شماره 142 - سینما و تلویزیون
قالپاق دزد الماس دزد ميشود!
عليرضا آشوري:
برخي بازيگران هستند که همين حضور خشک و خاليشان بر پرده سينما آنقدر جذاب است که تماشاگر را ميخکوب ميکند.
چنين بازيگراني به راحتي عاطفه تماشاگر را به خود جلب ميکنند. به عنوان نمونه، ميتوان از کلارک گيبل، کرک داگلاس، برت لنکستر، شون کانري و کلينت ايستوود اسم برد. بازيگر مورد نظر ما يعني رابرت ردفورد هم در همين رده جاي ميگيرد.
رابرت ردفورد يکي از ستارههاي بيچون و چراي هاليوود طي 35سال اخير بوده است اما در عين ستاره بودن، هرگز قامت يک سوپر استار پرسر و صدا و شلوغ و جنجالي را نداشته و بهطور توأمان، هم در آثار تجاري و هم در فيلمهاي متفاوت از جريان روز هاليوود، درخشيده است.
رابرت ردفورد زماني فعاليت سينمايي خود را آغاز کرد که بازيگران بزرگ و کلاسيک هاليوود هنوز فعال بودند؛ افرادي مثل گريگوري پک، جان وين، برت لنکستر، کرک داگلاس، مارلون براندو، پل نيومن و.... در عين حال اواخر دهه60 و دهه70، زماني بود که در تحولات اجتماعي جامعه آمريکا و تغيير سلايق مردم اين کشور، نسل جديدي از بازيگران پا به عرصه سينما گذاشتند تا نمايشگر طغيان و آشفتگي اجتماعي آن زمان آمريکا باشند؛ بازيگراني نظير استيو مک کويين، کلينت ايستوود و همين رابرت ردفورد که در نقشهاي خشن و بيپرواي آن دوران، به مراتب متقاعدکنندهتر از ستارههاي اتوکشيده و معصوم و مهذب دهه40 و 50 هاليوود بودند.
اما در عين حال ردفورد مثل ساير ستارههاي همدوره خودش، نه شبيه ستارههاي کلاسيک است و نه زرق و برق ستارگان متأخر خود را دارد. در واقع ميتوان از رابرت ردفورد با عنوان يک ستاره حد واسط در دوران گذار سينماي هاليوود ياد کرد که هم نزد عامه مردم محبوب بود و هم در آثار متفاوت و کمابيش خلاف جهت سينماي آمريکا، مورد تعريف و تمجيد قرار ميگرفت.
اخراجي به اروپا ميرود
رابرت ردفورد در دوران کودکي مثل خيلي از ستارههاي ديگر سينما بچه شلوغ و دردسرسازي بود که قالپاق ماشين ميدزديد و دائم شر درست ميکرد. او به هر ترتيبي بود در سال1954 دبيرستان را تمام كرد. ردفورد در دوران تحصيلش در دبيرستان، موفق به کسب بورسيه در رشته بيسبال در دانشگاه کلرادو شد اما خيلي زود به خاطر بعضي بينظميها، در سال1957 از دانشگاه اخراج شد.
او بعدها علاقه خود به بيسبال را با بازي در فيلم «استعداد طبيعي»، ساخته باري لوينسون (1984) نشان داد. بعد از اين اتفاق، ردفورد مدتي به عنوان کارگر در محل کار پدرش - يعني شرکت استاندارد اويل - مشغول به کار شد اما آنجا دوام نياورد و براي باد خوردن کلهاش بار و بنديل را جمع کرد و راهي اروپا شد. او به مدت يک سال در اروپا سفر ميکرد و از راه نقاشي زندگي ميگذراند. در نهايت بعد از يک سال پرسه زدن در اروپا، ردفورد از پاريس مجددا به نيويورک بازگشت و به تحصيل در رشته بازيگري در آکادمي هنرهاي دراماتيک آمريکا پرداخت.
نااميدكننده ولي نهچندان جدي
ردفورد در شروع فعاليت هنري خود، راهي برادوي - تئاتر معروف نيويورک - شد و در چند نمايش موفق بازي کرد. همين موفقيتهاي اوليه پاي او را به تلويزيون باز کرد و ردفورد توانست در سريالهاي معروف و پربيننده اوايل دهه60 آمريکا نظير ماوريک، پري ميسن، آمريکاييها، منطقه گرگ و ميش و تسخيرناپذيران به ايفاي نقش بپردازد.
