همشهري جوان - شماره 185

همشهري جوان - لوگو


 ياد ايام...

شنبه

۲۷ مهر ۱۳۸۷ (۱۸۵) همشهري جوان 185
۲۸ مهر ۱۳۸۶ (۱۳۹) همشهري جوان 139
۲۹ مهر ۱۳۸۵ (۹۰)   همشهري جوان 90 بخوانید
۳۰مهر ۱۳۸۴ (۴۱)    همشهري جوان 41 بخوانید - (اول آشناییمون...)

با تشکر از خانم فاطمه کیا بابت اسکن و ویرایش طرح جلد ها.


  ب بسم الله

سلام. با توجه به اینکه شایعه شده بود که بلاگفا قاتی کرده و اجازه نظر دادن به بعضی ها را نمی دهد و بعضی از این بعضی ها سر جناب بلاگفا را گول می مالیدند و مثلا «زاغچه» را با «ظ» می نوشتند تصمیم گرفتیم برای هر چه کوتاه تر شدن دست پنهان بلاگفا که قصد جلوگیری از همکاری شما دوستان را داشت راهکارهایی ارائه دهیم  از جمله این ها:
اگر انتهای ستون سمت چپ وبلاگ را ببینید احتمالا با قسمت های جدیدی برخورد می کنید از جمله یک قسمت به نام «تماس با ما» که سیستم کاری اش بسیار ساده است و پیامی که شما در آن درج می کنید را به آدرس ایمیل ما می فرستد. قسمت دیگر به نام «پیام های شما» که با توجه به نوپا بودنش آدم های معروفی از جمله «یانگوم» و «یکی از برادران یوزارسیف» را هم به خودش جلب کرده و فکر می کنم برای آشنایی با نحوه استفاده از آن ها یک بار امتحانش ضرر نخواهد داشت. البته باید بگویم که برای ما معتبر ترین قسمت همچنان صندوق کامنت ها خواهد بود.
دوست عزیز و خوب و قدیمی و همیشگی ام حسین جعفریان عزیز بابت مشکلی که پیش آمده باز هم ازت معذرت می خواهم و امیدوارم قبول داشته باشی (که می دانم داری) که در بروز این مشکل نه من، نه اعضاي مجله صددرصد مقصر نيستيم.


 من ميگم...

به نظر شما سریال یوسف تا چه حد موفق بوده؟ آیا واقعا انتظار ها را برآورده کرد؟ منتظر نظرات شما می مانیم.

فاطمه کیا:
آقا افتضاحه این مجموعه.من و خانواده می شینیم پای تلویزیون که یه جمعه "شاد" رو با هم تموم کنیم! من فکر می کنم اگه اسم این مجموعه رو میذاشتند" جنگ یوسف پیامبر" خیلی مناسب تر بود!
از دکوراسیونش که همه با مقوا و کاغذ کادو و یونولیته بگیر (درسته همه دکورها از همین چیزاست ولی من بیننده که نباید بفههم در ودیوار همه الکیه) تا موهای زنان مصر که همه از کامواست و همه هم یک سایز(!).یکی نبود به این آقایان بگه بابا تو کوچه مهران موی مصنوعی ریخته لازم نیست بری حسن آباد کاموا بخری! تا اصطلاحات امروزی ای که به کار می برن.
قسمت قبل زلیخا گفت" این فضولی ها به شما نیامده" (!!) کم مونده بگه "بس کنید این جک جواد بازی ها و قرتی گری را" (!!)
با این که از منابع خوبی هم واسه تحقیق استفاده کردن نمی دونم چرا این قدر این سریال بد شده.
من فقط مادر بزرگه 75 ساله ام رو دیدم که ازین سریال تعریف می کنه. اون بنده خدا هم که آخه چیزی متوجه نمی شه وگرنه اون هم مثل همه ما میشد!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
نکته بارزتری که وجود داره انتخاب بازیگر نقش یوسفه. من هر دفعه ابن بنده خدا رو میبینم به خواهرم می گم :" بیچاره ما دختر های ایرانی که خوشگل ترین پسرمون اینه, اون هم مثل من غصه می خوره!! قشنگیش اینجاس که این بازیگر از بین 3000 نفر کاندید انتخاب شده. تو دیگه حساب کن اون 3000 نفر دیگه چی بودن؟؟!!
حالا یعقوب هم که واسه خودش عالمی داره. دائم نشسته تو "کلبه احزانش" و داره زار میزنه و بی خیال هدایت مردم. احتمالا حافظ قبل ازینکه یوسف و یعقوب خلق بشن غزلشو گفته. شکی نیست که در پایان سریال باید" گلستان" شدن کلبه احزان رو هم شاهد باشیم!!!
ولی دست همه عوامل درد نکنه که جمعه های به یاد ماندنی ای خلق کردن!
می دونم بنده های خدا قصدشون خیر بوده ولی نتونستن موفق باشن دیگه.
خوب ما هم شعور داریم, نمی تونیم نادیده بگیریمش, می تونیم؟؟!!

زاغچه:
سریال یوسف..... چی بگم والا؟!؟! هرچی لازم بوده تا حالا گفته شده. ولی جالبه این برای من هم سواله که اون 3000نفر چه شکلی بودن؟! باز صد رحمت به جوونی های یوسف! نوجوونی هاش که دیگه آخر معنویت و معصومیت و زیبایی و بازی فوق العاده بود!! کلبه احزان یعقوب هم که بسیار موجبات انبساط خاطر اینجانب و خانواده گرامی را فراهم کرد!

پریزاد:
سلام.از همون اوایلی که سریال یو سف شروع شد به نظرم یه جوری اومد.من بیشتر از همه با بازیگر نقش حضرت یعقوب مشکل دارم .به نظرم اصلا انتخاب خوبی نبوده.
با نظر اقای جباری راجع به سریال به شدت موافقم.فرصتی که سوخت وبه نظرم دلیل عمده اش انتخاب سلحشور برای کارگردانی این مجموعه بود.

م. رجبی:
به جرات می تونم بگم که سریال یوسف بدترین سریالی هستش که فیلم تاریخی سازان ایرانی ساختن. در مورد سریال، پرونده این فهته همشهری جوان واقعا کامل بود و یه خسته نباشین رو لازم داره ولی یه سری نکات دیگه س که خواستم بگم:
اولین مورد این بود که با اینکه خوب نبودن سریال و بد بودنش برهمگان روشنه نمی فهمم چرا افراد دولتی و سینمایی و ورزشی جرات بازگوی این مساله رو ندارن. در نظراتی هم که ه.ج. چاپ کرده بود این نکته بسیار روشن بود و متعجب کننده و گیج کننده ترین نظر هم برای اون نماینده مجلس بود که با اینکه لقب پرطمطراق آیت ا... رو یدک می کشه از این سریال که واضحا شخصیت دو پیامبر بزرگوار رو زیر سوال برده کمال خشنودی و رضایت کرده که این برای من بچه مسلمان خیلی سنگین و مبهوت کننده بود.

هیاهو:
دست مريزاد آقاي كارگردان ،خيلي ممنون كه با ساختن اين سريال باعث شديد كه يه جمعه رو با خنده هاي پياپي به پايان برسونيم !!
مجله رو خريدم پنج شنبه و عكس و ديدم و تو دلم گفتم به خاطر همشهري ميشينم و ميبينم ، شب شد و نشستيم پاي سريال (مثلا يوسف) از تيتراژ تا تيتراژ سرگرم خنده بوديم،‌ از موها و آرايش و گريم بگذريم ، چهره ها و لباس ها هم كه هيچ ، تو ذوق زدن نظرات زنها در مورد زيبايي يوسف هم كه واويلا، تا ميوه پوست كردن زنها !! راستي شما مي دونستيد تو زمان هاي قديم نارنج و اره مي كردند؟؟
آقاي كارگردان خسته نباشيد، مي دونم خيلي زحمت كشيديد تا اين سريال تموم بشه ، اونم به بهترين نوع!!!!! ولي من به عنوان يه مسلمون ايراني عاجزانه خواهشمندم كه از اين به بعد اين زحمت هاتون و براي كاري به غير از داستان هاي قرآن بزاريد .
بزاريد اگه كسي خواست بدون يوسف ، موسي ، ابراهيم ، داوود ، ... كي بودند و چكار كردند خودشون قرآن و بخونند و متوجه نشند .
من نظر خودم دادم و اين سريال و شايد دو قسمت ديدم ولي همين دو قسمت باعث شد از تلوزيون متنفرترشم.

هادی:
سریال یوسف؟ خیلی خوشحالم که وقتمو صرف همچین سریال های مزخرفی نمی کنم . حیف چند میلیارد تومان بودجه مملکت که تو سطل اشغال ریخته شده


  نظرات خوانندگان

یاور:
شریعتمداری و انجمن حجتیه
جوابیه آقای دکتر خزعلی به مقاله آقای شریعتمداری در همشهری جوان درباره انجمن حجتیه
http://www.drkhazali.com/articles-and-mails/246-1387-07-08-11-04-18.html

دوم:
صفحه یادداشت این دفعه با مزه بود.از خانم قنوانی که همیشه فکر می کردم اقا هستند تا یادداشت آقای بارنجی که من یاد خودم انداخت.گزارش هکر های جوان هم خیلی عالی بود .گزارش در مورد مدرسه پانتومیم ناشنوایان هم عالی بود چون از این ماجرا اصلا خبر نداشتم.

