چي فكر مي كرديم و چي شد!!!
عزیزم روز میلادت مبارک!
تقویم تاریخ...
یک سال پیش در چنین روزی آقا بلاگفا (یا شاید هم بلاگفا خانم) پاهای این وبلاگ را گرفت و وارونه اش کرد و چند تا ضربه به پشتش زد تا اولین پست ازش در بیاید! قبول نداريد؟ خب اين هم شناسنامه اش:
Congratulation - hamshahrijavan.blogfa.com is online
Sunday, November 4, 2007 2:41 PM
From: "noreply@blogfa.com" noreply@blogfa.com Add sender to Contacts
To: a_arghanoon@yahoo.com
Cc: a_arghanoon@yahoo.com
عضويت شما در سايت بلاگفا را تبريک ميگوييم.
وبلاگي با نام و آدرس درخواستي شما در b;logfa.com ساخته شده و شما ميتوانيد با استفاده از امکانات اين سايت وبلاگ خود را مديريت و مطالب جديدي در آن درج کنيد.
در صورتي که تمايلي به ادامه استفاده از اين سرويس را نداريد و يا اشتباهي در ارسال ايميل صورت گرفته است ميتوانيد با ورود به بخش مديريتي مشخصات کاربري و يا وبلاگ را حذف کنيد.
در بخش مديريت وبلاگ (ورود کاربران) ميتوانيد قالب و طرح جديدي را براي وبلاگ خود انتخاب يا طراحي کنيد.همچنين امکان تغيير کلمه عبور ، ايميل و نحوه نمايش زمان و تاريخ در وبلاگ نيز در اين بخش وجود دارد.
براي شما آرزوي موفقيت داريم. مديريت سايت بلاگفا
نام کاربري :hamshahrijavan2
کلمه عبور :...(نه دیگه انتظار نداشته باشید این یکی را هم نشون بدیم)
آدرس وبلاگ شما:http://hamshahrijavan.blogfa.com
آدرس ورود به بخش مديريت وبلاگ :http://blogfa.com
و اما...
از اول كه قرار نبود اينطوري بشود كه! آن روز من حتي از وجود وبلاگ خانم شهرستانكي هم اطلاع نداشتم. پيش خودم فكر كردم يك آرشيو الكترونيكي از مجله براي خودم بسازم، حادثه خبر نمي كند كه! يك وقت ديدي همه مجله هايم در آتش سوزي سوخت و فايل هاي كامپيوترم به خاطر هزار و يك دليل نيست و نابود شد. آن وقت چيزي باشد كه به آن ها دل خوش كنم. تازه اش هم فكر مي كردم همشهري آنلاين منظم تر از اين حرف ها باشد. به هر حال شروع كردم به بردن قسمت هايي از مجله كه در سايت همشهري آنلاين آمده بود به داخل نرم افزار word (دامة افاضاته) و بعد از تغيير فونت، آن ها را مي بردم داخل وبلاگ... همين.
تا اينكه يك بار در بخش جستجوي وبلاگ هاي بلاگفا اسم همشهري جوان را جستجو كردم و تازه فهميدم اي دل غافل اينجا پر از دوست همشهري جواني است خصوصا وبلاگ خانم شهرستانكي. خواستم همه اين دوستان را داخل وبلاگم لينك كنم براي همين به وبلاگ آن ها رفتم و اجازه گرفتم و قصه از همين جا شروع شد.
كم كم بچه هايي كه به وبلاگ مي آمدند خواستند روند وبلاگ تغيير كند. من هم كه ديدم قضيه انگار جدي است به چندتايي از آن ها تقاضاي همكاري دادم براي گرداندن وبلاگ...
اپيزود اول
هرچه گذشت بحث جدي تر مي شد تا اينكه براي اولين بار آقاي رضايي كامنت گذاشتند و از لينكي كه به عنوان لينك كمكي براي صفحه جهان گذاشته بودم ايراد گرفتند. شما فكر كنيد آدم نديد بديدي ام، اما آن روز را نفهميدم چه جوري شب كردم. چندين و چند بار كامنت را خواندم تا مطمئن شوم كه خودش است. بله خود خودش بود.
