شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 5
انگليسي ها: سبيلوي بلژيكي

اولين «پوآرو»ي تاريخ سينما توسط «آستين ترهور» روي پرده نقرهاي جان گرفت.
خيلي طبيعي است که شما اين آقا را نشناسيد چون در 1897 به دنيا آمده و در طول عمرش حتي يک بار هم برنده يا کانديداي جايزهاي نشده است. ترهور در 34سالگي نقش پوآرو را بازي کرد و بعد در 2 فيلم ديگر نيز اين نقش را تکرار کرد. البته خودش معتقد بود که چون لهجه فرانسوي را خوب و راحت تقليد ميکند، اين نقش را به او ميدهند.
اما تمام پوآروهاي تاريخ به اندازه ترهور گمنام و بينشان نيستند و لااقل 2 اسم خيلي معروف و پرطمطراق بين آنها ديده ميشود؛ آلبرت فيني و پيتر يوستينوف.
اولي در عمرش 5 بار نامزد اسکار شده که يکي از آنها به خاطر همين نقش پوآرو بوده است؛ «قتل در قطار سريع السير شرق» سيدني لومت که خيليها معتقدند بهترين فيلم انگليسي تا آن زمان بود.
تا مدتها تصوير فيني در اين فيلم براي همه تداعيکننده چهره پوآرو بود تا اينکه ديويد ساشي (يا به اشتباه مصطلح ما که نتيجه سوتي مترجم يا دوبلور است، «ديويد ساچت») جاي او را گرفت. قتل در قطار سريعالسير شرق تحسين خود کريستي را هم برانگيخت و رسما بر اين فيلم نشان تاييد زد.
اما پوآروي پيتر يوستينوف خيلي به مذاق او خوش نيامد. کريستي از اينکه يوستينوف کارآگاه لاغر، مو مشکي و کوتاهش را تبديل به آدمي سنگين وزن، قدبلند و با موهاي جوگندمي کرده دلخور بود اما يوستينوف به اين گلايهها وقعي نميگذاشت؛ حتي يک بار در جواب جمله اعتراض آميز دختر کريستي که «پوآرو اينطور نبود»، گفت: «از حالا اينطور است».
يوستينوف که 2 بار - از جمله براي اسپارتاکوس- برنده اسکار شده، در 6 فيلم تلويزيوني و سينمايي نقش پوآرو را بازي کرد که در يكي از آنها، ديويد ساشي سر بازرس جپ بود؛ نقشي که بعدا ساشي از آن بهعنوان بدترين بازي تاريخ نقشحرفهايش ياد کرد!
به جز اينها، آلفرد مولينا، يان هولم (بازيگر ارابههاي آتش و ارباب حلقهها) و توني رندال هم هرکدام يک بار پوآروهايي ساخته و روي پرده سينما يا صفحه تلويزيون بردهاند؛ گرچه پوآروي اين آخري بيشتر هجويهاي بر داستان اصلي کريستي بود و به جاي يک کارآگاه باهوش و ذکاوت، ماجراهاي دلقکي خرشانس را روايت ميکرد که از سر اتفاق پي به راز جنايتها ميبرد.
اما ما ايرانيها - مثل خيلي ديگر از مردم دنيا - با شنيدن اسم پوآرو ياد ديويد ساشي ميافتيم؛ نقش اول سريال تلويزيوني 57قسمتياي كه از LWT (شبکه تلويزيوني «آخر هفته لندن») از 1989 تا 1991 پخش ميشد و مجموعه جديد 4 قسمتي آن هم توسط يک تهيهکننده آمريکايي براي سال2008 در حال آماده شدن است. اين پوآرو تا به حال نامزد 14 جايزه در بفتا شده که 4 تا از آنها را هم برده است.
ظاهرا ساشي در 60سالگي تمام زندگي و هم و غم خود را روي نقش پوآرو گذاشته و از اين طريق ميخواهد راه جاودانگي را بپيمايد. او در قرارداد خود قيد کرده که در صورت ادامه سريال، تا آخر فقط خودش بايد اين نقش را بازي کند.
در عين حال با وجود همه انتقادات به نظر ميرسد پوآروي او بيش از ساير هنرپيشهها به شخصيت خلق شده در کتابهاي کريستي نزديک باشد؛ البته عمر خود کريستي به تماشاي هيچکدام از پوآروهاي ساشي قد نداد تا بتواند در اينباره نظري بدهد.
