همشهری جوان - شماره 179
یاد ایام...
۲۶ امرداد ۱۳۸۷ (۱۷۹)
با تشکر از Franz Kafka
۲۷ امرداد ۱۳۸۶ (۱۳۰) 
۲۸ امرداد ۱۳۸۵ (۸۱)
بخوانید
۲۹ امرداد ۱۳۸۴ (۳۲)
بخوانید
ب بسم الله
شنبه
سلام . بابت این تاخیر چندین ساعته هیچ توجیهی نمی توانم داشته باشم لطفا من را ببخشید.
ضمن عرض تبریک میلاد امام زمان. نکاتی است که لازم می دانم در این قسمت به اطلاع همه دوست داران مجله برسانم:
مسلما تا الان از قضیه شایعه توقیف مجله مطلع شده اید یا اگر نشده اید هم یا الان بشوید یا اصلا نشوید. به هر حال چند نکته در این مورد هست که نیاز به توضیح دارد:
آقای احسان رضایی از طرف همه اعضای تحریریه از تمام پیام هایی که در اینجا یا وبلاگ های خودتان گذاشته اید تشکر کردند و گفتند: «همین ها انگیزه اصلی ما برای دنبال کردن ماجرا است»
هنوز هیچ چیز رسمی اعلام نشده (مدیرعامل موسسه همشهری هم این را اعلام کرده) و تنها خبری هم که هست، همان چیزی است که آقای حداد گفته: «شنیده ها از منابع غیررسمی». شماره جدید مجله هم 5شنبه توزیع شده. آن مطلبی هم که می گویند مشکل ساز شده (عاشقی هر کی هر کی شد در شماره 171) هم که هیچ مشکلی نداشته است. پس تا خبر رسمی اعلام نشود همه چیز در حد شایعه خواهد بود.
مسوولان موسسه همشهری و بچه های مجله دارند تلاش خودشان را می کنند تا خبر خوشحال کننده را بشنوید
هیچ چیزی تمام نشده. حرف از خداحافظی نزنید. و به جایش برای حل مشکل دعا کنید.
ان شاء ا.. با کمک همدیگر نمی گذاریم «همشهری جوان» از دست برود.
در آخر هم از قول آقای رضایی و بقیه اعضای تحریریه عید نیمه شعبان را به همه شما تبریک گرم می گوییم.
نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)
یکشنبه
دروغگوی خوش حافظه: "روزها" هیچی راجع به نیمه شعبان نداره!!!
دو شنبه
هادی: با شماره این هفته زیاد حال نکردم. 6 صفحه رو فقط اختصاص دادین به آمار و ارقام . که اصلا فکر نکنم به کار کسی بیاد.
سه شنبه
زاغچه:صفحه جهان از قسمت های خوب مجله است که گهگاهی افت محسوسی پیدا می کرد ولی اخیرا با نگارشات یاسر مالی جالبتر هم شده. گرچه احسان بیکایی هم این قسمت را خوب قلمکاری می کرد.
مطلب صفحه روزها هم که مثل همیشه خوب و می توان گفت فوق العاده بود. و چقدر آدم حیرت می کند از اینکه مغول ها اینقدر توی این عصر گفتگوی تمدن ها!! به چنگیزشان می نازند! و متعاقبش چه حرصی می خورد !! الحق که نوادگان خلف چنگیزند!
یادداشت های این هفته خیلی چسبید.
رویدادها هم که بزنم به تخته دارند می ترکانند و مشت محکمی بر دهان نقادانشان می زنند که این اواخر حسابی لوس و بی نمکشان خوانده بودند. چشم بد دور همین طوری جلو بروید!
نکته مهم!: همه این ها را در شرایطی می نویسم که از سرنوشت ه.ج اطلاع دقیقی در دست نیست. با امیدی آمیخته به بیم! شاید چیزی شبیه اضطراب. از این که ه.ج با نام دیگری شروع شود. از اینکه آنها( همان هایی که خودتان می دانید!) بازی را ببرند. ببخشید ولی نمی توانم قیافه کسی که اولین بار ایده توقیف ه.ج را داده؛ توی ذهنم مجسم کنم و حالم بد نشود! و این ها را ننویسم. امیدوارم شایعه باشد و شایعه باقی بماند و الا همه این هایی که گفته بود در شماره بعد می خوانیم؛ همه اش می رود روی هوا، این نقادی ها توی دیوار می خورد و آخرش هم ممکن است که نه حتما همه مان احساس خفگی می کنیم! از این همه فضای باز و آزاد برای انتقال اندیشه!
بهناز: راستی یک چیزی را دقت کرده اید ؟ متاسفانه اکثر قریب به اتفاق عکسهای مجله از آقایون بود. (ویژه ی روز جوان )هم که منحصرا عکسهای یک آقا را در حالتهای مختلف نشان داده بود. در اینجا متاسفانه دخترها را به عنوان جوان نمی شناسند ...
(ویژه ی روز جوان) هم فقط به دادن آمار بسنده کرده بود در حالیکه این مجله مخصوص جوانان است و خیلی بهتر می توانست از خجالت این روز، در بیاید. مثلا برگزاری مسابقه از هر نوعش مثل تلفنی ایمیلی یا اس ام اسی . یا گزارشی از مراسم هایی که برای روز جوان در سراسر کشور برگزار شده . یا چاپ متنهای نوشته شده ی بخش (یادداشت )با دست خط خود نویسندگانشان. یا گزارشی از جوانهای منحصر به فرد جامعه ، یا گزارشی تصویری جالبی از انواع مختلف جوانان در طبقات و شغلهای مختلف جامعه یا خیلی چیزهای دیگر .... که متاسفانه نشد.
درباره ی (ویژه ی روز جوان) این رو هم اضافه کنم که متاسفانه آمار چیز چندان جذابی برای خوانندگان مجله نیست آنهم در جامعه ای که هر سازمانی یک جور آمار از خودش در میکند و همه ی ما عادت کرده ایم به هر آماری با چشم چپ و با تردید نگاه کنیم. نمی گم که همه ی آمار ها غلط هستند ولی مگر میشه کامران و هومن یا مدونا یا انریکو باشند و در آمار چهره های مورد علاقه ی یک جوان ایرانی مطرح نشند ؟
عکسهایی رو هم که در این بخش استفاده کرده بودید خوب و جالب بودند در بین عکسها هم عکسی که سوزن رفته تو بدن آقاهه ، از همه جالبتر در اومده .
فاطیما: در ضمن یه تمشک: در مورد عملیات 125 عنوانی که گوشه سمت راست می نویسن به جای تلویزیون نوشته سینما!!!
در مورد اینکه پیشنهاد بدیم برای جشن،چون میدونم دیرشده پیشنهادام رو اینجا میزارم!
1.همه ی کسایی که قبلا تو مجله می نوشتن هم تو جشن حضور داشته باشن. مثل فاطمه عبدلی، علی همائی نژاد، کاوه مظاهری، محمد کیاسالار، حسین شریف، عیسی محمدی، هما کبیری، مهدی صارمی فر، مهدی امیرپور، سیامک رحمانی، علی کاشفی پور، اسماعیل رمضانی، مجید رئوفی، مرضیه قاضی زاده و خیلی های دیگه که من یادم رفته.
2.هرکس قبل از اینکه بیاد روی سِن اولش در مورد اون چیزی که خوانندگان بیشتر به وسیله ی اون میشناسنش صحبت کنه! مثلا احسان عمادی یه بیت شعر بخونه، یا احسان ناظم بکایی در مورد عمو عزت بگه و باقی قضایا!!!
3.از هنرمندانی که همشهری جوان رو می خونن دعوت بشه! مثل سروش صحت و فرزاد حسنی و ....
4.سخنرانی به هیژ وجه نداشته باشن!
5.آبمیوه هاش خنک باشه!
6.پس کی می خوان جشن رو برگزار کنن؟! اینجوری ماه رمضون شروع میشه بعد ماه رمضون هم که موقع مدرسه اس!