مه سا:
سلام, پرونده ی سریال خوب کار شده بود. به خصوص اسم با مسمایی که براش انتخاب شده بود: "یوسف; گم گشته"
راستی چقدر این شماره"لطفا" داشتیم؟!(ر.ک:61,42,26,22,11,9,..)

فاطمه کیا:
به لطف نیمچه رتبه ای که تو نظرسنجی بانوان وبلاگ نویس برتر گرفته بودم، به جشن پرشین بلاگ دعوت شدم.
خانم "ویولت" رو هم ملاقات کردم.برخلاف نوشته مجله، خیلی راحت با همه عکس می انداختند و روی سن هم رفتند و بیشتر ازهمه صحبت کردند. عکساشون تو سایت پرشین بلاگ هست. نمی دونم چرا مجله این جوری نوشته بود.
مورد بعدی این که فقط برگزاری و نظرسنجی این جشن از طرف پرشین بلاگ بود ولی افراد برگزیده لزوما ازین سایت نبودند از تمام وبلاگستان فارسی بودند، از جمله بلاگفا، بلاگ اسپات، بلاگ اسکای و حتی سایت های اختصاصی. در قسمت چهره در هفته به غلط بالای مصاحبه نوشته شده بود "برترین وبلاگ نویس زن پرشین بلاگ" در صورتی که وبلاگ خانم "ویولت" اصلا مال پرشین بلاگ نیست و یک وبلاگ از یک سایت اختصاصی است. نمی دونم این نکته رو باید جز یک اشتباه سهوی دونست و گوشزد کرد یا اینکه بهش یک تمشک گنده داد؟!!


 گوی ها و تمشک ها

 خب اين هفته يك خروار تشكر داريم قبل از اعطاي گوي. تشكر از يادداشت ها كه متواليا عالي بود، تشكر از رويداد در هفته اجتماعي كه كم نمي آورد، تشكر از سبك زندگي كه كاملا كاربردي بود و تشكر از صفحه ادبيات و كمكي كه براي شناخت انواع جوايز ادبي كرد، ضمن اينكه بسياري از صفحات هم بودند كه حرف نداشتند اما گير تمشك هاي ما افتادند از جمله صفحه روزها. و در آخر گوي اين هفته را با تمام احترام تقديم مي كنيم به صفحه راهنماي كتاب/هنر/رايانه به خاطر تغييرات كاربردي بسيار مفيدش و بيست بودن كارش.
 گوي خوانندگان (فاطمه كيا):
 گوي گرافيكي: قرار شد قسمت هاي گرافيكي مجله را در بخشي مجزا نائل به گوي كنيم و براي همين اين هفته گوي خودمان را تقديم مي كنيم به صفحه بسم الله كه همچون هفته گذشته حرف نداشت ضمن تشكر از طرح جلد و نقاشي هاي صفحه سبگ زندگي.
 آقاي رويداد در هفته سينمايي موسوم به الف نون ب تقسيم 365 بر 200 چيزي حدود ۸/۱ مي شود نه ۱/۸ كه اگر به فرض محال تقسيم شما هم درست باشد ۱/۸ روز مي خورد به حساب هر 194 ساعت و حدود 24 دقيقه!!!
 به نفراتي كه بتوانند دو خط بالاي تيتر «بالا بلندتر از هر بلند بالايي» را بخوانند يك كف و يك هورا تقديم خواهد شد. (از طرف عمو قناد)
 بالاخره اسم اين بنده خدا كه توي مسابقات فوتبال نمايشي شركت كرده بود «حسام جاهد پيكاني» بود (پاراگراف آخر صفحه 38) يا «حسام حامد پيكاني»؟ (ستون دوم پاراگراف آخر صفحه 39)
 يك ضرب المثلي هست كه مي گويد: «مورچه چيه كه كله پاچه داشته باشه؟» حالا قضيه صفحه «در شماره هاي بعد بخوانيد» هم از اين قرار است. پاراگراف اول خط دهم «لانگ جان سيلور» را نوشته «جان لانگ سيلور». تبريك مي گويم آقاي مورچه بالاخره صاحب كله پاچه شديد!
 در صفحه 51 باكس آخر مر بوط به «صرب ها» نام حضراتي كه عكس آن ها آمده بود با رنگ قرمز در زمينه قرمز نوشته شده و بسيار پيدا بود!!!
 آقاي رضايي سال 6591 كه شما آنرا سال ساخت فيلم موبي ديك دانسته ايد به چه تاريخي است؟ شمسي، قمري، اختري، ميلادي، وفاتي چي؟
 آقاي بي نياز گفته اند: «...اين مدارس توي كل ايران به اندازه يك انگشت دست هم نيستند...» حالا يك انگشت دست يا انگشت يك دست؟؟؟
تمشك هاي لوس و بي ربط:
 خط يكي به آخر صفحه 42 هم اسم آلبوم آقاي يزداني را نوشته ايد «پرنده بي پرند»!!!
 اميدوارم مشكل از كيفيت كاغد بوده باشد كه نقطه نابجا گذاشته وگرنه خط اول ستون اول راهنماي سينما و تلويزيون «بحث» را «بخث» نوشته است.


همشهري جوان - شماره 184

 همشهري جوان - لوگو

 ياد ايام...

شنبه

۲۰ مهر ۱۳۸۷ (۱۸۴) همشهري جوان 184 با تشکر از خانم فاطمه کیا
۲۱ مهر ۱۳۸۶ (۱۳۸) همشهري جوان 138 باز هم تشکر از خانم فاطمه کیا
۲۲ مهر ۱۳۸۵ (۸۹)   همشهري جوان 89 بخوانید
۲۳ مهر ۱۳۸۴ (۴۰)   همشهري جوان 40 بخوانید


 ب بسم الله

سلام. نمی دانم اما چون حدس زدیم که ممکن است به خاطر کثرت صفحات و قلت وقت! بعضی از ماها موفق نشده باشیم مجله را تا انتها پوست بکنیم برای همین پست قبلی را همچنان پذیرای نظرات و خاطرات شما قرار داديم.
نکته دیگر اینکه با توجه به نظر بعضی از شماها قسمت «نقد حجیم» دوباره در داخل همان بخش «نظرات خوانندگان» ادغام شد چون بعضی بر این باور بودند که این کار باعث می شود بچه ها به اجبار روی یک موضوع زوم کنند و به نوعی مثل تکلیفی باشد که دوست داریم انجامش بدهیم اما چون اسمش تکلیف است از صمیم قلب نخواهد بود. (چی گفتم!)
در آخر هم یک دلخوری: ماشاالله هزار ماشاالله یک مجله ۱۱۶ صفحه ای داده اند دستتان اما به جز تک و توک نظر، آن هم در مورد موضوع ویژه هیچکدام از بخش های دیگر مورد عنایت شما قرار نگرفته بود! خوب بود نیمچه نظری هم در مورد بقیه صفحات می دادید، به خدا جاي دوري نمي رفت!


 من ميگم...

نگاه به لاغري مضاعف مجله نكنيد! ايشالا تويش پر خواهد بود اين لاغري مفرط را هم بگذاريد به حساب ماه رمضان و فشار روزه ها. راستي شما تا چه حد با گزارش آقاي شادماني در مورد «خلع درجه ژنرال، تاج‌برداري امپراتور» موافق يا مخالفيد؟

پیک سحر:
با گزارش قطبی و قلعه نویی به شدت موافق بودم. دوست داشتم قطبی بر نمی گشت. می رفت. اما این طوری نمی شد.. این قدر سریع تغییر نمی کرد...

زهرا:
من با گزارش موافق بودم و متاسفم که نه تنها ایرانیای مقیم ایران بلکه ایرانیای خارج از کشور هم اولین چیزی که یاد می گیرن عادتای بده.


 نظرات خوانندگان

 شماره ۱۸۳

علی اکبر:
من وقتی مجله رو با این حجم دیدم خوشحالم شدم و وقتی بازش کردم چندان طرح نویی درش به کار نبردن که قرار بود این شماره بعد مدتی بترکانه که فکر کنم ترکاندمون...

مهتا ارباب صادقی:
دیدم هنوز پست قبلی هست تعجب کردم
اما خوب این دلیل خوبیه برای اینکه بازم این پست باشه
اما گفته بودید از قسمت های دیگه مجله صحبت نشده بود جز خاطرات مدرسه
می خواستم بگم قسمتی که ورزشگاه آزادی رو با تمام جایگاهاش معرفی کرده بود برام خیلی جالب بود برای من که دختر هستم و هودار پرو پا قرص یکی از این دو تیم پایتخت و امکان حضور در ورزشگاه رو نداشتم اشنا شدن با همچین جایگاه های برام جالب بود
باید بگم که تنها قسمتی بود که بعد از خاطرات مدرسه به دلم نشت بازار قم هم خوب بود اما خوب چون مکانی تو شهرم بود باهاش اشنایی کامل داشتم

مریم فشندی:
مجله هفته پيش خيلي عالي بود..اما من به شخصه انقدر كار روي سرم ريخته كه فرصت نداشتم بخونمش..

دوم:
حق با شماست کم لطفی کردیم ولی مجله این هفته کم حجم تر است .این دفعه جبران می کنیم.

