با سلام. بحمد الله مشكلات حل شده و مجله دوست داشتني مان پس از سه هفته فراق دوباره به ميان مان برگشته است. اميدواريم از اين به بعد اتفاقاتي از اين قبيل براي هيچ بني مجله اي رخ ندهد. شايد طبق معمول باز هم شاهد تغييراتي در برنامه وبلاگ باشيد كه به زودي (اگر تغييري وجود داشته باشد) به آن ها پي خواهيد برد و اين نه به خاطر كم كاري من نوعي، كه به دليل برخي مسائل ديگر است و در صورت نياز به اطلاعتان خواهم رسانيد. پس فعلا خوش باشيد با «ياران دبستاني من»...
يك پيام فوري:
آقاي جباري سلام. بازگشت مجله را به شما و همه خواننده هاي مجله تبريك مي گويم.
تصور مي كنم اكثريت قريب به اتفاق خواننده هاي مجله شما سني بين 15 تا 30 سال داشته باشند و همانطور كه مي دانيد شخصيت انسان اگر قرار است شكل بگيرد در همين سال ها شكل گرفته و كامل شده است و اين شخصيت كامل قرار نيست توسط هر كس و ناكسي مورد توهين قرار بگيرد (واي كه چه داغم!). نمي دانم چند بار بايد با ترس و لرز از دكه دار نه چندان محترم سوال كنيم «همشهري جوان اومد؟» و ايشان هم با كمال احترامات! بيان كنند كه «چند بار بگم توقيفه نيومده ديگه هم نمي آد...» و چندين غرولند پياپي ديگر... پاهايم تاول زد، زبانم مو در آورد و ... از بس از ديروز تا حالا دكه به دكه شدم و مورد عنايت دكه دارها قرار گرفتم. لذا خواهشمندم به جاي اينكه شبانه روز تلاش كنيد مجله اي را كه روي آن تاريخ شنبه خورده به زور پنج شنبه به دست بچه هاي بالا شهر تهران (به شهادت يكي از خواننده هاي تهراني، مجله اغلب به بچه هاي بالاي شهر پنج شنبه مي رسد) برسانيد يك فكري به حال توزيع افتضاح مجله در ساير نقاط كشور بكنيد.
امضا
يك بچه شهرستاني
اينجا اصلي ترين خيابان اصفهان - يكشنبه ساعت 9 صبح - هنوز مجله رويت نشده است.
يك پيام فوري ديگر اين بار در تعادل كامل روحي و رواني:
آقاي جباري باز هم سلام. تمام غرولندهاي پيام بالا به خاطر ترسي بود كه از بلاي شماره ۱۶۹ بر سرمان آمد. اگر كج خلقي كردم، اگر حرف نامربوطي زدم حلالم كنيد. خدا را شكر مجله امروز صبح روي پيشخوان حي و حاضر بود و اميدوارم به بقيه بروبچ هم تا امروز رسيده باشد براي همين بعد از يك ماه دوري بيشتر از اين نق نمي زنيم و روال عادي پست را ادامه مي دهيم. خواننده هاي عزيز لطفا شما هم بي خيال اين پيام بشويد و بچسبيد به بقيه مجله و در مورد آن قسمت ها نظر بدهيد. ۱۱۶ صفحه كم نيست ها! الان هم كه شروع كنيد تا آخر آن هفته دستتان بند است.
من ميگم...
يكي از بچه ها پيشنهاد داد كه به نظر ما هم چندان بي ربط نيست كه خواننده هاي مجله هم به سبك نويسنده هاي مجله خاطره اولين روز مدرسه شان را همراه با عكسي از آن دورانشان براي ما بفرستند تا در اين قسمت بازتابش بدهيم.
فرستادن عكس دلخواه است اما اگر خواستيد بفرستيد آدرس آپلود شده آن را به ما برسانيد در سایز حدود سه در چهار.
دروغگوی خوش حافظه:
1 اولش از ایده عکس بچگی بگویم. راستش خودم (خودمان) هم همین چند وقت پیش این کار را کردیم. اواخر خرداد ماه بود که اعلام کردیم برای جشن فارغ التحصیلی بچه های دانشکده تصمیم گرفته ایم آلبومی متشکل از عکس بچگی، عکس روز اول دانشگاه و عکس زمان فارغ التحصیلی شان جور کنیم. اما خومان هم می دانستیم در آن فاصله زمانی کم جمع آوری عکس همه 150 نفر غیر ممکن است (جشن 5 تیرماه بود). پشت این اعلام، نقشه پلید مسابقه تشخیص عکس بچگی بود.
