بعد از باران

احسان لطفي:

 

 

يك عينك تيره او را از دنيايي جدا مي‌كند كه آدم‌هايش در 2 انتهاي يك طيف صف كشيده‌اند؛ گروهي - بيشتر در آن‌طرف مرزها - فكر مي‌كنند سينما با او تمام شده است (گدار) يا به منتهاي درجه هنري‌اش رسيده است (اسكورسيزي) و گروه ديگر مي‌گويند او نابلدي‌اش را پشت سماجت و اعتماد به نفس پنهان كرده است.

هر دو گروه اما به هوشمندي او در كاري كه انجام مي‌دهد - چه اسمش سينما باشد يا نباشد- معترفند.

 كيارستمي به‌هرحال و با همه اين روايت‌هاي ضد و نقيض، معروف‌ترين كارگردان‌ (و حتي چهره هنري) ايران در دنياست؛ مدايح بي‌صله كوروساوا را مي‌شنود، با ژوليت بينوش آبگوشت مي‌خورد، از اسكورسيزي جايزه مي‌گيرد، به برتولوچي جايزه مي‌دهد و نخل طلاي كن را براي اولين‌بار به ايران مي‌آورد.

كيارستمي متولد اول تير 1319 در تهران است. در دانشكده هنرهاي زيبا گرافيك خواند، براي تلويزيون آگهي ساخت، براي كتاب‌ها نقاشي كشيد، براي «قيصر» تيتراژ ساخت و بالاخره با استخدام در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، كاري را شروع كرد كه تا امروز بيشتر از 70جايزه ريز و درشت بين‌المللي برايش آورده.

غير از اين، كيارستمي از 13 سال زندگي مشترك با پروين اميرقلي (تا سال 1361) ، 2 پسر به نام‌هاي احمد و بهمن دارد، عكس مي‌گيرد، نقاشي مي‌كشد، حافظ تصحيح مي‌كند، شعر مي‌گويد و گاهي هم مي‌نويسد.

اين متن ترجمه مطلبي است  از او كه در يكي از شماره‌هاي مجله All-story (به‌سردبيري كاپولا) چاپ شده است.

عباس كيارستمي: دوست من همه‌چيز مي‌داند. معماري خوانده است اما مثل معمارها كار نمي‌كند. بيشتر مي‌خواند و مي‌نويسد. البته هيچ‌كس تابه‌حال نوشته‌هايش را نديده است.

مي‌گويد براي خودش مي‌نويسد. گاه به گاه، طرح‌هايي براي دفاتر معماري مي‌كشد و پولي درمي‌آورد اما فقط همان‌قدر كه دخل و خرجش به هم برسد.

از نظر او، پديده‌هاي دنيا به 2 دسته تقسيم مي‌شوند؛ چيزهايي كه او خوش‌اش مي‌آيد و چيزهايي كه او بدش مي‌آيد.

سينما جزو دسته اول است. اما فقط سينماي هاليوود. فيلم غيرهاليوودي، برايش هيچ معنايي ندارد. تماشاچي ثابت فيلم‌هاي آمريكايي است و مرا هم به ديدنشان تشويق مي‌كند.

بعضي وقت‌ها مرا به ساختن چنين فيلم‌هايي هم تشويق مي‌كند. مي‌گويد فيلم‌هاي مرا دوست ندارد. مي‌گويد «رفاقت‌ات را به فيلم‌هايت ترجيح مي‌دهم». فكر مي‌كند خودم به اندازه فيلم‌هايم خسته‌كننده نيستم.

آخرين‌باري كه رفته يكي از فيلم‌هاي مرا ببيند، تا آخرش دوام نياورده و همان وسط‌ها خوابش برده است. اينها را خودش مي‌گويد و تلاشي هم براي پنهان‌كردن‌شان نمي‌كند. فيلم‌هاي خواب‌آور را دوست ندارد و معتقد است تختخواب در مقايسه با صندلي سينما، جاي بهتري براي خوابيدن است.

