ديدي رسيد روز مبادا؟!

حبيبه جعفريان- زهرا فرهنگ‌نيا- احسان رضايي- ايثار قنواتي- سيدرضا محمدي- علي به‌پژوه- نفيسه مرشدزاده- احسان اسيوند - مرضيه قاضي‌زاده:

چرا اينجاست؟ اين عکس بزرگ از صورت اين مرد که نمي‌فهمي‌ دارد لبخند مي‌زند يا شماتت‌ات مي‌کند، چرا اينجاست؟

در ميدان توحيد، در اتوبان مدرس، زير پل گيشا؛ جاهايي هست که نبايد باشد، هنوز نبايد باشد و اينکه هست فقط يک معني مي‌تواند داشته باشد؛ اينکه او مرده است و تو نمي‌خواهي باور کني اين مرد مرده است.

دلت مي‌خواهد اين بهت را تا ابد حفظ کني. دلت مي‌خواهد اين بهت را با خودت همه‌جا ببري. دلت مي‌خواهد جلوي آن منحني لعنتي‌اي که يک هفته بعد از رفتن آدم‌ها، با مغز به سوي فراموشي و عادي شدن مي‌رود را بگيري. دوست‌ات مي‌گويد «باورم نمي‌شود. هر روز که از خواب بلند مي‌شوم، تعجب مي‌کنم که چطور مي‌تواند حقيقت داشته باشد؟».

 تو مي‌گويي«آره، به اين يکي کمي ‌بيشتر طول مي‌کشد تا عادت کنيم» و خودت از بي‌رحمي‌، خونسردي و درستي محتومي ‌که در جمله‌ات هست يکه مي‌خوري. نه، نبايد اين‌طور باشد، بايد راهي وجود داشته باشد، بايد کسي فکري کرده باشد، بايد يک نفر به آن فکر کرده باشد؛ يک نفر که فکر همه چيز را کرده است.

«فريشتگان گفتند بار خدايا ! چون ايشان مرگ و دفن خود، معاينه مي‌بينند، ايشان را عيش چگونه خوش بود؟ خداي گفت من غفلت بر دل ايشان پوشم؛ چنان‌که قرابت (نزديکان) خويش را به دست خويش در خاک کنند و بازگردند، وي را فراموش کنند.» (تفسير عتيق سورآبادي)

فرار يك قيصر از خودش

نه چندان بزرگم/ که کوچک بيايم خودم را/ نه آن‌قدر کوچک/ که خود را بزرگ.../ گريز از ميانمايگي/ آرزويي بزرگ است؟

اين متن درباره گريز است؛ گريز يک قيصر از متوسط بودن؛ يک قيصر كه شايد آخرين نفري است که ممکن است به خودش اجازه بدهد ميانمايه باشد؛ شبيه آن انبوهي باشد که اسمش «ميانگين»، «حد وسط»، يا هر چيز ديگري است.

اين متن درباره ويژگي‌هاي يک قيصر است؛ ويژگي‌هايي که او را از محدوده «ميانگين» دور مي‌کند؛ ويژگي‌هايي که از او آدمي ‌مي‌سازد که ديگران ـ هر طور که هستند و هر طور که فکر مي‌کنند ـ نمي‌توانند در مقابلش مکث نکنند و در چشمانش دقيق نشوند.

نام

نمي‌دانم هيچ‌وقت کسي از او پرسيد چرا اسمش قيصر است؟ از او پرسيد چطور مي‌شود که يک نفر اسم پسرش را مي‌گذارد قيصر؛ يک آدم عادي در شهر کوچک کهني در جنوب ايران؟ آيا اين نام چقدر يا چند بار او را به اين فکر انداخته که بايد جور ديگري باشد؟ به هر حال اين نامي‌ نيست که صاحبش را راحت بگذارد. مگر چند نفر هستند که اسمشان قيصر است و مگر چند تا اسم هست که با حرف آخر عشق شروع شود؟

شعر

 وقتي شعر در يک آدم حقيقت داشته باشد، به او الصاق نشده باشد، او ناچار از تفاوت است؛ او دنيا را جور ديگري مي‌بيند. شعر در قيصر امين‌پور حقيقت داشت. او از آنهايي بود که ناچار از شاعري‌اند. از آنهايي نبود که تلاش مي‌کنند شاعر باشند.

از آنهايي بود که شاعر هستند و تلاش مي‌کنند آن را در انبوه چهره‌ها، خيابان‌ها و ساختمان‌ها گم نکنند. به قول نزار قباني شعر بر او وارد مي‌شد؛ با او سوار اتوبوس مي‌شد و گاهي در حالي که داشت از خيابان رد مي‌شد، پالتوش را مي‌کشيد.

شايد اين يکي از دلايلي بود که باعث مي‌شد کتاب‌هاي او را روي دست ببرند. شايد او تنها شاعر اين سال‌ها بود که چاپ هر کتاب شعرش يک اتفاق بود و بلافاصله به چاپ‌هاي دوم و سوم  مي‌رسيد.

شايد او تنها شاعر اين سال‌ها بود که اين قابليت را به دست آورده بود؛ بدون اينکه شعرهاي دخترمدرسه‌اي بگويد، بدون اينکه به کسي يا چيزي فحش بدهد و بدون اينکه مرده باشد.

خودداري و سکوت

قيصر امين‌پور حرف نمي‌زد. درباره خودش حرف نمي‌زد. درباره شعرش حرف نمي‌زد. درباره گذشته اش حرف نمي‌زد. درباره سليقه سياسي‌اش حرف نمي‌زد. درباره اينکه چرا حرف نمي‌زند، حرف نمي‌زد. درباره ديگران و اينکه چه کار دارند مي‌کنند يا چرا دارند اين کار را مي‌کنند يا بهتر است چه کار کنند، حرف نمي‌زد. درباره مملکت، درباره سياست حرف نمي‌زد؛ اين بخشي از کاراکتر او بود، بخشي از شاعر بودن‌اش.

 شاعر حرف نمي‌زند؛ شعر مي‌گويد و او درباره  اينها شعر گفت. شعر گفت و تماشا کرد که ديگران چي مي‌گويند، کي چه تحليلي مي‌دهد. اين تماشا و سکوت در تمام اين سال‌ها به او تشخص عجيبي داد؛ «يکي هست که خوب شعر مي‌گويد و حرف هم نمي‌زند». چطور مي‌شود درباره او حرف نزد؟

چهره

در چهره او چيزي بود که به شما اجازه نمي‌داد زياد نزديک شويد و به شما اجازه نمي‌داد راهتان را بگيريد و برويد. شايد عبارت دقيق يا آشنايي براي اين خصوصيت نشود پيدا کرد و شايد عبارتش همين باشد که چهره او خصوصيت داشت؛ کاراکتر داشت؛ در آن تصميم بود و ترديد هم بود؛ انگار به همه چيز مشکوک باشد. در آن محبت بود و ابهت بود؛ چهره‌اي که به تيرگي مي‌زد و در آن، ظرافت شاعرانه جايش را به درد داده بود. اين اواخر اگر او را مي‌ديديد، مثل اين بود که خود درد را ديده باشيد.