 شماره ۱۸۴

مهدی خانعلی زاده:
یادداشت خانم مصطفی زاده:
دست مریزاد خانم مصطفی زاده ، الحق و الانصاف که یادداشت شما حرف دل من و خیلی های دیگر بود.وقتی عالیترین مقام مجلس در امور آموزشی چنین دیدگاهی نسبت به آموزش عالی دارد،چه انتظاری از مردم کوچه و بازار می توان داشت؟! اصلا چطور است همه دانشگاه ها و رشته های درسی کشور را تعطیل کنیم.به هر صورت مهم ((برق شریف)) است که خوب ها در آن جمع شده اند.کلی هم ازهزینه های کشور کاسته می شود.راستی یک سوال از آقای عباسپور : همین دو روز پیش مسابقات ملی ساخت قایق های موتوری بدن سرنشین در دریاچه ازادی برگزار شد.می دانید تیم کدام دانشگاه رتبه نخست را کسب کرد؟ (راهنمایی: جزو خوب ها نبود!!).

مهدی خانعلی زاده:
بخش نامه ها :
1- آقای ناصر نامدار عزیز ، دلایلی که برای تنفر از علی دایی نام برده اید هیچکدام دارای سند و منطق نیستند.افراد بسیاری را در ورزش این مملکت سراغ داریم که این ویژگی های مورد اشاره شما را دارا هستند اما نه تنها مانند دایی آماج حملات قرار نمی گیرند بلکه کلی هم حمایت و تشویق می شوند.نمونه اش علی پروین و امیر قلعه نوعی.خداوکیلی اگر ماجرای ((علی)) که در کنفرانس مطبوعاتی بعد از دربی رخ داد برای علی دایی اتفاق می افتاد، چه می کردید؟ آیا او را لازم الاعدام نمی دانستید؟ بی انصافی هم حدی دارد.چطور فحاشی های پروین در رختکن و دشنام های قلعه نوعی به سید عباسی را فراموش کرده اید اما اعتراض مسالمت آمیز دایی به یک مجری دو بهم زن را اینقدر پر رنگ می کنید؟ علی دایی اسطوره ایران است و باید نهایت تلاشمان را در حفظ این اسطوره بکنیم.مطمئنا نقشی که علی دایی در شناساندن ایران به جهان داشته است از خیلی بناهای خشتی و گلی که دائما سنگشان را به سینه می زنیم بیشتر است.علی دایی ، میراث جاودان ایران اسلامی است.

مهتا ارباب صادقی:
خانم مصطفی زاده گاهی اوقات مطالبی می نویسند که من به شخصه تعجب می کنم عالی ترین مقام آموزش و پرورش برای این از رشته ی برق به عنوان یک رشته ی خوب صحبت می کند که نیاز کشور ما به این رشته های خوب زیاد تر است باید قبول کنیم که بسیار کسانی هستند که علاقه مند به رشته هایی انسانی و ادبیات هستند و در این رشته ها تحصیل می کنند اما نیاز کشور ما تا همین حد کافی است و دلیلی برای ارجه بودن آن نیست اما رشته ی برق، ما جزو کشورهای جهان سومی هستیم برای پیشرفت نیاز به تکنولوژی جدید و نو داریم اما این تکنولوژی را نمی توان از راه متون فارسی یا عربی بدست آورد چرا ما نباید به این رشته ها بهای بیشتری بدهیم، خانم مصطفی زاده قبول کنید حل کردن یک مسئله ی فیزیک 100برابر سخت تر از درک یک بیت ازیک شعر است پس ما باید به همچین آدمی نابغه بگویم ،اگر به این مسائل ریز ودرشت که من گفتم دقت کنیم دانشجویان کشور ما هیچ وقت برای پیشرفت به خارج از کشور فکر نمی کنند اگر ما از این سرمایه ها به درستی استفاده کنیم ما هم می توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم همان طور که امروزه در صنعت انرژی هسته ای حرفی برای گفتن داشتیم پس بیاییم قدری فکر کنیم

مهتا ارباب صادقی:
برای آقای مهدی خانعلی زاده و آقای نامدار
علی دایی یک اسطوره بود الان هم هستند اما فکر می کنم با حرکاتی که ایشون انجام داند این مقام کم رنگ تر شده ،درست است بسیاری از مربیان کشورما رفتاری صد برابر بد تراز دایی دارند اما این دلیل نمی شود که دایی هم کارهای آن هارا تکرار کند چون سرمربی تیم ملی کشور ما هستند باید الگوی دیگر مربیان باشند در رابطه با علی کریمی ببینید چه رفتاری داشتتد اگر دایی یک اسطوره است علی کریمی هم بازیکن سرنوشت سازی برای کشور و تیم ما بوده درست نیست که او را بی لیاقت بخواند اگر هم با من رفتاری این چنینی رخ داده بود حضور در تیم ملی را برای خودم ممنوع می کردم ،نمی دانم درست می گویم یا غلط اما نظر من این است

علیرضا:
این هفته خبری از صفحه جهان نبود چند وقتی بود این صفحه با طراحی و نگاه متفاوت تکانی خورده بود نکند بلایی سر ان امده باشد؟

همتا:
بابا چرا اینقد دیر در مورد بعضی افراد می نویسند.حتما باید یه آدم بره اون دنیا... بعد یادشون بیفته.در مورد زندگی جو ساتریانی و گری مور و کلاپتون و... نوشتند.جو ساتریانی واقعا اهنگساز قهاریه...
اگه یه مطالبی در مورد اقتصاد و مدرنیته یا دین و اقتصاد یا همین بحران اقتصادی تو مجله مینوشتند عالی میشد.
کی میخواد در مورد خصوصی سازی حقیقت رو بگه؟!!!
به نظر من این صفحه ای که هر وقت در مورد کادو یا تسبیح یا.. بعضی اوقات خیلی خیلی مسخره میشه.زیاد هم مهم نیست که.چرا صفحات رو با مطالب مهمتر پر نمیکنن؟ مجله ی خانه و خانواده که نیست

فاطمه کیا: (در جواب به اولین تمشک این هفته)
وجود وزنه 15 کیلویی به خاطر اینه که ترانه می خواد ازین کلیشه 15 سالگی بیاد بیرون, به قولی رها بشه. اون وزنه 15 کیلویی هم همین معنیو می ده. یعنی این موضوع( کلیشه 15 سالگی) ترانه رو اسیر کرده. و به تعبیری هم تونسته این کارو بکنه و زنجیر رو پاره کرده. فکر نکنم تعبیر عکس کار سختی بود. بود؟

محمود قدیمی:
من دیشب کنعان را به خاطر تعریفهایی که شنیدم رفتم دیدم. کنعان اصلا فیلم خوبی نیست و در بازی ترانه علیدوستی و محمدرضا فروتن و افسانه بایگان چیز متفاوت و خارق العاده ای نسبت به قبل دیده نمی شد. اما نقش بهرام رادان به دل می نشست. در کل فکر می کنم فیلمی نیست که بشود خیلی ازش دفاع کرد. خیلی اشکال ها بهش وارد بود. از جمله اینکه دلت می خواست به جای تماشای فیلم بگیری بخوابی! فکر می کنم مجله در تمجید فیلم اغراق کرده


 گوی ها و تمشک ها

 اين هفته ضمن تشكر مجدد از صفحه بسم الله و گزارش ها و صفحات راهنما (خصوصا به خاطر تغييرات مفيدي كه كرده) گوي خودمان را تقديم مي كنيم به يادداشت هاي بچه هاي تحريريه كه خيلي چسبيد.
 گوي خوانندگان (علي اكبر):
 و اما طرح جلد اين هفته كه يك جوري بود. اينكه چرا آن حلقه شكسته شده زنجير در هر دو تكه شكستگي فقط قسمت كوچكي را نداشت؟ و اينكه چرا 15 كيلوگرم و اينكه چرا نشسته و نمي پرد از اين قفس و اينكه چرا مانتوي خانم عليدوستي اينطوري شده بود و و و... (ببخشيد اگر دوزاري مان كج بود و نفهميديم اما برخلاف گوي اين هفته طرح جلد نچسبيد).
 قابل توجه آقاي رويداد در هفته سينمايي! سريال مامور بدرقه همزمان با شبكه تهران در شبكه هاي استاني هم پخش مي شد به طوري كه در اصفهان گاهي از دست شان در مي رفت و تبليغات تهران را هم به خورد ما مي دادند!
 حالا چرا «كلا اگر گروه سرود سرودتان را يك كلاس در نظر بگيريم؟» آقاي توكل؟ صفحه اول چهره در هفته ستون دوم خط 20.
 آقاي احساني تا جايي كه همه مي دانيم فوتسال فقط دو تا وقت 20 دقيقه دارد. حالا اينكه چطور مصطفي نظري در وقت سوم با وجود بازي وحشتناك اسپانيا فقط سه گل خورد را فقط خودتان مي دانيد و باز هم خودتان. چهره در هفته، چهره آخر، خط هفتم.
 در يادداشت دست راست صفحه 34 نويسنده يادداشت به نام «م.الف» معرفي شده است در حالي كه چون قبلا اسم ايشان را در گزارش مربوطه نداشته ايم فكر مي كنم بايد نام كاملشان آورده ميشد.
 در باكس ارتش در صفحه 51 خط سوم تعداد نيروي ثابت سراسر مملكت را 400صد هزار نيرو معرفي كرده ايد يعني يك چيزي حدود چهل ميليون نفر!!!
تمشك هاي لوس و بي ربط
 در خبر «آه! او چه زيباست!» صفحه رويداد اجتماعي خط هشتم احتمالا قرار بوده عدد «3» داخل پرانتز قرار بگيرد نه كلمه ؟«سيصدتا»
 واي كه زيبايي يوزارسيف روي ويراستار متن «زماني براي يوسف شدن» در صفحه دوم چهره در هفته هم تاثير گذاشته و چون نارنج در دستانشان نبود كه به جايش دستشان را قاچ بزنند خط پنجم متن را فقط براي سه كلمه به كار برده اند.
 در صفحه آخر سبك زندگي قسمت بلايا و نشانه ها، بلاي دوم كظم غيظ، خط هفتم «
Protected» به اشتباه «Prptected» چاپ شده است.
 بالاي صفحه 37 كنار عكس عروسي پل نيومن نوشته شده:«پل از با جوآن وودوارد ازدواج مي كند...» نياز به توضيح هم كه ندارد!