گفتم كه، معيارش هاليوود است و آن‌قدر به اين معيار اعتقاد دارد كه حتي فيلم‌هاي شبه‌آمريكايي را هم از دست نمي‌دهد. براي همين هم مرا – تقريبا به زور– به ديدن چنين فيلمي آورده است با اين مقدمه خيرخواهانه كه «اگر يك فرانسوي مي‌تواند فيلم آمريكايي بسازد، چرا تو نتواني؟ فيلم‌ساختن براي دو سه تا سالن فسقلي، مثل جمع‌كردن يك بشقاب گندم است وقتي كه بقيه دارند هكتارها هكتار مزرعه را بار مي‌زنند».

با او جر و بحث نمي‌كنم. من نه مي‌توانم چنين فيلمي بسازم، نه اين چيزي كه مرا براي ديدنش آورده است را فيلم حساب مي‌كنم. بعد از صحنه سوم، قضيه دستم مي‌آيد. يكي از همان قصه‌هاي پرطرفدار است با يك قهرمان درجه 2 به علاوه مقدار زيادي احساسات.

آدمكش نقش اول، يك گياه آپارتماني دارد كه با وظيفه‌شناسي و تعهد خاصي از آن مراقبت مي‌كند. درست قبل از هدف‌گيري و شليك به سينه قرباني، به گياهش آب مي‌دهد و آن را بيرون پنجره مي‌گذارد. بعد از اين ماموريت، او براي آموزش هنر قتل به يك دختر بچه 15-14 ساله آماده است. تصوير انگشت كودكانه‌اي كه ماشه را مي‌كشد حالم را بد مي‌كند.

مي‌خواهم از سالن بيرون بروم  اما لذتي كه در چهره دوستم مي‌بينم نگه‌ام مي‌دارد. نمي‌خواهم همه تقصير را به گردن لذت او بيندازم. راستش خودم هم كنجكاوم ببينم كارگردان با آن گياه چه‌كار مي‌كند؟ چطور پيام محبت‌آميزش را به تماشاگران معصوم انتقال مي‌دهد؟ فيلم بي هيچ تلاش خاصي براي حفظ پيوستگي جغرافيايي اتفاق‌ها جلو مي‌رود.

تنها چيزي كه اين رويدادها را به هم متصل مي‌كند، اين است كه همه، روي يك حلقه فيلم چيده شده‌اند. به خودم مي‌گويم «اينكه يك فرانسوي مي‌داند چطور فيلم آمريكايي بسازد، ثابت مي‌كند كه من نمي‌توانم». بقيه فيلم را نمي‌توانم ببينم و از سالن بيرون مي‌روم.

دوستم اعتراض مي‌كند؛ «يعني همه آنها كه به صندلي چسبيده‌اند اشتباه مي‌كنند و فقط تو خوب و بد را مي‌فهمي؟» و بعد به آمار فروش فيلم در آمريكا اشاره مي‌كند. بيرون، باران مي‌بارد و ابرهاي پراكنده روي فلورانس را گرفته‌اند. صداي ناقوس‌هاي كليسا و غرش رعد با صداي دوست شاكي و كج‌خلق من مخلوط مي‌شود؛ «لابد فيلم‌هاي تو خوبند. بليت هركدام از فيلم‌هايت چند برابر فيلمنامه‌اش مي‌ارزد». وقتي عصباني مي‌شود، طنزش رو مي‌آيد.

يادش مي‌آورم كه من مهمانش هستم و كمي آرام مي‌شود؛ مخصوصا وقتي اشاره مي‌كنم كه من فقط 24 ساعت در فلورانس هستم و ممكن است بخت تماشاي فيلم را در شهر ديگري پيدا كنم اما بعيد است بتوانم فلورانس را در معيت چنين دوست دانشمندي دوباره ببينم.

عقب‌نشيني مي‌كند. براي عوض‌كردن بحث، درباره پل سمت چپ‌مان چيزي مي‌پرسم. از فاصله دور، توريست‌هاي رنگارنگ و چتر به‌دست را روي پل مي‌بينم. راه‌رفتن زير باران بدون چتر سخت است اما دوست من براي رفتن بي‌قراري مي‌كند. مي‌خواهد قصه پل را با جزئيات كامل برايم بگويد و به نظرش براي اين كار ما بايد دقيقا روي خود پل بايستيم.