طنز

طنز در شخصيت آدم‌ها مثل خود «شخصيت» است؛ وقتي هست، جلب توجه مي‌کند. در مورد امين‌پور، اين ويژگي را اگر شاگرد او يا همکارش بوديد يا هر نسبت ديگري که با او داشتيد و منجر به معاشرت مي‌شد، بيشتر درک مي‌کرديد؛ چون خيلي وقت‌ها ممکن بود طعمه بعدي، خود شما باشيد.

يادم هست قرار بود تلفني شعرش را بخواند و من براي چاپ در مجله يادداشت کنم. مصرع‌هاي دوم را تا آخر نمي‌خواند و مي‌گفت: «خودت شاعري، حدس بزن». من گفتم شاعر نيستم؛ يک موقعي قصد داشتم شاعر بشوم ولي بعد ديدم فايده ندارد. گفت: «ديدي با شعر نگفتن بيشتر به عالم شعر خدمت مي‌کني. عيبي ندارد، درباره بعضي‌ها هم اين‌طوري است».

طنز به کاراکتر شاعرانه او بعد ديگري مي‌داد چون از يک شاعر، قبل از هر چيز، توقع حس و لطافت و رقت و رمانس دارند اما طنز، سرو کارش با بي‌رحمي‌، زمختي، تعقل و خرده‌گيري است.

مرگ

 او سحر يک روز سه‌شنبه در بيمارستان دي تهران به دليل ايست قلبي فوت کرد. مي‌دانم، هيچ نکته خاصي در اين کلمه‌ها و اين نام‌ها وجود ندارد؛ تنها نکته‌اش اين است که ما فراموش کرده بوديم؛ سحر آن روزي که خبر تصادف بد قيصر امين‌پور در جاده شمال آمد را فراموش کرده بوديم.

 خبر اين بود که او کشته شده ـ  و عجيب هم بود که نشده بود ـ و بعد تصحيح شد؛ «آسيب جدي ديده است، در بيمارستان است». و شايد اين اولين‌بار بود که همه ما از اينکه يکي در بيمارستان است، خوشحال شديم. به هر حال او اين فرصت را داشت که دوباره زندگي کند و ما اين فرصت را داشتيم که به داشتنش و بودن‌اش عادت نکنيم. اين لطفي بود که مرگ در حق يک شاعر روا داشته بود.

نوجواني در سال صفر

«2 كوه بلند و كوتاه كه در افق به سفيدي آسمان چسبيده بودند. خورشيدي با اشعه‌هاي خطي كه هميشه پاي ثابت نقاشي‌هايمان بود و رودي با ماهي‌هاي قرمز عيد كه تا چند قدمي قله ادامه داشت». اين اولين طرح جلد «سروش نوجوان» بود كه در اول فروردين 67 روي جعبه‌هاي شير بقالي محل پيدا مي‌شد.

 مجله‌اي با كاغذهاي غالبا كاهي، طرح‌هاي گرافيكي جذاب و رنگي كه با دست و دل‌بازي تمام در صفحاتش پاشيده شده بود. ظهور «سروش نوجوان» در سال 67، بيشتر شبيه يك اتفاق بود؛ اتفاق خوشايندي كه بعدها به‌وجود آورنده نگاه متفاوتي به ادبيات نوجوان بود؛ تفاوتي كه مي‌شود آن را قبل و بعد از چاپ «سروش نوجوان»، در حوزه ادبيات نوجوان – و حتي چند سال بعد در ادبيات كودك – به خوبي حس كرد. اين مجله، يكي از يادگاري‌هاي قيصر امين‌پور بود.

حال و هواي زندگي روزمره مردم، فضاي رسانه‌هاي جمعي و جو فرهنگي حاكم بر كشور در اوايل سال 67، همان فضاي جنگ و انقلاب بود؛‌ جوي كه با پشت‌سرگذاشتن بحران چندساله جنگ، چندان هم غيرمنطقي نبود. ولي مديران فرهنگي جوان و خوشفكري بودند كه آينده‌نگري‌شان نمي‌گذاشت بي‌خيال نوجوان‌هاي بازمانده از دوران جنگ شوند؛ نوجوانان سردرگمي كه هيچ متولي مشخصي براي سر و سامان‌دادن به افكارشان نداشتند. مهدي فيروزان، يكي از همان مديران جوان فرهنگي آن دوران است.

او كه در سال‌هاي مديريت‌اش، هفته‌نامه «سروش نوجوان» را راه‌اندازي كرد، درباره نوجوان‌هاي آن دوران مي‌گويد: «ما به يك تقسيم‌بندي كلي درباره نوجوان‌ها رسيده بوديم؛ دسته اول نوجوان‌هاي انقلابي و بسيجي بودند كه فعاليت‌هاي فرهنگي و اجتماعي خاص خودشان را داشتند. از آن طرف نوجوان‌هايي هم بودند كه جريان‌هاي داخلي برايشان اهميت نداشت و كتاب‌ها و مجلاتي از آن طرف آب برايشان مي‌آمد كه با آنها سرگرم بودند.

اما در اين بين، طيف بسيار وسيعي از نوجوان‌ها بودند كه هم سرنوشت مملكتشان برايشان اهميت داشت و هم دغدغه‌هاي مذهبي داشتند اما هيچ منبع مطالعاتي درست و درماني وجود نداشت. در چنين فضايي بود كه ما تصميم گرفتيم «سروش نوجوان» را براي اين گروه گسترده راه‌اندازي كنيم». مهدي فيروزان هم براي انتشار سروش نوجوان سراغ جوان‌هاي استادكار آن موقع مي‌رود؛ عموزاده خليلي، بيوك ملكي و البته قيصر امين‌پور.

فيروزان مي‌گويد: «قيصر از سال‌ها قبل در «سروش هفتگي»، يك صفحه شعر به اسم «جوانه‌ها» داشت؛ صفحه‌اي به شدت پرمخاطب كه هم تربيت‌كننده نسلي از شاعران بعد از آن دوران بود و هم خدمات ارزشمندي به ادبيات كرد. البته اين حرف بزرگي است ولي چون من از نزديك كنار او بودم، مي‌توانم اين حرف را بزنم».

با اين حال اين ادعاي غيرقابل باوري نيست چون اين اتفاقي است كه درمورد نسلي كه سروش نوجوان مي‌خواند هم افتاد. آدم كوچولوهايي كه اواخر سال 67 داستان‌ها، شعرها و درددل‌هايشان را براي مجله محبوبشان پست مي‌كردند، حالا نسل جوان ادبيات ما را تشكيل مي‌دهند.

صفحه‌ها و خاطره‌ها

درست است كه سروش نوجوان زيرنظر شوراي سردبيري اداره مي‌شد اما هيچ‌كس منكر نقش انديشه‌ها و ايده‌هاي خلاقانه قيصر امين‌پور نيست. او با نثر متفاوتي كه در مجله سروش نوجوان به كار مي‌برد، سبك و زبان ادبيات نوجوان را دگرگون كرد؛ ادبياتي كه تا قبل از آن چيز بچگانه و سرسري‌اي بود كه چندان به دل نمي‌نشست.