7.دیگه پیشنهاد ندارم
فاطیما: یادداشت
تو خواب و بیداری نشسته بودم و بازی حمید سوریان رو تماشا می کردم و حرص می خوردم!وقتی از حریف روسی شکست خورد برای یک لحظه خودم رو جای حمید سوریان گذاشتم.واقعا سخت بود. کسی که تاحالا طعم شکست رو نچشیده بود و یک عالمه برای طلای المپیک برنامه ریزی کرده بود همینجور الکی الکی به یک حریف روسی که تو مسابقات جهانی دهم شده بود ببازه! وای تصورش برام وحشتناک بود. من که در این مواقع هم همیشه اشکم دمه مشکمه!!!(واقعا حس حمید سوریان رو درک کردم به دور از هرگونه کلیشه جاتی!) شماره ی 136 رو باز کردم دیدم با حمید سوریان مصاحبه کرده بودید. یک تکه ی مهم از این ماحبه رو برای یادآوری می نویسم:
- خدای نکرده اگر نتوانستی به مقامی برسی چه کار می کنی؟ چون این طور به نظر می رسد که همه ی زندگی ات را روی رسیدن به مدال المپیک سوار کرده ای؟
خب خیلی سخت است که نتوانم به چنین مقامی برسم. اما «به هرحال نرسیدن به مدال در این دوره ممکن است قسمتی از تقدیر من باشد».«من تمام تلاشم را می کنم تا اگر نتوانستم به مقامی برسم مجبور به سرزنش خودم نشوم.» ضمن اینکه«شرایط سنی من اجازه حضور دوباره در المپیک را می دهد». اما به هرحال «اگر خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد.من فکر میکنم همه قهرمانی هایم به خاطر خواست او بوده» چون فقط من تلاش نمی کنم و تمام بچه های تیم ملی هم زحمتشان را می کشند. اما «این خداست که می خواهد به قهرمانی برسم». همیشه وقتی به روی تشک می روم می گویم «راضی ام به رضای تو»
خب ای کاش یک نفر این حرفهای حمید سوریان را به او نشان میداد و به او یادآوری میکرد. اگر من جای او بودم مطمئنا افسردگی مزمن می گرفتم! خدا رو شکر که جای او نیستم!!! امیدوارم حمید سوریان عزیز با روحیه ای قوی تر و عزمی راسخ تر دوباره در راه پیشرفت کشتی فرنگی قدم بگذارد. مطمئنا این خواست خدا بوده که به او یادآوری کند اگر قهرمان جهان و قهرمان قهرمانان شدی همه اش به خواست خدا بوده. به امید اوج گرفتن حمید سوریان ...
پنج شنبه
بهناز: در مورد صفحه ی (بسم ا...) بهتر نبود (یاقائم آل محمد(عج)) را به جای کره ی زمین قرار میدادید نه به جای خورشید؟
چرا این هفته سبک زندگی نداشتیم ؟ !
در مورد صفحه ی (یادداشت )بیشتر از همه از مطلب آقای محمد جباری خوشم اومد که دقیقا به نکات خیلی جالب جوانها اشاره کرده بودند واینکه چقدر ماها با جوانهای نسل قبل تفاوت داریم . مخصوصا اوجش در این قسمت بود ( آنها نمی دانند که یک جوان در این روزها مممکن است هم نماز بخواند هم فیلم سانسور نشده نگاه کند ، هم موسیقی فلان جور گوش کند و هم هزار کار دیگر بکند.)این چیزیه که منم واقعا خیلی وقتها نمی تونم هضمش کنم .
یک چیزی هم به آقای احسان رضایی بگم که نوشته بودند(ما به جای زدن حرفهای الکی و .......رفته ایم سراغ آمار های رسمی ) بله درسته شما رفتید سراغ آمار ولی انصافا چند نفر این آمارهای داده شده را خواندند؟چند نفر باورش کردند ؟ چند نفر بهش فکر کردند ؟ از نظرات بچه های مجله خوان هم متوجه میشید که آمار چیز جذابی برای ما نیست. من احتمال میدم که هرکس گذرش به اون صفحه افتاده با خودش گفته : خب که چی ؟ این آمار به چه درد من می خوره ؟ ! و یه علامت سوال گنده بالای سرش سبز شده .
عطیه آل حسینی: سبک زندگی که نداشتیم انگار
طرح روی جلد خیلی خوب بود(البته با اندازه طرح اسکلت که بهتر بود کوچکتر کار می شد، هم موافقم)..کلاً صفحه ارایی های این شماره خیلی خوب بودند..گرچه من برخلاف شما آقای ناظمی هنوز مطمئن نیستم طرحهای صفحه موفقیت -حتی این شماره- بهتر شده..ما بیشتر از این ها انتظار داریم..
در مورد رویداد هفته ها هم، آشنایی زدایی رویداد هفته سینمایی در مورد سریال ها خیلی خوب بود، رویداد ورزشی هم که همچنان انواع اشعار و ابیات رو دوره می کنه، این هفته سینمایی و اجتماعی بهتر بودند..
حامد: واقعا گزارش خوبی نبود آماری که با زحمت تهیه شده بود اما همه مون میدوینمی مشکل زیاد داشت مخصوصا تو بخش "دوست دارم ها " که یه جوکی بود برای خودش...وای خدا مجید اخشابی خواننده ی محبو.ب نسل منه!!!!
گوي ها و تمشك ها (خواندن اين قسمت به همه توصيه نمي شود!)
دو شنبه
حكايت جالبي است! صفحاتي هستند كه هر هفته در اين قسمت يا به ان ها گوي داده مي شود و صفحاتي هم هستند كه مثل بعضي از تيم هاي فوتبال كه هميشه بين تيم هاي پنجم تا پانزدهم قرار دارند اين صفحات هم براي خودشان خوش هستند. به هر حال ضمن تشكر از يادداشت ها و عكس هاي اختصاصي المپيك و مطلب گرگ صحرا گوي اين هفته را تقديم مي كنيم به جناب رويداد اجتماعيان گولا! كه ماشاالله بزنيم به تخته ايده هايشان ته نمي كشد. يك چراغ روشن هم به ستون گوي و تمشك مي دهيم كه انگار اگر خدا قبول كند يك تكاني خورده است! و صفحه موفقیت که بلاخره طراحشان را عوض کردند آقای بی نیاز چسبید ممنون!
گوی خوانندگان: ![]()
ايده طرح جلد واقعا مستحق گوي بود اما كاش كمي استخوان بندي عكس راديولوژي را كوچكتر مي گرفتيد تا واقعي تر جلوه كند. اما به هر حال ممنون آقاي دوست محمدي! بعد از اتفاقات هفته پيش خيلي به مان چسبيد.
حظ وافر برديم از اطلاعات و صفحه آرايي گزارش «بچه ها! لو رفتیم» اما در نمودار مربوط به فرار از خانه در صفحه ۲۱ طبق شواهد نمودار کمترین فرار از خانه به ترتیب از آن لرستان و ایلام و در سومین مکان سیستان و بلوچستان و خوزستان بصورت مشترک است در حالی که در متن گزارش این ترتیب به این صورت آمده است: سیستان و بلوچستان و لرستان و ایلام!
آقای غضنفری ممنون از گزارش زیبایتان برای انیمیشن وای ئی اما در دایره وسط متن تان اسم سایت IMDB را نوشته اید IMAB.
نمی دانم نظر شما چیست اما به نظر من که موهای جان واریو اصلا بلوند نیست!
در متن کنار عکس «همه فن حریف» گفته اید: «همه بچه های هیات روی حرف امیر آقای انواری حرف نمی زنند...» خب یک جای جمله می لنگد نمی لنگد؟
طبق گفته تمشک قبلی تان اسم آقای همه فن حریف امیر است اما در مصاحبه ستون کناری صفحه ۴۷ در سوال دوم آمده «من و آقای امید انواری...»
در توضیح عکس بالای صفحه ۴۶ و ۴۷ گفته اید: «...دور هم جمع می شوند و برای انتظار او دعا می کنند...» فکر می کنم منظورتان از «انتظار» همان «فرج» بوده است.
در اولین قسمت ستون رایانه در هفته در کنار اسم امام زمان به جای (عج) (ع) آمده است.
تنها دلیلی که باعث شد گوی این هفته از دست صفحه جهان برود این بود: در ستون مربوط به جنگ چالدران از ضرب المثل «جا تر است و بچه نیست» استفاده کرده اید که فکر می کنم هیچ ربطی به موضوع نداشت!
لطفا رنگ اصلی را با رنگ داخل مجله مقایسه کنید تا دلیل تمشک دادن مان را متوجه شوید:
یا
یا
یا 
(مجتبی ذوقی: ما هم كه مطلب را نوشتهايم و تصاويرش را دادهايم، نفهمیدیم که در مطلب مربوط به پوستر المپیک 1980 چرا آن نقطه ی لوس و بيمعني آنجا نشسته است؛ چون هر فارسيزباني درك ميكند كه جمله ادامه دارد. در مورد رنگ پوسترها هم از وقتي مجله چاپ شده را ديدهايم شاخمان درآمده است.)