نه چندان راحت، خودمان را به سرپناه پل مي‌رسانيم و بين گروهي توريست بي‌دفاع جاگير مي‌شويم. كنار ما يك نقاش روي چهار پايه‌اش نشسته است. بالاي سرش، طرح‌هاي زغالي كارل ماركس، مرلين مونرو و بريجيت باردو روي يك ستون چسبيده‌اند. شمايل خودش به چيزهايي كه كشيده بي‌شباهت نيست؛ لب‌هاي باريك، بيني بزرگ و كلاه بره قرمز. نگاهش كه مي‌كنم مي‌فهمم حواسش جمع چيز ديگري است.

با شيفتگي مرد جواني را تماشا مي‌كند كه سرگرم گفت‌وگو با يك توريست زن آمريكايي است. مرد جوان به يك ستون تكيه داده است و به انگليسي دست و پا شكسته با دختر حرف مي‌زند. از جايي كه من ايستاده‌ام، صورت هيچ‌كدامشان پيدا نيست. دلم مي‌خواهد ببينمشان اما جاي تكان‌خوردن ندارم. سمت راستم، نقاش به مرد فلورانسي زل زده است و سمت چپ، دوست دانشمندم، تاريخ پل را روايت مي‌كند.

پل را در قرون وسطي، دور و بر سال 974 ميلادي از چوب ساخته‌اند. بعد در يك سيل فرو مي‌ريزد. در سال 1114ميلادي آن را مقاوم مي‌كنند و در 1324 ميلادي، يك سيل ديگر ويرانش مي‌كند و اين اتفاق، دوباره در سيل سال 1334 ميلادي هم پيش مي‌آيد؛ مي‌افتد. پلي كه الان روي آن ايستاده‌ايم، 10 سال بعد در 1344 ميلادي ساخته شده كه آن‌هم در سيل سال 1964، آسيب جدي ديده است. نوار صورتي پشت سر دختر، محدوده قابل تردد پل را مشخص مي‌كند.

همين‌طور كه گوش مي‌كنم، چشم‌ام به مرد فلورانسي است. زن جوان حرف‌هاي او را مي‌شنود اما نگاهش به طلافروشي‌هاي آن طرف خيابان و مردها و زن‌هايي است كه شانه به شانه يكديگر، جلوي ويترين‌هاي براق ايستاده‌اند. خريداري داخل مغازه‌ها نيست.

مغازه‌دارها تنها ايستاده‌اند و به باران و مشترياني كه خريد نمي‌كنند، نگاه مي‌كنند. حالتشان عين هم است؛ هركدام بي‌خبر از اينكه صاحب مغازه كناري، درست در همان نقطه، دست‌ها را پشتش گره كرده، پاها را به هم چسبانده، كمي روي پاشنه‌هايش به عقب خم شده و مثل مجسمه به فضاي بيرون زل زده است؛ به مشتري‌ها و به باراني كه باريدنش را ادامه مي‌دهد.

كسي با كسي حرف نمي‌زند. شايد همه غير از من، حكايت اين پل و ويراني‌هايش را مي‌دانند و من تنها كسي هستم كه از اين روايت لاينقطع سود مي‌برد. رودخانه، خروشان و غران، از زير ما مي‌گذرد. به نظرم سطح آب از موقعي كه روي پل رسيده‌ايم، لااقل 50 سانتي‌متر بالا آمده است.

سعي مي‌كنم از روي تاريخ‌هايي كه شنيده‌ام، قانوني براي ويراني‌هاي پل پيدا كنم. از 1324 تا 1344 ميلادي، 20 سال است و بعد دوباره از 44 تا 64، 20 سال ديگر. سيل بعدي سال 1964 آمده است كه مي‌شود 620 سال، شايد هم 600 سال. رياضيات‌ام واقعا بد است. تنها چيزي كه دستگيرم مي‌شود اين است كه همه سال‌هايي كه پل در آنها خراب شده، به 4 ختم مي‌شوند. الان سال 1994 است و درست 30 سال از آخرين ويراني پل مي‌گذرد.