عرفان نظر آهاري كه سروش نوجوان را از اولين شماره‌اش مي‌خوانده، مي‌گويد: «نشريات نوجوانانه و حتي جوانانه آن دوران، نگاه سطحي‌اي به بچه‌ها داشتند. شيوه نوشتاري آن نشريات به شدت ساده و بچگانه بود و اصلا بچه‌ها را جدي نمي‌گرفتند. آنها هميشه از ما عقب بودند، در حالي كه سروش نوجوان پابه‌پاي بچه‌ها مي‌دويد. حتي گاهي جلوتر از ما بود و ما دوست داشتيم به آن برسيم».

سروش نوجوان دغدغه‌ها و علايق نوجوانان را خوب مي‌شناخت خوب هم به آنها مي‌پرداخت و اصلا گاهي، دغدغه‌هاي جديدي در حوزه مفاهيم تاثيرگذار انساني به وجود مي‌آورد؛ دغدغه‌هايي  كه بدون شعارزدگي در صفحه «حرف‌هاي خودماني»، آقاي شاعر يا يكي از سردبيران با نوجوان‌ها در ميان مي‌گذاشت.

 قيصر در اولين «حرف‌هاي خودماني» نوشته؛ «دوست داريم با شما دوست باشيم. مثل 2 دوست دست به دست هم بدهيم، قصه‌ها و شعرها و خاطره‌هايمان را روي هم بريزيم. نوشته‌هاي همديگر را بخوانيم و درباره آنها با هم حرف بزنيم و خلاصه اينكه با هم زندگي كنيم و به كمك همديگر يك مجله خوب تهيه كنيم».

قيصر امين‌پور هيچ‌وقت نگذاشت سروش نوجوان از يك طرف بام بيفتد. در كنار اين صفحات كه اين دغدغه‌هاي جدي را مطرح مي‌كرد، هرگز روحيه خيالپردازي نوجوانان فراموش نشد. شايد خيلي از ما اولين رمان زندگي‌مان را در سروش نوجوان خوانديم؛ «هوشمندان سياره ادراك» فريبا كلهر كه به شكل ضميمه سروش نوجوان درمي‌آمد.

اما شعر و ادبيات تنها بخش‌هاي مجله نبودند؛ «تاريخ سينما» كه از بررسي فيلم يك دقيقه‌اي «سرقت بزرگ قطار» گرفته تا ورود رنگ به سينما حرف مي‌زد. صفحه «ديدار آشنا» كه هر هفته، يك فيلمساز، شاعر يا نويسنده، ميهمان آن بود و ما فقط در سروش نوجوان و در صفحات «نگاهي به يك تابلو» بود كه فهميديم رنه مارگريت، توچيا و ونگوگ نقاش هستند؛ نقاش‌هايي كه با تابلوهاي «ابرها»، «پرندگان بر شاخه كاج» و «گندم‌زار»، قاب دنياي نوجواني ما را به آن طرف دنيا كشاندند.

برخورد نزديك با آقاي «قاف – الف»

قيصر امين‌پور تمام شعرهايي كه بچه‌ها به دفتر مجله مي‌فرستادند را خودش مي‌خواند و با دست‌خط‌اش براي تك‌تك‌شان جواب مي‌فرستاد. بعضي‌ها را در قسمت آثار رسيده چاپ مي‌كرد و براي چندتايي هم نقد مي‌نوشت. نقدهايش هم همان لحن متواضعانه خاص خودش را داشت تا توي ذوق كسي نخورد.

او تنها آدم بزرگ باحوصله آن دوران بود كه نوجوان‌هايي كه شعر و داستان به دست از پله‌هاي انتشارات سروش بالا مي‌آمدند را با روي خوش و سر حوصله مي‌پذيرفت. قيصر روي ميزگرد چوبي وسط اتاق مي‌نشست و با دقت تمام شعر را مي‌خواند. وقتي كلمه‌اي را خط مي‌زد، حتما كلمه بهتري جايگزين‌اش مي‌شد كه به عقل هيچ‌كس نمي‌رسيد جز آقاي «قاف – الف».

چگونگي اين برخورد براي نوجوان خجالتي آن موقع – كه با كلي ترس و لرز خودش را راضي كرده بود كه به ديدن شاعر محبوبش برود- خيلي مهم بود؛ چون يك رفتار نسنجيده، تمام پل‌ها و علاقه‌مندي‌هاي او را در چشم‌به‌هم‌زدني خراب مي‌كرد؛ اتفاقي كه اين روزها چندان چيز عجيب و غريبي نيست.

 قيصر امين‌پور نظر بچه‌ها را كاملا گوش مي‌داد و در تصحيح شعرها سليقه‌اي برخورد نمي‌كرد. نظر آهاري مي‌گويد:‌ «يك‌بار شعري گفته بودم درباره يك كفش كوهنوردي كه نزديكي‌هاي قله مي‌ميرد. آقاي امين‌پور گفت چرا كشتيش، بگذار زنده بماند. من گفتم دوست دارم بميرد و او هم قبول كرد». كاش آقاي شاعر اين‌قدر زود مرگ را قبول نمي‌كرد!

چشمهايش

غمگين‌تر از اين بودم که يادداشت بنويسم - حتي براي نوشتن سوگواره هم اندکي دلخوشي لازم است - تا  ديشب که بين خواب‌هاي پراکنده‌ام، دوباره بعد از سال‌ها او را ديدم. صبح آرام شده بودم مثل خودش توي خوابم که همان دمپايي‌هاي راحتي ارزان قهوه‌اي دوره سردبيري سروش نوجوان پايش بود و  يله داده بود به چهارچوب دري نيمه باز.

هميشه مجبور بود  قدبلندش را تکيه بدهد به در يا ديوار تا به نوجوان‌هاي تازه نويسنده‌اي که آن وقت‌ها همه از او خيلي کوتاه‌تر بودند و زياد هم دلشان مي‌خواست حرف بزنند، گوش کند. ايستاده بود و دسته موهايي که لخت روي پيشاني‌اش افتاده بود، باز هم يکدست مشکي بود؛ نه مثل اين سال‌هاي آخر که عکس‌هايش سال به سال موهاي سفيد بيشتري داشت و به همه نوجوان‌هايي که آن سال‌ها اين طرف ميز بيضي کهنه سروش، برايش شعر و قطعه خوانده بودند، حسي خاکستري مي‌داد.

چه جور آرمان‌هايي آن وقت‌ها زنده بود که او و رفقايش، نوجوان‌هايي که روي صندلي‌هاي  دفتر مجله مي‌نشستند و هنوز پايشان به زمين نمي‌رسيد را  اين‌قدر جدي مي‌گرفتند؟ نگهبان جلوي در انتشارات سروش مي‌گفت با کجا کار داريد و چقدر تعجب مي‌کرد و مي‌کرديم که اسم‌هايمان توي فهرستي روي ميز  بود و بالاي کاغذ نوشته بود «جلسه تحريريه سروش نوجوان».

اسم‌هايمان که قبلا فقط روي دفترهاي جلد نايلوني مدرسه و ورقه‌هاي امتحاني ديده بوديمشان، مثل اسم يک کس واقعي، آنجا زير لوگوي سروش نوجوان و روي يک کاغذ رسمي‌ نوشته شده بود و ما تا وقتي سوار آسانسور مي‌شديم، از نگاه متعجب نگهبان - که مي‌دانستيم پشت سرمان است - لذت مي‌برديم که تازه كجا بود نگهبان تا ببيند قيصر بزرگ، چطور آن‌طرف ميز بيضي چشم‌هايش را مي‌بست و با صورت آرامي ‌که به همه جهان فرمان ايستادن داده بود، کلمات تازه سرباز کرده يک نوجوان را با تمرکز راهبي گوش مي‌کرد؛ طوري که مبادا حس‌هاي  نوشته‌اي را نشنود و مبادا کلمه‌اي گم شود.