سرتان را درد نیاورم. من -که مجری برنامه بودم- تنها کسی بودم که شانس دیدن چهره های ذوق کرده اساتید و مسئولین دانشکده -که ردیف اول نشسته بودند- را داشتم. بچه ها را که خودتان حدس بزنید چه کارها که نمی کردند. اساتید تا آخر مراسم ماندند.
هنوز هم چند وقت یک بار همه مراسم را مرور می کنم
خاطره بازی در راستای نقد
مثبت 3 برای چپ دستی که به بهشت می رود:
صاف صاف صاف!!! دقیقا آدم را با کله پرت می کرد وسط آن روزها. حالا درست که من راست دست بودم و همیشه هم نفر سمت راست نیمکت چسبیده به دیوار سمت راست کلاس بودم، یا با اینکه شاگرد اول بودم هیچ وقت طراح سوال و این جور چیزها -بخوانید سوسول بازی- نبودم، اما تجربه ای دارم که آرزویش به دلتان می ماند آقای ناظم بکایی!!!
از همان کلاس اول -من قبل رفتن به مدرسه نوشتن بلد بودم!!- دفتر جدایی داشتم که پر بود از خط های کج و کوله عمودی و افقی -هنوز هم نمی توانم بدون خط کش یک خط 3 سانتی را راست بکشم- اسم همه بچه های کلاس -به جز خودم- را تویش نوشته بودم. دقیقا مثل دفتر نمره معلم ها. خودم، معلم این کلاس خیالی بودم و همشاگردی هایم بچه های کلاس.
یادم هست که هر چه بزرگ تر می شدم، نمره های بچه ها توی دفتر نمره من متفاوت تر از نمره شان توی دفتر آقا معلم ها میشد. وای اگر سعید بداند کلاس پنجم چه نمره هایی توی دفتر من که نمی گرفت!!!
پ.ن.
1. سعید، بهترین دوست من از کلاس سوم ابتدایی - تا همیشه- و تنها کسی است که شاگرد اولی را فقط یک بار- ثلث اول کلاس پنجم- از من گرفت.
2. این روزها وقتی توی وبلاگم چیزهایی کمی متفاوت از واقعیت بیرونی می نویسم، مرا به سلابه می کشند. سعید!!! - و همه سعید های من-... من را ببخش!!!
3. در گوشی برای ا.ن.ب: من هم خیلی دستشویی مرسه ابتدایی و راهنمایی مان نمی رفتم. دبیرستان را دیگر خوابگاه بودم!!! مجبور بودم به خدا!!!
مثبت 3 برای همه نوزده ونیم هایی که از دیکته گرفتیم. (میشه 22.5!!!)
اولین نوزده دیکته من از "سوزن" بود، نوشته بودم "سورن". برای من شکست محسوب می شد. یادم می آید دمق نشسته بودم. ساعد راستم را روی نیمکت گذاشته بودم و چشم های خیسم را به پلیوری که مامان برایم بافته بود فشار می دادم. آقای غلامی آمد روی سرم و دلداری ام می داد. سرم را بلند کردم . نگاه -پر التماسم- را به چشم هایش دوختم. -خودم این نگاه را ندیدم، ولی خوب می دانم چی دیده آقای غلامی-. دفترم را از نیمکت بیرون کشید و نوزده ام را بیست کرد. به من لبخند زد... و من اولین بار برای یک دروغ لبخندد زدم.
پ.ن.
انتظار داشتم بابا بهتان بگوید آقای غلامی. آن شب سه صفحه فقط "سوزن" نوشتم. توی دفتر داداش!!!
مثبت 2 برای رهایی از مدرسه؟!!!
زرشک علی جان!! زرشک!!! المپیاد ادبی؟!! هوهو!! هه هه!!! کلاس چندم بودی دادا؟؟!! سال آخر دانشگاه؟؟ یا یکی بیشتر؟!!!