همشهري جوان - شماره 183

 لوگو - همشهري جوان

 ياد ايام...

يكشنبه

13 مهر 1387 (183) همشهري جوان 183 با تشكر از خانم فاطمه كيا
14 مهر 1386 (137) همشهري جوان 137 باز هم تشکر از خانم فاطمه کیا
15 مهر 1385 (88)   همشهري جوان 88 بخوانيد
16 مهر 1384 (39)   همشهري جوان 39 بخوانيد

مي توانيد بهترين طرح جلد را از بين اين چهار طرح، طي چهار سال متوالي انتخاب كنيد.

kevin:
جلد شماره [137] عالی بود.

زهرا:
جلد شماره 137 بسیار جالب بود.

زاغچه:
جلد همین شماره بهتر از همه بود.


 ب بسم الله

يكشنبه

با سلام. بحمد الله مشكلات حل شده و مجله دوست داشتني مان پس از سه هفته فراق دوباره به ميان مان برگشته است. اميدواريم از اين به بعد اتفاقاتي از اين قبيل براي هيچ بني مجله اي رخ ندهد. شايد طبق معمول باز هم شاهد تغييراتي در برنامه وبلاگ باشيد كه به زودي (اگر تغييري وجود داشته باشد) به آن ها پي خواهيد برد و اين نه به خاطر كم كاري من نوعي، كه به دليل برخي مسائل ديگر است و در صورت نياز به اطلاعتان خواهم رسانيد. پس فعلا خوش باشيد با «ياران دبستاني من»...


ادامه ندارد...

يك پيام فوري:

آقاي جباري سلام. بازگشت مجله را به شما و همه خواننده هاي مجله تبريك مي گويم.
تصور مي كنم اكثريت قريب به اتفاق خواننده هاي مجله شما سني بين 15 تا 30 سال داشته باشند و همانطور كه مي دانيد شخصيت انسان اگر قرار است شكل بگيرد در همين سال ها شكل گرفته و كامل شده است و اين شخصيت كامل قرار نيست توسط هر كس و ناكسي مورد توهين قرار بگيرد (واي كه چه داغم!). نمي دانم چند بار بايد با ترس و لرز از دكه دار نه چندان محترم سوال كنيم «همشهري جوان اومد؟» و ايشان هم با كمال احترامات! بيان كنند كه «چند بار بگم توقيفه نيومده ديگه هم نمي آد...» و چندين غرولند پياپي ديگر... پاهايم تاول زد، زبانم مو در آورد و ... از بس از ديروز تا حالا دكه به دكه شدم و مورد عنايت دكه دارها قرار گرفتم. لذا خواهشمندم به جاي اينكه شبانه روز تلاش كنيد مجله اي را كه روي آن تاريخ شنبه خورده به زور پنج شنبه به دست بچه هاي بالا شهر تهران (به شهادت يكي از خواننده هاي تهراني، مجله اغلب به بچه هاي بالاي شهر پنج شنبه مي رسد) برسانيد يك فكري به حال توزيع افتضاح مجله در ساير نقاط كشور بكنيد.
امضا
يك بچه شهرستاني
اينجا اصلي ترين خيابان اصفهان - يكشنبه ساعت 9 صبح - هنوز مجله رويت نشده است.

يك پيام فوري ديگر اين بار در تعادل كامل روحي و رواني:
آقاي جباري باز هم سلام. تمام غرولندهاي پيام بالا به خاطر ترسي بود كه از بلاي شماره ۱۶۹ بر سرمان آمد. اگر كج خلقي كردم، اگر حرف نامربوطي زدم حلالم كنيد. خدا را شكر مجله امروز صبح روي پيشخوان حي و حاضر بود و اميدوارم به بقيه بروبچ هم تا امروز رسيده باشد براي همين بعد از يك ماه دوري بيشتر از اين نق نمي زنيم و روال عادي پست را ادامه مي دهيم. خواننده هاي عزيز لطفا شما هم بي خيال اين پيام بشويد و بچسبيد به بقيه مجله و در مورد آن قسمت ها نظر بدهيد. ۱۱۶ صفحه كم نيست ها! الان هم كه شروع كنيد تا آخر آن هفته دستتان بند است.


 من ميگم...

يكي از بچه ها پيشنهاد داد كه به نظر ما هم چندان بي ربط نيست كه خواننده هاي مجله هم به سبك نويسنده هاي مجله خاطره اولين روز مدرسه شان را همراه با عكسي از آن دورانشان براي ما بفرستند تا در اين قسمت بازتابش بدهيم.
فرستادن عكس دلخواه است اما اگر خواستيد بفرستيد آدرس آپلود شده آن را به ما برسانيد در سایز حدود سه در چهار.