اپيزود دوم
خيلي وقت گذشت تا توانستم خودم را قانع كنم كه با مجله تماس بگيرم. تا اينكه تماس گرفتم...
«بووووووق.....بووووووق
بله بفرمايين!
ببخشيد مي تونم با آقاي جباري صحبت كنم؟
شما؟
يه خواننده!
يه لحظه لطفا...
بوق انتظار...
بفرمايين...
سلام و تعارفات معمول تا اينكه...
آقاي جباري نظرتون در مورد وبلاگ هايي كه طرفداران مجله درست كردند چيه؟
آقاي جباري كمي مشكوك شدند اما خب ادامه دادند:
... "(بي خيال يه چيزي گفتند ديگر!)
يعني اينقدر افتضاح مي نويسم كه اينطور مي گين؟
آقاي ناظمي شماييد.»
و من لو رفتم. هر چند قرار نبود كه خودم را معرفي نكنم....
اپيزود سوم
فرض كنيد بعد از ظهر از كار برگشتي و لم دادي به پشتي يهو يك شماره از پايتخت روي صفحه موبايلت نقش مي بندد!
......021 شك مي كني شكي همراه با حدسي كاملا ضعيف.
گوشي را كه بر مي داري يه صداي آرام و دوست داشتني از پشت خط باهات سلام عليك مي كند و خودش را احسان رضايي معرفي مي كند.
اولين بار فقط احسانش را شنيدم هر چي فكر كردم: خدايا من كه توي تهران فقط داداشم را مي شناسم كه خب قاعدتا آن هم احسان نيست.
تا اينكه دوباره تكرار مي كنم: شما؟
و با تكرار اسم و فاميلش تازه مي فهمي كه ماااااااااااااااااااااااااا(علامتي كه نشان دهنده اوج تعجب همراه با هيجان است) آقاي رضايي مجله همشهري جوان است!
...قضيه سر عصبانيت همشهري جواني هاي غير تهراني است كه شماره 169 به آن ها نرسيده است. خب من هم به عنوان يكي از آنها با توجه به اينكه وقتي مجله اي نيست وبلاگ هم معني نخواهد داد توي وبلاگ نوشته بودم: «...به مدت 10 روز، به روز نخواهد شد...» اما آقاي رضايي بزرگواري كردند و ميخ آهني را در سنگ فرو كردند. (بگذريم كه هنوز فايل PDFي از آن شماره نديده ايم!) ديگر باورم شده بود كه وبلاگ ديده مي شود.
اپيزود چهارم
فرصت خوبي بود تا از نزديك ببينم تان چون از معدود دفعاتي بود كه به شهرتان مي آمدم. تك و تنها راه افتادم طرف شما. اي بتركي! كي بوده كه اين همه اسم با گل بلد بوده روي خيابان ها بگذارد؟ خيابان ها را يكي يكي پيش مي روم گلناز... گلسر... گل كوفت... گل درد... گل زهر مار تا بالاخره خيابان ها اسم كم مي آورند و گلشهر پيدا مي شود. نفس برايم نمانده. اولين سوپر ماركتي را كه مي بينم طبقه زيري يك ساختمان است مي روم داخلش و تازه مي فهمم كه اي دل غافل اينجا كه همان «آي تك» است!
آسانسورتان خيلي تنگ و تير است. تازه براي يكي مثل من كه تنها آمده و بلد نيست سرش را كه مي اندازد و مي آيد داخل چه بكند تمهيداتي بگذاريد خب، چون خداييش نمي دانستم وقتي مي آيم تو بايد چه كار كنم.
واي چه خبر است اين داخل. بچه ها را ديديد كه توي خوابشان همه قهرمان هاي داستانشان زنده مي شوند و تكان مي خورند! همچين حسي داشتم! واي مگه آقاي رضايي هم صبحانه مي خورد؟ واي حاجي پروانه هم هست! تازه هم راه مي رود هم حرف مي زند واي باهاش دست دادم! چقدر اين ها با هم راحتند؟ «بله آقاي جباري خوبم (اين ويبره هم كه به تنم افتاده از اوج هيجانه)، آخ شرمنده آرد گز ريخت به لباستون!»