یادت هست؟؟ کلاس اولی ها باید یک ماه زودتر از بقیه می رفتند مدرسه -آمادگی یا یک هم چین چیزی اسمش بود- هفته اولش را رفتم. هفته دوم را تا یکشنبه. دوشنبه را توی خیابان پشتی مدرسه یک کم فوتبال بازی کردم و بعدش با پسر اکبرآقا بقال توی مغازه شان نشستم. سه شنبه هم همین طور بود. فقط... فقط... هیچ بابایت آموزش پرورشی بوده؟ آن هم راهنمای تعلیماتی و بازرس؟؟ (آیکن بچه قنبرک زده)
کلاغ کجا بود؟؟؟ معلم توی خانه است!!! چند بهش بدم؟؟؟
باز هم از برکات بابای معلم!!! یکی از مشق های طولانی کلاس دوم را نوشته بودم. صبح که دفتر را با جلوی آقای آزادی باز کردم کُپ کردم. درست همان موقع آقای آزادی بالای سرم بود. جا به جای هر دو صفحه باز شه دفترم پر بود از غلط هایی که بابا جان با خودکار قرمز از خط واقعا خرچنگ قورباغه ام گرفته بود. آخرش را هم امضا کرده بود که "خیلی بد".
من از این بابا خیلی چیز یاد گرفته ام. فقط خطم همان زور مانده!!
مثبت 2 برای شاگردهایی که کتک خوردند.
تمام دوران تحصیلم از آن همه معلم فقط دو تا سیلی خوردم. آن هم از یک معلم- که هنوز هم یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین هایشان بوده-. آن هم توی یک سال.
1.ساعت اول روز اول کلاس دوم راهنمایی ریاضی داشتیم. این مربی پرورشی من و چند تای دیگر را نگه داشته بود برای نمی دانم پیشتازان و هم چین چیز هایی. یر کلاس رفتم. سیستم درس دادن آقای محمدی این طور بود که اول درس را می گفت، بعد بچه زرنگ ها را می برد همان درس را ازشان می پرسید. اول جلسه بعد هم بقیه را. درس را گفته بود که کلاس رسیدم. بحث مجموعه ها بود. یکی دو دقیقه بعد از من پرسید. بلد نبودم خب!! خودش عادت داشت می رفت نیمکت آخری می نشست:" بیا اینجا!! بیا!! پیشتاز می شی!! پَستازت می کنم!!!" و چَک!!
2.می بایست موقع جواب ادن به سوال ها دقیقا همان عبارات خود آقای محمدی را تکرار می کردیم تا سلسله مراتب کار یادمان نرود. بحث بردارها را تازه درس داده بود. پای تخته که رفتم پرسید (مثلا):" ابتدای بردار چیه؟" گفتم:"2 و3". - خب 2و3 چیه؟؟ - ابتدای بردار! -خب ابتدای بردار چیه؟؟... این سوال جواب چند باری تکرار شد. آخرش خودش از ته کلاس پا شد. سیلی را که خوردم گوشم را کشید و گفت:" ابتدای بردار "نقطه" 2و3 . ابتدای بردار یک نقطه ست". و من این "نقطه" را هیچ وقت فراموش نکردم.
دو دو تا صِفر تا:
ما هم این موضوع تکراری را بارها تجربه کردیم. هنوز هم معلوم نیست چه کاره می شوم!!!
مثبت یک برای آرزویی که کثیفش کردی خانم مصطفی زاده:
آرزوهای دوران مدرسه ام کم نبودند. اما هر کدام شان که توی همان دوران برآورده نشدند را دیگر سراغش نرفتم. راستش هم می ترسیدم و هم -بزرگتر که شدم- نمی خواستم لذت گنگ شان را به هم بزنم. شاید "توی کف خیلی چیزها ماندن" هنوز هم لذت بخش تر از رسیدن بهشان باشد. حتی اگر پاک کن آبی های امروزه چرت نباشند.
همه ثروت ما: منفی یک!!!
هیچوقت این انشا را ننوشتم. ولی خداییش متن آقای ذوقی توی ذوقم خورد!! نه اینکه بخواهم حرفش را رد کنم. توی دنیای شیرین بچگی سیر می کردیم که خالی از حرف های قلنبه سلنبه بود. خوب می دانم به کار بردن هر کدام از این کلمه ها توی آن انشا می توانست علاوه بر نمره بیست، کلی هم عزت و احترام و احساس "خوف" بودن برای مان بیاورد، اما نه الان دیگر. خیلی دیر شده آقای ذوقی. خیلی دیر!!
مثبت 2 برای مبصر کلاس:
به میمنت داشتن برادر بزرگ تر با یک سال اختلاف سنی، خواندن و نوشتن را زودتر از بقیه هم سن و سال هایم یاد گرفتم. مشق های برادرم را من می نوشتم. -به جز درس مزرعه گندم که خداییش خیلی طولانی بود، آن هم دو مرتبه نوشته شدن!!!-.