دروغگوی خوش حافظه:
1 اولش از ایده عکس بچگی بگویم. راستش خودم (خودمان) هم همین چند وقت پیش این کار را کردیم. اواخر خرداد ماه بود که اعلام کردیم برای جشن فارغ التحصیلی بچه های دانشکده تصمیم گرفته ایم آلبومی متشکل از عکس بچگی، عکس روز اول دانشگاه و عکس زمان فارغ التحصیلی شان جور کنیم. اما خومان هم می دانستیم در آن فاصله زمانی کم جمع آوری عکس همه 150 نفر غیر ممکن است (جشن 5 تیرماه بود). پشت این اعلام، نقشه پلید مسابقه تشخیص عکس بچگی بود.
سرتان را درد نیاورم. من -که مجری برنامه بودم- تنها کسی بودم که شانس دیدن چهره های ذوق کرده اساتید و مسئولین دانشکده -که ردیف اول نشسته بودند- را داشتم. بچه ها را که خودتان حدس بزنید چه کارها که نمی کردند. اساتید تا آخر مراسم ماندند.
هنوز هم چند وقت یک بار همه مراسم را مرور می کنم
خاطره بازی در راستای نقد
مثبت 3 برای چپ دستی که به بهشت می رود:
صاف صاف صاف!!! دقیقا آدم را با کله پرت می کرد وسط آن روزها. حالا درست که من راست دست بودم و همیشه هم نفر سمت راست نیمکت چسبیده به دیوار سمت راست کلاس بودم، یا با اینکه شاگرد اول بودم هیچ وقت طراح سوال و این جور چیزها -بخوانید سوسول بازی- نبودم، اما تجربه ای دارم که آرزویش به دلتان می ماند آقای ناظم بکایی!!!
از همان کلاس اول -من قبل رفتن به مدرسه نوشتن بلد بودم!!- دفتر جدایی داشتم که پر بود از خط های کج و کوله عمودی و افقی -هنوز هم نمی توانم بدون خط کش یک خط 3 سانتی را راست بکشم- اسم همه بچه های کلاس -به جز خودم- را تویش نوشته بودم. دقیقا مثل دفتر نمره معلم ها. خودم، معلم این کلاس خیالی بودم و همشاگردی هایم بچه های کلاس.
یادم هست که هر چه بزرگ تر می شدم، نمره های بچه ها توی دفتر نمره من متفاوت تر از نمره شان توی دفتر آقا معلم ها میشد. وای اگر سعید بداند کلاس پنجم چه نمره هایی توی دفتر من که نمی گرفت!!!
پ.ن.
1. سعید، بهترین دوست من از کلاس سوم ابتدایی - تا همیشه- و تنها کسی است که شاگرد اولی را فقط یک بار- ثلث اول کلاس پنجم- از من گرفت.
2. این روزها وقتی توی وبلاگم چیزهایی کمی متفاوت از واقعیت بیرونی می نویسم، مرا به سلابه می کشند. سعید!!! - و همه سعید های من-... من را ببخش!!!
3. در گوشی برای ا.ن.ب: من هم خیلی دستشویی مرسه ابتدایی و راهنمایی مان نمی رفتم. دبیرستان را دیگر خوابگاه بودم!!! مجبور بودم به خدا!!!
مثبت 3 برای همه نوزده ونیم هایی که از دیکته گرفتیم. (میشه 22.5!!!)
اولین نوزده دیکته من از "سوزن" بود، نوشته بودم "سورن". برای من شکست محسوب می شد. یادم می آید دمق نشسته بودم. ساعد راستم را روی نیمکت گذاشته بودم و چشم های خیسم را به پلیوری که مامان برایم بافته بود فشار می دادم. آقای غلامی آمد روی سرم و دلداری ام می داد. سرم را بلند کردم . نگاه -پر التماسم- را به چشم هایش دوختم. -خودم این نگاه را ندیدم، ولی خوب می دانم چی دیده آقای غلامی-. دفترم را از نیمکت بیرون کشید و نوزده ام را بیست کرد. به من لبخند زد... و من اولین بار برای یک دروغ لبخندد زدم.
پ.ن.
انتظار داشتم بابا بهتان بگوید آقای غلامی. آن شب سه صفحه فقط "سوزن" نوشتم. توی دفتر داداش!!!
مثبت 2 برای رهایی از مدرسه؟!!!
زرشک علی جان!! زرشک!!! المپیاد ادبی؟!! هوهو!! هه هه!!! کلاس چندم بودی دادا؟؟!! سال آخر دانشگاه؟؟ یا یکی بیشتر؟!!!
یادت هست؟؟ کلاس اولی ها باید یک ماه زودتر از بقیه می رفتند مدرسه -آمادگی یا یک هم چین چیزی اسمش بود- هفته اولش را رفتم. هفته دوم را تا یکشنبه. دوشنبه را توی خیابان پشتی مدرسه یک کم فوتبال بازی کردم و بعدش با پسر اکبرآقا بقال توی مغازه شان نشستم. سه شنبه هم همین طور بود. فقط... فقط... هیچ بابایت آموزش پرورشی بوده؟ آن هم راهنمای تعلیماتی و بازرس؟؟ (آیکن بچه قنبرک زده)
کلاغ کجا بود؟؟؟ معلم توی خانه است!!! چند بهش بدم؟؟؟
باز هم از برکات بابای معلم!!! یکی از مشق های طولانی کلاس دوم را نوشته بودم. صبح که دفتر را با جلوی آقای آزادی باز کردم کُپ کردم. درست همان موقع آقای آزادی بالای سرم بود. جا به جای هر دو صفحه باز شه دفترم پر بود از غلط هایی که بابا جان با خودکار قرمز از خط واقعا خرچنگ قورباغه ام گرفته بود. آخرش را هم امضا کرده بود که "خیلی بد".
من از این بابا خیلی چیز یاد گرفته ام. فقط خطم همان زور مانده!!
مثبت 2 برای شاگردهایی که کتک خوردند.
تمام دوران تحصیلم از آن همه معلم فقط دو تا سیلی خوردم. آن هم از یک معلم- که هنوز هم یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین هایشان بوده-. آن هم توی یک سال.
1.ساعت اول روز اول کلاس دوم راهنمایی ریاضی داشتیم. این مربی پرورشی من و چند تای دیگر را نگه داشته بود برای نمی دانم پیشتازان و هم چین چیز هایی. یر کلاس رفتم. سیستم درس دادن آقای محمدی این طور بود که اول درس را می گفت، بعد بچه زرنگ ها را می برد همان درس را ازشان می پرسید. اول جلسه بعد هم بقیه را. درس را گفته بود که کلاس رسیدم. بحث مجموعه ها بود. یکی دو دقیقه بعد از من پرسید. بلد نبودم خب!! خودش عادت داشت می رفت نیمکت آخری می نشست:" بیا اینجا!! بیا!! پیشتاز می شی!! پَستازت می کنم!!!" و چَک!!
2.می بایست موقع جواب ادن به سوال ها دقیقا همان عبارات خود آقای محمدی را تکرار می کردیم تا سلسله مراتب کار یادمان نرود. بحث بردارها را تازه درس داده بود. پای تخته که رفتم پرسید (مثلا):" ابتدای بردار چیه؟" گفتم:"2 و3". - خب 2و3 چیه؟؟ - ابتدای بردار! -خب ابتدای بردار چیه؟؟... این سوال جواب چند باری تکرار شد. آخرش خودش از ته کلاس پا شد. سیلی را که خوردم گوشم را کشید و گفت:" ابتدای بردار "نقطه" 2و3 . ابتدای بردار یک نقطه ست". و من این "نقطه" را هیچ وقت فراموش نکردم.
دو دو تا صِفر تا:
ما هم این موضوع تکراری را بارها تجربه کردیم. هنوز هم معلوم نیست چه کاره می شوم!!!
مثبت یک برای آرزویی که کثیفش کردی خانم مصطفی زاده:
آرزوهای دوران مدرسه ام کم نبودند. اما هر کدام شان که توی همان دوران برآورده نشدند را دیگر سراغش نرفتم. راستش هم می ترسیدم و هم -بزرگتر که شدم- نمی خواستم لذت گنگ شان را به هم بزنم. شاید "توی کف خیلی چیزها ماندن" هنوز هم لذت بخش تر از رسیدن بهشان باشد. حتی اگر پاک کن آبی های امروزه چرت نباشند.
همه ثروت ما: منفی یک!!!
هیچوقت این انشا را ننوشتم. ولی خداییش متن آقای ذوقی توی ذوقم خورد!! نه اینکه بخواهم حرفش را رد کنم. توی دنیای شیرین بچگی سیر می کردیم که خالی از حرف های قلنبه سلنبه بود. خوب می دانم به کار بردن هر کدام از این کلمه ها توی آن انشا می توانست علاوه بر نمره بیست، کلی هم عزت و احترام و احساس "خوف" بودن برای مان بیاورد، اما نه الان دیگر. خیلی دیر شده آقای ذوقی. خیلی دیر!!
مثبت 2 برای مبصر کلاس:
به میمنت داشتن برادر بزرگ تر با یک سال اختلاف سنی، خواندن و نوشتن را زودتر از بقیه هم سن و سال هایم یاد گرفتم. مشق های برادرم را من می نوشتم. -به جز درس مزرعه گندم که خداییش خیلی طولانی بود، آن هم دو مرتبه نوشته شدن!!!-.
یک روز آقای غلامی، معلم کلاس اول، چند دقیقه ای از کلاس رفت بیرون. قبلش من را صدا کرد و سپرد که موقع برگشتنش اسم کسانی که شلوغ کرده اند را "بگویم". وقتی برگشت، یک تکه کاغذ را دستش دادم که رویش اسم بچه شلوغ ها "نوشته شده بود". توی چشم های گرد شده آقای غلامی اولین نمایش غرور خودم را دیدم.
بعد از آن هر وقت مبصر می شدم، کلاس من آرام ترین کلاس بود. نه به خاطر اینکه من نوشتن بلد بودم. به خاطر اینکه من مبصر بودم. من!!!
من و یک دنیا انشا
1.آقای احمدی، معلم انشای هر سه سال راهنمایی مان را خیلی دوست داشتیم. چون لیسانس داشت باید دبیرستان درس می داد. ولی همیشه این حق را ازش می گرفتند. اول هر سال ما بویم و یک دنیا استرس که نکند امسال آقای احمدی سر کلاس ادبیات نیاید. هنوز خاطرم هست روز اول سال سوم را، وقتی اول یکی دیگر جای ایشان آمد. وسط های درس یکهو در زدند و پشت در آقای احمدی خودمان را دیدیم که داشت می گفت:"این کلاس من است". هنوز داخل نیامده بود که کلاس را روی سرمان گذاشته بودیم.
2.من انشا خوب می نوشتم. خیلی هم خوب می نوشتم. آقای احمدی همیشه زنگ انشا، من را نفر آخر می برد که انشایم را بخوانم. می گفت می خواهم کلاسم توی اوج تمام شود. و من هر هفته باید انشا می نوشتم!!! -البته خودم هم زیاد بدم نمی آمد-
3.مسابقه ادبی بود. من و یک نفر دیگر را بردند دفتر مدرسه.طرف بابایش شعر می گفت. گفتند واقعا نمی دانیم بین نوشته های شما دو تا کدام را انتخاب کنیم. فقط به من گفتند خیلی کثیف می نویسم. جواب دادم:"آخر یادم نبود!! مجبور شدم صبح تند تند بنویسمش. پاک نویس نکردم". قرار شد قرعه کشی کنند. اسم من در نیامد. ولی من از هرچه شاعر بود بدم آمد.

حسين جعفريان حسین جعفریان:
همیشه روزهای اول مدرسه را خیلی دوست داشتم ٬ حالا هم که دانشجو شده ام باز هم هنوز در حسرت همان روزهای همیشگی هستم !
دلم برای دیدن دوستان مدرسه تنگ شده است ٬ وقتی صف می ایستادیم و به سر و کله ی هم میزدیم ٬ و از ناظم مدرسه کتک میخوردیم.
دلم برای کلاس ادبیات و آقای لطفی تنگ شده است که ما را مجبور میکرد برویم سینما و فیلم ببینیم و آن را نقد کنیم و نقدهایمان را در کلاس بخوانیم .
آقای لطفی عاشق سینما بود و همیشه سعی میکرد به ما شیوه ی درست نگریستن را یاد دهد ٬ همیشه به ما میگفت: پسرم ٬ چشمها را باید شست ٬جور دیگر باید دید !
و ما واقعا احساس میکردیم پسرش هستیم .
آن اوایل که فیلم شیدا را دیده بود به ما میگفت:پسرم !من هر شب با شیدا میخوابم ٬ با شیدا زندگی میکنم ٬ با یا ایها ...گفتن زندگی میکنم !
و ما به این شیدا شیدا گفتنش میخندیدیم .
از کلاسهای دبیرستان و شیطنتهایمان که تمامی نداشتند هم بگویم ؟
از ساعتهای کلاس عربی ( که معلمش چند سال پیش فوت کرد ) ٬ از کلاسهای هندسه و سر کار گذاشتن معلم٬ از فرهاد هم بگویم که ساعتهای زنگ تفریح ما را جمع میکرد و ادای معلمها را در می آورد و ما میخندیدیم. و ما هم به عمد بچه های معملمانمان را که همان مدرسه درس میخواندند هم به این مراسم دعوت میکردیم و سر به سرشان میگذاشتیم .
از دوستیهای پاک آن موقع بگویم و کتکهایی که به خاطر دوستانمان خوردیم هم بگویم.
باور کنید دلم برای همه ی اینها تنگ شده است .
من مدرسه میخواهم!