خواندن این قسمت را به هیچ وجه توصیه نمی کنیم!
تمشک های لوس و بی ربط
در اولين بازتاب صفحه نامه ها باز هم اعداد كنار حروف انگليسي بصورت فارسي آمده است.
در صفحه جهان در متن عکس مربوط به قدیمی ترین اسکناس جهان هم اتفاق بالا افتاده است.
در توضیح مربوط به عکس المپیک ۱۹۸۰ در صفحه گالری: «...هرچه به اروپای غربی ربط دارد. لزوما بد و مضر است...» ما که متوجه نشدیم چرا ییهو جمله تان تمام شد!
نقد حجیم
سه شنبه
طرح جلد: عطیه آل حسینی - یاقون (۱) - بهناز - زاغچه
یادداشت ها: مهدی خانعلی زاده (۲) - دروغگوی خوش حافظه (۲)
رویداد ها: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز (۱)- زاغچه (۱) - مهدی صالح پور (۱) - دروغگوی خوش حافظه - زهرا
گزارش ها: زاغچه(۲)
سبک زندگی: عطیه آل حسینی (۱) - بهناز - زاغچه - سبک زندگی
سینما و تلویزیون: فاطیما - مانی میرجلالی - حامد
ورزش: هادی - فاطیما (۱) - یاقون - حامد
موسیقی: مانی میرجلالی - پویان زمانی - حامد
جهان: مریم فشندی (۱)
ادبیات و کتاب: حسین جعفریان (۱)
گالری: تیرمن!
رازهای سرزمین من: تیرمن!
میهمان هفته: مانی میرجلالی (۱)
اعداد داخل پرانتز تعداد نقدهای هر کدام از اعضای تیم تا الان در طی یک ماه است.
یادداشت ها
مهدی خانعلی زاده: نقد یادداشت خانم نفیسه مرشدزاده :
خانم مرشدزاده عزیز ، تمام چیزهایی که گفته اید را قبول دارم و بسیار عالی هم بیان شده اند فقط یه تفاوت کوچک بین من و شما وجود دارد و آن هم این است که من افتخار می کنم که در این زمانه ، جوان هستم.افتخار می کنم که دیگر مانند دوره شما ، جوانی مساوی با خام و ناپخته بودن نیست.من بسیاری از جوانان را می بینم که به قول خودتان به درجه سوختگی رسیده اند و بسیار خوشحالم که همنسلان من را نمی توان بر اساس عددی که در شناسنامه شان است ، رتبه بندی کرد.هم نسلان من در عین جوانی هزاران کوله پشتی پر از تجربه های گرانبها دارند.درست است که خیلی هامان از این نعمت ها استفاده درست نمی کنیم اما حتی لحظه ای هم تصور اینکه در زمان شما جوان باشم را در ذهنم نمی پرورانم.من ، جوان این نلس هستم.نسلی که سهل ممتنع است.از سوراخ موش رد می وشد ولی از دروازه نمی گذرد.به نظر شما همین چیزها زندگی را هیجان انگیز نمی کند؟
دروغگوی خوش حافظه:
مثبت 2 برای یادداشتی که "جوان" تویش نبود:
روزگار هرقدر هم عوض شده باشد، هر قدر هم "سرعت" حرف اول و آخر این دنیا را بزند، چیزی را دو دستی تقدیم کسی نمی کند. باید سوهان کشید این روزگار را تا شبیه "آنچه می خواهی" بشود. البته آقای حداد!!! "موقعیت کارتینگی" دو شماره پیش به پژوه را هم بخوانید!!
منفی 1 برای تمرین درس آمار:
آقای رضایی!! اولش بگویم چیزی که می خوانید فقط یک نظر شخصی است!! کاری هم به این ندارم که خودتان جوان فرض نمی کنید.
اینکه جوانی کردن شما با جوانی بچه های این دوره فرق می کند چیز عجیبی نیست. اعتقاد دارم "روحیه جوانی" یک چیز ثابت است. و شاید بخشی از فطرت ما. ولی "رویه جوانی" یا آن چیزی که شما جوانی کرن می نامیدش، پدیده ایست با تابعیت قوی از محیط و زمان. محیط هم خودش با زمان به سرعت تغییر می کند، در دوره ما فقط یک خورده "شتابش" بیشتر شده.
موضع: نامعلوم!!!
خانم مرشدزاده!! در بیشتر مسائل مهندسی مفهومی وجود دارد به نام “transient period” یا "دوره گذار". به این معنی که وقتی در سیستم تغییری داده می شود، مدت زمانی -و شاید حتی یک بازه از هر متغیر دیگر- طول می کشد تا سیستم، فرم پایا -Steady State- خود را بازیابد. معادلات حاکم بر این دوره عموما پیچیدگی خاص و گاهی وحشتناکی دارند. زیرا متغیر دردسر سازی مانند زمان -که در حالت steady تغییرات نسبت به آن صفر و یا ثابت است- نقش اصلی را بازی می کند. تا جایی که در بیشتر موارد برای شناسایی رفتارهای عجیب و حتی غیر معقول این بازه، از روش های زمان بر و سختی مانند حدس و خطا و تکرار استفاده می شود.
گناه (ناخواسته) ما "امروزی" ها، شاید این باشد که در یکی از این دوره های transient به دنیا آمده ایم. درست وسط یک "تعلیق". نسل گذشته ما کتاب میخواند، صبر بیشتری داشت و "عمق" برایش مقدس بود. نسل بعد از ما، نسل تکنولوژی، "سرعت" و "نوآوری" برایش مهم است و به آسایشِ بیشتر فکر می کند. "ما"، درست این وسط معلقیم. بین دو قطب آهنربا گیر افتاده ایم. بین نسل گذشته ای که اندیشه و آرمان مشخص داشت، با "زمان" خودش به یک شناخت متقابل رسیده بود و تکلیفش مشخص بود. و نسل آینده ای که قطعا خودش را با مظاهر این دنیای نوین منطبق خواهد کرد... تابعی که رفتار ما را مدل کند، هنوز "نامعلوم" است.
نکته تستی: بستگی دارد در چه زمینه ای کار کنید. ولی در محاسبات بیشتر مهندسی ها، از این دوره های گذار، به خاطر رفتار نامتجانس شان، صرف نظر می کنند. تا آیندگان چه بر سر ما در تاریخ خواهند آورد...
ما از تنها هم کمتریم!! صفر مطلقیم!!
"به ما زندگی در این دنیای جدید را یاد نداده اند". "نه تنها پدر و مادر ها که خیلی از بزرگترها از خیلی از مسائل نسل جدید خبر ندارند"... به راستی مشکل کجاست آقای جباری؟؟ کدام است؟؟ از ماست؟؟ یا از قدیمی ها؟؟ شاید هم از بعدی ها!!! کداممان یاد نگرفته ایم؟؟ اعتقاد من یک ذره فرق می کند. "پویایی" جامعه، این "تفاوت" را می طلبد. قرار نیست پویای ترانه مادری کپی پدر و مادرش ازدواج و زندگی کند. به آقای رضایی هم گفتم، به شما هم می گویم!!!!! ما با پدر مادر هایمان فرق می کنیم، آنها هم با پدرها و مادرهایشان. تفاوت ما با بقیه این "فرق" ها این است که امروزی ها خودشان هم با خودشان فرق می کنند. و البته شکاف بین ما و نسل قبلی هم عمیق تر شده. آنقدر که یک نفر ته دره بماند!!
منفی 2 برای علی زنده پژوه!!
آقای به پژوه! ما از هر جایی می توانیم زنده بیرون بیاییم. یعنی باید زنده بیرون بیاییم. در اینکه جمله پل نیومن امید را تداعی می کند اصلا شکی نیست، و در اینکه باید از "غسالخانه هایی که ویژه ما جوان ها طراحی شده اند" سالم بیرون آمد هم،اما مشکل من با همین غسالخانه هاست. آن ها غسالخانه نیستند. این ماییم که فکر می کنیم یکی آن داخل هست که می خواهد ما و جنازه مان را بشوید و ما باید بجنگیم تا "از آن تو زنده بیرون بیاییم". ما می توانیم زنده وارد شویم، آنجا را هم زنده کنیم و طبعا زنده هم بیرون بیاییم. امروز، فقط زنه ماندن کمی سخت است!! آن هم همه جا!! زندگی را باید از خودت شروع کنی، نه از غسالخانه ها!!