واي خانم جعفريان چقدر آرام است درست مثل عكسش! آقاي بكايي توي عكس لاغر تر به نظر مي رسد تازه تن صداي خاصي هم دارد خیلی باحال است! آقاي لطفي آن كنج نشسته به قول يكي «داره با مهمان خيالي هفته مصاحبه مي كنه»! خانم مصطفي زاده انگار سهم صبحانه همه را خورده باشد اندازه تمام افراد حاضر انرژي دارد. آقاي بارنجي فكر نمي كردم اينقدر باحال باشيد! واي آقاي به پژوه بي خيال! بولد نشدن اسم آنقدرها هم مهم نيست!
اپيزود آخر
يك سال گذشت. دقيقا يك سال نه يك روز كمتر نه يك روز بيشتر. بعد از اينكه وبلاگ سر و شكل وبلاگ طرفداران (البته شعبه شماره ۲) را پيدا كرد براي خودم حساب كردم اگر بازديدهاي روزانه وبلاگ در يك سال به صد نفر رسيد معلوم است كه گل كاشتم. اما الان مي بينم كه اي دل غافل متوسط بازديد ها 100 نفر و خیلی از روزها تا ۱۵۰ نفر در روز هم می رسد و اين يعني قانع شدن من براي برنامه سال اولم.
يك سال گذشت. به جايي رسيده ام كه در اول راه تصورش را هم نمي كردم. اينكه تمام كساني كه مجله نازنينت را مي نويسند را بشناسي و بشناسندت. سلام بچه هاي مجله! چطوري آقاي جباري؟ شما خوبين آقاي رضايي؟
يك سال گذشت. خانم شهرستانكي ممنون كه تحويلم گرفتيد، آقاي حاجي پروانه بگذاريد كارشناس تان همه جا را گل و بلبل ببيند تمشك را به او مي دهم نه به شما! آقاي بي نياز قضيه بحران سي سالگي تان هنوز كه هنوز است دل همكارم را ريش مي كند! آقاي رضايي خيلي بزرگواريد، همين! آقاي راوندي مي دانيد بهترين تبريك سال نو را از شما شنيدم كه همراه بود با «ايشالا سال خوبي در پيش داشته باشيد»، آقاي بكايي چه كنم كه بچه ها گول اين مزدوران قلم به دست ه.ج. خصوصا الف. نون. ب. را خوردند !، آقاي ذوقي زياد نگران نقطه هاي اضافی صفحه رازها نباشيد!خانم مصطفي زاده بلاخره رفتيد مار و پله خانوادگي؟، خانم ايزدي يكي از معدود نمايندگان اصفهان در مقر هيئت تحريريه و تنها كسي كه رسما از اين وبلاگ به عنوان وبلاگ همشهري جوان در مجله اسم برديد ممنونم، آقاي بهداد ديدارم با شما در حد يك دست دادن بود اما به قول يارو «همين ما را بس!» همين كه ديدمتان كلاهم آسمان هفتم است، و اما آقاي جباري يك تبريك به شما بدهكارم از طرف همه دوستداران مجله (از طرفشان، نه به تعدادشان ها!) هليا كوچولو را ببوسيد! (اين ها بچه هاي مجله بودند كه اينجا كامنت گذاشته بودند)
يك سال گذشت يعني 4 فصل، 12 ماه، 365 روز، 8760 ساعت، (كامپيوترم دارد يك آهنگ غمگين زمزمه مي كند: تنهايي-حامد فقط همينقدر ازش اطلاع دارم! اين جور شروع ميشود: تو هستي همه عشق من!...تموم بود و نبود من...به ياد همه خاطره هامون...بيا و قلب منو نشكن...) 525600 ساعت، 31536000 دقيقه و 1892160000 ثانيه. تك تك ثانيه هايش برايم خاطره بوده و هست.