یک روز آقای غلامی، معلم کلاس اول، چند دقیقه ای از کلاس رفت بیرون. قبلش من را صدا کرد و سپرد که موقع برگشتنش اسم کسانی که شلوغ کرده اند را "بگویم". وقتی برگشت، یک تکه کاغذ را دستش دادم که رویش اسم بچه شلوغ ها "نوشته شده بود". توی چشم های گرد شده آقای غلامی اولین نمایش غرور خودم را دیدم.
بعد از آن هر وقت مبصر می شدم، کلاس من آرام ترین کلاس بود. نه به خاطر اینکه من نوشتن بلد بودم. به خاطر اینکه من مبصر بودم. من!!!
من و یک دنیا انشا
1.آقای احمدی، معلم انشای هر سه سال راهنمایی مان را خیلی دوست داشتیم. چون لیسانس داشت باید دبیرستان درس می داد. ولی همیشه این حق را ازش می گرفتند. اول هر سال ما بویم و یک دنیا استرس که نکند امسال آقای احمدی سر کلاس ادبیات نیاید. هنوز خاطرم هست روز اول سال سوم را، وقتی اول یکی دیگر جای ایشان آمد. وسط های درس یکهو در زدند و پشت در آقای احمدی خودمان را دیدیم که داشت می گفت:"این کلاس من است". هنوز داخل نیامده بود که کلاس را روی سرمان گذاشته بودیم.
2.من انشا خوب می نوشتم. خیلی هم خوب می نوشتم. آقای احمدی همیشه زنگ انشا، من را نفر آخر می برد که انشایم را بخوانم. می گفت می خواهم کلاسم توی اوج تمام شود. و من هر هفته باید انشا می نوشتم!!! -البته خودم هم زیاد بدم نمی آمد-
3.مسابقه ادبی بود. من و یک نفر دیگر را بردند دفتر مدرسه.طرف بابایش شعر می گفت. گفتند واقعا نمی دانیم بین نوشته های شما دو تا کدام را انتخاب کنیم. فقط به من گفتند خیلی کثیف می نویسم. جواب دادم:"آخر یادم نبود!! مجبور شدم صبح تند تند بنویسمش. پاک نویس نکردم". قرار شد قرعه کشی کنند. اسم من در نیامد. ولی من از هرچه شاعر بود بدم آمد.
حسین جعفریان:
همیشه روزهای اول مدرسه را خیلی دوست داشتم ٬ حالا هم که دانشجو شده ام باز هم هنوز در حسرت همان روزهای همیشگی هستم !
دلم برای دیدن دوستان مدرسه تنگ شده است ٬ وقتی صف می ایستادیم و به سر و کله ی هم میزدیم ٬ و از ناظم مدرسه کتک میخوردیم.
دلم برای کلاس ادبیات و آقای لطفی تنگ شده است که ما را مجبور میکرد برویم سینما و فیلم ببینیم و آن را نقد کنیم و نقدهایمان را در کلاس بخوانیم .
آقای لطفی عاشق سینما بود و همیشه سعی میکرد به ما شیوه ی درست نگریستن را یاد دهد ٬ همیشه به ما میگفت: پسرم ٬ چشمها را باید شست ٬جور دیگر باید دید !
و ما واقعا احساس میکردیم پسرش هستیم .
آن اوایل که فیلم شیدا را دیده بود به ما میگفت:پسرم !من هر شب با شیدا میخوابم ٬ با شیدا زندگی میکنم ٬ با یا ایها ...گفتن زندگی میکنم !
و ما به این شیدا شیدا گفتنش میخندیدیم .
از کلاسهای دبیرستان و شیطنتهایمان که تمامی نداشتند هم بگویم ؟
از ساعتهای کلاس عربی ( که معلمش چند سال پیش فوت کرد ) ٬ از کلاسهای هندسه و سر کار گذاشتن معلم٬ از فرهاد هم بگویم که ساعتهای زنگ تفریح ما را جمع میکرد و ادای معلمها را در می آورد و ما میخندیدیم. و ما هم به عمد بچه های معملمانمان را که همان مدرسه درس میخواندند هم به این مراسم دعوت میکردیم و سر به سرشان میگذاشتیم .
از دوستیهای پاک آن موقع بگویم و کتکهایی که به خاطر دوستانمان خوردیم هم بگویم.
باور کنید دلم برای همه ی اینها تنگ شده است .
من مدرسه میخواهم!
زاغچه:
اگه همه بخوان از خاطرات مدرسشون بگن که خیلی میشه!