مثبت 4 برای زنجیر های شکسته
یادم می آید مادرم همیشه به من می گفت و می گوید "تو در هیچ کاری ثبات نداری، استعداد خوبی داری، اما نه برای موفق شدن و ادامه دادن". و من -قدیم تر ها- جواب می دادم: "خانه ای که روی یک ستون بایستد پایدار نیست". احسان جان!! شاید جوانی من کمی زودتر از آنچه که گفته ای شروع شده. چون خیلی زودتر از 15-16 سالگی یاغی شدم و "رفتم" "خودم" "چیزها" را "تجربه کنم".-مادرم می گفت "نکند می خواهی سیگار را هم تجربه کنی؟" و می گفتم: "بی میل نیستم! اما من به همه چیز نمی رسم، بعضی ها را گذاشته ام برای بقیه!!" - من خیلی وقت پیش رفته ام!! رفته ام و هنوز هم برنگشته ام!! خودم بوده ام. تنها... و این تنهایی را همیشه دوست داشته ام. و همه چیز را هم دوست داشته ام، و همه کس را هم. از کتاب و شعر و روزنامه و مدرسه و تکواندو و کوچه و خیابان و روستای پدری و کشاورزی و عشق و همه دخترهای عالم و کاغذپاره و پول و خوابگاه و درس و دانشگاه و فوق برنامه و وبلاگ و تدریس و کار و کوفت و زهرمار و حتی تو را هم!!! همه تان را تجربه کرده ام!! لمس کرده ام و درست همین وقت هاست، درست همین لحظه هاست، همین وقت هایی که "رفته ام"، "خودم" بوده ام و با "تجربه" همه این "چیز"هاست که "جوانی" را "زندگی" کرده ام. نه الانی که دارم برای یادداشت تو جواب می نویسم!!! "تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست/ مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم"
منفی 1 برای اسطوره ای که باید خودش را پیدا کند
روایت اول و دوم را کاری ندارم. تابلوی نقاشی بود قرار است که یک صورت بی روح را نشان دهد و خب! نشان داد -چه بسا که دیده بودیم-. روایت سوم هم یک عبارت اساسی دارد: "جوان دل"!! خب همین!! اگر جوانی به سن و این چیزها نیست، پس نسخه "جوان دل بودن" را برایم بپیچ تا "جوان" ه سهل است،"جاودان" شوم.
تا 3 قدم بعد از صِفر، حواسمان هست!!
یادداشت آقای عمادی چیز خاصی نداشت، کشف بزرگی تویش نبود، خیلی هم امیدوار کننده نبود، اما به دلم نشست. گردن کشیدن برای اینکه توی تمام پرسه های شبانه مان گم نشویم -شدیم هم بی خیال!! آنقدر گردن می کشیم تا راهمان را پیدا کنیم- و پیرمردی که برمیگردد تا موهای از دست رفته اش را توی عکس آقای عمادی پیدا کند. تمام دیوانه بازی های جوانی مان، و وحشت اینکه غرق شدن در کار - داخل این پرانتز را نخوانید (و ازدواج)!!- خط پایان خستگی ناپذیری سفرهایمان باشد. نه!! هر چقدر پیرمرد بگوید خبری نیست، آنقدر سرک می کسم تا گردنم درد آید...
رویداد در هفته
بهناز: این هفته رویداد ها در سه قسمت خیلی بهتر از هفته ی قبل شده بودند . و هر کدام به طور مساوی چند مطلب پر مغز و خوب کار شده داشتند . فکر می کنم بهتر هست تا جایی که می توانند در مورد رویدادهای وطنی بنویسند چون هم حس و حالش بیشتره و هم ملت کاملا تو نخ اخبارش هستند.
در رویداد در هفته ی اجتماعی ، می تونم از حیث خنده دار بودن و پر مغز بودن مطالب رتبه ی اول رو بدم به (اینجانب رویداد اجتماعیان گولا) و (از مشاغلی که رنج می بریم )و (زیبایی های زندگی در اپارتمان 30 متری )هم خیلی خوب بود و رتبه ی دوم رو میگیره ولی بهتر بود یک عکس دیگه به جای عکس خونه های خراب شده می ذاشتید. جدول رویداد درهفته واقعا نکته ای نداشت و بی مزه ترین قسمت این هفته بود .
رویداد در هفته تلویزیونی و سینمایی خیلی باحال تر شده بود طوری که من و مادرم در چند مورد داشتیم ازخنده روده بر میشدیم! (مشعل محمدرضا نعمت زاده کجاست ؟ ) واقعا قشنگ بود مخصوصا قسمت مربوط به فرج ا... سلحشور که واقعا باحال شده بود ای ول آقای ناظم بکائی ! (جدول خاموشی سریال ها )و (چون هرآینه اورا برما ترجیح میداد) هم رتبه های بعدی رو میگیرند. دیگه بقیه رویدادها چندان مزه ای نداشتند مخصوصا(سانسی 30 میلیون ....) خیلی آبکی بود و اصولا تعریف از عمو اصلا خنده دار درنمیاد! توصیه ها : گیر دادن به سریال حضرت یوسف را کماکان ادامه بدید! ما به خاطر رویداددر هفته هم که شده تصمیم گرفتیم این سریال رو تماشا کنیم .! گیر دادن به عمو عزت هنوز هم باحاله . پس اگر هم شد بیشترش کنید بد نیست!راستی من چند وقته احساس میکنم هرچی از اول به آخر صفحه می رسم مطالب بی مزه تر میشه . خود نویسنده هم در (مابقی خبرهای هفته ) گفته : خودمان هم می دانیم بی مزه بود اما کاری اش نمی شود کرد. چرا؟
گوی و تمشک بالاخره به قول یکی از دوستان یک تکانی به خودش داده و مثل اینکه اصلا تا جواد خیابانی دراین ستون نباشد ، کل ستون بی مزه میشود. پس زنده باد جواد خیابانی!
در رویداد ورزشی (سرت سلامت ) رتبه ی اول رو میگیره چون بسیار باحال بود هم خود سوژه هم خود پرداخت و طنزش . و رتبه ی دو و سه را به ترتیب به (چانه کن شدن ریش ها ) و (اما متاسفانه نمی توانم ) می دم . و بی مزه ترین رویداد هم به نظرم آخرین رویداد بود (لطفا دست نزنید ) و کلا نکته ی خاصی نداشت و می تونست بهتر کار بشه . (سوژه های هفته )بیشتر موقع ها حرفی برای گفتن داره ومن بیشتر موقع ها تحسینش میکنم . ! توصیه ها : گیر دادن به مراسم المپیک و میزان موفقیت ورزش کاران حاضر در اونجا رو ادامه بدین ! گیر به علی دایی هم شدیدا توصیه میشه !
گزارش ها
زاغچه:
گزارش بچه ها! لو رفتیم:
ایده کلی گزارش که فقط منعکس کردن آمار و ارقام بدون تحلیلی و داوری بود؛ ایده جالبی بود. اما به گمانم هیچ کس از این آمار و ارقام خوشش نمی آید! ممنون که به شعور مخاطب! احترام گذاشتید و این آمار را تحلیل نکردید.ولی مطمئنا هم ما و هم شما! به خوبی می دانیم که در مملکت مهرورزی! یکی از موضوعات نه چندان قابل اعتنا، همین آمار و ارقام است! اگر آمار بخواهد جوانان را نشانه برود که اوضاع خرابتر هم می شود! چون جوانان موضوع جالبی برای تحقیق هستند معمولا بخش کثیری از تحقیقات هم روی جوانان و مسائل مربوط به آنهاست. ولی معلوم نیست این اطلاعات تا چه حد دقیق و قابل اعتناست. گذشته از ضعف دست اندرکاران آمارگیری؛ عموم مردم ما هنوز از اهمیت آمار اطلاع چندانی ندارند و با صداقت یا بهتر بگویم جدیت پرسشنامه پر نمی کنند. در هر صورت موضوعاتی که به آنها پرداخته شده بود موضوعات جالبی بود خصوصا در قسمت دغدغه ها که البته عنوان درشتش هیچ ربطی به متنش نداشت!
