف انگلیسی کنار عدد فارسی آمده بود (ای بترکم که از رو نمی رم!!!)
 خب من چه باید بکنم که متوجه نمی شوم در صفحه ۳۵ خط پنجم سخنان امیررضا خادم آن علامت سوال برای چه بود؟
 ضمن اینکه در ارجاع پایین سخنان امیررضا خادم «المپیک» «المپ یک» نوشته شده بود!
 آخرین خط متن «آقای شیر و کمد اسرار» یک گیومه کم دارد.
 در صفحه ۵۳ ستون سوم هم حروف انگلیسی کنار اعداد فارسی آمده بود.
 در صفحه ۵۷ ستون «جاسوس های تلویزیون» گیومه قبل از کلمه انرژی اضافی بود.


 فعلا اسم نداره!

با تشکر از خانم فشندی برای اینکه اینقدر زود دست به کار شدند برای آغاز کار نمونه نقد ایشان را در این قسمت قرار می دهیم و امیدواریم این ستون تا هفته آینده رسما کار خودش را آغاز کند البته به شرطی که بچه های داوطلب این بخش هر چه سریعتر مشخصات خودشان را به دست ما برسانند. فعلا هادی و عطیه آل حسینی و فاطیما و مریم فشندی و امید (یاقون) و بهناز و مرجان و مانی و زهرا رسما عضو این ستون شده اند. ضمن اینکه سجاد محمدیان هنوز اطلاعاتی که داده اند کامل نیست.

 مریم فشندی - صفحه جهان:

مطلب اين هفته صفحه جهان خيلي جالب بود. اشاره اي بود به مردم دنياي مدرن و پيشرفته كه دوست دارند به واقعيت برگردند. مي خواهند دوباره ديني را براي خود برگزينند اما در اين دنياي پر از نيرنگ دچار دوگانگي شدند و به همين راحتي فريب قدرتمندان، ستارگان و دست هاي پشت پرده و بازي هاي سياسي را مي خورند.
از اين مسائل كه بگذرم مي رسيم به متن اين گزارش. در جايي شعبه هاي ساينتولوژي در جهان تنها آمريكا، آفريقاي جنوبي ، روسيه و ونزوئلا معرفي شدند. من در دانشنامه ويكي پدياي انگليسي جستجو كردم و نتايج ديگري را به دست آوردم:
در اين كشورها اين فرقه از سوي دولت شناخته و پذيرفته شده:
استراليا، اتريش ( در اين كشور به عنوان مركز خيريه معرفي شده كه درآمد آن براي مردم است نه شخصي خاص!!!)،
كانادا( به عنوان مركزي مذهبي شناخته شده و كارمندان پيرو اين مذهب مي توانند در تعطيلات مذهبي شان سركار حاضر نشوند.)، اندونزي، ايرلند ، ايتاليا، قرقيزستان، نيوزيلند ، پرتغال ، اسپانيا، تايوان.
من متوجه نشدم چرا چنين اشتباهي در متن اين گزارش رخ داده است.
اما در كل فضاي سياه اين فرقه ها و پشتيبانان اونها به خوبي به تصوير كشيده شده است. اين مساله كه ستارگان دنياي هنر از مردم چنين سوءاستفاده هاي خوفناكي مي كنند ، به خوبي در گزارش انعكاس داده شده است. همچنين فرقه هاي جديد و بي معناي ديگر هم به طرز جالبي معرفي شده اند. واقعا گاهي اوقات چرا مردم انقدر ساده لوح مي شوند؟

 مانی میرجلالی - میهمان هفته:

انتخاب میهمان هفته بسیار خوب بود.ولی شعری که نوشته شد زیاد جالب نبود.شاید به جای آن شعر اگر مطلب دیگه ای نوشته میشد بهتر بود.ایراد شعر این بود که هیچوقت نمیشود شعری که با زبان دیگری و مفهوم خاص خودش گفته ترجمه بشود .چون فقط کلمات ترجمه می شوند نه معنی آن مثل این می ماند که شعر مولانا را به انگلیسی ترجمه کنیم و انتظار داشته باشیم همان معنایی که یا زبان فارسی میدهد بدهد.یا اینکه افسانه های بومی آن ور را این ور عوض کنیم یعنی دیگر هیج جور آن شعر معنی و مفهوم خودش را نمی دهد. کاش جای شعر مطلب دیگری از زندگیش را یا چیز دیگری را می نوشتند.