چند خاطره خیلی کوتاه!!: یکبار کلاس دوم دبستان بودم زنگ تفریح با دست آب خوردم مبصر آبخوری!! اسمم رو نوشت!! منم تا زنگ آخر عین ابر بهار!! سرکلاس گریه کردم! مامان دوستم توی یک مدرسه دیگه معلم بود گفت میخوای بگم مامان من بیاد باهاشون صحبت کنه؟!؟!آشنا داره بین ناظم ها!!
من فقط هق هق می زدم در جواب. معلممونم هرکاری کرد نتونست از راز سر به مهر دردناک من مطلع بشه!! البته اونقدرها هم لوس و ننر نبودم خداییش مبصر آبخوری!! کلاس پنجمی بود و بدجنس و کلی برام خط و نشون کشیده بود!
خاطره بعدی مربوط میشه به کلاس چهارم که از یکی از این بچه مثبت ها خیلی بدم میومد و می خواستم یک آسیبی بهش بزنم! برداشتم همه میزهای کلاس رو گچمالی کردم غیر از میز اون!! که مستخدم محترم سر گچمالی کرد آخرین میز مچم را گرفت و تحویل ناظم مربوطه داد!! اون هم چنان گوشم رو کشید و پرتم کرد گوشه دفتر که تلخی رفتارش متاسفانه هنوز این خاطره رو انقدر ها شیرین نکرده!! و باقی قضایا!!
یکبار هم کلاس سوم داشتم یک سیب گنده گاز می زدم که زنگ تفریح تموم شد و مجبور شدم از ترس همون ناظم مربوطه کل سیب رو بیاندازم توی سطل زباله! با این همه ناظم مربوطه عین بختک پیدایش شد و مجبورم کرد سیب را از توی سطل بردارم و بشورم و گیر داد که بخورمش که اسراف نشود!! من هم تا چشمشو دور دیدم سیب رو دوباره انداختم توی سطل!! بعد هم باز دوباره پیدا ش شدو گوشم رو کشید و .......!!
عطیه آل حسینی:
اوّل دبستان بودم. از آن بچه مثبتهای بی سر و صدا و درس خوانی که بعدها معلوم شد مصداق بارز «فلفل نبین چه ریزه!» هم هستم.. حیاط بزرگ مدرسه ما عملاً دو قسمت می شد: یک قسمت فضای باز حیاط بود و آن یکی، بخشی بود که زیر کلاسهای پایه دوم قرار داشت و پایه اش، ستون های سبز و سفیدِ عظیم الجثه ای بود؛ اسمش را گذاشته بودیم «طاقی».. موقع بارندگی می شد عزیز ناظم ها تا به زور ما را بفرستند «زیر طاقی» که زیر باران نمانیم و آنها از مصیبت غیبتهای ناشی از سرماخوردگی ما در امان باشند.. نمی دانم چرا آن وقتها علاقه عجیبی به دویدن داشتم. اغلب هم شورش را در می آوردم. یک بار در حال دویدن زیر همین طاقی ها و بدنبال یکی از همکلاسی ها که احتمالاً مرا درست نشناخته بود، با همان سرعت کذایی، با سر رفتم توی یکی از آن ستون های سبز عظیم الجثه! البته صحنه مربوط به حادثه را اصلاً یادم نیست؛ فقط می دانم یک لحظه در حال دویدن بودم و لحظه بعد چشم باز کردم دیدم وسط حیاط دراز به دراز افتاده ام (درست مثل سکانسی که به سکانس بعد کات می خورد..) و بقیه بچه ها بالای سرم دور تا دور حلقه زده اند و وسطشان ناظم مدرسه ایستاده و سعی می کند با ایما و اشاره، با مغز من ارتباط برقرار کند که: «دخترم، سالمی؟ حالت خوبه؟!»
از آن طرف هم عده ای رفته بودند خواهر بینوایم را خبر کرده بودند که:«بیا خواهرت وسط حیاط، زیر طاقی بیهوش افتاده!»(خواهرم هم همان مدرسه، پایه پنجم بود).. آخرش هم بقیه کمکم کردند روی پا بایستم و بروم آبی به سر و صورت بزنم. فکر می کنم از آن به بعد بود که هر وقت در حال دویدن وسط حیاط بودم، ناظم را هم همان اطراف رویت می کردم که ناچار به دخالت مستقیم می شد و تذکر می داد که سعی کنم خودم را - لااقل در مدرسه آنها- نکشم!.. جداً یادش بخیر! لااقل خوبی اش به این بود که یکبار توانستم در مدرسه بدون دخالت «انتظامات آبخوری» با دست آب بخورم!