يكسال گذشت. يك سالي كه توي آن 116 تا پست گذاشتم، 46 شماره از مجله چاپ شده، طبق آمار وبگذر حدود ۱۷۸۲۳ نفر (تا ساعت ۱۳ امروز)بازديد داشته (آمار از تاريخ۱۴/۹/۱۳۸۶)، بيشترين بازديد روز شايعه توقيف مجله و حدود ۳۰۰ نفر بود و كمترين بازديد هم خب قاعدتا صفر نفر همان ماه هاي اول شروع به كار وبلاگ.
يك سال گذشت. توي اين يك سال خيلي سعي كردم كسي از دست من و اين وبلاگ دلخور نشود ولي مگر مي شود؟ براي همين همه اشتباهات را گردن مي گيرم (البته نه به سبك امير قلعه نويي)و اميدوارم دلخوري اي جايي نماند (پذیرای علت دلخوری تان بصورت کامنت خصوصی هستم).
همه كساني كه توي اين يك سال نگذاشتيد تنها بمانم ممنونم و دوستتان دارم.
يك سال گذشت. اگر بگويم زود گذشت دروغ گفته ام. اين يك سال براي من يكي خيلي عجيب و طولاني بود. براي من كه مجموع دوستان دوران تحصيلي و غيرتحصيلي ام به تعداد انگشتان دست نمي رسيد الان براي شمردن دوستانم انگشت دستان تمام دوستان سابقم هم كم مي آيد! دوستاني كه فقط یکی دو تا از آن ها را عکس شان را دیده ام و بقيه را فقط مي دانم كه هستند و دارند روي اين كره نيمه سيماني زندگي مي كنند و همشهري جوان مي خورند. دوستاني كه به اندازه تمام دنيا دوستشان دارم و اگر قرار باشد روزي اين وبلاگ را بي خيال شوم براي تك تك آن ها دلتنگ خواهم شد. چه هاله عابدين كه اولين كسي بود كه تحويلم گرفت و چه مهتا ارباب صادقي كه تا الان آخرين دوست پايه وبلاگ بوده است (ر.ك. ثبت احوال وبلاگ). دقيقا يك سال است كه زندگي من دوگانه شده است حقيقي و مجازي كه گاهي آنقدر در هم تلفيق مي شود كه جدا كردنشان غير ممكن است.
ثبت احوال وبلاگ
اين تاريخ ثبت دوستي ما
هاله عابدين شنبه 3 آذر1386 ساعت: 17:7
زينب مقدسي دوشنبه 5 آذر1386 ساعت: 14:1
آبجي فريبا سه شنبه 6 آذر1386 ساعت: 13:24
مريم فشندي چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت: 16:7
سنا شايان چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت: 16:59
حسين جعفريان پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 11:20
حسين هاشمي دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 14:5
هادي پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 13:32
پريزاد دوشنبه 19 آذر1386 ساعت: 19:56
پريسا دوشنبه 19 آذر1386 ساعت: 23:20
سايه چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 13:32
هادي-آدم برفی جمعه 23 آذر1386 ساعت: 9:48
آرزو آقايي دوشنبه 26 آذر1386 ساعت: 11:40
تكين دوشنبه 26 آذر1386 ساعت: 12:45
مهدي صالح پور دوشنبه 26 آذر1386 ساعت: 17:6
محمود سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 17:37
بهاره استاد شريف معمار سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 21:56
علي اكبر پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت: 15:47
زهرا – پرواز - سه شنبه 4 دي1386 ساعت: 20:55
رضا سه شنبه 11 دي1386 ساعت: 19:25
سعيد ش سه شنبه 11 دي1386 ساعت: 21:53
نارين سه شنبه 11 دي1386 ساعت: 23:17
شكيبا پنجشنبه 13 دي1386 ساعت: 13:47
پارسا و پارميس يکشنبه 16 دي1386 ساعت: 15:5
الميرا دوشنبه 24 دي1386 ساعت: 14:5
حميدرضا سه شنبه 25 دي1386 ساعت: 19:29
پوران فلاح زاده چهارشنبه 26 دي1386 ساعت: 7:1
صهبا – زاغچه چهارشنبه 26 دي1386 ساعت: 16:57
آبجي سميه پنجشنبه 27 دي1386 ساعت: 19:41