 یاقون (امید)- طرح جلد:

به نظر من این طرح جلد طی چند شماره قبلی از همه ضعیف تر بود! انگار این طرح با عجله و فقط برای اینکه یک طرح جلدی باشد رفته برای چاپ!
همانطور که در روز اول انتشار مجله گفتم, کلا یک مصاحبه معمولی 2 صفحه ای احتیاج به جلد نداشت!
اگر یک طرح جذاب واسه المپیک که یک پرونده کامل بود کار میشد به نظر من خیلی بهتر بود.....
در ضمن این طرح جلد (برادران غریب) هیچ ربطی به موضوع فیلم نداشت! من هر چه فکر کنم منظور طراح را نفهمیدم! آخر توی فیلم که هم جلوی هم با هم رفیقند هم توی دل هم! منظور اون سایه ها اصلا معلوم نبود! و به موضوع فیلم هم هیچ ربطی نداشت!


 ادامه دارد...

همشهري جوان - شماره 176

همشهري جوان

 یاد ایام...

۵ امرداد ۱۳۸۷ (۱۷۶) همشهري جوان 176 ضمن تشکر از امیریاشار نسل سومی
۶ امرداد ۱۳۸۶ (۱۲۷) همشهري جوان 127
۷ امرداد ۱۳۸۵ (۷۸)   همشهري جوان 78 بخوانید
۸ امرداد ۱۳۸۴ (۲۹)   همشهري جوان 29 بخوانید


 پیش در آمد

 

سلام. اولا که بعثت پیامبر را به شما دوستان خوب تبریک می گویم. در حد یک ایده است اما کاش می شد یک تیم نقد و بررسی درست کنیم که هر چند نفری یک قسمت از مجله را سلاخی کنند اما واقعا نمی دانم شما دوستان چقدر از این ایده حمایت می کنید و چقدر به نظرتان کار مفیدی است. فعلا دارم فکر می کنم و خوشحال می شوم نظرات شما را در این مورد بدانم.
بعید می دانم از بین خوانندگان وبلاگ کسی اصفهانی باشد اما در صورتی که مثل بنده مال این دیارید خودتان را معرفی کنید به قول آن تبلیغ: برای شما برنامه ویژه ای داریم!
آقای رضایی می دانم گفتید به بچه ها قول یک سورپریز از طرف مجله را بدهم اما به من حق بدهید که بترسم! بترسم از اینکه دوباره سرتان شلوغ شود و مثل قولتان برای نسخه الکترونیکی شماره ۱۶۹ ما از طرف شما قول بدهیم اما آب ها که از آسیاب افتاد مسلم بماند و کوفه اش!

حسین جعفریان:یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 8:52:سلام
حرفهای اینبار دوست عزیزم آقای ناظمی مرا به فکر واداشت ؟ سلاخی کردن هر بخش !
اما اول میخواهم تعریف درستی از نقد ارائه بدهم ( پیشاپیش از اینکه اینبار کمی سنگین تر نوشته ام معذرت میخواهم )
نقد چیست ؟
آنچه از نقد در نظر اول به ذهن متبادر مي شود، ايراد و اشكال گرفتن از يك كار يا اثر علمي و هنري است، اما در واقع نقد نه ايراد و خرده گيري است نه اشكال تراشي، بلكه علم ارزيابي و سنجش ميزان اعتبار علمي يك اثر است كه مانند ساير رشته‌هاي علمي، قواعد و اصول خاص خود را دارد كه به آن «روش‌شناسي نقد » گفته مي‌شود
واژه نقد و نقد كردن در قديم به معناي تعيين عيار سكه طلا و تشخيص سكه واقعي از سكه قلب بوده است، اما در تداول امروز در يك مفهوم كلي به معناي قضاوت و ارزيابي درباره اعمال، افكار و آثار ديگران است و آنچه بيشتر از نقد به طور اخص مدنظر است سنجش و ارزشيابي دقيق و علمي درباره آثار و دستاوردهاي علمي نويسندگان، هنرمندان و دانشمندان در تمامي حوزه‌هاي دانش بشري است
اما چند نوع انتقاد داریم ؟

1 ـ انتقاد دوستانه و مشفقانه:
انتقاد اطلاعاتي است كه مي تواند به رشد فرد كمك كند و دانش و مهارت هاي مناسب را به افراد آموزش دهد. افراد با مشاهده و درك نتايج ارزشمند انتقاد، پذيراي انتقاد مي گردند و يا قادر به ارائة انتقاد مي شوند.
2 ـ انتقاد براي بهبود:
محور اساسي هر انتقاد مؤثر توجه به نقش سازندگي است، بهبود و ارتقا؛ معادل تغيير دانش، تغيير نگرش و تغيير عملكرد فردي و سازماني در جهت مثبت است. در واقع هدف انتقاد بايد اصلاح و تكامل فكر و رفتار فرد مقابل باشد.
3 ـ انتقاد استراتژيك:
انتقاد بايستي ضمن داشتن اهداف بلند مدت، راه هاي نيل به آن ها را نيز بيان كند. هر فردي قبل از انتقاد لازم است سؤالات زير را از خود بپرسد:
دقيقاً از برقراري ارتباط چه انتظاري داريد؟
چه رفتار يا خصوصيتي بايد تغيير كند؟
انگيزه هاي انتقاد كردن چيست؟
اینکه دوستانی که میخواهند به این وادی قدم بگذارند آیا میتوانند کاری دقیق و علمی انجام دهند ؟

