شماره ی 151
پيش درآمد - ابوالفضل ناظمي:
به مباركي و ميمنت بلاخره نويسندگان وبلاگ همگي واسه اين شماره مطلب نوشتند و اين جانب به عنوان مدير وبلاگ در حال زدن به تخته و دود كردن اسفند و فوت كردن به نوشتههاي اين صابخونههاي عزيز ميباشم...

فريبا:
"من صبحگاهان کوچ ميکنم . هرکه حاضر است خونش را در راه خدا بدهد خود را آماده کند."
همشهري جوان اين شماره هم با اين جمله شروع شده بود. يه عکسم پايينش زده بودن که يه تعدادي گوي قرمز داشت . وقتي شمردمشون و ديدم دقيقا ۷۲ تاست ارتباطش رو با جمله ي بالاش فهميدم. از اونجايي که عادت دارم هميشه زاغ سياه احسانها(1)رو چوب بزنم بايد خدمتتون عرض کنم که از ميان اين جماعت فقط يادداشت آقاي ناظم بکايي به چشم ميخورد که خيليم کوتاه بود. دقت کردين جديدا رويداد در هفته ي اجتماعي يکم بي مزه شده؟ نميدونم والا شايدم توقع من بالاتر رفته و سختتر خندم ميگيره.
به هر حال از رويداد در هفتهي اجتماعي «حالي نشد نصيبمان»(2)
گزارش اين هفته هم در نوع خودش هم بينظير و تك بود و هم بد. بي نظير از اون جهت كه دست گذاشته بودن رو موضوعي که خيلي کم بهش توجه ميشه و همه ازش فرار ميکنند: مرگـــــــــــــــــ . و بد به اون جهت که مطمئنم هرکي بخونه حالش بد ميشه . همين خود من از بس به عکسايي که از محل شستشوي مرده انداخته بودن نگاه کردم تا ۲-۳ ساعت حالم بد بود( آخه يکي نيست بگه بچه مگه مجبوري نگاه کني ؟ ) ۲ صفحه ي آخر گزارش رو که ديگه اصلا حرفش رو نزنيد همينجوري اون گزارشي که از بهشت زهرا و کارمنداش بود حالم رو خراب کرده بود چه برسه به بقيش که اگه بخونين عمرا با دانشگاه برين اردو.
فکر نميکردم قيافهي خانم جعفريان و آقاي لطفي اينقده شر و شيطون باشه...
توضيحات:
۱-احسان رضايي- احسان ناظم بکايي- احسان لطفي- احسان عمادي . تازه شايد بازم باشن و ما خبر نداشته باشيم
۲-استناد به اين مصراع از يکي از شعرهاي امام (ره) :
حالي نشد نصيبم از اين رنج بي حساب.....
۳- رجوع شود به شماره ي ۱۵۰ مجله- صفحه ي ۵۱
زينب:
مجله اين بار قدري غمناک شده بود به خاطر :
يادداشت خانم مصطفي زاده به در مورد کانون اصلاح و تربيت دختران. خيلي دردناک بود.
گزارش مجله در مورد کسايي که شغلشون با مرده ها سر و کار دارد. اونا از نگاه بد مردم آزرده بودن. گزارش در مورد مرگ دانشجوها در جاده ها و ما (خودم رو ميگم)چقدر فراموشکاريم. يکي دو روز ناراحتيم به خودمون قول ميديم حتما نوع نگاهمون عوض ميکنيم ولي بعدش به کل همه اينا رو فراموش ميکنيم. بايد اينا رو هر چند وقت يه بار به يادمون بيارن.
سبک زندگي هم خوب بود ولي هر کي ميخواست کاپشن بخره حتما تا الان خريده
اين روزا چيزاي عجيبي ميشنويم يکيشم همين فروش ماه!!!! من فقط نميدونم کي اين ماه رو به نام اونا کرده ملت خوشحال هم خوش و خندون رفتن خريدن واقعا آدم به اينا چي بگه؟؟؟
واي دستشون درد نکنه منوي کتاب زمستوني عالي بود.مخصوصا سيمين دانشور
فرارسيدن ايام عزاي حسيني را به همه شما تسليت ميگم.
بهاره:
سلام!
اولا تاسوعا و عاشوراي حسيني رو به همه تسليت عرض ميکنم!
اولين باره دارم واسه اين وبلاگ مينويسم!
پس جا داره يه خير مقدم به خودم بگم!و يه تبريک به شما که يه چنين نويسندهاي(منظورم خودمم!!!)تويه اين وبلاگ هست!!!(بابا شکسته نفسي!!!)
اول درباره ي اين شماره اينکه رويداد ×هفته ها مثه هميشه عالي بودن! يعني کمتر از اين انتظار نميره اصلا «نو ريسپانس تو پيجينگ!»
بعد اينکه گزارشات! سريال هاي ماه محرم خوب بود مخصوصا اينکه طرح روي جلد يا يه جورايي عکسش از ليلا حاتمي جان! بود و علي مصفا! و تقارن! داشت با سريال پريدخت که شاهد پخشش از شبکه 2 هستيم. و البته غيره ي سريالها....
سبک زندگي مثه هميشه عالي بود!
منوي زمستوني کتاب هم اِي بد نبود!
بقيه اش هم خوب بود....
امّا يه انتقاد اونم اينکه جديدا پخش و توزيع به طور نافرم و در پاره اي از اوقات بد فرم بد شده، مجله اينجا اکثرا 2شنبه ها ميرسه من اين شماره رو از اهواز خريدم که اونجا هم يک شنبه اومده بود(يعني تودي!)،دوما شماره 150 اصلا نيومممممممممممممممممد من اين شماره رو ميخوام يالّا يه کاري کنين!
ولي با همهءاين اوصاف؛همشهري جوان:
دنيا ديگه مثه تو نداره.......
و اگه انتقادي هست براي اينه که ما دوس داريم مجله از ايني که هست بهتر بشه...
شاد باشين
يا علي....
گوي و تمشك - ابوالفضل ناظمي:
قراره توي وبلاگ يه ستون گوي و تمشك داشته باشيم و اين اولين گوي و تمشك وبلاگه به سبك مجله ارائه ميشه:
«اين اولين باريه كه سايه يه قهرمان هم توي مسابقه شركت ميكنه...» غير ممكنه اين تبليغ خزعبل را نديده باشيد. اگر هم نديديد سعي كنيد ببينيد تا متوجه بشيد چرا اولين تمشگ وبلاگ را از ما دريافت كرد. در صورتي هم كه رابطه اون با پففيل را متوجه شديد به ما اطلاع بديد تا تمشكمون را پس بگيريم.
يارو بد جور چسبيده به كيفش و همينطور روي زمين كشيده ميشه از بازار ميوه رد ميشه از توي پارك ميگذره و همينطور در مزاياي وجود يك جاي امن براي پول صحبت ميكنه تا اينكه به بانك ميرسه، به نظر شما اين ايده جالب مستحق دريافت گوي نيست؟
ادبيات و كتاب - تمام زمستان مرا گرم كن - اين 10 كتاب رونق و گرماي تازهاي به بازار نشر ما بخشيدهاند