هنوز هم یادم نیست چه شد که ستون به آن عظمت را ندیدم!
فاطمه كيا:
از اولین روز مدرسه چیزی یادم نمیاد جز: پاک کن سفیدم که عکس شیر روش بود؛ مقنعه صورتی کوتاهم که یه شکوفه زرد مامانم بهش زده بود؛ مانتوی سورمه ایم که عمه ام برام دوخته بود؛ یه کیف بنفش که عکس سوباسا روش بود با یه جعبه فلزی مداد رنگی 12 رنگه که همون عمه ام برام خریده بود؛ یه جوراب نو که رنگش مثل ابرو باد قاطی پاطی بود؛ با یه کفش تابستونی جلو باز سفید؛ همین.
تنها چیزی که ازون روزها برام مونده و وجود خارجی داره؛ اولین دفتر مشقمه که گوششم، آخر هر مشق نقاشی می کشیدم. هنوز دارمش با همون جلد کادویی و مشمایی. دیدن اولین دست خط و اولین نقاشی چقدر لذت داره. لذتی شاید بیشتر از یاد آوری روزهای مدرسه.
نظرات خوانندگان
اينجانب:
مفتخرم اعلام کنم که:
مجله رویت شد!!
خسته:
مجله اومد. هنوز نخوندم ولی به نظر نمیرسه چیز توپی باشه.
ياقون:
مجله اومد!
چه کت و کلفت شده!!!
دوم:
وای عالی.عالی فقط برین اخر های مجله تا ببینید چه کار کردند.ممنون.
مسافر:
vvvvvvvvvvvvaaaaaaaaaaayyyyyyyyyyyyy mahshar bood mesle hamishe
محمود اوليايي:
عجب غیبتی ... عجب بازگشتی ... عجب ویژه نامه ای. دارم از خوشحالی بال در میارم. دم همه همشهری جوانی ها گرم.
عطيه آل حسيني:
آقای ناظمی.. ضمن اینکه به شما حق می دهم بابت این دلگیری ازتوزیع مجله، باید بگویم اینجانب و برخی دوستان هم که مثلاً «بالای» شهر تهران سکونت داریم هم پنجشنبه مجله را رویت نکردیم..
امّا باز هم تاکید می کنم حق دارید دلگیر باشید..
در مورد مجله هم بعدتر نظراتم رو می گم..
هادي:
اینجا مشهد ساعت 11 روز یک شنبه . مجله هنوز نیومده
دوم:
اخه توزیع نا مناسب مجله که دست آ قای جباری نیست.بالاشهر و پایین شهر هم نداره همه جای تهران یه روز میاد.5شنبه چون خود روزنامه همشهری هم نیامد پس همشهری جوان هم نمی توانست بیاد.
kevin:
thank you very looooooooooooooooooooooooooot
مهتا:
سلام
من چی کار کنم هنوز مجله به دستم نرسیده
یعنی هر جا میرم می گن نداریم
پس من چی کار کنم
من ناراحتی هامو با کی قسمت کنم؟؟؟؟؟؟
فاطمه كيا:
من تو تهرانم.بالای شهرشم نیستم.وسط شهرم.ولی همیشه 5شنبه ها صبح یا حداقل عصر دکه سر کوچه مجله داره.ولی این چند وقته 5شنبه ها نمیاد یه کم تاخیر داره.ولی شنبه صبح حتما هست.ما که مشکلی نداریم!!!
اینکه مجله تو شهرستان دیر تر از تهران توزیع می شه که خوب یه چیز طبیعیه.چرا اینقدر شاکی میشین؟؟!!هر طور که بخواین حساب کنید انتظارتون یه هفته بیشتر نمیشه.اینقدر ناشکر نباشین.همونم گیرتون نمیادا!
اگه بخواین من واسه همتون میفرستم به خرج خودم!!!
خوبه؟!
راضی شدین؟!
دیگه این قدر سر آقای جباری غر نزنید
عطيه آل حسيني:
البته مجله مدتیه دیگه پنج شنبه ها نمیاد..(غیر از یکی دو بار)
فکر می کنم همون شنبه برای تهران و بقیه شهرها بیاد..
امیدوارم به دست شما هم زودتر برسه..
زهرا:
خیلی خوشحالم که مجله بعد از یه ماه رویت شد.
مطالب واقعا عالی بود.مخصوصا مطالبی که درباره مدرسه بود.حتی برای ما که هنوز مدرسه میریم و طعم خلاصی از مدرسه رو نچشیدیم.
