شماره 142 - مهمان هفته
بيبيمره
همشهري جوان:
شايد با خواندن متن بهروز بقايي در همين صفحه، كمي دستتان بيايدكه او چهجور آدمي است؛ غيرقابل پيشبيني، خوشاخلاق، كمي كمرو و خيلي بازيگر.
وقتي داشت دفتر مجله را ترك ميكرد و سوار آسانسور ميشد، ناگهان صورتش به هم ريخت و با حالت التماس به ما گفت او را در اين آسانسور تنها نگذاريم و ما - راستش - كم آورديم؛ يعني در يك لحظه نفهميديم واقعا بايد نجاتش بدهيم يا دارد بازي ميكند.
بهروز بقايي متولد 1332 تهران و فارغالتحصيل بازيگري و كارگرداني تئاتر از دانشكده هنرهاي دراماتيك است. او بازيگري را از سال 1349، با تئاتر «چشم در برابر چشم» شروع كرد. بازيگري تئاتر، عرصهاي است كه او در تمام اين سالها در آن حضور پررنگ و تحسينبرانگيزي داشته است.
براي نسل ما سريالهايي مثل «دنياي شيرين»، «دنياي شيرين دريا» و «همسران» كه او در آنها كارگردان و بازيگر بوده است، به كارنامه بلند بازيگري او در تئاتر اضافه ميشود.
بهروز بقايي: يك مقاله منتشر نشده (2) از استاد پروفسور دكتر (3) خود بنده كه براي اولين بار در يك نشريه داخلي (4) چاپ ميشود، به مناسبت پخش مجدد مجموعه تلويزيوني «خانه سبز» از شبكه دوم.
دوستان از من خواستند چند كلمهاي در اينباره... آقا، دست نگه داريد! اينكه درست نيست؛ كسي از ما نخواست؛ يعني، نه كه نخواسته باشند بلكه مرا در انتخاب شيوه آزاد گذاشتند.
البته ميدانم اين فعل جمع كه دارم به كار ميبرم، درست نيست چون يكي از دوستان تماس گرفتند و تازه بايد اصلاح كنم كه دوستان نبودند؛ نه كه خداي نكرده دشمن باشند؛ منظور اين است كه با اين آقاي فرجعي يا جعفري،... آهان، «جباري» صحبت كردم؛ يعني ايشان زنگ زدند كه البته آگاهيد، اگر قرار باشد اينجا كسي زنگ بزند، خود بنده لياقت و استعداد و پشتكار بيشتري براي زنگ زدن دارا ميباشم تا ديگران يا بهتر است بگويم ديگري...
خلاصه، قرار شد كه يك چيزي باشد در ارتباط با مجموعه خانه سبز، بيژن بيرنگ و مسعود رسام. حالا چرا نه حتي خسرو جان شكيبايي كه يه عاطفه ميگه، صد تا عاطفه از دهنش ميريزه (با اون شين مطبوعش) و چرا نه حتي رامبد جوان؟ نميدانم.
به هر حال تازه، علت خواسته يا فرموده دوستان را دريافتم. اينان از براي صرفهجويي در مصرف كاغذ، به اين امر اشتغال ورزيدهاند و نيز براي حفاظت از جنگلها كه همانا منابع طبيعي و نيز منافع طبيعي ميباشند (ببخشيد كسي يادش هست كه ما در متن هستيم يا در پانويس؟).
اما در هر حال ما ادامه ميدهيم؛ شما بعدا خود، خط فاصله را ترسيم نموده، منتي بر ما نهاده و خانوادهاي را از نگراني برهانيد. ببخشيد يك سؤال كوچك؛ كسي يادش هست كه ما درباره چي حرف ميزديم؟... لطفا زحمت نكشيد.
ما خودمان چيز شديم؛ يعني واقف شديم. ما درباره كاغذ و جنگل... نه، پيشتر از آن، بله... رامبد جوان، پدربزرگ بسيار خوبي دارد كه خدا... ببخشيد! البته اين را ميدانم كه خسرو جان شكيبايي هم نبودند. آهان، ديديد بالاخره رسيديم به اصل مطلب؟ و اينجا يك بار ديگر اين ضربالمثل، ثابت ميكند كه پرسان پرسان تا خيلي جاها ميتوان رفت.
بگذريم؛ راستشو بخواين، من از همون اول ميدونستم كه اين دو تا نامبرده، خيلي چيز سرشان ميشود؛ تازه اگر سرشان را به هم بچسبانند كه ديگر واويلا! ديگر جانم خدمتتان بگويد كه... آقا، بذارين خلاص كنم.
راستش ما رو تو اين كارشون زياد نياوردن كه البته جاي نكوهش و سرزنش بسيار دارد و بايد عرض كنم كه من فقط يك جلسه تصويربرداري، آن هم مثلا در مطب دكتر در اين مجموعه بازي كردم كه آن روز به همه ما - تا جايي كه حافظه ياري ميكند - بسيار خوش گذشت؛ كما اينكه به يادم ميآيد يكي از دوستان، آهنگ «خوشآمد گل و از آن خوشتر نباشد» را خواندند كه اين ترنم با فرياد دستيار كارگردان كه «آقا، داريم كار ميكنيم خير سرمون ما».