ساشي گفته که تمام رمانها و داستان کوتاههاي مربوط به پوآرو را دقيق و موبهمو خوانده و همه جزئيات و توصيفات اين شخصيت را از دل آنها بيرون کشيده است تا به درک بهتري از او برسد. او حتي براي جبران لاغري خود و رسيدن به هيکل خپل پوآرو کلي سختي کشيده است و البته در نتيجه همين تلاشها و نيز برنده شدن يا کانديداتوري کلي جايزه در تئاتر انگليس، توانسته نشان افتخاري «طبقه امپراتوري بريتانيا» را از ملکه اليزابت بگيرد.
پيرزن متهم ميكند
استعداد خاصي ميخواهد که يک زن ميانسال را روي سن تئاتر ببيني و احساس کني که چقدر «انگ» نقش کارآگاه پير و چروک خوردهات است.
بيخود نيست که آگاتا کريستي يکي از نابغههاي قرن بيستم شده. او بعد از اينکه در 1946 نمايش «ملاقات با مرگ» را ديد، نامهاي به جوان هيکسون 40ساله نوشت و آرزو کرد کاش او يک روز خانم مارپلاش را بازي کند.
آن موقع کريستي فقط 3 جلد از رمانهاي دوازدهگانه خانم مارپل را نوشته بود. حدود 40 سال بايد ميگذشت تا آرزوي کوچک او عملي شود.
اما در اين مدت، چند تايي خانم مارپل ديگر در آمريکا و انگليس، رنگ پرده سينما يا صفحه تلويزيون را بهخود ديدند. اولينش گريس فيلدز - بازيگر و خواننده افسانهاي انگليس - بود که در 1956 «جنايت از پيش اعلام شده» را در تلويزيون بازي کرد. بعد از او نوبت به مارگارت راتفورد رسيد. خانم مارپل، اين هنرپيشه اسکاري، حسابي کريستي را نااميد کرد. راتفورد کمدين شکوهمندي بود اما براي ظرافت و آراستگي پيرزن انگليسي زيادي زمخت و خشن به نظر ميرسيد.
هرچند در آلمان، هنوز هم مارپل را با سيماي او ميشناسند. راتفورد در 4 فيلم نقش خانم مارپل را داشت که البته فقط يکي از آنها بر اساس رمانهاي کريستي بود و بقيه فقط نام مارپل را يدک ميکشيدند.
آنجلا لانزبري، دومين خانم مارپل هاليوود است؛ آن هم فقط در يک فيلم «آينه شکست». او گرچه 3 بار کانديداي اسکار شده، اما در اين فيلم حضور پررنگ و نقش چنداني نداشت و بهشدت زير سايه نامهايي چون اليزابت تايلور، توني کرتيس و کيم نوواک محو شده بود. هلن هيز معروف با 2اسکاري که در کارنامهاش دارد هم 2 بار در تلويزيون سيبياس در جلد خانم مارپل رفت؛ يک بار در «معماي کارائيب» و بار دوم در «جنايت با آينهها» که دومي آخرين فيلم خود هيز بود و 8سال بعد از آن در 93سالگي به رحمت ايزدي رفت. مارپل هيز با شخصيت مهربان و البته پرحرفش کمابيش توانست نظرها را بهخود جلب کند البته تا زماني که رقيب اصليش پا بهميدان نگذاشته بود.
اما خانم مارپل سيماي خودمان، مجموعهاي از 12فيلم تلويزيوني بيبيسي بود که از 1984 تا 1992 روي آنتن رفت؛ وفادارترين اقتباس تصويري از اين شاهکار کريستي که هر 12عنوان کتاب مربوط به اين پيرزن دوستداشتني را فيلم کرده بود. نقش اول اين سريال - چنان که گفته شد - مرحوم سرکار خانم جوان هيکسون بودند که امروز در اغلب جاهاي دنيا، نام و ياد خانم مارپل با چهره آرام، کمي ابله و پر از چين و چروک ايشان گره خورده است. موسيقي متن فاخر تيتراژ اول و آخر هم کار کن هاوارد بود که در فيلم آخر تارانتينو هم يکي از قطعهها را نوشته است.
خانم مارپل بيبيسي با تمام موفقيتهايش، يک حسرت بزرگ به همراه داشت؛ اينکه خيلي دير آمد؛ آنقدر دير که 8سال از زير خاک رفتن کريستي ميگذشت و اجل مهلتش نداده بود تا عملي شدن يکي از آرزوهايش را به چشم ببيند.