تنها مشکلی که من با مجله دارم قطع مجله اس که باعث میشه زیر نیمکت جا نشه!
پ.ن.آقای ناظمی امیدوارم مجله هر چه زودتر به دست شما و دیگر دوستان شهرستانی هم برسه.و با حل شدن مشکل توزیع مجله به همه جا 5شنبه برسه که بشه جمعه ها با آسودگی همشهری جوان خوند.
پيك سحر:
اوه! امروز نزدیک بود وسط خیابون جیغ بکشم! اصلا باور نمی کردم اومده باشه
مخصوصا وقتی صفحه بسم الله رو باز کردم اشک تو چشام جمع شد...
چه قدر غریب
و چه قدر قریب بود
خیلی خوشحالم
پارميدا:
امیدواریم فردا تو مشهد روئیت بشه من تهران هم که میام طرفای نارمک (شرق تهران) 5 شنبه ها خبری نیست شنبه ساعت 11 این طورا تازه میرسه
عليرضا:
سلام
منم رویت مجدد همشهری جوان رو تبریک میگم. ...صد شکر که این آمد و صد حیف که این یک ماهه طی یک حرکت غیرحرفه ای چشم مارو به دکه ها سفید کردند
از حق نگذریم این شماره مجله با ویژه نامه ی پروپیمانش تلافی غیبت رو کرد. چی کار کنیم ما همشهری جوانیها دلمون مثل رودخونه صافه همین که سوخت و سوز نداشته خدا رو شکر میکنیم
طرف ما شنبه روی پیشخون روزنامه فروشی بود. احتمالا مشکل توزیع شهرستانها بوده و شمال و جنوب تهران نداشته باشه و امیدوارم به درددل این دوست یک بچه ی شهرستان رسیدگی بشه!
باقر محرمی:
بابا ای ول ... چشم دوست من که کور شد...
چشم سایر مخالفای مجله چطور؟
آمدی جانم به قربانت .. خوب هم آمدی...
مریم فشندی:
سلام
در اصفهان چقدر دير مجله رسيده..
در هر صورت فكر ميكنم تا الان همه عزيزان مجله رو خريدن و همه مشغول خوندن هستند.
پس فعلا برم مجله رو بخونم
بعد ميام نظر ميدم.راستي اين دفعه چرا 4 تا صفحه جهان داره؟
مانی میرجلالی:
عجب شماره ای این شماره
رابین هود:
بابا یکی نیست بپرسه واسه چی مجله 3 هفته نیومد. حداقل بدونیم کجا بود که اگه دوباره نیست شد بدونیم کجا رو بگردیم. اگه توقیف شده بود چرا دوباره اومد. نکنه توقیفم مثه ازدواج موقت و دائم داره. هر چند من واقعا از برگشتنش خوشحالم. این وابستگی عجیب به یه چیز خاص رو قبلا فقط به مامانم داشتم
مهتا ارباب صادقی:
سلام
به همه ی شما همشهری جوانی ها
امروز که مجله رو ورق می زدم وقتی به اون ته تهش که رسیدم یه لبخند گوشه ی لبم پدیدار شد یاد خاطرات بچگیم افتادم شاید به خاطر اینکه متولد 70 باشم خیلی از این شیرینی های دوران کودکی بچه های نویسنده رو نچشیده باشم اما خیلی از این کارهاروانجام دادم و یا وسیله های که عکسو گذاشته بودید داشتم و هنوزم دارم اما فرقم با شما اینه که شاید کتاب هام جلدشون گلاسه شده بود که وقتی نور بهشون می خورد برق می زد و یه جلوه ی دیگه ای پیدا می کرد باشه , اما تغییر اونجنانی نداشت منم با تصمیم کبری تصمیم گرفتم با چوپان دورغگو راه دروغ نگفتنو یاد گرفتم و با سلیقه ی کوکب خانم و غذاهاش مهمون نوازی رو بلد شدم ,اما شاید یکم هم غمگین شدم الان که به یک سد بزرگ که اونم کنکور هستش رسیدم شاید یاداوری این ها برام عذاب آور باشه منی که به قول یکی از دوستانم 9 ماه تحصیلی رو با چه عشقی تموم می کردم که یک گل به روی کتاب فارسیم اضافه بشه وقتی رسید به 5 تا انگار دنیا رو بهم دادند اما الان می ترسم که جلوتر برم می ترسم که دیگه اون لذت دوران بچگی تموم بشه و هر روز بشینم توی یه کلاس سوت و کور با یه جزوه و یه خودکار و یه عالمه حرف که هیچ کدوم طعم سلام معلم کلاس اول ابتدایی رو نداره!!!