م.رجبی:
"عجیب است؛ اما ما هم صدا و سیما را قبول داریم و هم ترجیح می دهیم ماهواره تماشا کنیم؟خودمان می فهمیم چه مرگمان است؟"
جمله بالا، غیر قابل هضم ترین جمله این هفته مجله بود، البته به ترتیبی که برای نویسنده این متن غیر قابل هضم است بلکه چون این یک چیز واضح و روشنیه:
اولا، در نمودار فقط 50(درصد) افراد صدا و سیما را قبول دارند که این یعنی 50 درصد دیگر قبول ندارند.
دوما، فکر نمی کنم کس کخ بگوید صدا و سیما را قبول دارد، به طور صددرصد قبول داشته باشد بلکه احتمالا بدین معناست که صدا و سیما رو با نسبت زیادی قبول دارد.
سوما، مسلما نمی توان همه چیزهایی که صدا وسیما پخش می کند ( دراین مسأله به خصوص بخش خبر خارجی) رو باور کرد، همان طور که نمی توان اکثر چیزهایی رو که شبکه های خارجی پخش می کنند (در این مسأله به خصوص خطرناک جلوه دادن وضعیت مردم ایران) رو باور کرد.
و اگر تمام دلایل بالا را کسی قبول نداشته باشد؛ با این دلیل موافق است که صدا و سیما نمی تواند تمام خواسته های (البته معقول) همه مردم رو برآروده کنه (مثلا در زمینه موسیقی که بسیار ضعیف کار کرده و البته می تواند و یا در زمینه پخش مسابقات ورزشی که تا حدی خوب کار کرده ولی نمی تواند) ولی در شبکه های ماهواره این نوع خواسته ها برآورده می شود هرچند مسلم است که صدا و سیمای ما بسیار سالم تر از شبکه های ماهواره است.
این ها و دلایل بسیار دیگری است که معلوم بودن این جمله را نشان می دهند که «کسی می تواند صدا وسیما را قبول داشته باشد، ماهواره هم ببیند و هیچ مرگش نباشد.»
ورزش
زاغچه:
نفوذ به شهر ممنوعه:
عکس های جالب و زیرنویس های خوبی داشت. و آدم چه تاسفی می خورد از اینکه همیشه و همه جا و هم در این صفحات باید با حسرتی آمیخته به تحسین از جای دیگری ( در اینجا چین) سخن گفت و به ایران که می رسیم آه از نهادمان بلند شود! همان طور که در زیرنویس عکس لبخند فسفری گفته شد، این اقدامات( شرکت بانوان در المپیک با یک لباس شاد! و پرچم دار شدنشان و...) می تواند نشان دهنده چهره متفاوتی از کشورمان باشد به جای سخن پراکنی های بیهوده! ولی خبردار شدم امام جمعه مشهد در همان هفته کلی فشار خونش بالا رفته! از دیدن این صور قبیحه شرکت بانوان ایرانی در المپیک! و پرچم دار شدنشان! و تازه کلی هم سوال برای ایشان پیش آمده که : «آخه چرا؟؟!!»
بهناز:
اين شماره يكي ازپرعکس ترین شماره های مجله بود . عکسهای جذاب (حاشیه های المپیک ، موضوع ویژه، گزارش زیر نور فوتبال) از نمونه های خوبش بود. ولي واي به روزي كه زن ، مرد شود!- رجوع شود به صفحه ی 35 ،عکس امپراتور به کنسرت می آید- واقعا من متوجه نمیشم ، وقتی که هفتاد درصد مراسم افتتاحیه المپیک از تلویزیون دولتی خودمان پخش شده ، چه دلیلی داره عکس خانم های چینی که انصافا بدحجاب هم نیستند ، در مجله سانسور بشند یا بد تر از اون با گذاشتن یک سبیل !، تبدیل به مرد بشند! اگر به هر دلیلی مجبور به سانسور هستید یا خیلی خوب سانسور کنید یا اصلا عكس را نگذاريد.
فاطیما:سوژه ورزش این هفته جان واریو بازیکن جدید این فصل استقلال بود.مصاحبه ی خوب و کاملی بود اما از چند جهت اصلا زمان مناسبی برای مصاحبه نبود. اول اینکه هواداران استقلال این بازیکن رو خوب نمی شناسند.دوم اینکه هنوز با پیراهن استقلال به میدان نرفته است. دلیل بعدی هم این است که سال قبل هم در همین موقع ها با آرش برهانی مصاحبه کرده بودند و پیشاپیش درباره ی ستاره بودن و درخشش او صحبت می کردند و از او قول می گرفتند در حالیکه فصل قبل اصلا فصل خوبی برای آرش برهانی نبود.حالا هم که درباره ی جان واریو و ستاره بودنش صحبت می کنند. به نظرم بهتر بود اول بازی ها و درخشش او را می دیدند و بعدا مصاحبه می کردند.اینطوری هم انتظار ما هوادارا بالا نمی رود! ای کاش این مصاحبه چند وقت دیگر صورت می گرفت...ممکن است جان واریو هم به سرنوشت آرش برهانی دچار شود!!!
یک سری آمار که همشون تقریبی هستند و دقیق نیستند از سرویس ورزشی شماره 68 تا 179 نوشتم. این توضیح رو هم باید بگم که حداکثر سه شماره بین این شماره ها رو نداشتم که البته در اعلام نتایج هیچ گونه توفیری ندارد! هدفم از این آمار این بود که ببینم در این چند شماره به چه میزان به ورزش های مختلف پرداخته شده است.
خب مطابق معمول و عرف جامعه(!)ورزش محبوب فوتبال بدون هیچ رقیبی تقریبا با 170بار پرداختن به آن قاطعانه و بدون هیچ حرف و حدیثی بر سکوی اول ایستاد!(فوتبال ساحلی و فوتبال بانوان هم شامل می شود). مسابقات فرمول یک و کشتی با اختلافی فاحش و قابل پیش بینی(!) با 7 بار پرداختن به آن بر سکوی دوم ایستادند و دریک رقابت تنگاتنگ برنامه های ورزشی تلویزیون و ورزش مهیج تنیس و مباحث المپیک با 6 بار پرداختن بر سکوی سوم جای گرفتند. نتایج بقیه رقابت ها بدین شرح است:
بسکتبال و ورزش های رزمی هرکدام 5بار،بوکس 4بار و دوچرخه سواری و والیبال تنها سه بار به آنها پرداخته شده است. از ورزش هایی که 2 بار به آن پرداخته شده است می توان به وزنه برداری، سوارکاری، دو و میدانی، اسکی و قویترین مردان ایران اشاره کرد. ورزشهایی که تنها یک بار به آن ها پرداخته شده است عبارتند از:اسکیت دختران، مچ اندازی، قایق سواری، پرتاب دارت، تیراندازی، سپک تاکرا، راگبی و پینت بال.
و نیز در این بین تقریبا 7% به ورزش بانوان پرداخته شده است.
این عملکرد سرویس ورزشی در این چند شماره بود. خب ما همینجوری الکی که آمار از خودمون در نیاوردیم! 2 ساعت تو گرما نشستیم و حدوداً 90مجله رو ورق زدیم و کلی خندیدیم و کلی گریه کردیم و کلی خاطرات مرور کردیم که چی؟ آباریک الله! نــتــیــجــه گــیــری کنیم!!!
1.اسماً ورزش اول ایران کشتی است اما رسماً و رو کاغذ دیدیم فوتبال ورزش اول کشورمان است.
2.با اینکه ورزش اولمون کشتیه و کلی خاطرات خوب از این ورزش داریم تنها 7بار به آن پرداخته شده اما با اینکه بیشتر خاطرات بدمون با فوتباله 170بار به آن پرداخته شده است.
3.اسم ورزشهایی مثل کاراته،ووشو،تکواندو و جودو خیلی خالیه!
4.اسم لیگ هایی مثل لیگ تکواندو،والیبال،بسکتبال و ... خیلی خالیه!
5.همونجور که جیک و پوک فوتبال رو می دونیم دوس داریم جیک و پوک ورزشهای دیگه رو هم بدونیم!
6.همونطور که 5بار به علی دایی و افشین قطبی و 3بار به امیر قلعه نویی و 2 بار به ناصر حجازی و فیروز کریمی و دنیزلی پرداختن و چند بار هم به مربیان دیگه،ما دوس داریم با مربیهای والیبال(مثل آقای کارخانه) و بسکتبال (مثل ترومن و شاهین طبع) و تکواندو(مثل ذوالقدر و مهمان دوست) و کاراته و ... خیلی از مربیهای دیگه آشنا بشیم.