اینها را نوشتم تا به یک نتیجه ای(در مورد هر دو طرف) برسم !
اینکه هربار وقت بگذارید و راهکار ارائه دهید ، پیشنهادی بدهید ؛ نواقص را یاد آوری کنید تنها در صورتی باعث ملال و دلزدگی منتقد نمیشود که صاحب اثر اینها را مد نظر خود قرار دهد و سعی کند نواقص را برطرف کند و نقاط مثبت را تقویت کند.
این که جلسه بگذاری و کسی نیاید ، یا مثلا نظر سنجی بگذاری و نشان دهی که با فلان درصد آمار دوستان خواستار این هستند که در قسمت معرفی کتاب اسم نویسندگان (یا به عبارتی معرفی کننده ی آن اثر ) همانند دوره های قبل ذکر شود ، اینکه چند مشکل را یاد آوری کنی و دفعات بعد دوباره آنها را ببینی ، و .......(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ) اینها به مرور زمان اگر توجهی بهشان نشود باعث خستگی منقد و خواننده میشود ، خواننده ای که نمیداند آیا نظرش مهم است یا نه ؟ در میان این پرسش گیر میکند که آیا این همه وقت گذاشتن ارزشش را دارد ؟ آیا دوست من ازاین انتقادها خوشش می آید ؟ آیا این همه زحمت ، وقت تلف کردن نیست؟
معتقدم به وقت تشویق باید تشویق کرد (میتوانید به شماره ی سالگرد ونامه ی دوستان مراجعه کنید ) و به وقت تنبیه باید تنبیه! ، نه اینکه دوستان با تشویق غره شوند و با نارضایتی دوستان و رفیقانشان از آنها دوری کنند .

ابوالفضل ناظمی دو شنبه ۷ امرداد به حسین جعفریان عزیز:

می دانم اگر الان بپرسم ازم دلخوری می گویی نه و می دانم که ته دلت چیز دیگری است!

چند نکته را یادآور شده بودی که تک تک به آن ها می پردازیم:

گفته بودی «...صاحب اثر نقد را مد نظر قرار دهد و سعی کند نواقص را برطرف کند..».

خب مگر نبود پستی که خودم به شخصه شش اشتباه از ستون راهنمای تلویزیون بیرون کشیدم و مگر نبود شماره بعدی که دیگر این اشتباهات وجود نداشت؟ یا تعداد صفحات که اول سال به اشتباه 64 تا می خورد و بعد از آن اصلاح شد؟ قبول دارم که به بعضی انتقادات همان موقع رسیدگی نمی شود اما این دلیل بر بی اهمیت بودن انتقادات نزد بچه های مجله نیست

گفته بودی: «...این که جلسه بگذاری و کسی نیاید...»

خب جلسه اي بود بين خوانندگان مجله با پيشنهاد خود خوانندگان (عليرضا) درست از نويسنده ها دعوت كرديم اما خب هر كسي حق دارد به اين دعوت جواب رد بدهد ضمن اينكه آقاي ذوقي آمده بودند و آقاي حاجي پروانه ضمن عذر موجهي كه براي نيامدن آورده بودند به جد به دنبال متن آن جلسه بودند.
گفته بودي: «...
یا مثلا نظر سنجی بگذاری و نشان دهی که با فلان درصد آمار دوستان خواستار این هستند...» خب من هم گفتم پيشنهادي بود كه به ذهنم رسيد و فكر كردم بهتر است نظر بقيه خواننده ها را هم بدانم بعد به مجله ارجاع دهم ضمن اينكه من به عنوان يك خواننده انتظار ندارم كه نويسنده هاي مجله دست به سينه نشسته باشند و با هر سازي كه من به عنوان يك خواننده مي زنم حركات موزون انجام دهند. ضمن اينكه دوست دارم كمي ديگر هم صبر كنيم و بعد نتيجه بگيريم. حسين جعفريان عزيز از اينكه نظرم را كه در ادامه كامنتت بود عوض كردم معذرت مي خواهم اما فكر نمي كنم تا چراغ سبزي از مجله دريافت نكنم ديگر نظر سنجي اي بگذارم كه با آن تفريح كني. خودم هم به نظرسنجي به عنوان يك تجربه شايد اشتباه نگاه مي كنم اما نه اينكه شما به آن به عنوان تفريح نگاه كني. خب قبول كن وقتي وبلاگ به طور متوسط هر روز حدود 70 بازديد كننده دارد وقتي مجموع نظرات بعد از دو هفته به 25 تا هم نمي رسد نمي توان به آن به عنوان يك ايده كلي و نظر جمع نگاه كرد.