بهجز مارپلهايي که شرحش رفت، يک اقتباس تلويزيوني جديد هم 3 - 2 سالي است که در شبکه آيتيوي در حال پخش است که نقش اول آن را جرالدين مکاوان بازي ميکند. البته نام اين سريال، به خاطر ژانگولر بازيهايي مثل همجنس بازي شخصيتها يا زياد و کم شدن و تغيير هويتشان در طول نمايش(!) به فضيحت و رسوايي معروف شده است!
و آخرين نکته هم اينکه شبکه تلويزيوني معروف اناچك ژاپن طي سالهاي 2004 و 2005، يک انيميشن 39قسمتي بر اساس داستانهاي آگاتا کريستي ساخت و به نمايش درآورد که کارآگاهاناش هرکول پوارو و خانم مارپل بودند.
كمپيون: ماجراجوي خونسرد
مجموعه «كمپيون» يك سريال انگليسي كاملا كلاسيك است كه طبق معمول ميتوان رگ و ريشهاش را در يك مجموعه داستان پليسي پيدا كرد. در حقيقت، كمپيون يك اقتباس نعل به نعل از مجموعه داستانهايي با محوريت آلبرت كمپيون است كه مارگري آلينگهام در ابتداي قرن بيستم نوشته است؛ منتها طبق معمول آن زمان، شخصيت جسور و چالاك كمپيون باز هم زير سايه شرلوك هلمز افسانهاي باقي ماند.
شخصيت كمپيون براي اولين بار در رمان «جنايت در دادلي سياه» به عنوان يك شخصيت فرعي ظاهر شد. اما با توجه به اينكه خود آلينگهام به شدت به اين شخصيت علاقهمند شده بود، 17 رمان ديگر با محوريت اين شخصيت نوشت و او را معروف كرد.
آن طور كه خود آلينگهام در كتابهايش مينويسد، كمپيون نام مستعار مردي است كه در سال 1900 به دنيا آمده و در يك خانواده بسيار متمول انگليسي رشد كرده است. او در كمبريج درس خوانده و هوش سرشارش، استادانش را سر در گم كرده است. از 20سالگي براي خودش اسم كمپيون را انتخاب ميكند و به دنبال حادثهجويي و كارآگاه بازي ميرود. كمپيون اين كار را فقط براي لذتش انجام ميدهد.
كمپيون لاغر، بور و عينكي است و اغلب مهربان به نظر ميرسد. گاهي غلط و عاميانه صحبت ميكند و بين دوستان نزديكاش به «عمو آلبرت» معروف است اما با وجود اين، سرش براي دردسر و هيجان به شدت درد ميكند. خانهاش (كه روبهروي كلانتري ميدان پيكادلي لندن است) جايي است كه كمپيون به همراه زاغ خانگياش سعي ميكند پرده از سختترين معماهاي جنايي بردارد. از رمانهاي كمپيون دو بار اقتباس تلويزيوني شده است؛ يك بار مجموعهاي كه در سالهاي 60-56 پخش شد و ديگري همان مجموعهاي كه همهمان ديدهايم؛ كار پر خرجي كه در سالهاي 90-89 روي آنتن رفت.
كار در فيلمنامه و اجرا، آن قدر تر و تميز و محكم از آب درآمده بود كه عدم استقبال مخاطبان انگليسي از آن آدم را به شگفتي مياندازد. روش حل معماها توسط كمپيون چيزي بين روش پوآرو و شرلوك هلمز بود. او به اندازه پوآرو تئوريسين و دقيق و به اندازه هلمز ماجراجو و بيكله نشان ميداد.
همين هم ميشد كه وقتي تمام شهر از حمله «بز غولپيكر» ميترسيدند، او شبانه به ديدار اين هيولا ميرود و نشان ميدهد تمام ترس ملت از «بز غولپيكر» به خاطر ژانگولر بازيهاي يك دزد مبتكر است كه از اين حيله براي خالي كردن خانه مردم استفاده ميكند، اما با وجود اين، بعضي از معماهاي كمپيون آنقدر سخت و دشوار به نظر ميرسيدند كه امكان ندارد با يك بار ديدن از آنها سر در بياوريد؛ مثل آن قسمتي كه كمپيون قاتل را با رجوع به كتاب «سفرهاي سندباد» گير مياندازد؛ يادتان هست؟
هني: پدر جد جيمزباند
خيلي قبلتر از اينكه «رابرت پاول» در نقش شخصيت «ريچارد هني» با آن چشمان بهشدت آبي و موهاي به شدت فرفري، پايش توي تلويزيونهاي ما باز شود، هيچكاك اين كاراكتر را در فيلم «39 پله»اش تصوير كرده بود؛ منتها آن كسي كه نقش اين جاسوس مارمولك انگليسي را در فيلم هيچكاك بازي كرد، رابرت دونات بود. در حقيقت «39 پله» مشهورترين رمان جانبوشان -جنايينويس اسكاتلندي- است كه باز هم در ابتداي قرن بيستم نوشته شده است.