زاغچه:
اگه همه بخوان از خاطرات مدرسشون بگن که خیلی میشه!
چند خاطره خیلی کوتاه!!: یکبار کلاس دوم دبستان بودم زنگ تفریح با دست آب خوردم مبصر آبخوری!! اسمم رو نوشت!! منم تا زنگ آخر عین ابر بهار!! سرکلاس گریه کردم! مامان دوستم توی یک مدرسه دیگه معلم بود گفت میخوای بگم مامان من بیاد باهاشون صحبت کنه؟!؟!آشنا داره بین ناظم ها!!
من فقط هق هق می زدم در جواب. معلممونم هرکاری کرد نتونست از راز سر به مهر دردناک من مطلع بشه!! البته اونقدرها هم لوس و ننر نبودم خداییش مبصر آبخوری!! کلاس پنجمی بود و بدجنس و کلی برام خط و نشون کشیده بود!
خاطره بعدی مربوط میشه به کلاس چهارم که از یکی از این بچه مثبت ها خیلی بدم میومد و می خواستم یک آسیبی بهش بزنم! برداشتم همه میزهای کلاس رو گچمالی کردم غیر از میز اون!! که مستخدم محترم سر گچمالی کرد آخرین میز مچم را گرفت و تحویل ناظم مربوطه داد!! اون هم چنان گوشم رو کشید و پرتم کرد گوشه دفتر که تلخی رفتارش متاسفانه هنوز این خاطره رو انقدر ها شیرین نکرده!! و باقی قضایا!!
یکبار هم کلاس سوم داشتم یک سیب گنده گاز می زدم که زنگ تفریح تموم شد و مجبور شدم از ترس همون ناظم مربوطه کل سیب رو بیاندازم توی سطل زباله! با این همه ناظم مربوطه عین بختک پیدایش شد و مجبورم کرد سیب را از توی سطل بردارم و بشورم و گیر داد که بخورمش که اسراف نشود!! من هم تا چشمشو دور دیدم سیب رو دوباره انداختم توی سطل!! بعد هم باز دوباره پیدا ش شدو گوشم رو کشید و .......!!

عطیه آل حسینی:
اوّل دبستان بودم. از آن بچه مثبتهای بی سر و صدا و درس خوانی که بعدها معلوم شد مصداق بارز «فلفل نبین چه ریزه!» هم هستم.. حیاط بزرگ مدرسه ما عملاً دو قسمت می شد: یک قسمت فضای باز حیاط بود و آن یکی، بخشی بود که زیر کلاسهای پایه دوم قرار داشت و پایه اش، ستون های سبز و سفیدِ عظیم الجثه ای بود؛ اسمش را گذاشته بودیم «طاقی».. موقع بارندگی می شد عزیز ناظم ها تا به زور ما را بفرستند «زیر طاقی» که زیر باران نمانیم و آنها از مصیبت غیبتهای ناشی از سرماخوردگی ما در امان باشند.. نمی دانم چرا آن وقتها علاقه عجیبی به دویدن داشتم. اغلب هم شورش را در می آوردم. یک بار در حال دویدن زیر همین طاقی ها و بدنبال یکی از همکلاسی ها که احتمالاً مرا درست نشناخته بود، با همان سرعت کذایی، با سر رفتم توی یکی از آن ستون های سبز عظیم الجثه! البته صحنه مربوط به حادثه را اصلاً یادم نیست؛ فقط می دانم یک لحظه در حال دویدن بودم و لحظه بعد چشم باز کردم دیدم وسط حیاط دراز به دراز افتاده ام (درست مثل سکانسی که به سکانس بعد کات می خورد..) و بقیه بچه ها بالای سرم دور تا دور حلقه زده اند و وسطشان ناظم مدرسه ایستاده و سعی می کند با ایما و اشاره، با مغز من ارتباط برقرار کند که: «دخترم، سالمی؟ حالت خوبه؟!»
از آن طرف هم عده ای رفته بودند خواهر بینوایم را خبر کرده بودند که:«بیا خواهرت وسط حیاط، زیر طاقی بیهوش افتاده!»(خواهرم هم همان مدرسه، پایه پنجم بود).. آخرش هم بقیه کمکم کردند روی پا بایستم و بروم آبی به سر و صورت بزنم. فکر می کنم از آن به بعد بود که هر وقت در حال دویدن وسط حیاط بودم، ناظم را هم همان اطراف رویت می کردم که ناچار به دخالت مستقیم می شد و تذکر می داد که سعی کنم خودم را - لااقل در مدرسه آنها- نکشم!.. جداً یادش بخیر! لااقل خوبی اش به این بود که یکبار توانستم در مدرسه بدون دخالت «انتظامات آبخوری» با دست آب بخورم!  
هنوز هم یادم نیست چه شد که ستون به آن عظمت را ندیدم!

 فاطمه كيا:
از اولین روز مدرسه چیزی یادم نمیاد جز: پاک کن سفیدم که عکس شیر روش بود؛ مقنعه صورتی کوتاهم که یه شکوفه زرد مامانم بهش زده بود؛ مانتوی سورمه ایم که عمه ام برام دوخته بود؛ یه کیف بنفش که عکس سوباسا روش بود با یه جعبه فلزی مداد رنگی 12 رنگه که همون عمه ام برام خریده بود؛ یه جوراب نو که رنگش مثل ابرو باد قاطی پاطی بود؛ با یه کفش تابستونی جلو باز سفید؛ همین.
تنها چیزی که ازون روزها برام مونده و وجود خارجی داره؛ اولین دفتر مشقمه که گوششم، آخر هر مشق نقاشی می کشیدم. هنوز دارمش با همون جلد کادویی و مشمایی. دیدن اولین دست خط و اولین نقاشی چقدر لذت داره. لذتی شاید بیشتر از یاد آوری روزهای مدرسه.


 نظرات خوانندگان

اينجانب:
مفتخرم اعلام کنم که:
مجله رویت شد!!

خسته:
مجله اومد. هنوز نخوندم ولی به نظر نمیرسه چیز توپی باشه.

ياقون:
مجله اومد!
چه کت و کلفت شده!!!

دوم:
وای عالی.عالی فقط برین اخر های مجله تا ببینید چه کار کردند.ممنون.

مسافر:
vvvvvvvvvvvvaaaaaaaaaaayyyyyyyyyyyyy mahshar bood mesle hamishe

محمود اوليايي:
عجب غیبتی ... عجب بازگشتی ... عجب ویژه نامه ای. دارم از خوشحالی بال در میارم. دم همه همشهری جوانی ها گرم.

عطيه آل حسيني:
آقای ناظمی.. ضمن اینکه به شما حق می دهم بابت این دلگیری ازتوزیع مجله، باید بگویم اینجانب و برخی دوستان هم که مثلاً «بالای» شهر تهران سکونت داریم هم پنجشنبه مجله را رویت نکردیم..
امّا باز هم تاکید می کنم حق دارید دلگیر باشید..
در مورد مجله هم بعدتر نظراتم رو می گم..

هادي:
اینجا مشهد ساعت 11 روز یک شنبه . مجله هنوز نیومده

دوم:
اخه توزیع نا مناسب مجله که دست آ قای جباری نیست.بالاشهر و پایین شهر هم نداره همه جای تهران یه روز میاد.5شنبه چون خود روزنامه همشهری هم نیامد پس همشهری جوان هم نمی توانست بیاد.

kevin:
thank you very looooooooooooooooooooooooooot

مهتا:
سلام
من چی کار کنم هنوز مجله به دستم نرسیده
یعنی هر جا میرم می گن نداریم
پس من چی کار کنم
من ناراحتی هامو با کی قسمت کنم؟؟؟؟؟؟

فاطمه كيا:
من تو تهرانم.بالای شهرشم نیستم.وسط شهرم.ولی همیشه 5شنبه ها صبح یا حداقل عصر دکه سر کوچه مجله داره.ولی این چند وقته 5شنبه ها نمیاد یه کم تاخیر داره.ولی شنبه صبح حتما هست.ما که مشکلی نداریم!!!
اینکه مجله تو شهرستان دیر تر از تهران توزیع می شه که خوب یه چیز طبیعیه.چرا اینقدر شاکی میشین؟؟!!هر طور که بخواین حساب کنید انتظارتون یه هفته بیشتر نمیشه.اینقدر ناشکر نباشین.همونم گیرتون نمیادا!
اگه بخواین من واسه همتون میفرستم به خرج خودم!!!
خوبه؟!
راضی شدین؟!
دیگه این قدر سر آقای جباری غر نزنید

عطيه آل حسيني:
البته مجله مدتیه دیگه پنج شنبه ها نمیاد..(غیر از یکی دو بار)
فکر می کنم همون شنبه برای تهران و بقیه شهرها بیاد..
امیدوارم به دست شما هم زودتر برسه..