توي خوابم ولي صورتش مثل وقت‌هاي شعرخواني جدي و آرام نبود؛ توي خوابم مي‌خنديد. عصباني هم نبود. آن سال‌ها يادم است کلمات نادرست مي‌توانستند اذيتش کنند، عصباني‌اش کنند. خيلي از آن شاعرک‌ها شايد هنوز شعرهايي را که او دور بعضي کلماتش با خودکار سياه يا سبز دايره کشيده، لاي بقيه گنجينه‌هاي نوجواني، پيش تمبرها و يادداشت‌هاي دخترانه يا كنار آخرين بوق دوچرخه‌شان دارند. زير بعضي سطرها خط هست که يعني اينها خوبند و کنار بعضي جمله‌ها درشت نوشته شده «اضافي است، قشنگ نيست، کلمات تقليدي دارد، ساده نيست».

براي يکي دو تا از تشبيه‌ها،  بالاي کلمات مدادي ما، تعبير ديگري نوشته که حتي همان وقت‌ها هم مي‌فهميديم چه فرقي دارد با کلمه‌اي که قبلا خودمان گذاشته بوديم. يادم هست روزهاي بعد را براي پر کردن همان فاصله‌اي زندگي مي‌کرديم که پر نمي‌شد و باز آن تعبيرهاي خودکار مشکي يا سبز، يک سر و گردن بالاتر مي‌ايستادند.

مهربان اصلا نبود؛ نمي‌توانم حالا که مرده، هر چه صفت خوب سراغ دارم بگذارم روبه‌روي اسمش؛ چون خودش به ما صداقت تلخ را ياد داده بود. تلخي مطبوع قهوه‌اي را داشت که آخرش سرحالت مي‌کند و راهت مي‌اندازد؛ فقط فرقش اين بود که آن روزهاي اول، روح و شوقي که ته صدايش بود، کار شير و شکر را مي‌کرد ولي چند سال پيش که براي آخرين بار او را ديدم، فقط تلخي مانده بود و دلگيري‌ها و سرخوردگي‌ها؛ جوري كه حتي گرمي‌ جنوبي نگاهش را گرفته بودند.

هنوز هم بي‌پروا بود، حرف‌هايش همان جسارت سال‌هاي دور را داشت. يادم هست آن جمعي که آن روز رفته بوديم ديدنش، هيچ‌کدام ديگر نوجوان نبوديم و مهارت بزرگسالي پنهان‌کاري و چاپلوسي را ياد گرفته بوديم. براي همين از راحت حرف زدن‌اش، از تيزي کلماتش به نظرمان  آمد که او در گذشته مانده است. به نظرمان نوجوان آمد. ديدنش مثل يادآوري خاطره‌اي از گذشته بود.

آدم يادش مي‌آمد قبل از اينکه فنون بقا در دنياي بزرگسالي را ياد بگيرد، چه شکلي بوده. اين يکي درس، خيلي سخت بود. کسي از آن نويسنده‌هاي کوچک اين را ياد نگرفت. راحت نيست که دور دور بايستي که حتي شتک قطره‌هاي رنگ و ريا هم به‌ات نرسد.

دور ايستاده بود ولي حرص که نمي‌توانست نخورد. غصه که ديگر دست خود آدم نيست. چشم‌هايش که بسته نبود. از اين همه ناموزوني که نمي‌شد آزار نبيند. اما توي خواب من، تا دلتان بخواهد حالش خوب بود؛ مثل اينکه تازه چشم‌هايش را بعد از شنيدن يک شعر طولاني خوب باز کرده. بعد‌از مدت‌ها انگار شعري شنيده بود که هيچ کجايش اذيت نمي‌کرد و کلمه‌هايش پس و پيش نبود.

لبخندش قديسي نبود. خيالتان نرود سراغ اين شمايل‌هاي روحاني و اين حرف‌ها. همان تمسخر تلخ قيصري را گوشه  لبخندش داشت. توي همان عالم رؤيا فکر کردم دارد به من و بقيه آدم‌هايي که حالا که او مرده، نطقمان باز شده و در موردش سخن‌پردازي مي‌کنيم و خودمان را به او مي‌بنديم  تا مهم شويم مي‌خندد.

انگار ديگر برايش مهم نبود. راحت يله داده بود به چهارچوب آن در که شبيه درهاي سروش نوجوان، رنگ روغني بي‌روحي هم داشت و انگار نوک زبانش بود بگويد «حالا هر چي دلتان مي‌خواهد بگوييد». حوصله اش که نمي‌آمد اين را بگويد، زنده هم که بود اين‌جور حرف‌هاي اضافه را مي‌گذاشت چشم‌هايش بگويند؛حيفِ کلمه بود.

گتوند هميشه باراني است

اول صبح كه از اهواز به سمت گتوند راه مي‌افتيم، مي‌دانيم كه بايد چيزي حدود 120 كيلومتر برانيم. هوا خنك است و پارچه نوشته‌هاي خروجي شهر- كه به ديواره پروژه مترو زده‌اند- بدرقه راهمان است؛ «در ستون تسليت‌ها نامي از ما يادگاري... قيصر جاودانه شد و...».

من به اين فكر مي‌كنم كه شاعر سه‌شنبه‌ها، وقتي كه ديشب ساعت يك، همين راه را به سمت زادگاهش مي‌پيمود، اين پارچه‌نوشته‌ها را ديده يا نه؛ آن جمعيت و اجراي سرود ملي و محلي و ازدحام فرودگاه، وقت رسيدن به چشمش آمده يا نه؛ اصلا از اين همه غوغا كه شروع كننده‌اش «ستادبزرگداشت قيصر امين‌پور» با همراهي پدرش بود، خوش‌اش آمده يا نه؟ نمي‌دانم اما هرچه كه باشد، مي‌دانم كه قرار بوده از تهران، ساعت 4 روز پنجشنبه راهي اهواز شود كه كار به درازا مي‌كشد و بالاخره ساعت 10:15 قيصر به زادگاهش، به خوزستان گرم مي‌رسد.

حالا ساعت از 8 صبح گذشته كه به شوشتر مي‌رسيم. 22 كيلومتر بعد گتوند خواهد بود. ورودي شهر را بسته‌اند. با ديدن جمعيت مي‌فهميم چرا تعداد حاضران بيش از حد انتظار است. دير رسيده‌ايم و قيصر را با منزل پدري و كوچه كودكي وداع داده‌اند و حالا جمعيت روي تپه باستاني «چغا» موج مي‌زند. حرف از اين است كه انگار قرار بوده روي اين تپه، قيصر را دفن كنند كه مخالفت مي‌شود و پارك شهداي گمنام براي آراميدن اين شاعر بزرگ انتخاب مي‌شود. مردم مي‌گويند احتمالا از اين به بعد به پارك، «قيصريه» گفته خواهد شد. مراسم آغاز مي‌شود.