سرانجام پس از چند سال فعاليت در تئاتر و تلويزيون، در سال1962 نخستين نقش سينمايي خود را بهدست آورد. «شکار جنگ »به کارگرداني دنيس ساندرز فيلمي با مضموني ضدجنگ بود که ماجراهايش در خلال جنگ کره اتفاق ميافتاد. اما فيلم چندان مورد اقبال قرار نگرفت و ردفورد دوباره به تلويزيون و برادوي بازگشت.
بعد از بازي در سريالهاي تلويزيوني و چند نمايش در برادوي، مجددا براي بازي در فيلمهاي «اسرار ديزي کلاور» به کارگرداني رابرت ماليگان، «This Property Is Condemned» به کارگرداني دوست صميمياش سيدني پولاک، «موقعيت نااميدکننده ولي نهچندان جدي» به کارگرداني گاتفريد راينهارت و با بازي سر آلک گينس و «تعقيب» ساخته کارگردان جريانساز آمريکا - آرتور پن - دعوت به همکاري شد. در 2 فيلم اول، او همبازي ناتالي وود - ستاره نوظهور آن زمان هاليوود - بود.
در فيلم «تعقيب»، او نقش يک فراري معصوم و بيپناه را رودرروي مارلون براندو و جين فوندا - 2 فوقستاره هاليوود - بازي کرد. گرچه «تعقيب» بعدها به عنوان يک اثر شاخص و متفاوت در سينماي وسترن جا افتاد اما مثل بقيه فيلمهاي فوق، هيچکدام در گيشه با استقبال قابل قبولي روبهرو نشدند.
ستارهاي در پارك
وضعيت براي ردفورد چندان جالب نبود؛ او هم ميرفت که به سرنوشت دهها ستاره تازهکار و خوش قيافهاي تبديل شود که بعد از چند شکست تجاري به کلي از صحنه سينما حذف شدند؛ اما بالاخره ستاره شانس به او روي خوش نشان داد. ردفورد که قبلا در برادوي با بازي در نقش اصلي نمايشنامه «پابرهنه در پارک» خوش درخشيده بود، براي بازي در نسخه سينمايي آن هم انتخاب شد تا در برابر جين فوندا و شارل بوايه - بازيگر بزرگ فرانسوي سينماي کلاسيک آمريکا - ايفاي نقش کند.
«پابرهنه در پارک» به کارگرداني جين ساکس (1967) يک کمدي رمانتيک دوست داشتني از آب درآمد که با فروش بالايي در گيشه روبهرو شد. ردفورد در نقش يک عاشق واداده بازي تاثيرگذاري داشت و در صحنههايي که رودرروي فوندا يا بوايه بازي ميکرد،کم نميآورد. ستاره اقبال ردفورد خوشقيافه و موطلايي کمکم طلوع ميکرد.
مهمترين اتفاق زندگي هنري او زماني رخ داد که بازي در نقش «ساندنس کيد راهزن» را پذيرفت. جورج روي هيل، زوج ردفورد و پل نيومن را براي بازي در نقشهاي اصلي «بوچ کسيدي و ساندنس کيد» (1969) انتخاب کرد. ترکيب جادويي بوچ احمق و پرحرف و کارخرابکن در تقابل با ساندنس کيد جدي، خشن و عملگرا، آنقدر جذاب بود که دسته دسته تماشاگران را به سالنها کشاند و نامزد دريافت 5جايزه اسکار شد که جوايز موسيقي، فيلمبرداري و فيلمنامه را از آن خود کرد. با اين فيلم، ردفورد به ستاره روز هاليوود تبديل شد.
همه مردان آرمانگرا
بازي در چند اثر تجاري و پولساز، مقام ردفورد را به عنوان يک ستاره نوظهور تثبيت کرد؛ آثاري نظير «اسکي باز سراشيب» (1969)، «فاس کوچک و هالسي بزرگ» (1970) - که هر دو آثاري ورزشي بودند - «الماس مسروقه» (1972) - يک تريلر پرهيجان و طنزآميز - «نامزد انتخابات» (1972) - يک اثر کمابيش سياسي درباره زد و بندهاي پشت پرده انتخابات - و «جرميا جانسون» (1972) ساخته دوستش سيدني پولاک که ماجراي کهنه سربازي است که از زندگي شهري، به کوهستان پناه ميبرد. در واقع از همين 2 فيلم اخير، شخصيت قهرمان آرمانگرا و عدالتطلب او شکل گرفت.