او در كارهايي كه با محوريت هني نوشته (و مخصوصا همين 39 پله) سعي كرده از فضاي مرسوم رمانهاي پليسي آن سالها فاصله بگيرد و يك جور فضاي جاسوسي را به داستانهايش تزريق كند. قصه 39 پله آن قدر جذاب بود كه يك بار ديگر و اين بار در سال 78 با بازي رابرت پاول دوباره بازسازي شد.
فيلم فروش بسيار خوبي كرد و رابرت پاول هم كه تا قبل از اين بيشتر روي صحنه تئاتر ديده ميشد، بسيار مشهور شد. همين شد كه 10 سال بعد بيبيسي تصميم گرفت كليه كتابهاي بوشان با محوريت هني را تبديل به سريال كند؛ اقتباسهايي بسيار وفادارانه كه تمام و كمال از تلويزيون خودمان پخش شد. شخصيت هني دقيقا همان چيزي بود كه بوشان در كتابهايش توصيف كرده بود.
ژنرال «سر» ريچارد هني يك جاسوس انگليسي همه فن حريف است كه حتي قهرمان كاراته هم شده است، اسكاتلندي است و اول مهندس كشتي بوده اما در جنگ جهاني اول به عنوان كاپيتان كشتي ناوهاي دشمن را شكار ميكند. چند وقت بعد به عنوان جاسوس انگليسيها در تركيه مشغول به كار ميشود.
اما درست بعد از جنگ – به خاطر اينكه ديگر حالش از جاسوسي به هم ميخورد– استعفا ميدهد و تبديل به يك كارآگاه خصوصي ميشود اما پيشينه جاسوسياش دست از سر او بر نميدارد و دشمنانش هميشه او را درگير ماجراهاي بزرگ و ترسآور ميكنند.
به نظر ميرسد با اين مواد خام هيجانانگيز، بيبيسي بايد كار دندانگيري را ارائه كند اما آن چيزي كه ما ديديم، مجموعهاي بسيار بيرمق و گاهي خندهدار بود كه منطق تعقيب و گريزهاي بچگانه و فرمول هميشگي نجات در آخرين لحظه، روح آدم را به سوهان ميبست. با اين حال، بعيد است تيتراژ عجيب و تقريبا بيربط مجموعه هني- كه با اسم من درآوردي «ماجراجو» برايمان پخش ميشد- حالا حالاها از ذهنمان دور شود؛ همان كبريتي كه توي رودخانه براي خودش وول ميخورد و همان«رابرت پاولي» كه در نقش «ريچارد هني» به دوربين زل زده بود.
1-99 : يك توده خميري شكل
«1-99» يك مجموعه دنبالهدار پليسي جاسوسي فوقالعاده بود كه انگليسيها در سال 94 آن را روي آنتن فرستادند. فيلمنامه بينقص و پر تعليق كار و همچنين كارگرداني روان و فوقالعاده آن – كه توسط يك گروه كارگرداني 6 نفره انجام شده است – به علاوه بازي حيرتانگيز لسلي گراندام در نقش ميك رينر- پليس عصبي و بسيار باهوشي كه حتي ميتوانست مثل يك توده خمير تا حد مرگ هم مشت و لگد بخورد و به عنوان نفوذي وارد باند تبهكاران شود– باعث شده بود كه مجموعه 1-99 تبديل به يكي از ماندگارترين مجموعههاي اين سالها شود؛ منتها كم بودن قسمتهاي اين مجموعه و داستان بسيار با چفت و بستش (كه حتي از دست دادن يك قسمتش هم ميتوانست به فنا شدن كل سريال بينجامد) باعث شد كه اين مجموعه در ايران كمتر طرفدار پيدا كند.