حالا امين‌پور را به پارك آورده‌اند. جمعيت موج مي‌زند. ساعت 10:30 است و تلاوت قرآن، سخنراني‌هاي كوتاه، شعرخواني و پيام‌هاي تسليت، جمعيت را از هول و ولا انداخته. قيصر زير پرچم  3رنگ، آرام آرام است؛ به دور از همه اين درگيري‌ها و زمزمه‌هاي درگوشي. حرف‌ها كه زده مي‌شوند، دل‌هاي پر كه كمي خالي مي‌شوند، روي دست، امين‌پور را مي‌برند تا به خاك سپرده شود.

حتي هجوم جمعيت هم قيصر را بيدار نمي‌كند؛ قيصر مثل هميشه آرام است و سر به تو و كاري به اين ندارد كه مي‌خواهند كلنگ تالار همايش و اداره ارشاد را به نام او به زمين بزنند يا نه. قيصر با بدرقه اشك و گريه، در زادگاه‌اش، همسايه خاك مي‌شود. قرار است در شهر، روز بعد هم مثل پنجشنبه و جمعه، عزاي عمومي باشد. حالا براي رفتن به گتوند، هميشه يك بهانه هست.

قطار مي‌رود...

لنز دوربين‌هاي عکاسي و فيلم‌برداري همه به يک سمت برگشته‌اند. سهيل محمودي، ساعد باقري، عليرضا افتخاري، حسن حبيبي، حسام‌الدين سراج، گروس عبدالملکيان و بقيه چهره‌هاي سرشناس روي ايوان خانه شاعران ايران، همان سمت را نگاه مي‌کنند.

آدم‌ها از بين جمعيت مرتب کله مي‌کشند. سهيل محمودي از پشت بلندگو از سيل جمعيت مي‌خواهد که راه را باز کنند. صداي ناله‌ها بلندتر شده. نگاه‌ها همه بهت زده‌اند. انگار هيچ‌کس هنوز باورش نشده که برانکاردي که روي دست‌ها به سمت ايوان حرکت مي‌کند، پيکر بـي‌جـان قيـصـر اسـت.

چـهـارشنـبـه، 9 آبـان 86، خيلي زود است براي ديدن چنين صحنه‌اي. شاعر متبسم توي پوسترهاي جا گرفته در دستان مردم، تنها 48سال دارد. همه کساني که پشت تريبون ايوان حاضر مي‌شوند، همين را يادآوري مي‌کنند؛ حسن حبيبي قيصر را اميد آينده زبان فارسي مي‌خواند كه از دست رفت، حسام ‌الدين سراج نمي‌تواند آوازش را تمام كند، ساعد باقري پيام تسليت مقام رهبري را اين‌طور قرائت مي‌کند؛ «درگذشت او آرزوهايي را خاک کرد...»، عليرضا افتخاري وقتي شروع به خواندن مي‌کند، روي بيت «تو خوشبختي گلي چيدي و رفتي/ ندانستي که آزردي دل ما» نمي‌تواند جلوي بغضش را بگيرد و ناصر فيض توي غزل تازه‌سروده‌اش مي‌گويد «باور نمي‌کنم که تو از دست رفته‌اي / چون مرگت اي عزيز فراتر ز باور است».

انگار شاعر، شعر «ايستگاه»اش را براي همچين موقعيتي سروده. وقتي قيصر براي آخرين بار از بين هجوم جمعيت از خانه شاعران ايران خارج مي‌شود، وقتي دوباره لنز دوربين‌ها به سمتش بر مي‌گردند و چشم‌هاي خيس او را بدرقه مي‌کنند، ما هم توي دلمان همان شعر را مي‌خوانيم؛ «قطار مي‌رود/ تو مي‌روي/ تمام ايستگاه مي‌رود...».

بهترين شعرم را نگفته‌ام

خواجه شيراز گفته است: «گفت‌وگو آيين درويشي نبود» و ظاهرا قيصر هم به همين حرف معتقد بوده است. تمام اين سال‌ها را صبر كرديم تا بلكه باد موافقي بوزد و قيصر را نظري با اهل شنيدن و نوشتن و خواندن بيفتد و بپرسيم و بپرسند و بگويد و بدانيم. اما نشد و نخواهد شد ديگر. چرا و كاش و افسوس و گله، حالا غير از زنجموره‌اي لوس معناي به دردبخور ديگري ندارند.

درست و حسابي كه خودمان را بتكانيم، باز هم دستمان خالي است. اينها برش‌هاي كوچكي هستند از گفته‌ها و نوشته‌هاي دكتر امين‌پور در مورد هنر، زندگي، شعر و ديگر هيچ.

 تكيه كلام معروف: به نام خدا كه سنت او، نوآوري است.

 در مورد خودش: من چندان زندگي دراز و نام و نامه پرارج و فرازي ندارم كه بخواهم زندگينامه بنويسم. همه‌اش همين چيزها و حرف‌هاي معمولي است كه همه دارند. اينكه بگويم نام و نام خانوادگي‌ام فلان و بهمان است و شماره شناسنامه‌ام و تاريخ تولدم چنين و چنان يا محل تولدم كدام شهر و استان، چه دردي را دوا مي‌كند؟

 در مورد شعرهايش: بهترين شعرهاي من آن شعرهايي است كه هنوز نگفته‌ام. پس صبر كنيد تا آن روز كه از اين غوره‌ها حلوا بسازيم.

 در مورد شعر:  اگر شعر فرمولي فيزيكي يا شيميايي داشت، پيش از هركسي شاعران آن را كشف كرده بودند، بعد هم براي نقد كار خويش يكي از معرف‌هاي شيميايي مثل تورنسل را به كار مي‌گرفتند؛ اگر سرخ مي‌شد، مي‌فهميدند شعر خاصيت اسيدي دارد و اگر آبي مي‌شد، خاصيت قليايي.

 در مورد زمان شعر گفتن: حقيقت اين است كه شعر بعد از توفان اتفاق مي‌افتد. حالا چه توفان دروني باشد، چه توفاني بيروني، چه توفان نوح باشد و چه توفان روح.

 در مورد نويسندگان:  نويسنده كسي است كه تا مي‌نويسد زنده است؛ يعني نه كسي كه در زندگي نويسندگي مي‌كند، كسي كه در نويسندگي زندگي مي‌كند.

 در مورد دكتر شريعتي:  كتاب «كوير» دكتر شريعتي، بدجوري خوب يا بد دچارش شده بودم. دچار يعني عاشق.

 در مورد جلال آل‌احمد:  در زمانه‌اي كه دويدن ضرورت بود چرا كه همه چيز به سرعت داشت از دست مي‌رفت و ماندن و دست به عصا رفتن خيانت بود، جلال هروله‌كنان سعي مي‌كرد و صفا مي‌كرد.

 در مورد تولستوي: تولستوي بالاتر از همه، بر فراز قله تخيل ايستاده و هيچ چيز از نگاه تيزبين او دور نمي‌ماند.

 در مورد ادبيات آمريكاي لاتين: نويسندگان آمريكاي لاتين برخلاف روشنفكران و انديشمندان غربي - كه از جهاني شدن حرف مي‌زنند - بر مؤلفه‌هاي بومي سرزمين خود تكيه دارند و با بومي بودن جهاني شدند.