گفته بودي: «...اینکه چند مشکل را یاد آوری کنی و دفعات بعد دوباره آنها را ببینی...» كاش مثال مي آوردي هر چند خودم هم مي دانم منظورت كدام است اما بلاخره یكي از ما كم مي آورد يا آنها ديگر آن مشكل را تكرار نمي كنند يا تمشك هاي من ته مي كشد. تازه اش هم نكند مي خواهي بازار ستون گوي و تمشك هاي من را كساد كني؟؟؟
گفته بودي: «...اینها به مرور زمان اگر توجهی بهشان نشود باعث خستگی منتقد و خواننده میشود ، خواننده ای که نمیداند آیا نظرش مهم است یا نه ؟...» اما من قبول ندارم. نمونه مي خواهي؟ شماره 169كه بعد از اينكه از وبلاگ اعلام كرديم اينجا به مدت 10 روز به روز نمي شود آقاي رضايي با اينكه هيچ نقشي در اين مشكل نداشتند در وبلاگ حضور پيدا كردند يا همين دو هفته پيش كه همه مان به يكباره ياد نويسنده هاي سفر
كرده افتاديم مگر خود آقاي رضايي نبود كه آمد و توضيح داد يا حتي تمشكي كه چندين هفته قبل به صفحه گالري داديم و آقاي ذوقي به وبلاگ آمد و در آن مورد توضيح داد. یا خیلی نمونه های دیگر.
گفته بودي: «...
معتقدم به وقت تشویق باید تشویق کرد (میتوانید به شماره ی سالگرد ونامه ی دوستان مراجعه کنید ) و به وقت تنبیه باید تنبیه!...»

قبول كن كه گاهي بي انصاف مي شويم و از تشويق كردن طفره مي رويم. همين جا ازت مي خواهم گوي خوانندگان هفته آينده را تو به يك مطلب و فقط يك مطلب شماره بعد بدهي تا ببيني كه انتخاب يك صفحه چقدر مشكل مي شود و تو براي راحتي انتخاب تمام صفحاتي كه تمشك گرفته اند را از گردونه خارج مي كني اما باز هم مي ماني بين چند انتخاب (حرف هاي مرجان در قسمت گوي خوانندگان اين هفته واقعا حرف دل من است كه هر هفته مجبور به انتخابم)

حسين جان درست كه توي كامنت كوتاه خصوصي ات خواسته بودي با شكلك هاي معجزه آساي ياهو ناراحتي ات را پنهان كني اما پشت گوش من كه مخملي نيست كه!!! براي همين اگر اشتباهي در اين بين مرتكب شده ام ازت معذرت مي خواهم و اميدوارم همچنان ما را به حضورت شرمنده كني. راستي نمي خواهي در ستون «من ميگم...» چيزي بگي؟ منتظر چراغ اوليم كه يكي روشن كنه! پيش قدم شو!


 من میگم... 

 

اول از همه از نظرات شما در مورد صفحه چهره در هفته تشکر می کنم.
برای این هفته نگاهی به یادداشت آقای احسان رضایی در شماره ۱۷۵ بیندازید و نگاهی دیگر به یادداشت آقای حاجی پروانه در شماره ۱۷۶ و بعد از آن نظر خودتان را در راستای موافقت یا مخالفت با هر کدام بیان کنید. اینکه «...دم را غنیمت است...» یا اینکه «...نمی شود از آینده گذشت...»؟؟؟

ابوالفضل ناظمی:

در پي هر امروزي يك فردايي است. اين يك واقعيت ساده و واضح است. فردايي كه خيلي از ما كنجكاويم از محتواي آن با خبر شويم. فردايي كه خيلي از ما نگران آنيم و اين هم يك امر كاملا طبيعي است اما اگر قرار باشد براي هر فردايي نگران باشيم پس كي به امروزمان برسيم؟ اگر قرار است هميشه براي فردا برنامه بريزيم كي مي رسيم براي امروزمان برنامه های ریخته شده را عملی كنيم؟ چه كسي جواب امروز هاي از دست رفته را خواهد داد؟ لذا من فكر مي كنم به جاي اینكه امروز را تلف كنيم تا فردا را بسازيم (فردايي كه خودش امروز تلف شده فرداي فرديي ديگر است!) امروزي آباد داشته باشيم. تا فردا هم خدا بزرگ است.