بهاره استاد شریف:
مجله صبح اومدش
اما از آرشیو بورداهای من پوکیده تره!
البته این بخشش مربوط به پسته!
تولد دوباره ه.ج عزیزم رو تبریک میگم
همیشه سرپا باشییییییییییییییییییییییییییییی
حسام:
صفحات جهان هر 4 صفحه اش طراحی و گرافیک خوبی داشت. کیفیت صفحه بندی ودقت انها قابل تقدیراست
منا (هیاهو:
میگن از کلمه ی خسته نباشید استفاده نکنید خوب نمیکنیم!! خدا قوت
دست مریزاد به همه مخصوصا احسان رضایی که به مطالب و نوشته هاش همشهری رو خوندنی تر میکنه !!
تصحیح میکنم :
دست مریزاد به همه مخصوصا احسان رضایی که مطالب و نوشته هاش به تنهایی همشهری رو خوندنی تر میکنه !
بهناز:
خب به سلامتی !مبارکه!
ما که روی مجله رو ندیدیم . تازه روزنامه فروشه میگفت اصلا اینجا - شهر من -نیومده !!!!!
پریزاد:
بعضی وقتا تاکید میکنم بعضی وقتا مجله پنج شنبه صبح ها اینجا میاد وگرنه این دفعه که من جمعه شب هم شوشو رو فرستادم دنبال مجله هنوز نیومده بود.شنبه صبح بالاخره مجله رویت شد.
ضمنا اسم تالاری که مراسم ستاد دیه توش برگزار شده بود عقیق است نه عتیق.
ویژه نامه این دفعه خیلی خوب بود.بعضی جاهاش اشکمو دراورد.
احساس خوشبختی کردم که وقتی الان با همسن هام راجع به لوازم التحریر اون موقع حرف میزنیم همه مون چیزای مشابهی داشتیم.همون چیزایی که تو مجله این هفته هم عکسشون اومده بود.ودلم میسوزه واسه دانش اموزان الان که انقدر لوازم التحریر متنوع تو بازار واسشون هست که وقتی بزرگ شدن هیچ خاطره مشترکی با همسن هاشون ندارن.
واحساس ناراحتی میکنم وقتی که یادم میاد نسل ما تو چه مدرسه های بی امکاناتی لاا قل در دوره دبستان درس میخوندیم.
دلم با این ویژه نامه خیلی هوای دبستانو کرد.....
زاغچه:
مجله ترکونده بود ها!!
خاطره که زیاده. فقط یک چیزی من سال 71-70 کلاس اول بودم یا شایدم 71-72!! الان یادم نیست و حساب هم که کردم به تناقض رسیدم!! حالا درکل با این هممه همه این خاطرات خاطرات من هم بود یعنی فقط به برو بچز محصل دهه شصت مربوط نمیشد!!
واقعا ها!! ماهمه خاطراتمون مشترکه ولی بچه های حالا......!! یادش بخیر ولی دوست ندارم اون دوران برگرده اصلا دوست ندارم. همین که تموم شده قشنگه. هیچ وقت هم اول مهر رو دوست نداشتم. حتی از رو تولدم هم چون هفته اول مهر بود بدم میومد!!
کلوچه خانم:
الان چطوری ذوقمو بگم
هورااااااااااااااااااااااااااا
انقده مجله مارو سوپرایز کرد که در حالا غش و ضعف هستم
صفحه ی دوم مجله
کامنتای بچه هایی که اینجا اومدن و درباره شماره پیش نظر دادن
من که عذر خواهیتونو پذیرفتم
همه زوم شدن رو قسمت خاطرات مدرسه
کسی این موضوع رو نفهمید
افرین به خودم که زودتر از همه فهمیدم
میگم اگه همیشه همینجور باشه و نظرایی که اینجا میزاریم و بزارن تو قسمت نظرات خوانندگاه محشره کبرا میشه
لینک های مکمل
خيلي هاي شما هستيد كه با خواندن گزارش «بلال هاي ايراني» خيلي از اين اذان ها را شنيده بوديد اما حضور ذهن نداشتيد يا اينكه تا به حال نشنيده ايد و دوست داريد كه بشنويد خصوصا «اذان انتظار - كاظم زاده» را. شايد اين آدرس ها به شما كمك كند:
http://www.aviny.com/voice/azan/azan.aspx
http://www.masjed.ir/link/azan.htm
http://www.yasinmedia.com/fa/content/view/127/53/