زهرا:
خیلی خوشحالم که مجله بعد از یه ماه رویت شد.
مطالب واقعا عالی بود.مخصوصا مطالبی که درباره مدرسه بود.حتی برای ما که هنوز مدرسه میریم و طعم خلاصی از مدرسه رو نچشیدیم.
تنها مشکلی که من با مجله دارم قطع مجله اس که باعث میشه زیر نیمکت جا نشه!
پ.ن.آقای ناظمی امیدوارم مجله هر چه زودتر به دست شما و دیگر دوستان شهرستانی هم برسه.و با حل شدن مشکل توزیع مجله به همه جا 5شنبه برسه که بشه جمعه ها با آسودگی همشهری جوان خوند.

پيك سحر:
اوه! امروز نزدیک بود وسط خیابون جیغ بکشم! اصلا باور نمی کردم اومده باشه
مخصوصا وقتی صفحه بسم الله رو باز کردم اشک تو چشام جمع شد...
چه قدر غریب
و چه قدر قریب بود
خیلی خوشحالم

پارميدا:
امیدواریم فردا تو مشهد روئیت بشه من تهران هم که میام طرفای نارمک (شرق تهران) 5 شنبه ها خبری نیست شنبه ساعت 11 این طورا تازه میرسه

عليرضا:
سلام
منم رویت مجدد همشهری جوان رو تبریک میگم. ...صد شکر که این آمد و صد حیف که این یک ماهه طی یک حرکت غیرحرفه ای چشم مارو به دکه ها سفید کردند
از حق نگذریم این شماره مجله با ویژه نامه ی پروپیمانش تلافی غیبت رو کرد. چی کار کنیم ما همشهری جوانیها دلمون مثل رودخونه صافه همین که سوخت و سوز نداشته خدا رو شکر میکنیم
طرف ما شنبه روی پیشخون روزنامه فروشی بود. احتمالا مشکل توزیع شهرستانها بوده و شمال و جنوب تهران نداشته باشه و امیدوارم به درددل این دوست یک بچه ی شهرستان رسیدگی بشه!

باقر محرمی:
بابا ای ول ... چشم دوست من که کور شد...
چشم سایر مخالفای مجله چطور؟
آمدی جانم به قربانت .. خوب هم آمدی...

مریم فشندی:
سلام
در اصفهان چقدر دير مجله رسيده..
در هر صورت فكر ميكنم تا الان همه عزيزان مجله رو خريدن و همه مشغول خوندن هستند.
پس فعلا برم مجله رو بخونم
بعد ميام نظر ميدم.راستي اين دفعه چرا 4 تا صفحه جهان داره؟

مانی میرجلالی:
عجب شماره ای این شماره

رابین هود:
بابا یکی نیست بپرسه واسه چی مجله 3 هفته نیومد. حداقل بدونیم کجا بود که اگه دوباره نیست شد بدونیم کجا رو بگردیم. اگه توقیف شده بود چرا دوباره اومد. نکنه توقیفم مثه ازدواج موقت و دائم داره. هر چند من واقعا از برگشتنش خوشحالم. این وابستگی عجیب به یه چیز خاص رو قبلا فقط به مامانم داشتم

مهتا ارباب صادقی:
سلام
به همه ی شما همشهری جوانی ها
امروز که مجله رو ورق می زدم وقتی به اون ته تهش که رسیدم یه لبخند گوشه ی لبم پدیدار شد یاد خاطرات بچگیم افتادم شاید به خاطر اینکه متولد 70 باشم خیلی از این شیرینی های دوران کودکی بچه های نویسنده رو نچشیده باشم اما خیلی از این کارهاروانجام دادم و یا وسیله های که عکسو گذاشته بودید داشتم و هنوزم دارم اما فرقم با شما اینه که شاید کتاب هام جلدشون گلاسه شده بود که وقتی نور بهشون می خورد برق می زد و یه جلوه ی دیگه ای پیدا می کرد باشه , اما تغییر اونجنانی نداشت منم با تصمیم کبری تصمیم گرفتم با چوپان دورغگو راه دروغ نگفتنو یاد گرفتم و با سلیقه ی کوکب خانم و غذاهاش مهمون نوازی رو بلد شدم ,اما شاید یکم هم غمگین شدم الان که به یک سد بزرگ که اونم کنکور هستش رسیدم شاید یاداوری این ها برام عذاب آور باشه منی که به قول یکی از دوستانم 9 ماه تحصیلی رو با چه عشقی تموم می کردم که یک گل به روی کتاب فارسیم اضافه بشه وقتی رسید به 5 تا انگار دنیا رو بهم دادند اما الان می ترسم که جلوتر برم می ترسم که دیگه اون لذت دوران بچگی تموم بشه و هر روز بشینم توی یه کلاس سوت و کور با یه جزوه و یه خودکار و یه عالمه حرف که هیچ کدوم طعم سلام معلم کلاس اول ابتدایی رو نداره!!!

بهاره استاد شریف:
مجله صبح اومدش
اما از آرشیو بورداهای من پوکیده تره!
البته این بخشش مربوط به پسته!
تولد دوباره ه.ج عزیزم رو تبریک میگم
همیشه سرپا باشییییییییییییییییییییییییییییی

حسام:
صفحات جهان هر 4 صفحه اش طراحی و گرافیک خوبی داشت. کیفیت صفحه بندی ودقت انها قابل تقدیراست

منا (هیاهو:
میگن از کلمه ی خسته نباشید استفاده نکنید خوب نمیکنیم!! خدا قوت
دست مریزاد به همه مخصوصا احسان رضایی که به مطالب و نوشته هاش همشهری رو خوندنی تر میکنه !!
تصحیح میکنم :
دست مریزاد به همه مخصوصا احسان رضایی که مطالب و نوشته هاش به تنهایی همشهری رو خوندنی تر میکنه !

بهناز:
خب به سلامتی !مبارکه!
ما که روی مجله رو ندیدیم . تازه روزنامه فروشه میگفت اصلا اینجا - شهر من -نیومده !!!!!

پریزاد:
بعضی وقتا تاکید میکنم بعضی وقتا مجله پنج شنبه صبح ها اینجا میاد وگرنه این دفعه که من جمعه شب هم شوشو رو فرستادم دنبال مجله هنوز نیومده بود.شنبه صبح بالاخره مجله رویت شد.
ضمنا اسم تالاری که مراسم ستاد دیه توش برگزار شده بود عقیق است نه عتیق.
ویژه نامه این دفعه خیلی خوب بود.بعضی جاهاش اشکمو دراورد.
احساس خوشبختی کردم که وقتی الان با همسن هام راجع به لوازم التحریر اون موقع حرف میزنیم همه مون چیزای مشابهی داشتیم.همون چیزایی که تو مجله این هفته هم عکسشون اومده بود.ودلم میسوزه واسه دانش اموزان الان که انقدر لوازم التحریر متنوع تو بازار واسشون هست که وقتی بزرگ شدن هیچ خاطره مشترکی با همسن هاشون ندارن.
واحساس ناراحتی میکنم وقتی که یادم میاد نسل ما تو چه مدرسه های بی امکاناتی لاا قل در دوره دبستان درس میخوندیم.
دلم با این ویژه نامه خیلی هوای دبستانو کرد.....

زاغچه:
مجله ترکونده بود ها!!
خاطره که زیاده. فقط یک چیزی من سال 71-70 کلاس اول بودم یا شایدم 71-72!! الان یادم نیست و حساب هم که کردم به تناقض رسیدم!! حالا درکل با این هممه همه این خاطرات خاطرات من هم بود یعنی فقط به برو بچز محصل دهه شصت مربوط نمیشد!!
واقعا ها!! ماهمه خاطراتمون مشترکه ولی بچه های حالا......!! یادش بخیر ولی دوست ندارم اون دوران برگرده اصلا دوست ندارم. همین که تموم شده قشنگه. هیچ وقت هم اول مهر رو دوست نداشتم. حتی از رو تولدم هم چون هفته اول مهر بود بدم میومد!!

کلوچه خانم:
الان چطوری ذوقمو بگم
هورااااااااااااااااااااااااااا
انقده مجله مارو سوپرایز کرد که در حالا غش و ضعف هستم
صفحه ی دوم مجله
کامنتای بچه هایی که اینجا اومدن و درباره شماره پیش نظر دادن
من که عذر خواهیتونو پذیرفتم
همه زوم شدن رو قسمت خاطرات مدرسه
کسی این موضوع رو نفهمید
افرین به خودم که زودتر از همه فهمیدم
میگم اگه همیشه همینجور باشه و نظرایی که اینجا میزاریم و بزارن تو قسمت نظرات خوانندگاه محشره کبرا میشه