مرجان:

ما فراموش کردن را خوب بلدیم و مسئله درست همین جا است. گاهی اوقات آنقدر در آینده غوطه ور می شویم که حتی یادمان می رود حال هم وجود دارد . آبتنی کردن در اکنون را یادمان می رود و آن وقت فقط ما می مانیم و فکر فردا فرداها . فردایی که اصلا هست و نیستمان هم در آن یک جورهایی در تعلیق است و فقط در این آینده نگری این اکنون ماست که دارد از دستمان می رود . آینده نگری همیشه بد نیست اما نه به بهای اینکه تمام امروزمان را صرفش کنیم . آینده به هر حال می رسد و آن وقت ما می مانیم و حسرت این روزها و ساعت های از دست رفته . البته در این زمانه ای که مشکلات از همه طرف به سویت هجوم می آورند و به آدم امان نمی دهند ، بی خیال فردا شدن هم خودش سعادت می خواهد . سعادتی که بیشترمان از آن بی بهره ایم .


 نقداغ

من هويج پخته! اين هفته روده ام دراز شده است!
در زمان هاي قديم قسمتي بود در مجله همشهري جوان كه خواه نا خواه خواننده را به سمت خود مي كشاند تا بعد از طرح جلدهاي بسيار زيبا اولين قسمتي باشد كه توسط خواننده خورده مي شود. روزگار مي گذشت و اين قسمت براي خودش يلي شده بود به طوري كه همه مي گفتند مجله همشهري جوان است و اين قسمت (اين گفته البته از زبان متعصبين خاص اين قسمت بود). اين قسمت براي خودش سال به سال آمار در مي كرد و بعضي را تابلو مي كرد و هندوانه هايي هم زير بغل بعضي هاي ديگر مي گذاشت و از اين كارها. اما كم كم بازار اين قسمت خوابيد يعني نه اينكه بخوابد بلكه خواباندند! مثل رستوراني شد كه اوايل فعاليتش مشتري به انگشتهايش هم رحم نمي كرد اما كم كم به خاطر غذاهاي بنجل بي خيال آن رستوران مي شود. بله عزيزان من! اين قسمت هم همينطور شده بود ديگر كسي با آن شور و حال اين قسمت را نمي خواند خب تقصير خواننده هم نبود چون نويسنده واقعا براي اين قسمت وقت نمي گذاشت يا به عبارت ديگر فرصت نداشت كه مثل سابق به اين قسمت بپردازد و ايده هاي بكر رو كند. واي چقدر مقدمه چيدم! و اما اصل مطلب آقاي صاحاب ستون گوي و تمشك ها! خواننده ديگر مثل سابق براي خواندن ستون شما سر و دست نمي شكند چون حس مي كند اين ستوني است كه تنها علت بودنش مجبور بودن به بودن است! گاهي وقت ها عاقلانه تر اين است كه براي يك ستون پر طرفدار بيش از برخي صفحات ديگر وقت صرف كرد.

خاک انداز:در مورد گوی و تمشک من فکر می کردم فقط برای من این طوریه. فکر می کردم چون اون اوایل تازه بود برام جذابیت داشت و الآن به خاطر این که دیگه تازگی نداره از چشم افتاده. نگو برای شما هم این اتفاق افتاده.
آدمیزاد دلش می سوزه...

آبجی فریبا:سلام.
من به عنوان یک کارشناس گوی و تمشکی که یکی از بزرگترین انگیزه هام از همون اوایل همشهری جوانی شدن خوندن همین تمشکا بود خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که این قسمت فقط شده صفحه پر کن. اصلا نمیدونم گوی دادن به برنامه های تلوزیون هم آخه هنر می خواد؟ روزی 100 تا برنامه از هر شبکه پخش میشه که 90 تاشون حتما خوب بودن که به قسمت پخش رسیدن . 10 تای بقیه هم دیگه باید باشن چرا که مثل یه قسمتایی از مجله که صفحه پرکنن باید زمان ملت رو پر کن دیگه . حالا از بین این همه برنامه گوی دادن بشون کار سختیه؟ نه خدا وکیلی کار سختیه؟ من چشم بسته میتونم بگم فلان برنامه خوبه و بش گوی بدم. همه ی لذت این ستون به تمشکاش و اینکه سوتی های این و اون رو گوشزد کنیم..اصلا بذارین یه حقیقتی رو بتون بگم آقای مسئول ستون گوی و تمشک ( که البته واسم همیشه سوال بود چرا اسم شما رو بالای ستون نمینویسن), من 80% وقتا گوی ها رو نمیخونم چون اگه بخوام خودمم میتونم گوی ردیف کنم . میتونم به جای هفته ای یه ستون هفته ای یه مجله گوی بدم. والا... حالا پیشنهاد من: یا این ستون رو اصلا حذف کنین و فرض کنین تا حالا چنین ستونی محلی از اعراب نداشته یا اینکه اسمش رو به جای" گوی طلایی , تمشک طلایی" بذارین "صفحه پر کن "و یا یه فکر اساسی واسش بکنین و بشینین درست و حسابی برنامه ها رو ببینین مثل قبل گونی گونی سوتی جمع کنین و ما رو از خوردن تمشک بی نصیب نکنید.