صياد شيطان
در بين سريالهاي پليسياي كه ديدهايم، انگليسيها بيشترين تعداد (يا حداقل بيشترين تعداد سريالهاي ماندگار) را داشتهاند و حق هم همين است.
داستانهاي پليسي اصلا ابتكار انگليسيها هستند و آنها از دهه 1890، ادبيات پليسي داشتهاند. طبيعي است كه با چنين سابقهاي در تعريف كردن داستانها و معماهاي پليسي، سينماگران انگليس هم داستانهاي بهتر و كاراكترهاي جاندارتري بسازند؛ بهخصوص كه تعدادي از اين سريالها، از روي كتابهايي ساخته شده كه همهشان به عنوان شاهكارهاي ادبيات پليسي شناخته ميشوند.
شرلوك هلمز، هركول پوآرو، دوشيزه مارپل، ريچارد هني و آلبرت كمپيون، همهشان قبل از صفحه تلويزيون، روي ورقهاي كتاب به دست ما رسيده بودند و همين، خودش يكي از عوامل جذابيت اين سريالها بود.
«شرلوك هلمز از دكتر واتسن پرسيد: واتسن! بالاي سرت چي ميبيني؟ واتسن گفت: ستارهها را. هلمز گفت: حالا از آن چي ميفهمي؟ واتسن جواب داد: خب، خيلي چيزها. مثلا ما ميتوانيم جهت شمال را بفهميم يا موقعيت جغرافياييمان را، يا مثلا اينكه الان چندم ماه است و... هلمز گفت: نه، نه! واتسن! ما ميفهميم كه چادرمان را دزديدهاند.»
احتمالا شما هم اين جوك بيمزه را شنيدهايد و با توجه به اينكه در مملكت ما فقط براي چيزهاي پرطرفدار جوك درست ميشود، به همين يك جوك براي اثبات محبوبيت سريال شرلوك هلمز اكتفا ميكنيم و به جاي تعريف كردن باقي جوكها، ميرويم سراغ ماجراهاي سريال «شرلوك هلمز».
در ايران، شرلوك هلمز كارآگاه بسيار شناختهشدهاي است و اولين ترجمههايش به حوالي 1303 برميگردد اما برعكس كتابهاي هلمز، تصاوير سينمايي او خيلي دير به ما رسيد؛ اولين تصويري كه ما از معروفترين كارآگاه همه تاريخ ديديم، مربوط به زمستان 1373 بود؛ با سريال ساخته تلويزيون گرانادا.
از شانس، اين بار ما بهترين سريال هلمز را توانستيم ببينيم. تلويزيون گرانادا، شبكهاي محلي در شمال انگليس است كه سالهاست با ساير شبكههاي انگليسي رقابت دارد و در دهه 1980 آخرين ترفندش براي جلوگيري از ورشكستگي را رو كرد. آنها سراغ داستانهاي كانندويل رفتند كه در انگليس به شدت محبوب است.
اين بزرگترين ريسك شبكه در تمام سالهايش بود؛ اگر كار ميگرفت، ميتوانستند از ورشكستگي دربيايند و اگر نميگرفت، با سر ميخوردند زمين. همين شد كه مسئولان شبكه تمام سعيشان را كردند تا كار بهتري ارائه كنند. فقط 5 ماه وقت صرف تحقيق براي چيدمان وسايل خانه هلمز شد. 6 ماه صرف خريد اشياء، مبلمان و كتابهاي ويكتوريايي براي خانه هلمز شد و يك ماه هم صرف ساختن خانه. تازه بعد از همه اين ماجراها، خانه سوخت و كار از اول شروع شد.
اين خانه در شهر منچستر ساخته شده بود و هنوز هم سرپاست و ملت از آن بازديد ميكنند. بعد نوبت وسواس سر انتخاب بازيگر رسيد؛ از بين 200 نفري كه تست دادند، فقط جرمي برت توانست نظر مسئولان شبكه را جلب كند و تازه، هنوز سر موفقيت او شك و ترديد بود اما خود برت آنقدر اصرار كرد تا گراناداييها راضي شدند.
مجموعه اول در 1984 با 13 قسمت ساخته شد. ترتيب داستانها، دقيقا هماني بود كه كانن دويل تعريف كرده بود و قسمت آخر مجموعه اول هم همان قسمتي بود كه هلمز و مورياتي درون آبشار سقوط ميكردند.