اين شخصيت که در فيلمهايي نظير «3 روز کندور» (1975) ساخته پولاک، «همه مردان رئيسجمهور» (1976) ساخته سياسي بسيار مشهور آلن جي پاکولا، «بروبيکر» (1980) ساخته استوارت روزنبرگ و فيلمهاي متأخر او نظير «آخرين قلعه» (2001) قابل ردگيري است، فردي است آرمانگرا که يا براي برقراري عدالت ميجنگد يا دلزده از همه چيز ميبرد و سر به بيابان ميگذارد.
شايد معروفترين نمونه اين نقشها در «همه مردان رئيسجمهور» باشد که او نقش «باب وودوارد» را در کنار داستين هافمن در نقش کارل برنشتاين ايفا کرد؛ فيلمي سرد و بسيار بسيار پيچيده درباره ماجراي واترگيت و دو خبرنگار سمج روزنامه واشنگتن پست که باعث استعفاي نيکسون شدند.
روند موفقيت هنري و تجاري ردفورد با بازي در فيلمهاي پرفروش «نيش» (1973) ساخته جورج روي هيل، «آنطور که بوديم» (1973) ساخته رمانتيک سيدني پولاک و «گتسبي بزرگ» (1974) ساخته جک کليتون - بر مبناي رمان مشهور اسکات فيتزجرالد - به اوج خود رسيد و او به پولسازترين بازيگر گيشه تبديل شد. در اين بين، حکايت نيش با ساير فيلمهاي ردفورد متفاوت بود.
روي هيل بار ديگر ترکيب پولساز و موفق بوچ کسيدي و ساندنس کيد را کنار هم قرار داد و پل نيومن و رابرت ردفورد اين بار به مراتب موفقتر از قبل ظاهر شدند. اين فيلم گنگستري طنزآميز، با فروشي فوقالعاده روبهرو شد و جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگرداني را هم نصيب خود کرد. ردفورد براي اين فيلم نامزد اسکار شد ولي در رقابت با جک لمون شکست خورد.
جنگ بازيگر و كارگردان
دهه80 از جنبه بازيگري، چندان براي ردفورد موفقيتآميز نبود. او به جز «استعداد طبيعي» (1984) و «از درون آفريقا» (1985) ساخته سيدني پولاک - که جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگرداني را از آن خود کرد - در اثر شاخص ديگري بازي نکرد. فيلم پرسر و صداي «هاوانا» (1990) هم که به نوعي دوبارهسازي «کازابلانکا» محسوب ميشد، با شکست سنگين تجاري روبهرو شد. اما در همين زمان او براي نخستين بار پشت دوربين قرار گرفت و فيلم «مردم معمولي» را ساخت.
اين فيلم، در کمال ناباوري و در حضور گاو خشمگين مارتين اسکورسيزي، 2 جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگردان را براي ردفورد به ارمغان آورد. گرچه فيلم ردفورد کار خوب و شستهرفتهاي از آب درآمده بود اما اسکار ندادن به اسکورسيزي ارزش کار ردفورد را کمرنگ کرد.
ردفورد از دهه90 به بعد در چند فيلم تجاري ظاهر شد که برخي از آنها با استقبال خوبي روبهرو شدند مثل «جاسوس بازي» (2001) که در آن با براد پيت همبازي بود. با اين حال اغلب آثارش چندان با اقبال مناسبي مواجه نشدند که شايد با توجه به بالا رفتن سنش چندان هم دور از ذهن نباشد.
اما همچنان بازيهاي قدرتمند او در کنار بازيگراني که به مراتب جوانتر از او بودند، کاملا متقاعدکننده و تحسينبرانگيز به نظر ميرسيد؛ مثل بازيهاي او در مقابل دمي مور در «پيشنهاد بيشرمانه» (1993)، در مقابل ميشل فايفر در «نزديک و شخصي» (1996) و کريستين اسکات توماس در «نجواگر اسب» (1998).
فرياد برهها
ردفورد در دهه90 و پس از آن با ساختن 5 فيلم نشان داد که کارگرداني را جديتر از دهه80 دنبال ميکند. او در سال1992، «رودخانهاي از آن ميان ميگذرد» را با بازي براد پيت ساخت که با استقبال خوبي از سوي منتقدان روبهرو شد.