7.فک کنم باید یه طرح تحول سرویس ورزشی داشته باشیم. چون حتی رویداد در هفته ورزشی هم تمام و کمال به فوتبال می پردازد ولاغیر!
8.بقیه نتیجه گیری ها دست خودتون!!!
ادبیات
حسین جعفریان:
غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند *
خبر ساده بود و مختصر :الکساندر سولژنیتسین ٬ نویسنده ی منتقد حکومت استالین و برنده ی جایزه ی ادبی نوبل ٬ در سن ۸۹ سالگی در خانه ی خود ٬ واقع در مسکو بر اثر حمله ی قلبی دیده از جهان فرو بست .
واقعا شوک بزرگی بود ! سولژنیتسینی که یوری اوسپبوف ٬ مدیر آکادمی علوم روسیه ٬ چند سال پیش او را ((یکی از برگترین تاریخ شناسان و زبان شناسان قرن بیستم )) معرفی کرده بود .
همان نویسنده ای که مدودوف رییس جمهورروسیه خود را در غم از دست دادنش با خانواده اش شریک میداند ٬ همان کسی که پوتین در گذشت او را یک ضایعه ی بزرگ برای تمام مردم روسیه خواند ٬ همان نویسنده ای که میخائیل گورباچف ٬ رهبر سابق و بنیان گذار اصلاحات سیاسی شوری در مراسم خاک سپاریش از او به عنوان کسی یاد کرد که :(( سرنوشت یگانه ای داشت ٬ از اولین کسانی که با صدای بلند چهره ی غیر انسانی رژیم استالین را افشا نمود .الکساندر سولژنیتسین٬ همچون میلیونها شهروند این کشور آزمون های دشواری را پشت سر نهاد .))
همین موضوع میتوانست بهانه ای باشد برای مجله تا یک گزارش ویژه به ادبیات غنی روسیه اختصاص دهد ٬ ادبیاتی پر جان و مایه که به تعبیر خیلیها اثر گذارترین ادبیات دو سده ی اخیر جهان بوده است .
ادبیاتی که شمار نویسندگان نامی اش باعث مبهوت ماندن عقل میشود ٬ نامهای بزرگی چون :تولستوی ٬ داستایوسکی ٬چخوف ٬ تورگینف ٬ بولگاکف ٬ شولوخوف ٬ ناباکوف ٬ و.....و سولژنیتسین !
اما متاسفانه مجله قدر این فرصت را ندانست و آن را به راحتی هدر داد .
اینکه نویسنده ی مقاله در مورد اینکه شخصیتهای داستانهای روس نزد مردمش به مانند سایر افراد مهم کشور موجوداتی زنده هستند به چه دلیل است ؟
داستایوسکی معتقد است که انسانها هر چه بیشتر رنج کشیده باشند ٬ خوبترند و این حقیقتی است که هر کس رنج کشیده باشد به راستی بر آن واقف است . این نویسنده ی بزرگ میگوید:(( سرمایه ی انسان رنجهایی است که کشیده است )) و این است که میبینیم اکثر قهرمانه ای او آنقدر سرمایه ی رنج در کوله بار خود دارند که با همه ی فقر ظاهری ٬ استغنای باطنی را لحظه ای ار کف نمیدهند .شاهزاده میشیکین قهرمان اصلی ابله نمونه ی بارز این قهرمانان است . داستایوسکی بشر را همواره بر لبه ی تیغی میبیند که بین رستگاری و عذاب کشیده شده ٬ داستان او نیز همچون نمایشنامه های شکسپیر بیان کننده ی این قانون لایتغیر هستی است که گندم از گندم بروید ُ جو ز جو !
شاید این دلیل رشد و ماندگاری ادبیات روسیه باشد ٬ چون داستانهایش پر هستند از دغدغه های بشری !
سامرست موام در مورد ادبیات روسیه میگوید :(به اعتقادم یکی از دلایل ماندگاری ادبیات روس را بیان میکند و اینکه چرا شخصیتهای ادبی روسیه اینقدر برای مردمانشان زنده اند و باور پذیر )
من نیز مثل بسیاری از نویسندگان و منتقدان دوران خودم شیفتهی ادبیات روس شدهام. البته من علاقهی ویژهای به افسانهها، قصهها و مثلهای آن سرزمین پهناور یافتهام. تولستوی، تورگِنِف، و داستایوسکی چنان شور و علاقهیی در من آفریدهاند که در حقیقت ادبیات و امثال و حَکم کشورهای دیگر نتوانسته بودند بیافرینند. این نویسندگان بزرگ و شهیر روسی با آثار ماندگارشان توانستهاند کاری بکنند که من آثار ادبی و نوولهای کشورهای اروپای غربی را آثاری مصنوعی و کم بها بپندارم، یعنی آنگونه بر من اثر گذاشتهاند که اخلاقیات نویسندگان بزرگی چون تاکِری، فلوبِر، دیکنز، و ترولوپ را زیاد مهم نیابم. زندگی ویژهیی که این نویسندگان نامدار روس به تصویر کشیدهاند، یک زندگی کاملاً آشناست، همان زندگیاست که من و دیگر افراد نسل من از آن خسته شدهایم. من پسرک کم سّن و سالی بودم که داستان"آنّاکارنینا" را خواندم، اما چیزی از آن در خاطرهام نماند. لیکن هنگامی که نویسندگی آغاز کردم، آن را یک بار دیگر با شور و شوق ویژهیی خواندم، و شگفتا که آن را قوی، اثرگذار، و حیرتبرانگیز یافتم. اندکی پس از آن، ترجمهی فرانسوی "پدران و پسران" ایوان تورگنف را خواندم، اما متأسفانه به علت این که با ادبیات روس زیاد آشنا نبودم، از آن زیاد لذت نبردم. خوشبختانه دیری از این ماجرا نگذشت که علاقهی ویژهیی به ادبیات روس یافتم و چندین داستان تورگنف را به دقت خواندم، هر چند که آرمانگرایی وی را مطابق ذوق و سلیقهی خودم نیافتم، چون که آن ترجمهها نتوانسته بودند مرا با عادات، رسوم و سلایق خاص مورد توجه روسها آشنا سازند. من تادیری دربندِ همین پندار بودم، تا این که ترجمهی آلمانی "جنایات و مکافات" داستایوسکی را خواندم. این داستان شور و شوق و حتی هیجان ویژهیی در من برانگیخت. پس از این آثار، آثاری از چخوف و گورکی را هم خواندم. البته، نوشتهها و داستانهای گورکی مرا زیاد برنینگیختاند، زیرا موضوعها و مقولات مورد بحث این نویسنده را هم عجیب و غریب یافتم و هم دور از ذهن، به ویژه هنگامی که گورکی میخواست فلسفهپردازی کند. اظهارنظر گورکی دربارهی قشر "پرولتر" را مثل خودِ پرولتر خشن و ناهنجار یافتم. لیکن در آثار و نوشتههای چخوف روحیهیی یافتم که به مذاقم خوش آمد، هر چند که مثل داستایوسکی نیرومند و تندخو و الهامبخش و حتی وحشتبرانگیز نبود. خواننده با داستایوسکی زود و به آسانی دوست و بهقولی خودمانی میشود. چخوف مرا با اسرار و راز سرزمین روسیه آشنا ساخت. فضای دیدِ این نویسنده خیلی گسترده است و آگاهیاش از زندگی ژرف و مستقیم و بیواسطه. شماری از منتقدان او را باگیدوموپاسان مقایسه کردهاند که داستانسرایی چیرهدست بود، اما موپاسان با زندگی پیوستگی یا ارتباط واقعی نداشت و به همین سبب شخصیتهای داستانش مصنوعی به نظر میرسند. هنگامی که با چخوف هستید، گمان نمیکنید دارید داستان میخوانید، زیرا شخصیتهای داستانش زرنگی آشکار و واقعی ندارند و در نتیجه میپندارند هرکس میتوانسته است چنین داستانهایی را بنویسد، لیکن چون خوب میاندیشید، درمییابید که هیچکس نمیتواند، و حتی نتوانسته است.
نویسندگان روس چنان مورد توجه قرار گرفتهاند که شماری از منتقدان و دانایان و آگاهدلان در توصیف ذوق، سلیقه، و سبکشان گزافه کردهاند و شماری هم آنان را به نارواوبه ناسزا ستودهاند.