(البته اين عبارت در بعضي روايات به شكل «ما آقا داريم كار ميكنيم خير سرمون»، هم آمد كه اينجانب همينجا اعلان ميفرمايم كه همان جمله آمده در روايت اينجانب يعني «آقا، داريم كار ميكنيم خير سرمون ما»، به اكثريت قاطع درست است. چرا؟ زيرا كه بايد اول خواننده مذكور را خطاب قرار دهند)، ناتمام ماند و حتي ميشود گفت در نطفه خفه شد (كه باز هم بحث شيرين در نطفه خفه شدن، خود جاي بحث و مقال دارد كه جا دارد به وقت و در مرقومه شريفه جداگانهاي، درج گردد).
خلاصه، از «خانه سبز» زياد خاطره ماطره نداريم. ميخواين براتون از «همسران» بگم؟ آخه چه فرقي ميكنه؟ اونم سريال بود ديگه، نه؟! يعني ميخواين بگين «همسران» سريال نبود؟ فوتينا! كمي قدم رنجه فرموده، تا فروشگاه سروش سيما اينها تشريف برده، صحت مندرجات اينجانب را... پس چي؟ جا ندارين؟ خب برادر من، شما كه جاندارين دو خط مطلب نغز را بدون مميزي درج نماييد...
لا اله الّا الله! جان؟ جمع كنم؟! چي رو جمع كنم قربون؟! چيزي را پهن نكردهايم كه بخوايم حالا جمعش كنيم! در ضمن ميگن غر زدن، بداخمي و زيرچشمي حرص خوردن، عمر آدم را كم ميكند و بر عمر ديگران ميافزايد.
خلاصه؟ خلاصه؟ از اين خلاصهتر؟ عزيزم، هنوز وارد مطلب... باشد، ميگم! من ميگم خيلي برنامه خوبيه؛ فقط يه كم طنزش رو بيشتر كنن. در مورد شعرش هم كه ميخونن، بنده يه پيشنهاد سازنده دارم؛ آن هم اينه كه بعد از «سبز سبزم ريشه دارم»، مرقوم بفرماييد چون درخت پرتقالم (كه اين مطلب هم علمي است)، چون درخت پرتقال، هم سبز است،هم ريشه دارد، هم با اين كار گامي در جهت اعتلاي مركباتجات (!) كشور برداشته شده و دوباره سر جايش گذاشته ميشود!
خلاصه اينكه آقا، اين بيژن رسام و مسعود بيرنگ، خيلي خوبه كه با هم كار كنن. اصلا ميگم بگيم همه با هم كار كنن كه ديگه معركهس. همه هم راضيان. خوبي ديگرش اينه كه قسط آخر سريالها رو كه ميگن مثل مهريه است و كي داده كي گرفته، همه با هم ميخوريم. بهتره كه... نه؟ بد ميگم آقا؟ اين بود خاطرات اينجانب از سريال «خانه سبز» كه مرقوم شد. مطمئنين نميخواين درباره همسران... باشه آقا، باشه!
دوستان عرض كردن كه چه چيزايي از عمر انسان ميكاهد و به عمر ديگران ميافزايد؟ اِ... خب، اگر با بنده امري نداريد... قربان شما! البته ميبخشيد كه وقتتون رو ميگيرم... يه سؤال كوچولوي ديگه؛ براي اين مندرجات، حق البوق، ببخشيد، چي بهاش ميگن؟ اي قربون دهنت، ميدوني چقدر دنبالش ميگشتم؟ نهخير، خود كلمه رو كه نه، دنبال جريان فرهنگياش... همون حق ديگه... منظور اينكه... هيچي؟! هيچي نميدن؟! بفرما! بعد ميگن چرا اين مملكت نويسنده كم داره... از همين جا شروع ميشه ديگه عزيزم! از همين جا؛ حالا نه درست به اين دقت، همين جا، روي همين صندلي، پشت همين ميز؛ يه خرده اينورتر، شايد هم اصلا اونور. بالاخره شروع ميشه ديگه...
پانويسها:
1 - تيتر اين مطلب بيمعني است و صرفا حاصل پيدرپيآوردن حروف اول اسم كوچك و بزرگ همكاران است؛ «بيبي» = «بيژن بيرنگ» و «مر» = «مسعود رسام»؛ آن «ه» آخر هم كه كاري به كار شما ندارد.
2 - اين ادعا كاملا درست است چون از نويسنده، هيچ مقالهاي در هيچ نشريهاي چاپ نشده است. در google چيز فرماييد، چي بهاش ميگن؟ همان...
3 - حالا اگر ما جلوي اسممان، محض حالا هر چي، دو سه تا لقب و عنوان خردهريز بياوريم، به جايي از شما كه برنميخورد، برميخورد؟! و اگر هم بخورد، رفع برخوردگي كنيد! اگر هم معتقديد كه اينطور نميشود، خلاف آن را ثابت كنيد.
4 - روي اين هم ميتوانم سوگند بخورم چون در هيچ نشريه خارجي هم چاپ نشده... ديگر چرا اونجوري نگاه ميكنين؟ خودم كه گفتم!