سپس در سال94 «مسابقه حضور ذهن» را ساخت که مثل فيلم قبلي با نظر مساعد منتقدان روبهرو شد و ردفورد يک بار ديگر نامزد اسکار بهترين کارگرداني شد اما رابرت زمهکيس، به خاطر «فارست گامپ» اين جايزه را برد. اما فيلم «نجواگر اسب (1998) – كه بر اساس رمان پرفروش نيکلاس اوانز ساخته شده بود - آنطور که انتظار ميرفت، فيلم خوبي از آب درنيامد. ردفورد براي اولين بار در فيلم خودش در نقش اصلي بازي ميکرد.
نجواگر اسب اما در گيشه به موفقيت بهتري در مقايسه با فيلمهاي قبلي ردفورد دست يافت. «افسانه بگرونس» در سال2000 با حضور ويل اسميت و مت ديمون - که به مسابقات گلف ميپرداخت - چه در گيشه و چه از سوي منتقدان با استقبال سردي روبهرو شد. آخرين فيلم ردفورد با نام «شيرهايي براي برهها» با بازي خودش، تام کروز و مريل استريپ به زودي روانه اکران خواهد شد. او در اين فيلم با همان رويکرد آرمانگراي خود سياستهاي جنگطلبانه آمريکا را به چالش کشيده است.
پدرخوانده ،پر!
- او شايد ميتوانست زودتر از 32سالگي هم نام خود را سر زبانها بيندازد. او پيشنهاد بازي «در چه کسي از ويرجينيا وولف ميترسد» (1966) و «فارغالتحصيل» (1967) - هر دو ساختههاي پرسر و صداي مايک نيکولز - «بچه رزمري» (1968) - از شاهکارهاي رومن پولانسکي - و سپس «داستان عشق» (1970) - ساخته پرفروش آرتور هيلر - و «روز شغال» (1973) - شاهکار استثنايي فرد زينهمان - را نپذيرفت تا به ترتيب جورج سگال، داستين هافمن، جان کاساوتيس، رايان اونيل و ادوارد فاکس جايگزين او شوند. از اين بين، هافمن و اونيل با بازي در همان فيلمها به ستاره تبديل شدند.
رابرت ردفورد براي نپذيرفتن نقش بن برادوک در «فارغالتحصيل» گفته بود؛ «من هرگز نميتوانستم شباهتي به يک پسر 21ساله داشته باشم که تازه از کالج بيرون آمده و هيچ برخوردي با زنها نداشته است» (نقل به مضمون). - در 1972، زماني که فرانسيس فوردکاپولا براي نقش مايکل کورلئونه دنبال گزينهاي مناسب ميگشت، وارن بيتي، آلن دلون، برت رينولدز به او معرفي شدند اما او هيچيک را نپذيرفت.
- رابرت اوانز مدير اجرايي کمپاني پارامونت، ردفورد را به کاپولا معرفي کرد ولي او هم مورد قبول قرار نگرفت. در نهايت آلپاچينو كه در آن زمان بازيگر گمنامي بود، براي اين نقش انتخاب شد و به سرعت به عنوان يکي از بهترين بازيگران تاريخ سينما خود را مطرح کرد. ردفورد به جز فيلم «نيش» هيچکدام از فيلمهايش را تا آخر نديده است!
فقط500دلار
سال1960، رابرت ردفورد تنها پسانداز خود را که 500دلار بود، براي خريد يک زمين 2 هکتاري در منطقه اسکاي ايالت يوتا هزينه کرد. او با همسرش - که اهل يوتا بود - در اين زمينها در سال1963 خانه ساخت. بعد از بازي در فيلم «بوچ کسيدي و ساندنس کيد»، او نام منطقه اسکاي را ساندنس گذاشت.
او از سال1981، ساخت مؤسسه، جشنواره، سينماهاي ساندنس و شبکه تلويزيوني را آغاز کرد تا بدين ترتيب بتواند از سينما و کارگردانهاي مستقل حمايت کند. او از سال1995، با امضاي قراردادي جهت بهراه انداختن يک شبکه کابلي 24ساعته براي نمايش فيلمهاي مستقل و افتتاح جشنواره ساندنس، فعاليت پردامنه و بسيار مثبت خود را در حمايت از آثار مستقل آغاز کرد و از اين راه کارگردانان بزرگي را به سينماي جهان معرفيکرد، کارگرداناني نظير برادرانکوئن، اســتــيـــون سـودربرگ، تاد هــينز،رابرت رودريگز، الکساندر راکول، جيمز منگلد و کريستوفر نولان.