فقر فوقالعادهی ادبیات روس تا پیش از قرن نوزدهم موجب شگفتی است و بعضی از پژوهندگان حوزهی ادب روس همان علاقهیی را به آن نشان دادهاند که معمولاً مردم به تاریخ نشان میدهند. در حقیقت ادبیات نوین روس با "پوشکین" آغاز میشود، و پس از وی نویسندگان چیرهدستی مثل گوگول، لِرمونتوف، تورگنف، تولستوی، داستایوسکی و چخوف آن را شکوفا و قابل ستایش کردند. چون در روسیه، ادبیات به صورت داستان، نوول و قصههای گوناگون رخ گشوده است، مردم روس برخلاف مردم دیگر اروپا قصه و افسانه و حکایات و مثلها را ترجیح میدهند و حتی به آنها علاقهمندند.
یک فردِ روسی فقط به خاطر وابستگی و پایبندیاش به آیینهای قراردادی، بر ما غربیها برتری دارد و برهمین بنیاد هیچگاه نمیاندیشد کاری را انجام بدهد که نمیخواهد. این روسها در طی قرون هرگونه ستم و ناروایی را تحمل کردهاند، سبب این است که به رغم اسارت سیاسیشان خویشتن را رها و آزاد میپندارند. یک فرد روس هر گاه اراده کند غذا میخورد، هرگونه لباس و پوشاکی که میخواهد و خود میپسندد میپوشد، البته بیتوجه به نظر جامعهاش، و به رسوم و عادات و کردار خود جوری مینگرد که گویی خیلی طبیعی است و دیگران باید بپذیرند. اثر ماسوشیزم (مازوخیزم) یا تسلیمگرایی در برابر هر گونه جور و ستم را به آشکار در زندگی روسها میتوان دید. از قضا خود ساشر ماسوخ هم اسلاوتبار بوده است و به قول و روایت همسرش وی نیز بنده و مقهور همان حالاتی بوده که در داستانهایش آورده است. شخصیتهای زن داستانهای داستایوسکی هم از همین قماش هستند: همه تسلیمگرا هستند و تن به قضا و قدر داده. کم بودن انواع گونهگون شخصیتها در داستانها و حکایاتروسی، خیلی شگفتانگیز است. در داستانها و حکایات روسی خواننده فقط با یک شخصیت یا تیپ، ولی با نامهای گوناگون روبهرو میشود. به عنوان مثال، آلیوشا یا ستاوروگین از جمله نوع یا تیپی است که افکار نویسندگان روس را به خود مشغول داشته است که شاید بتوان گفت نماینده یا نمایانگر دو شخصیت یا دو ویژگی اخلاقی در وجود هر فرد روسی هستند، یعنی دو آدمی که هر روس میپندارد در وجودش آشیانه کرده است. هرگاه یک روسی میخندد، در حقیقت به دیگران میخندد و نه با آنها.
شما نمیتوانید با او بخندید، زیرا خندیدنش نوعی بداَدایی به شمار میآید.
پیامی که ادبیات روس به دنیا داده است به ظاهر ساده مینماید و از جمله میگوید که اسرار جهان هستی در عشق نهفته است. ادبیات روس اراده را، که نیرویی رقیب و مرگ آفرین است، در برابر عشق قرار داده است.
وقتی ما داستانهای داستایوسکی را میخوانیم به یاد "اِلگِرکو" میافتیم. این دو تن همیشه کوشیدهاند نادیدهها را به رخ ما بکشند و به ما بنمایانند. هر روز از شور و شوق و هیجان شدیدی برخوردار هستند و از علایقی مشابه. این دو تن همیشه نشان دادهاند که در سرزمین یا در راستای ناشناختهی روان رَه نَوردیدهاند، که هممیهنان دیگرشان نتوانستهاند.
در مورد داستایوسکی میتوان گفت که شخصیتهای داستانهایش از مفاهیم یا معانی خاصی سخن میگویند که ما واقعاً از آنها بی خبر هستیم یا دست کم نادیده گرفتهایم.
داستان "رستاخیز" تولستوی بیشتر گونهیی رساله است تا بیان یک سرگذشت یا ماجرا. صحنههای زندان، شرح سفر محکومین به سیبری به گونهیی است که خواننده میپندارد ویژهی همان دوران است. تولستوی، در این داستان، طبیعت یا ذات آدمی را یا چنان چیرهدستی و با چنان احساسات شاعرانهیی به تصویر کشیده است که خواننده گمان می کند فقط تولستوی بوده که توانسته است چنین کند.
من بسیاری از آثار تورگنف را خواندهام. وی از شاگردان مکتب اوکتاوفویّه است و مثل همو هم خوشبین است و هم اندیشهیی پرمایه و نیرومند دارد. تورگنف با نویسندگان نامداری چون فلوبِر و موپاسان و نیز با اعضای انجمن نویسندگان و هنرمندان شهیر فرانسوی آشنا بوده است.
تورگنف از شیفتگان طبیعت است و اگر طبیعت را به شیوهی نسل خود به تصویر کشیده است نباید گلایه کرد. با تمام این تفاصیل، خواننده از ساده و معمولی بودن داستانهایش به شگفتی میافتد.
اسقف پرودی دربارهی تورگنف نوشته است: "..... حقیقت این است که تورگنف نه از شور و هیجان شدید و آزار دهنده داستایوسکی برخوردار بوده است و نه از احساسات شدید بشردوستانهی تولستوی، هر چند که قلبی مهربان داشت و طبعی لطیف ...."
سرانجام این که چون نیک در ادبیات روس اندیشه کنید، درمییابید که زندگی یک فرد روسی و قصههای روسی، از احساس گناه آکنده است. یک فرد روسی، همان گونه که از زبان دیمیتری کارامازوف، در داستان برادران کارامازوفِ داستایوسکی میشنویم، نه تنها میگوید که گنهکار است، بلکه آن را به خوبی احساس میکند. یک روس نه تنها گنهکار است بلکه تن آسان است و ارادهیی ناپایدار و متزلزل دارد، زیاد حرف میزند و در عین حال هم نرمخوی است و هم تسلیمگرا. ادبیات روس شاید تنها ادبیاتی باشد که این کاستی اخلاقی مردم خود را دلیرانه بر زبان میآورد و دنیای روانی آنها را بیمهابا تجزیه و تحلیل میکند و در اختیار دیگران میگذارد.
میخواهم خواب فرشتهها را ببینم))
ادبیات روسیه در وضعیتی قرار داشت که نویسندگان و شاعرانش در برزخ عظیمی بی توجهی گیر کرده بودند ٬ نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ چاره و گریزی هم از سیاست نبود ٬ بلینسکی در سال ۱۸۴۷ نامه ای به گوگل مینویسد که دقت در آن ٬ وضعیت آن روزگار روسیه را نشان میدهد :(( شما متوجه نشده اید که روسیه رهایی خود را نه در عرفان میداند ٬ نه در ریاضت و نه در زهد ٬ بلکه در دستآوردهای تمدن ٬ روشنگری و انسان گرایی ٬ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد که موعظه زیاد شنیده است و نه به دعا که بار ها و بارها دعا کرده است .روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی اش ادراکی از عزت انسانی سر بر آورد ٬ چرا که قرن هاست میان لجن و کثافت گم شده است ٬ محتاج حقوق و قوانینی که نه با آموزه های کلیسا که با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد ٬ و محتاج اجرای حتی المقدر سختگیرانه ی انها . اما در عوض این ها تصویر روسیه تصویری است دهشتناک ٬ سرزمینی که در آن انسانها تجارت انسان میکنند و هیچ توجیهی هم ندارند ٬ مثل توجیهی که زمین داران آمریکایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا کرده اند و میگویند سیاه اصلا آدم نیست ٬ منظره ی سرزمینی که مردم همدیگر را نه به نام که با اسمهای مستعار زشتی چون چک و تما (وانکاها و اسکاها و استشکاها و پالاشکاها ) صدا میکنند و سرانجام منظره ی کشوری است که در آن نه تنها هیچ گونه تضمینی برای خود شخص ٬ شرف و مال او در کار نیست ٬ بلکه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمیکند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حکومتی.حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه در حال حاضر از این قرارند :لغو حق تملک برده ٬ الغای تنبیه بدنی و اقدام به اجرای حتی المقدر سخت گیرانه ی دست کم آن قوانینی که در حال حاضر وجود دارند .این را حتی خود دولت هم احساس کرده است (که خوب میداند ملاکان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هر ساله سر چند تایشان را گوش تا گوش میبرند ) و این از نیم چه اقدامات بی حاصل و ترس خورده ی انان به سود سیاهان سفید پوست ما پیدااست ....))