بسيار خب. اين اصلا چيزي را ثابت نمي‌كند؛ غير از اينكه شايد همه چيز با يك سيل ديگر نابود شود؛ توريست‌ها، اهالي شهر و همين‌طور طلافروش‌ها. ربطي هم به تكرار آخرين رقم سمت راست ندارد. ستون‌هاي باران جلوي چشم‌ام از آسمان پايين مي‌ريزد و من واقعا كمي ترسيده‌ام. اما پيدا شدن سر و كله گروهي توريست ژاپني كمي خاطرم را جمع مي‌كند.

مثل يك گروهان، مرتب و هماهنگ روي پل مي‌آيند. همه بادگيرهاي ضدآب و كلاه‌هاي مخصوص دارند و همين‌طور كه به دقت، داستان گذشته پل را از زبان راهنمايشان مي‌شنوند، صورت‌هايشان با يك زاويه زير باران شلاق مي‌خورد. با آن لباس‌هاي رنگي، پيشروي‌شان در ميان باران و آدم‌هاي روي پل، مثل حركت كارناوال‌هاي خياباني است و اين كمي اميدوارم مي‌كند؛ مخصوصا آرامشي كه در قيافه تك‌تكشان مي‌بينم به من مي‌گويد كه راهنمايشان، هيچ اشاره‌اي به خرابي سال 1964 پل نكرده است.

شايد آن روز هم، همه‌چيز به همين سادگي شروع شده است؛ كسي تاريخ پل را براي ديگري بازگو مي‌كرده است؛ نقاشي با نقاشي‌هايش، حاضر بوده است؛ طلافروش‌ها، توريست‌ها، باران و باد، همه بوده‌اند و ميانه اين آشوب، مرد جواني سهمش از ابديت را آرزو مي‌كرده است.

به سطح آب نگاه مي‌كنم كه تا چند اينچي پل بالا آمده است. مي‌خواهم به دوست دانشمندم بگويم كه از آنجا برويم اما با سخاوتي كه در او سراغ دارم، بعيد است پل را قبل از انتقال آخرين قطره اطلاعات‌اش ترك كند. غير از اين مي‌ترسم چنين پيشنهادي، دوباره سينما را يادش بيندازد و اوقاتش را تلخ كند. خودم هم كنجكاوم ببينم كوشش‌هاي جوان فلورانسي به كجا مي‌رسد.

به دور و بر نگاه مي‌كنم. دوست دانشمندم در گوش من و غير از اين كسي كلمه‌اي نمي‌گويد. حالا توريست‌ها هم به ويترين طلافروشي‌ها پشت كرده‌اند و روبه‌رو را نگاه مي‌كنند. طلافروش‌ها بي‌حركت در درگاه مغازه‌هايشان ايستاده‌اند و بيرون را مي‌پايند. باران زير سرپناه مي‌پيچد. من حس مي‌كنم پل زير پاهايم پايين مي‌رود و با اين حال، مرد جوان و دوست من، از حرف زدن دست نمي‌كشند. آب از نوك دماغ نقاش پايين مي‌ريزد. قطره‌هاي باران از لبه كلاه مرد پشت سرم چكه مي‌كند و روي گردن من پايين مي‌سرد. جاي تكان خوردن نيست.

از گوش چپم هنوز تاريخ رنسانس وارد مي‌شود اما با گوش راست، صداي مرد جوان را مي‌شنوم كه حالا دارد رسما از دختر خواستگاري مي‌كند؛ از خوبي‌هاي يك زندگي ساده حرف مي‌زند؛ از اتاق زير شيرواني كوچكي كه پنجره‌اش به كليساي سن مينياتو باز مي‌شود و از كبوترهايي كه پشت پنجره لانه كرده‌آند. دختر آن‌قدر بي‌تفاوت است كه فكر مي‌كنم شايد زبان مرد را نمي‌فهمد.

نگاهش بين دسته چتري كه هي دكمه‌اش را فشار مي‌دهد و آسماني كه هي تيره‌تر مي‌شود، در رفت و آمد است. مرد جوان به تلاش‌اش ادامه مي‌دهد؛ «خوب به من نگاه كن، اگر خوشت آمد با هم عروسي مي‌كنيم؛ يك عروسي كوچك در تالار شهرداري. بعد شام را در خانه كوچكمان مي‌خوريم؛ روي بالكن كنار پرنده‌ها. شام را خودم درست مي‌كنم. ريبوليتا مي‌گذارم (سوپ مخصوص ايتاليايي با گوشت سرخ شده)  حتما خوشت مي‌آيد. بعدش اگر فكر كردي فلورانس را دوست نداري و نمي‌خواهي اينجا زندگي كني، با تو مي‌آيم؛ هرچند فلورانس را خيلي دوست دارم».

فلورانسي كه باران دارد آن را مي‌برد. باد، قطره‌هاي كوچك آب را از روي رودخانه برمي‌دارد و به اطراف پرت مي‌كند. رودخانه خودش را به ستون سمت چپ پل مي‌كوبد و آب روي پل جاري مي‌شود. باد 3 – 2 چتر رنگارنگ را از دست صاحبان‌شان مي‌قاپد و به رودخانه مي‌اندازد. همه چيز دارد شديدتر مي‌شود و تصميم همزمان طلافروش‌ها براي جمع كردن ويترين‌هايشان، اين را تاييد مي‌كند. آرام و هماهنگ، از چپ به راست، يكي‌يكي طلاها را جمع مي‌كنند و در گاوصندوق مي‌گذارند. انگار مطمئن‌اند كه ورثه قانوني‌شان گاوصندوق‌ها را با موفقيت از ته رودخانه بيرون خواهند آورد. شايد اسمشان را روي صندوق‌ها حك كرده‌اند.

توريست‌ها مثل مجسمه‌هاي سنگي شهر بي‌حركتند. باد چند چتر ديگر را از صاحبان بي‌اعتنايشان مي‌گيرد و به آسمان مي‌فرستد. نقاشي مرلين از ستون كنده مي‌شود و به طرف تالار شهرداري پرواز مي‌كند. ماركس به دنبالش مي‌رود اما بريجيت باردو، محكم سر جايش چسبيده است.

 آشوب حكمفرما مي‌شود. حالا مردم زير لب چيزهايي با خودشان يا به بقيه مي‌گويند. فلورانسي جوان در سكوت به دختر زل زده است؛ انگار آخرين حرفش را گفته و منتظر جواب اوست. حتي دوست دانشمند من هم لحظه‌اي از حرف زدن دست مي‌كشد. دختر به بالا نگاه مي‌كند. گوشه‌اي از پوشش خاكستري ترك مي‌خورد و آبي آسمان خودش را نشان مي‌دهد. دختر به همين خيره شده است.

ترك با سرعتي باورنكردني بزرگ مي‌شود. باران آرام مي‌گيرد. باد ابرها را مي‌پراكند و خورشيد نور نارنجي پيش از غروبش را روي فلورانس مي‌اندازد. توريست‌ها مثل ابرها پراكنده مي‌شوند. دختر چترش را باز مي‌كند، نگاهي به مرد جوان مي‌اندازد و با يك لبخند سرد از پيش او مي‌رود. نگاه پايين افتاده جوان، قدم‌هاي دقيق و مراقب زن را تا عبور از سيلاب جاري در خيابان بدرقه مي‌كند. چند پرتقال كوچك و بزرگ، روي سيلاب سوارند. ياد حرف زاواتيني - مرد بزرگ سينماي ايتاليا - مي‌افتم و فكر مي‌كنم شايد فلورانسي بوده است. از قول او گفته‌اند: «اولين چيزي كه از مقابلت مي‌گذرد، مي‌تواند قهرمان فيلمت باشد».

از كنار سالن سينما رد مي‌شويم. فيلم تمام شده است و چهره تماشاگراني كه بيرون مي‌آيند، شبيه كساني است كه از مجلس ختم برگشته‌اند. دلم مي‌خواهد از يك نفرشان بپرسم سر آن گياه چه آمد.