ميثم كربلائي چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 15:46
وحيد شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 11:41
همشهري جواد شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 12:55
حسنعلي زارع شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 16:26
بيگانه شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 21:31
چيزي شبيه روزنامه يکشنبه 7 بهمن1386 ساعت: 17:37
همه «زهرا»هاي وبلاگ سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 20:56
فاطمه كيا پنجشنبه 11 بهمن1386 ساعت: 13:37
H@MED شنبه 13 بهمن1386 ساعت: 12:55
بهاره غفاري دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت: 8:49
سم يکشنبه 21 بهمن1386 ساعت: 14:25
ارنست يکشنبه 21 بهمن1386 ساعت: 21:48
اميد دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت: 0:28
توده كشت چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت: 17:13
خاله خاتون چهارشنبه 14 فروردين1387 ساعت: 22:6
عليرضا (سگ هاي داغ) يکشنبه 11 فروردين1387 ساعت: 22:20
آتنا سجادي جمعه 30 فروردين1387 ساعت: 0:2
انسيه يکشنبه 1 ارديبهشت1387 ساعت: 1:19
الناز صفات چهارشنبه 11 ارديبهشت1387 ساعت: 8:38
فاطيما جمعه 13 ارديبهشت1387 ساعت: 20:56
خاك انداز شنبه 14 ارديبهشت1387 ساعت: 16:9
يه دوست (ليلا) يکشنبه 29 ارديبهشت1387 ساعت: 11:52
عطيه آل حسيني يکشنبه 22 ارديبهشت1387 ساعت: 23:45
شادي دوشنبه 23 ارديبهشت1387 ساعت: 12:3
رز سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 11:23
پرستو چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت: 18:4
سارا يکشنبه 19 خرداد1387 ساعت: 19:32
تيرمن! دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 12:3
مهدي خانعلي زاده پنجشنبه 6 تير1387 ساعت: 0:38
ياقون چهارشنبه 12 تير1387 ساعت: 11:57
امير ياشار نسل سومي سه شنبه 18 تير1387 ساعت: 22:37
منا (هياهو جمعه 21 تير1387 ساعت: 15:6
شادي شنبه 22 تير1387 ساعت: 18:21
پويان زماني دوشنبه 24 تير1387 ساعت: 13:23
ژوبين فروتن سه شنبه 25 تير1387 ساعت: 1:36
ماني دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 15:16
پيك سحر شنبه 19 مرداد1387 ساعت: 2:0
ارغوان دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت: 19:53
م. رجبي پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت: 22:6
كلوچه خانم جمعه 15 شهريور1387 ساعت: 3:1
دوم شنبه 23 شهريور1387 ساعت: 12:53
مهتا ارباب صادقي سه شنبه 16 مهر1387 ساعت: 16:41
من و این همه خوشبختی!!!
اين هم تعداد كامنت هاي پايه هاي پايه توي اين يك سال
حسين جعفريان 125 – به قول شاعر «آهاي بي وفا ديگه دوستش نداري؟»
هادي 96 – به قول خودت: «
»
مريم فشندي 93 –صاحب اين وبلاگwithdairy باعث آشنايي مان شد.
توده كشت 73– في في چطوره؟
مهدي صالح پور 69 – سايه ات سنگين شده!
پارسا و پارميس 68 – نيستي و از نبودنت...!
عطيه آل حسيني64 – دير آمدي اما چه خوب شد آمدي.
بهاره استاد شريف معمار 59 – چه مي كنيد با جشنواره خوارزمي؟
بيگانه 54– ياد آرامش مي افتم دليلش را هم نمي دونم.
فاطمه كيا 54- heavy
صهبا – زاغچه 51 – رهرو اين است كه آهسته و پيوسته رود.
نارين بهناز 49 – پايه با وقفه اي در بين راه
سم دروغگوي خوش حافظه 44 – مچ گيري ات حرف نداره
پريزاد 43 – سلام شوشو را برسونيد
چيزي شبيه روزنامه 38 – ديد و بازديد هايي داشتيم با هم!