بهناز: خانم آبجی فریبا حرف دل من رو زدن . خیلی ازشون سپاسگزارم .و دمت گرم عزیزم .


نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)

توده کشت: مجله تا یک ساعت و نیم قبل هنوز نیامده بود تا فردا صبح (یکشنبه) فکر نکنم بیاد بالاخره عدالت برقرار شد

عطیه آل حسینی: امروز (شنبه) که از مجله خبری نبود فکر کنم رفتیم تا فردا..

زهرا: نمی دونم چرا فکر می کنم بعضی نقدا تو همین صفحه منصفانه نیسیتن؟!
راستش شاید من آن چنان از گزارِِِِِِِِِِِِِِِش خوب وبد سر در نمیارم ولی به نظر من گزارشها خیلی خوبن

مرجان:1- دیروز قبل از اینکه مجله رو بخرم اومدم اینجا . به نقداغ که رسیدم فکر کردم حتما چیزی گیر نیاوردید و همین طوری به این گوی و تمشک ها گیر داده اید . اما بعد از این که مجله رو خریدم اول رفتم سراغ همون قسمت . واقعا به حرفتون ایمان اوردم . دیگه بدتر از این نمی شد .(البته این بخش چند وقتی هست که افت کرده است اما فکر
می کردم برای بقیه بود و نبودش چندان اهمیتی ندارد.)
2-یک پیشنهاد به همشهری جوان نویس ها: شما که درباره ی عامه پسندنویس ها یک گزارش تهیه کردید بد نیست یک بار هم بروید سراغ عامه پسند خوان ها
۳-یک سوال : شماره ی 169 هنوز به دست شما نرسیده ؟

با ترس و لرز!:من میخوام یه چیزی بگم می ترسم دوستان ناراحت شن و بگن نکنید این کار ها را نکنید! ولی این عکس خانم فاطمه عبدلی بود تو این شماره؟!!! آخه فاطمه عبدلی که اصلا این شکلی نبود؟ عینک نداشت! بعدشم یک تمشک اساسی برای طرح جلد خیلی زشتی که برای استاد شکیبایی کار کرده بودند، شما اینطور فکر نمی کنید که خیلی زشت بود؟ و البته عکسایی که از استاد چاپ شده بود خیلی با حال بود. مرسی.

حسین جعفریان:این شماره چند مطلب خیلی خوب داشت :
1- مهمان هفته مثل همیشه عالی بود
2-سلطانی هستم جویای کار معرکه بود (خیلی چیزها یاد گرفتم )
3-مرگ قسطی هم واقعا عالی بود ( یعنی چندین بار این مطلب را خواندم , باعث شد به چند کتاب تاریخی هم مراجعه کنم )
فقط اگر میشو دآقای رضایی اسم منابعشان را ذکر کنند ,چون پیدا کردن منابع مناسب در این مورد سخت بود

چیزی شبیه روزنامه: می خواهم از ایده واجرای صفحه اول به یاد مرحوم شکیبایی تشکر کنم

بهناز: من هم خواستم بگم که آقای میثاقیان در تمرینات عابدزاده چی کار میکردن ؟ که قبل از من دوستان خودشون گفتنش .

هادی: همین جا باید از بچه های تحریریه تشکر کنم بابت پرونده ویژه این شماره که مخصوص مرحوم شکیبایی بود .

یاقون: با هزاران شوق و ذوق و عشقی همینطوری از من سرازیر شده و به زمین هدایت میشد ’ به صفحه 55 مجله خیره شده بودم! با خودم میگفتم خدایا یعنی امکان داره؟! یعنی مجله محبوبم بلاخره به این همه درخواست بابت 1 صفحه ناچیز در مورد کامپیوتر و اخبار روز کامپیوتری جواب داد! اصلا باورم نمیشد! با خود گفتم حتما حداقل یک صفحه در مورد این روباه پر سرعت (فایر فاکس) مطلب نوشته شده! همین طور که اشک شوق در چشمان حلقه زده بود به صفحات جلوتر رجوع کردم برای خواندن این مطلب ولی زهی خیال باطل ..... اشک های چشمانم برای اینکه ضایع نشند دوباره برگشتند تو چشمام .... 4 خط مطلب برای فایر فاکس! ارزش یک صفحه کامل برای معرفی رو داشت؟!! نه واقعا داشت؟!!!!! دیگه نمیدونم چی بگم؟!! بابا حداقل از 4 خط بیشتر مینوشتید ادم یه ذره دلش خوش میشد! یا حداقل یه مطلب به روزتر رو توی این 4 خط میچپوندید! نه دانلود فایر فاکس 3 که برای 1 ماه پیشه!!!

سفید: میخواستم یه تمشک کوچولو به صفحه ی گوی و تمشک مجله بدم(یعنی میشه گفت تمشک در گوی!)منم با گوی دادن به انیمیشن "شهر زندگی" یا همون قند عسل خودمون موافقم ولی قسمت تصادف کسیکه میگه "عجب محشر کبرا یازدهی شده.." همون آقای جوان خواستگار نیست اگه یادتون باشه همون آقای عینکی ایه که ماشینش وسط اتوبان بود.. به هرحال من فکر میکنم انگار خود مجله هم به گرفتن همین گوی و تمشک هایی که از وبلاگ میگره عادی شده باشه من از ایراد گرفتن بدم میاد بالاخره قرار نیست که همیشه همه چی درست باشه ولی فکر میکنم نسبت به قبل دقت تایپ صفحه ها اومده پائین یکیش همون صفحه ی ورزش"زیر سایه عقاب"..ساعت 19:15 مطمئنا موقع تنبیه با چوبه نه 9:15 صبح!


 
 گوی ها و تمشک ها 

 گوی این هفته بین چند صفحه دست به دست میشد تا اینکه تصمیم گرفتیم (البته به سختی) آن را به یکی از این صفحات یعنی رازهای سرزمین من بدهیم ضمن تشکر از صفحات گالری و موسیقی و حتی گزارش آقای بارنجی! ضمن اینکه به پای سی و سه پل رفتیم و دیدیم بعد از آن فوتبال ما در کف آن آبی بخور و نخشک! پای آن رها کرده اند و از همین جا تمشک دو هفته قبل خودمان به صفحه رازهای سرزمین من را پس می گیریم.
 گوی خوانندگان (مرجان):
وقتی گفتید که این هفته نوبت من است که به یکی از بخش ها گوی بدهم یک دفعه احساس کردم که گاهی اوقات واقعاخیلی غرغرو می شویم .(می شوم )
از ان جهت که دیدم انتخاب کردن چقدر مشکل است و یک دفعه یادم افتاد که قبلا چقدر ایرادهای بنی اسرائیلی گرفته ام و شکایت و شکایت های دائمی از پایین امدن کیفیت مجله . منطقی که فکر کردم دیدم که هنوز هم همشهری جوان خیلی وقت ها هیجان زده ام می کند و هنوز هم منتظر شنبه ها هستم .به هر حال به نظرم مهمان هفته حق دریافت یک گوی را دارد .(البته شاید فقط از طرف من)
 آقای عمادی یا داریوش خان ریاضی شان مشکل دارد یا اینکه شما ریاضی را با تک ماده پاس کردید. در ستون «خیطی مالیات دارد» در اوج کل کل حاجی و داریوش خان داریوش خان فرمودند «۴ عددی است بزرگ تر از ۴»!!!
 کسی نمی داند چرا اسم سمیر قنطار روی پیراهنش برعکس چاپ شده بود؟؟؟
 ببخشید ها! اما کسی می تواند به من بگوید این «سیرویس الوند» که در اینفوگراف صفحه ۳۱ ازش نام برده اید کیست ؟ همان «سیروس الوند» است یا...؟
 کارتان برای موضوع ویژه خیلی درست بود و باید بگویم حرف نداشت اما یک چیز کم بود آن هم حرف های خود خسرو که فکر می کنم علت فقدان آن نوشداروی پس از مرگ خسروی شما بود! کاش همان موقع که چند ماه پیش به پیش خسرو رفته بودید این بخش را کار می کردید.
 آقای شادمانی توی تمرین دروازه بان های پرسپولیس آقای میثاقیان چه کار می کردند؟ آخر شما در پاراگراف «کارگران - ۱۷:۴۵ - تمرین با موانع» فرموده اید: «... معمار زاده و میثاقیان به نوبت روی شانه دراز دراز می کشند...»!!!
 آقای رضایی شاید من اشتباه کنم اما شما در بین شغل قبلی سرکار خانم ملکه الیزابت دوم اسم ۱۷ کشور را آورده اید ولی در متن زیر آن گفته اید: «...حالا برایش فقط ۱۶ کشور باقی مانده است...»؟
 آقای ناظم بکایی لطفا هر وقت خواستید از متن نوشته خودتان بپرید وسط احادیت یه یا الله ی بفرمایی چیزی بگویید که باعث نشود تا وسط حدیث را بخوانیم بعد بفهمیم که این ادامه متن شما نیست بلکه حدیث است! صفحه ۵۲ ستون اول
 در ستون دوم صفحه ۵۲ خط آخر گفته اید «آیت الله بهلول در سال ۸۵ بیشتر از ۱۰۰ سال داشت که فوت کرد» در حالی که در معرفی ستون گفته اید: «درگذشت آیت الله بهلول ۷ مرداد ۱۳۸۴» بلاخره ۸۴ یا ۸۵؟
 اگر کمی به روز تر باشید مشکلی پیش نمی آید! در ستون اول صفحه راهنمای سینما و تلویزیون خانم شهرستانکی گفته اند «...از ۲۳ تیر به زندگی بنان می پردازد...» که با توجه به اینکه این برنامه از شنبه تا چهار شنبه پخش می شود فکر می کنم تا الان ۹ یا ۱۰ قسمت آن پخش شده باشد. خداییش فکر نمی کنید یک کمی دیر گفته باشید؟
 در ستون «بلا نسبت بلا تشبیه» صفحه ۱۴ «با وجود اینکه...» «با وجود ایکه...» نوشته شده است.
 آقای جعفریان بابت سه پیچ الکی ام واقعا شرمنده مرا عفو بفرمایید اما ملت خنده و قاه قاه می گیرند نه خنده و قاقاه!!!
 آقای راوندی دوست داشتیم شما را هم در بین داعیان گوی قرار دهیم اما مگر این گیومه های گم شده می گذارند؟ ستون تعبیر خواب آخر خواب حامد محمدی گیومه نگذاشتید!
 بلاخره یا من از رو می روم یا شما! در صفحه ۲۴ باز هم حروف انگلیسی در کنار کلمات فارسی قرار گرفته بود!
 آخ از گیومه ای که بی موقع باز شود! اول ستون اول صفحه ۳۷ قبل از کلمه جواب در خط دوم فقط خدا می داند که گیومه برای چه باز شده است!!!
 اسم آقای مجتبی ذوقی در ستون چهارم صفحه ۵۲ باید یک دانه کوچک تر و bold گردد لطفا!
 آقای طه رسولی از شما دیگر انتظار نداشتیم حروف انگلیسی را در کنار اعداد فارسی بیاورید. به قول عزیزی نکنید این کار ها را نکنید!

name:ببین! کاش اقلا یه بار می رفتی دفتر یه مجله واقعی و روند کاری رو می دیدی تا انقدر ایرادهای بی ربط نگیری! آخه bold بودن و نبودن یا فارسی و انگلیسی نوشتن یا جا انداختن گیومه و این چیزها که ربطی به نویسنده نداره! نویسنده متنش رو دست نویس میده دست مجله و این کار قسمت فنی یه مجله است که این چیزها رو درست کنه. تمام این ایرادهایی که به فونت و تایپ و عکسهای مجله میگیری، هیچ ربطی به نویسنده های مجله نداره و سوتی های فنیه. بیخیال این گیرهای لوس و بیربط شو لطفا!

مرجان: من با نظر اقا یا خانم name موافقم .این که یک جا یک نقطه زیاد دارد و یک جا کم چندان اهمیتی ندارد . بیشتر به محتوا توجه کنید و بی خیال این چیزها شوید .راستش من که تا به حال این بخش تمشک ها را در وبلاگتان نخوانده ام .

حسین جعفریان: به name:
سلام دوست عزیزم فکر میکنم آی کیوی آقای ناظمی یا افرادی که در اینجا مینویسند در حدی هست که میدانند که این مشکلات مربوط به چاپخانه هست نه خود نویسنده ها ! اینها هم هیچ چیزی از ارزش نویسنده ها کم نمیکند گاهی وقتها کلمات چقدر زهر آلود میشوند و کلمه کلمه هایی که زدی طعنه آمیز بودند ! کافی است کمی فکر کنی و بعد حرف بزنی اما رفیق لا اقل مرد باش و خودت را کامل معرفی کن


  ادامه دارد...