موفقيت جرمي برت در نقش شرلوك هلمز، به حدي بود كه كانالهاي بيبيسي2 و كانال4 سريال را خريدند و دوباره پخش كردند. تلويزيون گرانادا نجات پيدا كرده بود. 2سال بعد، مجموعه دوم يا «بازگشت شرلوك هلمز» ساخته شد. تنها فرق اين مجموعه 11تايي با مجموعه اول، در بازيگر نقش واتسن بود.
اين بار ادوارد هاردويك – پسر سدريك هاردويك، بازيگر مشهور – نقش واتسن را بازي ميكرد كه مسنتر، آرامتر و محبوبتر از ديويد بورك – بازيگر واتسن در مجموعه اول - بود. قسمت سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» سال 1990 ساخته شد كه بنا به مثل مشهور «پول زياد، تباهي ميآورد»، پرخرجترين و در عين حال بيكيفيتترين مجموعه بود. اين مجموعه 6 قسمت داشت.
مجموعه چهارم يا «پروندههاي شرلوك هلمز» هم در 1991 با 8 قسمت ساخته شد كه موفقيت مجموعههاي اول و دوم را داشت. به جز اينها، تلويزيون گرانادا 5 فيلم سينمايي هم با همين مجموعه بازيگران ساخت. سال 1995 قرار بود كار ساخت مجموعه پنجم سريال شروع شود كه جرمي برت، در جريان كار سكته كرد و بر اثر آن مرد.
اين مجموعه شرلوك هلمز، هم به خاطر دقت و وسواس شديدي كه سازندگانش به خرج داده بودند و هم به خاطر نوع بازي جرمي برت در نقش هلمز – كه با آن نگاه خيرهاش توانسته بود شخصيت پيچيده آقاي كارآگاه را به خوبي تصوير كند – در سراسر جهان محبوبيت پيدا كرد. بينندگان معمولا اين نكته را هم در نظر گرفتند كه اين سريال كاملا به داستانهاي كانن دويل وفادار است.
در كل سريال فقط يك نكته بود كه خارج از داستانهاي كانن دويل بود و آن هم در قسمت «پاي شيطان» (از مجموعه دوم) بود كه هلمز كوكايين مصرف ميكرد. جالب است كه سازندگان براي همين تغيير، از دفتر كانن دويل مجوز گرفته بودند. پخش اين مجموعه، در ايران از زمستان 73 و با نمايش قسمت «ياقوت آبي» شروع شد. مجموعه اول اين قسمت را شبكه3 پخش ميكرد.
مدير دوبلاژ، بهرام زند بود كه خودش هم شرلوك هلمز را ميگفت. دوبله اين مجموعه، بهرغم اشكالاتي مثل اينكه نقش خانم هادسن (صاحبخانه شرلوك هلمز) را در هر قسمت يك نفر ميگفت، يكي از بهترين نمونههاي دوبله در سيما بود.
سينك صدا و حركت لب بازيگران فوقالعاده بود و در قسمتهايي مثل «مردان رقصان» - كه تم اصلي ماجرا، رمزنگاري با حروف انگليسي بود – به اوج خودش ميرسيد. پخش مجموعه دوم، سال74 از شبكه2 شروع شد. اين بار شرلوك هلمز را جلال مقامي ميگفت. زمستان همان سال، شبكه3 مجددا مجموعه اول را پخش كرد. پاييز75، شبكه 2، مجموعه سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» را پخش كرد و در زمستان 76، آخرين مجموعه با 5 فيلم سينمايي (هر كدام در 2 قسمت) روي آنتن رفت.
در مجموعههاي سوم و چهارم، دوباره بهرام زند، صداي هلمز بود. امسال بهار هم كه شبكه3 مجددا سري اول را پخش كرد. پخش تلويزيوني اين مجموعه در ايران، نكات بامزه و در عين حال عجيب و زيادي داشت. شبكه3 از همان ابتدا، 2 قسمت از 13قسمت مجموعه اول را كنار گذاشت، اما بقيه را درست و حسابي نشان داد. اما شبكه2 بلاهاي عجيب و غريبي سر سريال درآورد. مثلا در قسمت «جعبه مقوايي» سكانس اصلي داستان، به طور كامل حذف شده بود.
در قسمت «لكه دوم»، صورت شخصيت زن ماجرا كه راوي داستان هم بود، از تمام صحنهها حذف شده بود و در قسمت «خانه 3شيرواني» كه معلوم نبود به چه دليل «3 مزدور» ترجمه شده، حدود نيمي از ماجرا اصلا به نمايش درنيامد.
اين هم يك نمونه ديگر: در قسمت «آخرين خونآشام» واتسن جايي تعريف ميكند كه يك بار در افغانستان روح ديده و در ترجمه، ماجرا شده بود «يك بار در هندوستان روح ديدم!»؛ در حالي كه همه شرلوك هلمزبازها زندگينامه واتسن را ميدانند كه مدتي در افغانستان بوده و هيچوقت به هندوستان نرفته است. ماجرا به قدري شور شده بود كه يك نشريه در اعتراض به اين جرح و تعديلهاي فراوان، نوشت: «انگار عوامل پروفسور مورياتي در پخش سيما نفوذ كردهاند!». با همه اين حرفها، مجموعه شرلوك هلمز يكي از بهترين پليسيهايي بود كه تاكنون ديدهايم.
اين را بهرام زند – مدير دوبلاژ مجموعه – هم در يك مصاحبه تصريح كرده. او ميگويد وقتي خودش براي اولين بار و پيش از شروع كار، سريال را ميديده، به مسئولان صدا و سيما گفته كه «اين كار حيف است! آن را با صداي اصلي پخش كنيد!» و وقتي هم كه خودش كار را دوبله كرده، بيشتر از هر سريال ديگري به او زنگ زدهاند و از كارش تعريف كردهاند. خود بهرام زند در آن مصاحبه گفته است كه دوبلهاش در نقش هلمز، بهترين كار او در تمام عمرش است.
موريارتي پرطرفدارتر است
شرلوك هلمز، علاوه بر جايگاه ويژه در ادبيات پليسي، يك ركورد سينمايي هم دارد. او صاحب عنوان بيشترين تعداد فيلم در مورد يك شخصيت است و آنطور كه كتاب ركوردهاي گينس آورده، از 1903 تا بهحال، 79 بازيگر در جلد شرلوك فرو رفتهاند و 205 فيلم هم درباره او ساخته شده است.
البته همه اين فيلمها از روي اصل داستانهاي كانن دويل ساخته نشده، مثلا در حالي كه پروفسور مورياتي تنها در چند داستان شرلوك هلمز وجود دارد، تقريبا در بيشتر فيلمها كارگردانها با استفاده از كاراكتر او و تضاد ميان 2 قطب هلمز – مورياتي، داستانشان را ساختهاند و اتفاقا بازيگران مطرح، بيشتر نقش مورياتي را بازي كردهاند.
مثلا در «محلول 7درصدي» (1976) لارنس اوليويه نقش اين پروفسور ديوانه را بازي كرده و در «علامت 4» (1984) پيتر اتول. علاوه بر تقابل مورياتي – هلمز، يكي ديگر از ايدههاي سينما براي تصوير كردن هلمز، درگير كردن او در ماجراهاي جاسوسي جنگ جهاني دوم است كه هيچ ما بهازايي در اصل داستانها ندارد. مثلا در «زندگي خصوصي شرلوك هلمز» (1970 – بيلي وايلدر)، هلمز عاشق يك زن جاسوس آلماني ميشود.
جالب اينكه بيشترين فيلم (58 فيلم) درباره هلمز را آلمانيها ساختهاند. از بين داستانهاي اصلي هلمز، «درنده باسكرويل» بيشترين اقتباس سينمايي (18 مورد) را دارد. معروفترين هلمز سينما هم نه جرمي برت، كه بازيل راتبون انگليسي است. راتبون تصويري از هلمز ارائه داد كه برق هوش از چشمهايش بيرون ميزد. راتبون در 14 فيلم سينمايي نقش كارآگاه ما را بازي كرد و حتي كانن دويل هم او را براي ايفاي اين نقش پسنديده بود اما به قول روزنامه گاردين: «كاش كانن دويل ميماند و جرمي برت را هم ميديد».
مردي كه هلمز شد
معمولا جرمي برت را در كنار بازيل راتبون، بهترين شرلوك هلمزهاي سينما ميدانند. اين در حالي است كه برت، روش تمام هلمزهاي قبلي را بههم ريخت و يك هلمز جديد ساخت. بازيگرهاي قبلي اين نقش، همه زور خودشان را ميزدند تا استاد هر چقدر باهوشتر و سرحالتر به نظر برسد اما برت دقيقا برعكس، شرلوك هلمزي ساخت كه خسته و بيحوصله بود و اين اتفاق به آنچه كانن دويل تصوير كرده بود، بيشتر شباهت داشت.
جرمي برت از آنهايي بود كه از بچگي هلمز ميخواند و تقريبا بيشتر 56 داستان و 4 رمان كانن دويل را هم از حفظ داشت و به همين دليل معمولا بدون خواندن فيلمنامه، سر صحنه ميرفت. برت يك بار گفته بود: «به نظرم شرلوك هلمز، مخلوق تيرهبختي بود؛ او مجبور بود مدام با جنايت سر و كله بزند».
او همين حرف را در بازياش هم درآورد و همين باعث محبوبيت فيلمهاي او شد. جرمي برت درسال 1935 به دنيا آمد و 1995 مرد. اين وسط چند تايي فيلم بازي كردكه معروفتريناش بانوي زيباي من و يك سريال بود كه آخر هم سر همان سكته كرد و مرد. صحيح اسم جرمي برت، به سكون «ب» و كسر «را» (هر دو) است.
خشم و هياهو: سوئيني
«سوئيني» شايد اولين سريالي بود كه در آن ميشد شمايل لندن مدرن را ديد؛ لندني كه پر از روور و مينيماينر بود و تاكسيهاي سياه آن، اتاق جنايت. سوئيني اولين مجموعه پليسي مدرن در تاريخ بريتانياست؛ مجموعهاي كه بدون اتكا به رمانهاي پليسي با الهام از جنايتهاي واقعي ساخته شد و بدجوري هم گرفت.
فيلمنامه مجموعه سوئيني كاملا اوريجينال است و برعكس مجموعههاي بيبيسي – كه بيشترشان در فرمت ويدئو توليد ميشدند - نگاتيو 35 ساخته شد و كلي هم خرج روي دست تهيهكنندگانش گذاشت.
در حقيقت بيشتر از اينكه مجموعه سوئيني در پي حل معماهاي شگفتانگيز جنايي به سبك داستانهاي معمايي كلاسيك انگليسي باشد، سعي ميكرد با ايجاد حادثه، تعقيب و گريز، انفجار و خشونت تماشاگرش را پاي گيرندهها نگه دارد.
جان ثاو و دنيس واترمن در نقشهاي ريگان و كارتر، 2 مأمور پليس شعبه ضد جنايت اسكاتلنديارد، گروه پروازي (معروف به سوئيني)بودند . نكته تأثيرگذار و جالب اين مجموعه شخصيتپردازي بينقص كاراكتر اصلياش است؛ «ريگان» آدمي است دمدمي مزاج، عصبي و باهوش كه تمام تلاشاش اين است كه به هر نحوي شده، پروندههاي زير دستش را به سرعت به انجام برساند.
ريگان در اين راه از هيچ جور قانونگريزياي دوري نميكند؛ متهمانش را كتك ميزند، تهديدشان ميكند و حتي بدون اجازه قاضي، خانه و زندگيشان را ميگردد و به هم ميريزد. ريگان حتي در يكي از قسمتها براي مقر آوردن يك قاچاقچي، همسرش را گروگان ميگيرد و با تهديد بالاخره كارش را پيش ميبرد.
اما در مقابل، كارتي كه دستيار اول ريگان است، پليسي است خونسرد كه ميتواند در هر لحظه بهترين تصميمهاي ممكن را بگيرد. در بيشتر قسمتها پيشبينيهاي كارتر درست از آب در ميآيد و خيلي از جاها لجبازيهاي ريگان با نظرات كارتر كار آنها را به جاهاي باريك ميكشاند.
سوئيني بين سالهاي 75 تا 78 از شبكه اصلي بريتانيا پخش شد و طرفداران وحشتناكي پيدا كرد؛ به طوري كه حتي در سال 2008، قرار است يك نسخه سينمايي از آن به سينماها بيايد. اما كنار كشيدن ناگهاني دنيس واترمن (كارتر) از ادامه كار، دست تهيهكنندگان سريال را توي پوست گردو گذاشت و بيخيال ادامهاش شدند.
ما از مجموعه سوئيني، فقط فصل اولش را ديدهايم و سوئيني 2 و 3 را نديدهايم. اين طور كه ميگويند «سوئيني 2» بهتر از بقيه مورد استقبال قرار گرفته است؛ مجموعهاي كه در آن خشونت حرف اول و آخر را ميزند.