شماره 143 - گزارش (نمایشگاه کتاب)
رستگاري در يك متر جا
منصوره مصطفيزاده:

نمايشگاه مطبوعات شايد تنها جايي باشد که همشهري جوان ميتواند رودررو با مخاطباناش آشنا شود و نظرات آنها را بشنود؛ براي همين هم از خيلي قبلتر از نمايشگاه، همه به فکر اين بودند که چطور ميشود از اين رويارويي کوتاه بيشترين استفاده را کرد.
فرم نظرسنجي، دفتر يادبود و حضور بچههاي مجله در نمايشگاه، همه و همه براي همين بود که يک وقت نظري، پيشنهادي، انتقادي از دست نرود و همه حرفها ثبت شود. هرچند كه كمبود جا اجازه نداد خيلي از نقشههايمان را عملي كنيم ولي به هر حال در طول آن روزها اتفاقات جالبي رخ داد كه ارزش گزارش نوشتن را دارد.
«همين؟!»؛ اين اولين سؤالي است که خيليها ميپرسند. تصور خوانندهها از غرفه همشهري جوان خيلي با آن چيزي که واقعا هست فرق دارد؛ خبري از غرفه نيست؛ يک ميز کوچک يک متر و50 سانتي، کل دارايي همشهري جوان است!
دروديواري وجود ندارد و آرم کوچکي که پايين ميز خورده، پشت يک عالمه آدم که جلوي غرفه ازدحام کردهاند، گم شده. دختري که معلوم است خيلي از غرفه بيدر و ديوار همشهري جوان جا خورده، کمي دوروبر را ميگردد و ميگويد «بقيهاش اون پشته؟!».
ولي واقعيت اين است که پشتي وجود ندارد! غرفههاي همسايه که روزهاي اول سعي ميکردند کمي از مرزهاي خودشان دفاع کنند، بيخيال شدهاند و ميزهايشان را به همشهري جوان اجاره دادهاند. اين وسط آدم دلش براي بچههايي ميسوزد که از بين اين همه جوان ميخواهند خودشان را به غرفه «دوچرخه» برسانند؛ طفلکيها!
آنور ميز
روز اول تنها فرصتي است که ميشود غرفه را ترک کرد و بقيه جاهاي نمايشگاه مطبوعات را ديد. اکثر غرفهها هيچ رهگذري ندارند و غرفهداران خودشان نقش خواننده را هم بازي ميکنند. غرفه همشهري جوان هم اگرچه شلوغتر از همه غرفههاي اطراف به نظر ميرسد اما خلوت است.
با اين همه، غرفه در 2روز بعدي از خجالت روز اول درميآيد. پنجشنبه و جمعه، انگار كه يکي شير فلکه اصلي را باز کرده و سيل خوانندهها را به سمت غرفه (يا همان ميز) همشهري جوان سرازير کرده. معلوم نيست اين همه جوان يکهو از کجا سر و کلهشان پيدا ميشود. همه آمدهاند و همه هم ميخواهند بيايند جلو و يک ساعت بايستند و مفصل با همه نويسندههاي حاضر صحبت کنند و براي نويسندههاي غايب پيغام بگذارند.
تا اينجايش مسئلهاي وجود ندارد؛ بدياش اين است که ميز کوچک همشهري جوان براي2 يا حداکثر 3 نفر بيشتر جا ندارد. اين طوري ميشود که روز جمعه، علاوه بر غرفههاي مجاور، خبرگزاري يمن و افغانستان (غرفههاي روبهرويي) هم به تسخير خوانندههاي جوان درميآيند! بالاخره آقاي خبرگزاري يمن که حسابي شاکي شده، سراغ مسئول غرفه ميآيد و يک چيزهايي ميگويد که البته به دليل بيتوجهي مسئول غرفه به کلاسهاي درس شيرين عربي در دوران نوجواني، مراتب شکايت ايشان به هيچ کجا نميرسد.
اين ور ميز
حالا آن ور ميز را ميشود يک طوري توجيه کرد؛ بالاخره خواننده مجله موقع نمايشگاه مطبوعات نيايد غرفه مجلهاش، پس کي بيايد؟ اما اين ور ميز را نميشود توجيه کرد؛ کل فضاي غرفه به 2متر مربع هم نميرسد و معلوم نيست چطوري ۱۲نفر آدم سه بعدي داخل آن جا شدهاند!
باز جاي شکرش باقي است که نويسندههاي مجله، اگر هم رشد بيش از حد داشتهاند در ارتفاع بوده، نه در حجم و البته خدا را شکر، غرفه سقف هم ندارد که مشکلات ناشي از قدبلندي به وجود بيايد! بالاخره در يک اقدام انقلابي، چند تا از بچهها از غرفه اخراج ميشوند تا بحثهايشان با خوانندهها را بيرون از غرفه ادامه دهند. با اين کار، غرفههاي لبنان و تاجيكستان هم به تسخير همشهري جوان درميآيند!
جمعه روز خوبي بود
از نگاه بچههاي جلوي غرفه معلوم است كه دنبال نويسندهها ميگردند و همين غريبگي باعث شده كه اول كمي دست دست كنند و بعد بيايند جلو. يخ اما خيلي زود آب ميشود. پركردن فرم نظرسنجي بهانه خوبي است براي اينكه سر صحبت باز شود. سؤالها شروع ميشوند؛ صفحههاي رويداد در هفته را كي مينويسد؟ چرا بعضي وقتها خيلي جدي ميشويد؟ گرافيستتان كي ميآيد نمايشگاه؟ آقاي قنواتي الان كجا هستند؟...
و همينطوري بحث داغ ميشود تا برسيم به مسائل جديتر. تقريبا هركدام از بچهها دارند با يك گروه از خوانندهها حرف ميزنند.
حرفها گاهي به مطرحكردن ايرادها و غرزدن خلاصه ميشود مثل اين: «خداييش، خيلي به نيروي انتظامي حال ميدهيد، چه خبرتان است؟» يا اين يكي: «صفحه راهنما چرا اين شكلي شده؟ چرا حجم معرفي كتاب را كم كردهايد؟». كساني هم هستندكه سعي ميكنند كليتر حرف بزنند؛ «به نظرم حالا كه اينقدر مجلات جوانانه كم است، شما وظيفه داريد يكراست برويد سراغ دغدغههاي جوانها. به جاي اينكه درباره يانگوم حرف بزنيد، بياييد ببينيد مشكل روز جوانها چيست».
جمعه بعد از ظهر همانطور كه حدس ميزديم شلوغترين روز نمايشگاه و شلوغترين روز غرفه ما بود؛ روزي كه خوانندگان ثابت مجله، ترافيك نمايشگاه را به هم ريختند. البته به غير از آنها چند نفر از كساني كه قبلا توي مجله با آنها گفتوگو كرده بوديم يا از كارهايشان گزارش گرفته بوديم هم آمدند. اولينشان سردار جعفري - رئيس پليس آگاهي كشور- بود كه چند دقيقهاي مهمان غرفه شد و دفتر يادبود را امضا كرد. بعد هم كه كامران نجفزاده آمد. اصغر نقيزاده هم كه مدام توضيح ميداد كه ما يك بار با او مصاحبه كردهايم و بعد هم توي يك استخر خالي ازش عكس گرفتهايم.
خلاصه كه جمعه، خوانندهها آنقدر در اوج بودند كه حتي مامور حراست سالن به خيال اينكه جلوي غرفه اتفاقي رخ داده، ميخواست جمعيت را متفرق كند!
اينک، آخر شب
نمايشگاه در حال تعطيل شدن است. درهاي سالنها بسته شدهاند و کسي حق ندارد وارد شود. بلندگوها نيم ساعتي هست که همه را به ترک نمايشگاه دعوت ميکنند.
بچههاي مجله همه خرت و پرتها را از روي زمين جمع ميکنند و ميچپانند زير همان ميز نيم متري. آخرين نفر از بچهها از سالن بيرون ميآيد و مسئول سالن که حسابي از شلوغي هرروزه غرفه شاکي است، در را ميبندد و نفس راحتي ميکشد. در خيابان از 4 رديف ماشيني که بعدازظهر تنگ هم پارک کرده بودند، خبري نيست اما فردا صبح دوباره اينجا پر ميشود از ماشين و آدم و مجله.
گونهشناسي بازديدكنندگان نمايشگاه
1 - يک عده آنهايي هستند که با دست خالي وارد نمايشگاه ميشوند و تنها هدفشان اين است که با دست پر بروند بيرون؛ مهم نيست که چي؛ روزنامه، بروشور، مجله، خودکار؛ فقط مفتکي باشد!
مثال: اين مورد در نمايشگاه مطبوعات آن قدر زياد است که مثال زدن برايش خيلي آسان است. از همه بامزهتر آقايي بود که هر روز ميآمد و به سرعت باد از جلوي همه غرفهها ميگذشت و هر چيزي را که روي ميزها بود جمع ميکرد و ميرفت. در يکي از اين عبورها، روزنامهاي که يکي از خوانندهها از غرفه ديگري گرفته بود و روي ميز گذاشته بود، ظرف نيمثانيه رفت توي کيسه آقاي خوشحال و به سرعت باد هم ناپديد شد!
2 - عده ديگر، آنهايي هستند که مجله را ميخواهند. هر شمارهاي، هر چند تا، فرقي نميکند؛ «يک مجله بدهيد حالش را ببريم!» مثال: يک آقايي آمده بود و مجله ميخواست. مسئول غرفه پرسيد: شما خواننده همشهري جوان هستيد؟ آن آقا بله کشداري گفت و اطمينان داد که خواننده است. مسئول غرفه يک کاغذ نظرسنجي گذاشت جلوي او و خواست که نظرش را بنويسد. آقاي خواننده پر و پاقرص يک خرده نگاه به برگه کرد و گفت: «من ميگم، شما بنويس!». آقا سواد نداشت!
3 - دسته سوم آنهايي هستند که عبارت «نمايشگاه» را در مورد نمايشگاه مطبوعات جدي گرفتهاند. ميآيند و تماشا ميکنند و رد ميشوند و ميروند، همين. مثال: عابرين پيادهاي که در نمايشگاه همانطور گذر ميکنند که در پيادهروهاي شهر.
4 - دسته ديگر، خوانندههايي هستند که سراغ غرفه را ميگيرند و وقتي ميآيند، انتقاد و پيشنهاد دارند، حرف ميزنند و نظر ميدهند. اينها قسمت عمده مراجعين و شلوغ کنندگان غرفه را تشکيل ميدهند. مثال: همين خود شما!
5 - اما دسته آخر؛ همانقدر که دسته اول بامزه و عجيب هستند، دسته آخر هم هستند. اين دسته کساني هستند که تقريبا تمام روزهاي نمايشگاه را ميآمدند و جلوي ميز نيم وجبي غرفه ميايستادند و ساعتها حرف ميزدند و خوشحال بودند. در طول هر روز هم شونصدبار خداحافظي ميکردند و باز برميگشتند.
خيارشور و نان اضافه
هميشه حاشيه از متن جذابتر است؛ اگرچه نمايشگاه اصولا خودش حاشيه است!
-در روز چهارم دختر كوچولويي كه قدش به زحمت به ميز ميرسيد آمد و گفت: «خانم مجله امروز را داريد؟» گفتيم: « نه، تمام شده» دختر كمي فكر كرد و گفت: «خب مال فردا رو داريد؟».
-رکترين خواننده اين چند روز پسري بود که آمد، سلام کرد، خنديد و گفت: «يه چيزي بگم؟ خوب نيستين!».
-يکي از صحنههايي که در خيابان حجاب در ساعت ۷ شب ميشد ديد، ماشينهاي پارک شده در وسط خيابان بود. گويا اين ماشينها در بعدازظهرهاي شلوغ نمايشگاه، دوبله پارک کرده بودند و ماشينهاي حاشيه خيابان زودتر از آنها رفته بودند، در نتيجه ماشينهاي رديف دوم مانده بودند وسط خيابان!
-يک آدم خوشحالي که آمده بود نمايشگاه، بدون هيچ مقدمهاي خواست که يک برگه نظرسنجي به او بدهيم. پرسيديم شما خواننده همشهري جوان هستيد؟ گفت نه. گفتيم خب، اگر نخواندهايد، چطوري فرم را پر ميکنيد؟! گفت چه فرقي ميکنه؟ بعد هم با اعتماد به نفس فراوان فرم را تا انتها پر کرد!
-آقاي ثمرالدين عصايف، سردبير مجله جوانان تاجيکستان بود و در اين چند روز با بچههاي همشهري جوان حسابي دوست شده بود. فارسي را خيلي قشنگتر از ما صحبت ميکرد (به صبح ميگفت پگاه!) و کلي شعر فارسي حفظ بود. وقتي شلوغي غرفه همشهري جوان را ديد، کلي تعجب کرد. از ما خواست شمارههاي قبلي را برايش ببريم تا راز اين شلوغي را کشف کند.
-يک پيرمرد که دستش پر از کيسههاي غرفههاي مختلف بود، آمد سمت غرفه و از يکي از بچهها يک شماره از مجله را خواست. داديم. مجله را گذاشت توي کيسهاش و به يکي ديگر از بچهها گفت که مجله بدهد. نفر قبلي گفت من که همين الان يکي به شما دادم. پيرمرد با خونسردي گفت «اينو براي همسايهمون ميخوام!».
-شماره ويژه کارتونهاي دوران کودکي بيشترين طرفدار را داشت. بدياش اين بود که از اين مجله حتي يک شماره هم وجود نداشت.