وحيد 35– هورااااااااا، وحيد
پريسا 33 – گنه كرد در بلخ آهنگري...
علي اكبر 31 – يه جورايي مثل خودم عشق ه.ج.
آبجي فريبا 26 – كاشكي بودي تا ببيني...
خاك انداز 27 - «
»
زهرا 25 – تشابه اسمي باعث شد همه را با هم بياوريم.
عليرضا (سگ هاي داغ) 22 – پس كجايي؟
آبجي سميه 21 – سايه هاي سنگين
فاطيما 20 – خب درس داري حتما
سايه 19- خيلي خوبس!
ياقون 19- ياقونه نه ياقوت
هاله 17- هميشه نظراتتون دلگرمم مي كرد.
زهرا - پرواز تا مثبت بي نهايت – 17- حتما داداشتون را هم ببرين جشن
حميدرضا 17- جوجو چطوره؟
م. رجبي 16 – اول فكر مي كردم مهران رجبي هستي!
زينب 15 – بودي هستي اما نيستي
مهدي خانعلي زاده 14- آسه برو آسه بيا!
ارغوان 13 – ورود پس ار بحران
تيرمن 14 – براي دنباله كار: كجايي پس؟
پيك سحر 13 – آشنايي در نيمه شب
ماني 11- هميشه on
هادي آدم برفي 10- آهان حاجي تو را مي گفت!
منا (هياهو 10 – شاد شاد شاد
سنا شايان 9 – همين 9 تا هم نعمته!
حامد 9 –ياد حامد، دوستم مي افتم.
دوم 9 - یه چیزی تو مایه های دوشنبه
پرستو 9 - کم گفت و گزیده گفت!
يه دوست ليلا 8 – اول «يه دوست» بعد «ليلا»
مهتا ارباب صادقي 4 – آخرين پايه
با تشكر از خانواده ها جيم
اول اصل كاري
ممنونم از خدا كه به فكر آدم ها انداخت اينترني چيز خوبي است، به آن ها ياد داد سايت بسازند، و بعد از آن وبلاگ را بسازند، به آقا بلاگفا يا بلاگفا خانم توان زيستن داد، به فكر موسسه همشهري انداخت كه مي شود مجله اي براي جوانان به اسم همشهري جوان بوجود آورد، مجله را در مسير زندگي ام قرار داد، به فكرم انداخت كه وبلاگ بسازم و بعد گفت حالا خوش باش!
اعضاي تحريريه
يك دنيا تشكراز آقايان جباري، رضايي، حاجي پروانه، ناظم بكايي، ذوقي، بهداد، بي نياز، راوندي، بهداد، فرهنگ نيا و خانم ها شهرستانكي، مصطفي زاده و ايزدي بابت حمايتشان كه از يك كامنت بود تا پيگيري روزانه وبلاگ و تشكر از تك تك اعضاي تحريريه كه با روپا نگه داشتن مجله باعث بوجود آمدن اين جو صميمي شدند.
خواننده هاي مجله
تشكر از همه دوستاني كه از يك بار تا 125 بار طي اين يك سال كامنت گذاشتند يا نه اصلا كامنت هم نگذاشتند اما وبلاگ را مي خواندند. تشكر مجدد از خانم ها زينب مقدسي، فريبا شريفي، بهاره استاد شريف معمار و فاطمه كيا و امیر ياشار نسل سومي كه براي مدتي همراهي ام كردند و در مديريت وبلاگ كمكم كردند و مي كنند.
سايرين
ممنونم از مدير عامل خوب محل کارم كه به كانكت شدن مكرر من گير نداد كه هيچ بلكه خودش هم گاهي از احوال وبلاگم جويا مي شد.
خب خب رسیدیم به قسمت حساس ماجرا...
آخر این همه خواننده، آن یک فسقلی کیک که آن بالا آمده كه به هیچ جایتان نمی رسد. برای همین سفارش دادیم خانم فاطمه کیا کیک زیر را برای شما آماده کردند: