همشهری جوان - شماره 350
الهي به اميد تو، نه به اميد خلق روزگار
همشهری جوان / شماره 350/ شنبه 6 اسفند ماه 1390

.بسم الله
به خدا مغرور شو و به پاکی وعلم و عمل و عبادت خود ، فریفته مگرد
رسول اکرم / مکارم الاخلاق / جلد 2 / ص 451
طراح : سعید بهداد

دوستان سلام. کم کم داریم تلاش می کنیم برگردیم به روزهای پر رونق وبلاگ در گذشته و امیدواریم بتوانیم به آن چیزی که می خواهیم برسیم.
تنها نکته ای که این هفته می خواهم به آن اشاره کنم عکسی است که توی اول صفحه یادداشت های خوانندگان چاپ شده. عکسی ساده اما برای من و خیلی از دوستان حاضر در آن عکس پر خاطره٬ از ایستادنم کنار آقای حاجی پروانه عزیز و دوست داشتنی گرفته تا چیزهایی که دستم بود و عکس العمل هایی که دوستان همراهمان در آن عکس نشان داده اند. همه و همه خاطره ای شیرین است که از آن ایام (یعنی نمایشگاه مطبوعاتی که با هم قرار گذاشتیم و رفتیم) در ذهنمان مانده است.
یا حق
ناظمی
راستش مدت ها بود که ایده ای به ذهنم رسیده بود مبنی بر اینکه از یادداشت های بچه های تحریریه هر هفته جملات جالب و خاص و متفاوت و به یادماندنی و خلاصه «باحال»شون رو انتخاب کنم و تو وبلاگ بذارم. خوشبختانه بالاخره فرصت پیدا کردم و از همین شماره سالگرد جملات انتخابیم رو می نویسم.
بعضی از یادداشت ها (تاکید می کنم، از نظر بنده) جمله خاصی نداشتن که بخوام انتخاب کنم ؛ البته اینکه یه یاداشتی جمله خاصی نداره حتماً به این معنا نیست که یاداشت بدیه! شاید بد باشه شاید هم خوب باشه. من تاکیدم روی یک جمله خاص، متفاوت، تاثیرگذار، بامزه، به یادموندنی، چند پهلو، حاوی نکته ریز و خلاصه «با حال» هستش.
با اجازه آخرش هم به سه تا از جمله های منتخب منتخبان(!) گوی طلایی دادم. راستی ترتیب جمله ها هم کاملا تصادفیه و هیچ ارتباطی با میزان محبوبیت نویسنده جملات نزد بنده نداره!!! بنده قویاً تکذیب می کنم!
و این هم جملات منتخب بنده:
(اون یادداشتهای که اسم برده نشده اند جمله خاصی نداشتن)
*یادداشت نفیسه مرشد زاده:
مخاطب ایرانی، به خصوص مخاطبان رسانه مکتوب زود رنج و جوگیرند و گاهی که با چیزی قهر می کنند سخت می شود آنها را برگرداند.
*یادداشت احسان رضایی:
گاهی که دلم تنگ می شود، آرزو می کنم که به جای همه این 70-80 هزار مخاطب مهربان، فقط یکی از مطالبم در مجله را برای پدر بزرگم می خواندم.
*یادداشت احسان عمادی:
اما سیامک خیالی توی ذهنم (که عین نمونه واقعی اش هیکلی و فاقد گردن بود) مثل آقای کیوان «شرم» پوراحمد بهم می خندید که «آخه چی بهت بگم قارپوز؟»
* یادداشت محمد جباری:
آدم هایی که هر کدام رنگ و بویشان را در صفحات همشهری جوان کاشتند و رفتند.
*یادداشت منصوره مصطفی زاده:
(دندانپزشک) گفت: «شما که اینقدر قلم تون قشنگه، چرا دندونهاتون انقدر خرابه؟!»
*یادداشت احسان ناظم بکایی:
همشهری جوان به خیلی از ما اعتبار داد.
*یادداشت محمد اشعری:
در هیچ کجای درس های روزنامه نگاری یاد نمی دهند راه و رسم «دلبستگی» به رسانه را.
*یادداشت حبیبه جعفریان:
بعد او (همشهری جوان) همین طور قد کشید و بزرگتر، بازیگوش تر و دیگر تر شد و ما سنمان بالا رفت و عاقل تر، محتاط تر، خسته تر و دل مرده تر شدیم و مدام از هم دورتر شدیم.
*یادداشت مهدی شادمانی:
من حرف او و خیلی از خواننده ها را برای انتقادهایشان می فهمیدم اما آنها حرف من را متوجه نمی شدند.
*یادداشت احسان بیکایی: (این یکی استثنائاً چند تا جمله شاهکار داشت!)
- از همه معروف تر احسان ناظم بکایی بود، با آن قیافه صدر اسلامش.
- در آن دوره ای که همشهری جوان پر از غول بود.
- احسان رضایی پدربزرگ خدابیامرزش را ذره ذره تبدیل به حق التحریر کرده بود و بعد سراغ سرخپوست های آمریکای شمال رفت.
*یادداشت محمد کیاسالار:
فقط به این فکر کن که همین صفحات کاهی هر از گاهی چند دل را لرزانده و چند بغض را شکسته و چند غصه را به خنده انداخته.
*یادداشت آرش راهبر:
جوان بمانی و شاد، دوست کاغذی من.
*یادداشت سعید بی نیاز:
همشهری جوان هفت ساله اما واقعی تر است. حتی تعداد صفحات آگهی هایش هم واقعی تر است.
*یادداشت ایثار قنواتی:
دلم می خواست پادرهوایی و درمانده بودنم هم مثل او باشد. مثل او به کلمات جان بدهم.
*یادداشت کامران بارنجی:
ما چند جوان سرخوش و خوشحال بودیم. تصمیم گرفته بودیم عشقی کار کنیم؛ برای چند دبیر سرویس با حال و البته خلاق.
*یادداشت محسن امین:
(همهشری جوان را) هم دوستش داشتم، هم دوستش نداشتم!
*یادداشت مهدی امیرپور:
هر وقت نوشتند: «سمینار جوانی و اولین شب بیداری»، هر زمان پلاکارد زدند: «جوانی و پاساژگردی» بدانید تو باغ هستند.
*یادداشت رضا مختاری:
همشهری جوان یک رخداد مهم در تاریخ مجله نگاری ایران است.
*یادداشت حسین وحدانی:
توی این هفت سال، همشهری جوان، گاهی، فنجان چای تازه بوده در عصر آخرین روز دنیا. با لیموترش کنارش.
*یادداشت حامد فرحبخش:
(در همشهری جوان) در سال های اخیر شرایط و خصوصاً حق التحریرها و امکانات به نحو قابل توجهی اصلاح شده است.
*یادداشت ایمان جلیلی:
(دخترک) با خوشحالی می گوید:«مرسی! می خواستم مطمئن بشم!» و دوباره دوان دوان دور می شود.
*یادداشت سلمان رئیس عبداللهی:
خیلی ها می پرسند که بابا اصلا تو کی هستی؟ چی کار می کنی؟
*یادداشت سعید بهداد:
همشهری جوانی که با او پیرتر شدیم و شد.
*یادداشت سارا هاشمی:
برای همه وارثان این مجله، هم نویسندگان و مخاطبانش، آرزوی تغییر و بهبودی دارم.
و اما گوی طلایی برای جملات منتخب منختبان می رسد به:
1- احسان بیکایی، برای جمله: «احسان رضایی پدربزرگ خدابیامرزش را ذره ذره تبدیل به حق التحریر کرده بود و بعد سراغ سرخپوست های آمریکای شمالی رفت.»
2- منصوره مصطفی زاده، برای جمله: (دندانپزشک) گفت: «شما که اینقدر قلم تون قشنگه، چرا دندونهاتون انقدر خرابه؟!»
3- رضا مختاری، برای جمله: « همشهری جوان یک رخداد مهم در تاریخ مجله نگاری ایران است.»