 در مورد هنر مدرن:  اينكه هنر سنتي بد يا هنر مدرن خوب است، فقط يك توصيف است و نمي‌توان ارزشگذاري كرد. مثلا نمي‌توان گفت لطفا شما از رنگ سبز خوشتان بيايد؛ يعني همان‌طور كه دموكراسي سياسي داريم، دموكراسي ادبي هم داريم. بايد به نويسنده حق داد مخاطبش را انتخاب كند.

 در مورد شعر جوان:  قرار نيست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشيم كه همه علي معلم باشند. آنها بايد شروع كرده و تمرين كنند، بايد قواعد را ياد بگيرند. چاره‌اي نيست. محتوا خودش بر اثر تفكر و رشد پيش مي‌آيد.

ارزيابي شتاب‌زده كارنامه شعري قيصر

نوشته‌هاي روي تابلوها و پلاكاردهاي اين چند روز، از خود قيصر بودند؛ «ناگهان چقدر زود دير مي‌شود»، «و قاف حرف آخر عشق است. جايي كه نام كوچك من آغاز مي‌شود»، «قطار مي‌رود، تو مي‌روي، تمام ايستگاه مي‌رود...» و چيزهايي نظير اين. قيصر يكي از شاعراني است كه تعداد زيادي از شعرهايش به ميان توده مردم رفته و ضرب‌المثل شده است و بعيد است تا حالا شعري از او نخوانده يا نشنيده باشيد.

اما اگر واقعا اين‌طور است، خوب است سري به بازار كتاب بزنيد و ببينيد كه چه لذتي را در اين همه سال از دست داده‌ايد. از قيصر، اين 4 دفتر شعر چاپ شده:

 تنفس صبح: اين دفتر در واقع گزيده‌اي از 2 دفتر شعر است كه به خواست و انتخاب خود قيصر صورت گرفته. آن دو دفتر، يكي «در كوچه آفتاب» است كه‌درسال 1363 منتشر شد و تماما اختصاص به رباعي داشت و در احياي اين قالب ادبي نقش تاريخي دارد. تعدادي از اين رباعي‌ها را حسام‌الدين سراج در كاست‌هاي «نينوا» خوانده.

آينه‌هاي ناگهان: اين دفــتر، مـحـبوب‌تـرين و پرطرفدارترين دفتر شعر قيصر است و از زمان چاپ اول (72) تا به حال، 6 بار تجديد چاپ شده. شماري از معروف‌ترين شعرهاي قيصر در اين دفتر هستند. غزلي كه ناصر عبداللهي آن را خوانده - يعني «سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم...» - در اين دفتر است.

گل‌ها همه آفتابگردانند: اين دفتر شعر، وقتي در نمايشگاه كتاب سال82 عرضه شد، در عرض همان 10 روز نمايشگاه، كل تيراژ چاپ اولش فروش رفت كه خودش يك‌جور ركورد بود. شعرهاي اين دفتر حال و هوايي شبيه به «آينه‌هاي ناگهان» دارد و تعدادي از شعرهاي آلبوم «نيلوفرانه» (با صداي عليرضا افتخاري) هم در اين دفتر آمده.

دستور زبان عشق: آخرين دفتر شعر قيصر، بهار همين امسال منتشر شد. كتاب از چيزي كه ناشر وعده كرده بود (يعني زمان نمايشگاه)، مدت‌ها ديرتر درآمد كه علتش حساسيت قيصر نسبت به طرح جلد بود. اين دفتر شعر، علاوه بر اينكه آخرين يادگاري قيصر است، يك خصوصيت ديگر هم دارد؛ براي اولين بار، شعرهاي قيصر تلخ هستند.

لحظه شعر گفتن

شعري كه اينجا مي‌خوانيد پاسخي است كه قيصر امين‌پور به خوانندگان سروش نوجوان كه پرسيده بودند چطور شعر مي‌گويد، داده. اين مطلب در شماره 37سروش نوجوان چاپ شده است.

اي كه يك روز پرسيده بودي:

«لحظه شعر گفتن چگونه است؟»

گفتمت: «مثل لبخند گل‌ها!

حس گل در شكفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برايت

باز از من تو پرسيده بودي

گفتمت: «مثل غم، مثل گريه!»

تو از اين حرف خنديده بودي...

لحظه شعر گفتن، برايم

راستش را بخواهي، عجيب است

مثل از شاخه افتادن سيب

ساده و سر به زير و نجيب است؛

من كه غير از دلي ساده و صاف

در جهان هيچ چيزي ندارم

مثل آيينه گاهي دلم را

روبه‌روي شما مي‌گذارم

دست‌هاي پر از خالي‌ام را

پيش روي همه مي‌تكانم

چكه چكه تمام دلم را

در دل بچه‌ها مي‌چكانم

حواسش به همه بود

قيصر امين‌پور، شعري نوشته بود براي  مخملباف كه «اين ترانه بوي نان نمي‌دهد / بوي حرف ديگران نمي‌دهد». اين نامه منظوم، درد دل واقعي قيصر بود. وقتي همه رفقايش از 10 متري بوي نان مي‌دادند و چه بوي ناني...

يكباره مانده بود تنها، خيلي تنها. من از وقتي خيلي نوجوان بودم با او آشنا شدم و از همان وقت طوري با من حرف مي‌زد كه انگاري دارد با يك شاعر هم‌سن و سال و هم‌شأن خودش حرف مي‌زند. او متواضع نبود، خيلي هم مغرور بود اما در عين غرور، به شاعران جوان احترام مي‌گذاشت، همان‌طور كه به همه احترام مي‌گذاشت. ديگران اما متواضع بودند ولي به هيچ‌كس احترام نمي‌گذاشتند.

اين بزرگ‌ترين فرق او با همگنان بود. الكي از كسي و شعري تعريف نمي‌كرد بلكه به ذوق و كار يكي، ولو خيلي ساده، خيلي ابتدايي و مخلوط، آن‌قدر احترام مي‌گذاشت كه درباره‌اش حرف بزند و نقد كند.

خيلي استادانه و جدي راه مي‌رفت؛ 4طرفش را نگاه نمي‌كرد. سخت مي‌شد به‌اش نزديك شد اما حواسش به 4‌طرفش بود. به من كه كرايه تاكسي‌ام را داشتم يا نداشتم؛ به من كه بيمارستان بودم و پول كم آورده بودم؛ به من كه احتياج به يك كفش نو داشتم؛ به من كه كسي را نمي‌شناختم داخل اين پايتخت رنگ به رنگ پر از خيابان و آدم و خانه و برايش كسرشأن نبود كه سرش را بگذارد روي شانه‌هاي من و گريه كند...

حتي برايش كسر شأن نبود كه شعرهاي مثل شعر مرا، غلط‌گيري كند و بخواند.
او يعني قيصر امين‌پور، خيلي دور از دست نبود. در دانشگاه تهران درس مي‌داد. در ساختمان سروش كار مي‌كرد و براي دياليز به بيمارستان دي مي‌رفت. سر صف نان و شير و بيمه هم مي‌ايستاد. اما به محضر هيچ وزير و اميري نه مي‌ايستاد و نه مي‌نشست. اگرچه بخشي از  وزرا و وكلا و امرا، وقتي مرد، پسرخاله‌هايش درآمدند. هرجا قيصر بود، دفتر واقعي شعر جوان بود.