همین عامل سالها بر ادبیات روسیه سایه می افکند ٬ چه در زمان لنین و چه در زمان استالین هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد ٬ پس نویسندگان سعی میکنند با تلمیحات شاعرانه ٬ هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند و هر چند که اداره ی سانسور با دقت بسیاتر آثار را مورد بررسی قرار میدهد اما باز هم نمیتوانند از عهده ی زیرکی نویسندگان بر بیایند .
بلینسکی در جواب انتقاد گوگل از کشورهای اروپایی میگوید :((شما چه میخواهید ؟ میخواهید همه چیز در کشور ما ٬ در این مام میهن ٬ کماکان مانند گذشته باشد ؟یعنی که بگذاریم پررنپکو به مردم ستم کند و اموالشان را بچاپد ؟یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شکوزنیک یا شپونکاها آدمها را همانند حیوانات خرید و فروش کنند ؟ دختر دهاتی ها را با توله سگ های شکاری معاوضه کنند و کودکان را از مادران ٬ پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یکدیگر جدا سازند ؟ یعنی بگذاریم خدمه ی اشپز ی را به باد کتک بگیرند و به ازای این انها را وادار سازند که به دست اربابانشان بوسه زنند ؟ مگر نمیبنی مردم ما تا چه حد به حقارت کشیده اند ؟ شما که آفریننده ی ((تاراس بوبا ))و ((بازرس )) هستید هنوز هم در فایده ی آزادی مردم تردید نشان میدهید .))
میگویدن گوگل با شنیدن سخنان بلینسکی شادان از زمین میجهد و دستهای او را به گرمی به دست میگیرد که ویساریون گریگوریویچ ٬ شما روح مرا تکان دادید ٬ ممنونم ! اکنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود میروم .بدین ترتیب انگیزه ی نگارش ((نفوس مرده )) به گوگل دست میدهد و ادبیات او آمیخته میشود با سیاست .
و اینگونه تاریخ ادبیات غنی روسیه آغاز میشود ٬ چیزی که انتظر داشتم مجله صفحاتی را به آن اختصاص دهد ٬ چون معتقدم اهمیت آن به مراتب بیشتر از سریال کم ارزش و یک بار مصرفی مثل لاست است و هم به مراتب ارزنده تر از کتابهای عامه پسند و روانشناسانه که ۶ الی ۸ صفحه را به آن اختصاص داده بودند .
آخرین نسل از نسل جاودانی ادبیات روسیه مرد اما نوشته هایش تا ابد زنده خواهند ماند و باید برای خود تکرار کنیم :
(( هر انسانی باید به لحاظ اخلاقی باید پاسخگوی تمامی گذشته ی خود باشد ٬ از جمله آن گذشته ای که شرم آور است .پاسخ به چه طریقی ؟با تلاش برای فهمیدن:چگونه اصلا چنین چیزی میتوانست مجاز باشد ؟ اشتباه ما در این میان چه بوده است ؟ و آیا دوباره چنین وقایعی میتواند روی دهد ؟ ))
* در ماه فوریه ۱۹۴۰ بولگاکف پشت آخرین عکسش که در آن عینک دودی به چشم دارد نوشت :
به همسرم النا سرگیوونابوگاکووا
من این عکس را تنها به تو دوست و همراهم تقدیم میکنم .غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬ آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند.
موضوع ویژه
زاغچه:
گزارش روشنایی های شهر خیلی عادی بود و نکته فوق العاده ای نداشت. ولی در صفحاتی که در مورد موضوع تولد حضرت مهدی(عج) کار شده بود که این صفحه را نیز شامل می شد؛ به نکته تازه ای رسیدم که البته این کشف الاسرار قبل از خواندن یادداشت خانم مرشد زاده بود( از ته به سر خواندم نیمی از مجله را) : بعضی ها دقیقا امامی را میان خوشان حس می کنند و می دانند کنارشان هست و زنده است و حضور دارد تاکید می کنم حضور دارد نه فقط حضور معنوی که حضور فیزیکی دارد. و حاجت هایشان را از او می گیرند و می دانند دارند چه می کنند و با کی درد دل می کنندو .... و عده ای که احتمالا خود راقم این سطور!! را نیز شامل می شوند، از امام میانشان اطلاع دقیقی در دست ندارند. نه اینکه کم بهشان اطلاع رسانی شده باشد که اتفاقا همین هم هست!، ولی بیشتر به این خاطر که انگار تصور امام زنده توی کتشان نمی رود! امام زنده هم که می گویند بیشتر منظورشان حضور معنویست! یعنی وجود مقدسی مثل دیگر معصومان که صدای آنها را از بهشت یا جایی پیش خدا می شنود و جوابشان را غیبی می دهد.
نقداغ
چهارشنبه
من هویج پخته! گرافیست می شوم!
آقای دوست محمدی سلام. بلاخره نمردیم و توپ پر شما را هم دیدیم. اما خب اینقدر که نمی خواهد عصبانی بشوید که! هیچ کس با گفته شما مخالف نیست. ما هم از خدایمان است که مجله وابسته به فرد نباشد چون عقل سلیم می گوید که دلیل بقای یک گروه همین است. اما فکر نمی کنم این طرز فکر باعث شود شما هر چیزی را به عنوان جایگزین به خورد ما بدهید. اینکه نقاشی های صفحه موفقیت دقیقا ما را یاد نقاشی های سه سال اول دبستانمان می انداخت به خدا تقصیر ما نیست تقصیر گرافیست هم نیست تقصیر هیچ کس نیست اما خب دوست نمی داشتیم و نداریم اینطور سبکی جایگزین کارهای گرافیکی شما شود. فکر نمی کنم این خواسته زیادی باشد. یا نقاشی های خط خطی صفحه سبک زندگی که واقعا خواننده را از خواندن متن صفحه منصرف می کرد. آقای م.ر.د.م. عزیز و دوست داشتنی امیدواریم اگر قرار است کسی به گروه هنری مجله اضافه شود یکی تو سطح یا نزدیک به خودتان باشد دقیقا مثل چیزی که در صفحه موفقیت این هفته دیدیم نه اینکه سبک های مختلف هنری را روی ما آزمایش کنید تا به سبک مطلوب دست پیدا کنید.
بهناز: این هم سخنی برای آقای دوست محمدی :
من از طرفداران دوآتیشه شما هستم . اصلا خیلی وقتها پیش اومده که کتابهاو روزنامه هایی رو فقط و فقط به خاطر کارهای شما خریدم . نمونه اش کتابهای مترو بود و کمیک استریپهایی که برای روزنامه ی جام جم می کشیدید. هنوز هم همه ی اون کمیک استریپها رو دارم و هنوز هم دوستشون می دارم. وقتی دیدم در همشهری جوان هم فعالیت می کنید کلی ذوق کردم و گفتم فبهالمراد ! مطمئنم خیلی دیگر از دوستان هم هستند که به کارهای شما علاقه دارند و قسمت زیادی از جذابیت همشهری جوان رو مدیون سبک کارهای شما می دونند. ولی وقتی به قول آقای ناظمی اون کاریکاتورهای صفحه ی موفقیت رو می دیدیم و یاد نقاشی های دوران ابتدایی مون می افتادیم ، خب معلومه که شاکی میشیم . به نظرمن هم این چیززیادی نیست که ما از شما بخواهیم که فعالیتتان را در مجله بیشتر کنید.به جوانها هم میدان بدید ولی در حد خودش . گرچه اغلب ماها تا وقتی که شما باشید ، کمتر کسی رو قبول داریم . فکر میکنم این دقیقا مثل درخواست دوباره نوازی شنونده ها و تماشاچی ها ،بعد از اجرای یک قطعه زیبا در کنسرت یک خواننده است . پس دوباره دوباره !
حامد: درباره ی گرافیستهای مجله که به نظرم ناجوانمرادانه داری میتازید بهشون...خب به هر هال اینم سبکی از گرافیکه...میتونید بهتر انتقاد کنید...
مانی میرحقیقی: اتفاقا کارهای گرافیست های مجله جالبه.به هر حال اونقدر خلاقیت دارند
با تشکر از دوستی با نام franz kafka
با تشکر از دوستی با نام Franz Kafka
ضمن تشکر از امیریاشار نسل سومی