 لینک های مکمل

خيلي هاي شما هستيد كه با خواندن گزارش «بلال هاي ايراني» خيلي از اين اذان ها را شنيده بوديد اما حضور ذهن نداشتيد يا اينكه تا به حال نشنيده ايد و دوست داريد كه بشنويد خصوصا «اذان انتظار - كاظم زاده» را. شايد اين آدرس ها به شما كمك كند:
http://www.aviny.com/voice/azan/azan.aspx

http://www.masjed.ir/link/azan.htm

http://www.yasinmedia.com/fa/content/view/127/53/


 گوی ها و تمشک ها

 پس از سه هفته دوباره رسیدیم به انتخاب گوی هفته: طبق قانون خود نوشته وبلاگ مطلبی مستحق گرفتن گوی است که تمشکی دریافت نکرده باشد (این قانون شامل گوی خوانندگان نمی شود). لذا با تشکر از صفحات بسم الله و چهره در هفته و گزارش «بفرمایید نوبت شماست» گوی این هفته را تقدیم می کنیم به صفحه تلویزیون و گزارش جامع و کامل «بلال های ایرانی» که سنگ تمام گذاشته بود.
 گوی خوانندگان (عطیه آل حسینی):
اگر انتخاب گوی طلایی خوانندگان این شماره به عهده من باشد، گوی طلایی را مشترکاً به پرونده(یا همان ویژه نامه) پر و پیمان آخر مجله بمناسبت مهرماه و تحصیل و نوستالوژیهایش، و صفحه بسم الله اختصاص می دهم که در اوّلی انصافاً دوستان سنگ تمام گذاشته بودند و تمام زیر و بم آن روزها را یاددآوری کردند، و دومی، صفحه بسم الله، هم ایده خوبی دارد، هم اجرا، و هم هدایت خوبی به مضمون عبارت ذکر شده . (ابوالفضل: البته چون قرار بوده فقط یک انتخاب داشته باشید ما هم انتخاب اول شما را به رسمیت می شناسیم البته با اجازه)
 بلاخره شیر دستگاه پروفسور بالتازار دست 13 تا جوان ایرانی است یا 5 تا؟ چون تعداد جوان هایی که معرفی کردید فقط 5 تا است اما در مقدمه سکان این شیر به دست 13 نفر داده شده است.
 بلاخره ما نفهمیدیم اسم نفر سوم شطرنج جهان «واسیل ایوانچاک» است یا «واسیلی ایواناک»؟ ر.ک. خط 8 در ستون دوم صفحه 50 و توضیح کنار عکس پایین صفحه 51.
 تا جایی که ما یک بار گول خوردیم و فیلم «کلاهی برای باران» را دیدیم و یادمان است نقش ابی را «رضا عطاران» بازی می کرد نه «جواد رضویان». ر.ک. ستون چهارم صفحه 70 خط 15. ضمن تشکر از تغییرات بسیار مفید صفحه راهنما.
 در کنار متن مربوط به کمیک استریپ پینوکیو در صفحه ۱۰۵ فلش ها به کجا اشاره داشت؟
تمشک های لوس و بی ربط:
 در خبر «اون کیه که فیل هوا می کنه؟» در صفحه 10 خط 1 بعد از «بوم...» های ممتد نیاز به یک گیومه احساس می شود.
 در نوع هشتم از اعتیاد به اینترنت در صفحه 33 خط 5 «منتظرتان» اشتباهکی «منتظران» نوشته شده است.
 در پاراگراف «هیاهو برای نظارت» صفحه 35 خط 21 «بزنگاه» «برنگاه» نوشته شده است.
 برخلاف همیشه این بار در باکس شماره 3 صفحه 53 سه خط مانده به آخر، «21» بدون دلیل «
21» نوشته شده است.
 در متن بالای صفحه 63 «زن ها»، «زن ةا» چاپ شده است.
 در ستون اول صفحه 67 خط 25 «داشتند»، «داشتد» نوشته شده است.
 در قسمت استراتژی هفته صفحه 73 خط 7 «منطقه»، «منقطه» نوشته شده است. (انگار بدجوری همه یاد دیکته های دوران ابتدایی شان افتاده اند!)
 آقای بی نیاز تا جایی که ما یادمان است مامان بروبچ قدیمی به «ننه» معروف بوده نه «نه نه»! ر.ک. صفحه 75 خط یکی به آخر از پاراگراف «انعطاف پذیر باشید»
 خط اول از متن صفحه 83 «آماده شدن»، «ماده شدن» نوشته شده است. یعنی حتما برای رفتن به مدرسه باید تغییر جنسیت هم بدهیم یا توهم پادمادگی شما را هم گرفته آقای بیکایی؟


مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید!

آهای خواننده های مانده در کف...
آهای خمارهای مجله...
آهای ...
به هوش به گوش...
بچه تهرانی ها توصیه می کنم پنج شنبه اول صبح زنبیل خودتان را دم دکه روزنامه فروشی توی صف بگذارید که دلدار خواهد آمد.
بچه شهرستانی ها (مثل خود من) هم احتمالا بايد تا شنبه به خماری خودشان ادامه بدهند اما شنبه فشنگی همان کار تهرانی ها را بکنند که غفلت موجب پشیمانی است.

اگر دیدید یهو پنج شنبه شد عيد فطر، بچه تهراني ها هم مثل ما شهرستاني ها شنبه اول صبح آماده يورش به دكه ها باشند.

تاريخ حدودي جشن بزرگ همشهري جوان هم دستمان آمده كه به زودي از همين جا بهتون مي گوييم.

اوخ راستي سلام يادم رفت. پيشاپيش عديتان هم مبارك!


و اما تاریخ جشن:
شنیده ها حاکی از این است که قرار است این جشن ملقب به «جشن بزرگ همشهری جوان» حول و حوش سالروز چهار ساله شدن مجله همشهری جوان باشد. یعنی حدود های عید غدیر. ببخشید اگه تاریخ زیاد دقیق نیست اما خب بهتر از هیچی که هست، نیست؟

راستی یک پیشنهاد! تا شنبه که مجله به دستمان می رسد به این سوال فکر کنید و کامنت بگذارید:
تجربه زندگی بدون همشهری جوان به نظرتان چطور بود؟


تکمیل این پست تا شنبه ادامه خواهد داشت...

اول آشناییمون (یادداشتی در راستای چرایی و چگونگی همشهری جوان خوان شدن و ماندن)

بعضي از حس‏ها هست كه در تمام طول عمر فقط يك بار مي‏تواني تجربه‏شان كني و مابقي عمر با حس نوستالژيك آن زندگي كني. حس‏هايي مثل روز اولي كه به مدرسه مي‏روي، اولين باري كه دوچرخه‏سواري را ياد مي‏گيري، اولين باري كه به كوه مي‏روي، اولين باري كه همسر آينده‏ات را مي‏بيني و الي آخر. اما يكي از اين حس‏ها هم اولين باري است كه راضي مي‏شوي دست در جيبت كني و مجله همشهري جوان را بخري. حسي كه نمي‏تواني يك بار بيشتر تجربه اش كني.
بحث سر چرايي و چگونگي خواننده همشهري جوان شدن و خواننده همشهري جوان ماندن است و من فكر مي‏كنم براي هر كسي بايد اولين گام شروع را بررسي كرد يعني از اولين شماره‏اي كه مجله را مي‏خرد. اينكه چه چيزي باعث شد بعد از خواندن اولين شماره به سراغ دومين شماره آن برود مي‏تواند مهمترين عامل موفقيت مجله باشد چون همين موفقيت ابتدايي خواننده را مجبور به ادامه دادن راه مي‏كند. و همين نكته است كه كار نويسندگان مجله را سخت مي‏كند چون در هر شماره مي‏توانند حتي با يك مطلب، خوانندگان جديدي را به دست بياورند و يا بالعكس خوانندگان جديد گذري‏اي را از دست بدهند.
من از شماره 41 بود كه به توصيه يك نفر تجربه اين حس را پيدا كردم. دم غروب يكي از روزهاي ماه رمضان  سال 84 بود و و اين همان حسي بود كه من فقط و فقط يكبار در طول عمرم توانستم تجربه‏اش كنم. مجله را خواندم و در آن شماره تنها عاملي كه باعث شد به دنبال شماره بعدي آن بروم موضوع ويژه آن در مورد جايزه نوبل بود و تعداد فك‏هايي كه از بروبچ خوابگاه دانشجويي‌مان بعد از خواندن مجله جمع كردم. هنوز از آن شماره چگونگي پرداختن شما به قضيه نوبل به يادم مانده. تمام و كمال بودن آن پرونده بود كه باعث شد «همشهري جوان» به عنوان لغتي جديد در حافظه من ثبت شود...
خب طبيعي است كه احتمال بدهم اين مطلب توپ به طور اتفاقي توپ از آب درآمده و براي اثبات حقانيت خود نياز به تكرار دارد. كاري كه مجله در شماره بعد از آن با گزارش «آواز‏هاي سرزمين وحي» خود كه به تلاوت آهنگين قرآن پرداخته بود، كرد و اين بار برادرم كه فوق ليسانس الهيات است بر بيست بودن نمره آن صحه گذاشت. شماره بعدي به «عرفان با طعم آبگوشت» پرداخته بوديد كه بين خواننده‏ها ولوله اي به پا كرد و هنوز آن ولوله نخوابيده بود كه داريوش كاردان با انتقاد شديدش از شب‏هاي برره اوضاع را ولوله در ولوله كرد. شماره بعدي طوري به مبحث بورس و آموزش آن پرداخته بود كه به عنوان يك خواننده تنها منبع آشنايي من با بورس هنوز هم همان شماره است.
و اين سير همچنان تا الان كه حدود 150 شماره از آن شماره مي‏گذرد ادامه داشته است.
تصور مي‏كنم شوكه شدن هر هفته‌اي خواننده‏ها يكي از اصلي‏ترين عوامل موفقيت مجله همشهري جوان است. اينكه خواننده مطمئن باشد درباره يك موضوع خيلي دستمالي شده توسط سايرين، مجله همشهري جوان آن چنان وارد ميدان خواهد شد كه چشم‏ها گرد و فك‏ها سقوط كنند.