تصويري كه شعر فارسي را تكان داد

حالا بايد حسرت خورد؛ «آرزوهايمان همگي به خاك سپرده شد». از ميان مسافران اين قايق، تنها قيصر مانده بود كه او هم بناي بي‌قراري گذاشت و به دوستانش پيوست. قايق شاعران بالاخره به كرانه مرگ نشست. (اولي از سمت راست، سيدحسن حسيني، وسطي سلمان هراتي).

در اين عكس، هميشه نفر چهارمي هم حاضر بوده كه در تمام اين سال‌ها توانسته بود با مهارت تمام، خودش را از ديد ما پنهان نگاه دارد (شايد هم ما خودمان را به نديدن زده بوديم)؛ مرگ، مرگ جوان، مرگ ناگهان. خوب نگاه كنيد 3‌رخ تراژيك‌اش را!

قيصر امين‌پور، سيدحسن حسيني  و سلمان هراتي، اين 3دوست يك جريان شعري جديد (شعر نوـ‌كلاسيك) را به راه انداختند و قالب رباعي را احيا كردند و اسم خودشان را در تاريخ ادبيات ايران ماندگار كردند. قيصر و سلمان هر دو متولد 1338 بودند.

اما سلمان خيلي زود پريد و حسرت رفتنش را براي هميشه بر دل قيصر گذاشت؛ او در پاييز 65 (27سالگي)، در يك تصادف رانندگي درگذشت. از او دفتر شعر منتشر شده بود و سال‌ها بعد (1380) قيصر، كليات اشعار سلمان را جمع كرد و بر آن مقدمه‌اي پردريغ نوشت؛ «شايد براي ديگران داوري در باب شعر سلمان چندان دشوار نباشد زيرا خود را با 3-2 دفتر شعر مكتوب روبه‌رو مي‌بينند كه مي‌توانند از هر دري كه مي‌خواهند به باغ سبز و آسماني شعرش درآيند و به سادگي از عهده سنجش و ارزيابي آن برآيند.

اما آيا به راستي سلمان و شعر سلمان همين است كه هست؟ نه! اين نه داد و داوري بلكه حتي بيدادگري است اگر بخواهيم نهايت و سقف «پرواز پرنده‌اي را تنها همان ارتفاعي بدانيم كه تازه پر باز كرده يا اوج آواز او را همان زمزمه پيش درآمدي بدانيم كه آواز كرده است... سلماني كه بود، تنها آغاز سلمان بود».

قيصر امين‌پور و حسن حسيني - هر دو - در 48سالگي درگذشتند. حسيني (متولد 35) در 1383 فوت كرد و قيصر در 1386؛ درست موقعي كه داشت كليات اشعار حسيني را براي چاپ آماده مي‌كرد (فعلا معلوم نيست كه بر اين اشعار مقدمه‌اي نوشته است يا نه). قيصر در 1386، 48 ساله شده بود؛ هم‌سن سيد هنگام مرگ و احتمالا كم‌كم داشت نگراني برش مي‌داشت كه دارد از لحاظ سني، دوست سفر كرده‌اش را پشت سر مي‌گذارد كه ناگهان رفت.

اين حكايت كوتاهي بود درباره آن 3 دوست و اگر بخواهيم دقيق‌تر صحبت كنيم، درباره آن نفر چهارم كه سمت راست عكس جا خوش كرده است.

طبع خاک سرد است

علي به‌پژوه: صبح، دلم نخواست چراغ آشپزخانه را روشن كنم؛ صبحانه را در تاريكي خوردم. بعد چشمم افتاد به جعبه زولبياي روي يخچال كه پس از ماه رمضان كسي به‌اش دست نزده بود. و رويش يك لايه ضخيم خاكستر نشسته بود از خودم پرسيدم: «اگر كسي به اين جعبه ديگر دست نزند و باد هم ديگر بر آن نوزد؟ اگر خاكسترهاي روي آن دست نخورده بمانند و بر آنها خاكستر تازه بيايد و همين‌طور تا ابد...؟!» ياد سنگ‌قبر افتادم. فكر كردم اين فكرها پيش‌درآمد يك روز شوم باشد، و شد.

بعد از خبر مرگ قيصر، ديگر نتوانستم در «تحريريه» تاب بياورم. رفتم بلوار پايين مجله. گربه‌اي خم شده بود و آب مي‌خورد. كلاغي لنگ‌زنان اما فارغ‌البال قدم مي‌زد. يك بسازبفروش پشت موبايل هوار مي‌زد: «پس كدوم قبرستوني هستي؟». مربي آموزشگاه تعليم رانندگي به شاگردش پارك دوبل ياد مي‌داد. يك رديف ماشين جريمه شده بودند و لبه برگ جريمه‌ها توي باد تكان مي‌خوردند. كمي دورتر، بار تيرآهن خالي مي‌كردند. انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده! ما شاعرمان را از دست داده بوديم و دنيا خودش را زده بود به بي‌اعتنايي. سعي مي‌كرد حتي خم به ابرويش نياورد و سناريوي روزمره‌اش را بي كم‌و‌كاست كارگرداني كند.

حتي همان موقع مطمئن بودم دنيا از اين پس با امين‌پور و امثال او نامهربان‌تر هم خواهد شد ‌و بي‌اعتنايي‌اش را با جديت و پشتكار بيشتري پي‌خواهد گرفت؛ آن‌چنان كه از ياد مردم اين روزگار، ياد او را ببرد و پاك كند. دنيا البته كار آساني در پيش نخواهد داشت؛ امين‌پور آن‌چنان  دست‌خالي نيست.

شاعر جانان ما صدها شعر جانانه سروده و هركدام از اين شعرها چون جوشني، ناميرايي‌اش را تضمين كرده. براي همين است كه دنيا براي فراموش كردن امين‌پور از ياد ساكنان‌اش كار آساني ندارد. او براي خفه‌كردن اين همه شعر و خاموش‌كردن اين چشمه پرخروش، نبردي طولاني در پيش خواهد داشت و در اين ميان، سلاح بي‌اعتنايي، بعيد مي‌دانم كه كارساز باشد. شاعر ما بي‌شك مغلوب نخواهد شد.

آخرين پرواز عقاب

سيدمحمد تقوي: قيصر مصاحبه نمي‌كرد. يك بار به‌اش گفتم چرا اين قدر كم حرف مي‌زني؟ گفت: «ياد گرفته‌ام درباره چيزهايي كه نمي‌دانم حرفي نزنم، درباره چيزهايي كه كم مي‌دانم كم حرف بزنم و درباره چيزهايي كه گمان مي‌كنم مي‌دانم با احتياط حرف بزنم». قيصر آدم متعادلي بود. ما آدم‌هاي معمولي خيلي برايمان اتفاق مي‌افتد كه آدمي را نابود مي‌كنيم، زير پا له مي‌كنيم ولي وقتي به طور اتفاقي يك بار او را مي‌بينيم و حرف‌هايش را از زبان خودش مي‌شنويم، مي‌بينيم چه اشتباه وحشتناكي مي‌كرده‌ايم! قيصر از اين جور آدم‌ها نبود. به اين باور رسيده بود كه هر آدمي، ‌هر جرياني و هر گروهي تكه‌اي از حقيقت را با خود دارند. همين بود كه گرد انكار نمي‌گشت و همين بود كه روز مرگش، ‌خبر اول تمامي روزنامه‌ها و سايت‌ها، خبر پر كشيدن او بود.

آخرين بار، ‌ارديبهشت‌ماه ديدار كوتاهي با او دست داد. هنوز «دستور زبان عشق» درنيامده بود. گفت فرشيد مثقالي جلدش را نرسانده و كتاب به نمايشگاه نمي‌رسد. وقتي كتاب درآمد و خواندم و طعم تلخش را چشيدم، به دوستم گفتم قراري بگذار كه برويم و قيصر را ببينيم و من دست و رويش را ببوسم.

ولي دريغ! باز هم زودتر از آنچه فكر مي‌كرديم، دير شد و حالا قيصر... قيصر كه واقعا قيصر بود؛ قد بلند و درشت بود و قيافه‌اش ابهت سرداران را داشت؛ «اين پيمبر، اين سالار/ اين سپاه را سردار/ با پيام‌هايش پاك/ با نجابتش قدسي.../ او فرياد مي‌زد هيچ شك نبايد داشت/ روز خوب‌تر فرداست/ و با ماست». قيصر در سراسر ادبيات معاصر ما از يك نظر بي‌نظير بود؛ او به فردا اميدوار بود. در شعر «گفت‌وگوي غنچه و گل»، غنچه مي‌گويد «زندگي لب ز خنده بستن است» ولي گل در جوابش مي‌گويد كه «زندگي شكفتن است».

البته قيصر- همين قيصر اميدوار- در «دستور زبان عشق» كاملا تلخ شده بود. خودش را يوسفي مي‌ديد كه برادران‌اش در چاه تنهايي‌اش انداخته‌اند و معشوقش- زليخا- به زندانش افكنده است، در بازار برده‌ها در معرض فروش گذاشته شده و چوب حراج به تمام وجودش خورده است... و به خودش نهيب مي‌زند كه پيرهن پاره پوره‌اش را درز بگيرد؛ پيرهني كه چشم هيچ چشم به راهي را روشن نمي‌كند! و درز گرفت؛ غافل از اينكه پيرهن او براي ما و نسل ما روشنايي چشم بود.   

صفات خوب زيادي مي‌توان براي قيصر امين‌پور رديف كرد اما در اين لحظه كه مرگ او بزرگ‌ترين بهت را به وجود آورده، فقط شعر «عقاب» را مناسب مي‌بينيم كه با اين جمله شروع مي‌شود؛ «زاغ 300 سال بزيد، عقاب را سال عمر 30 بيش نباشد». در اين شعر، وقتي عقاب راز عمر طولاني را از زاغ مي‌پرسد، زاغ گوشه باغي و گندزاري را به او نشان مي‌دهد و  مي‌گويد كه بايد از پرواز در بلندي‌ها صرف‌نظر كند و گند و كثافت بخورد؛ و عقاب كه «بوي گندش دل و جان تافته بود/ حال بيماري دق يافته بود»، از مهماني دنيا صرف‌نظر مي‌كند و مي‌گويد: «من نيم طالب اين مهماني/ گند و مردار، تو را ارزاني» و دوباره پر مي‌كشد و راه آسمان در پيش مي‌گيرد؛ «لحظه‌اي چند در اين اوج كبود/ نقطه‌اي بود و دگر هيچ نبود».

كاش مثل او شويم

محمد صالح علاء : احساس هر درختي از شاخه‌هايش پيداست. شاعر فروتنانه مي‌آيد، فروتنانه زندگي مي‌كند و فروتنانه مي‌رود.

به خودم مي‌گويم اين واژه‌ها پيش از «قيصر» هم وجود داشتند ولي براي اينكه به كمال برسند به شاعري چون او محتاج بودند. شعر او محاكات است؛ ايضاح انديشگي لاهوتي است. وقتي ملتفت شدي فهم حقايق از راه عقل ميسر نيست، مي‌پيچي به سمت شعر، كه تاريخ ادبيات، تاريخ شكل‌هاي جورواجور بيان انديشه نيست؛ كنجكاوي در واقعيت وجود است. ما مضطربيم چون هيچ اطلاعي از سرنوشتمان نداريم. شاعر، آينده انسان را پيشگويي مي‌كند.

 به نظرم براي درك جهان شاعري مثل قيصر امين‌پور، مي‌توانيم دست كم براي يك روز، يك هفته، يك ماه، يك فصل، ‌جاي خودمان را با او عوض كنيم، خودمان را به شكل او درآوريم؛ خيال كنيم امروز، اين هفته، اين ماه، اين فصل نيازي به غذا نداريم، گرسنه نمي‌شويم، پولي نمي‌خواهيم، ‌جايي نمي‌خواهيم، جايي نمي‌رويم...

روي زمين، زير همين آسمان مي‌مانيم و زندگي مي‌كنيم؛ آن وقت مي‌بينيم كه جهان بدون شرارت، جهان بدون دروغ، جهان بدون ناقلايي آغاز مي‌شود. كم‌كم احساس مي‌كنيم خوشبختي مثل آدامس، چسبيده كف پايمان؛ راست مي‌رويم خوشبختيم، چپ مي‌رويم خوشبختيم، بالا خوشبختيم، پايين خوشبختيم.

مي‌بينيم چه شباهتي به او پيدا كرده‌ايم. كارمان مي‌شود روي زمين خدا بچرخيم و يكسره بگوييم روز به‌خير اي كوه، ‌روز به‌خير اي نسيم، روز به‌خير اي ابرها، اي رنگين كمان. روز به‌خير، اي رودخانه‌هايي كه در اين اطراف پرسه مي‌زنيد. ديگر خارها را نمي‌رنجانيم، ديگر زنبورها را درك مي‌كنيم. به علف‌هاي هرز احترام مي‌كنيم، اصلا علف هرز پرورش مي‌دهيم. به قول حسين جان «سينه سپر كرده به صداي بلند مي‌گوييم، من نوه آن پيرزني هستم كه دست زد و دامن سنجر گرفت».

حالا ديگر با كائنات عالم محرميم؛ كلاغ‌ها اسرارشان را به ما مي‌گويند، ديگر چيزي را از ميان چيزي سوا نمي‌كنيم، مي‌بينيم ديگر مايل نيستيم اشيا را از سمت نرمشان لمس كنيم. عالم آيينه‌اي است و ما صورتي نداريم. يكي يكي دكمه‌ها را باز مي‌كنيم. درون پيراهن جسمي نيست. شبيه قيصر امين‌پور شده‌ايم؛ بله، آزاد، باوقار.

ديگر نه كج مي‌شويم و نه مج مي‌شويم. اكنون جهان غرق ماست، بي‌آنكه ابري باشيم. وادار به باريدنيم. ما كه به اينجا پرت نشده‌ايم، از روز نخست دعوت داشته‌ايم. كارمان سرود ياد مستان دادن است. آه قيصر، ميوه‌هاي رسيده مشتاق به خاك افتادند.