شماره 141 - گزارش
اوين، دربست!
ايمان جليلي:
«زندان اوين» از بيرون جاي ترسناكي به نظر ميرسد؛ براي همين هم هست كه آدم همهاش كنجكاو است كه بداند پشت آن ديوارهاي بلند چه ميگذرد.
اما از در بزرگ آهني بازداشتگاه كه تو بروي، باورت نميشود زندان است؛ يك محوطه خيابانبندي شده بسيار بزرگ با درختان بلند و صداي آبي كه انگار از همان نزديكيها رد ميشود.
محوطه زندان آن قدر بزرگ است كه بايد براي رسيدن به اندرزگاه 7 آن، مينيبوس سوار شوي. خيابانها همين طوري دامنه كوه را دور ميزنند و بالا ميروند و تو ميتواني در مسير چيزهايي ببيني كه اصلا شبيه تصوراتات نيست.
اينجا همه چيز دارد؛ از مدرسه و بيمارستان بگير تا آهنگري و نانوايي و حتي شيرينيفروشي! اولش قرار بود اين گزارش، حال و روز جواناني را نشان بدهد كه در زندان اوين هستند؛ منتها بنابه دلايل امنيتي، امكان وارد شدن به داخل بند وجود نداشت. براي همين خود زندانيها درباره محل زندگيشان و كارهايي كه در طول روزهاي حبس انجام ميدهند حرف زدند. لابهلاي صحبتهايشان نكتههاي جالبي وجود داشت كه خواندني به نظر ميرسيد.
اندرزگاه 7 اوين، جايي است كه زندانيان چك، مهريه، سرقت، كلاهبرداري و اين جور جرائم را در آن نگهداري ميكنند. اندرزگاه براي خودش محوطه كوچكي دارد كه با يك در آهني بزرگ از فضاي زندان جدا شده. داخل محوطه چند نفري مشغول قدم زدن هستند.
كمي آنطرفتر كارگرها دارند ديوار يك سوله نيمهكاره را سيمان ميكنند و در فاصلهاي نه چندان دور، چند تا جوان پا به توپ شدهاند و گل كوچك بازي ميكنند. يك استخر هم در ضلع غربي اندرزگاه وجود دارد كه آبش را تازه خالي كردهاند. در اتاق افسر نگهباني سالن، چند نفري با هم گپ ميزنند. يكيشان كه يك دست گرمكن ورزشي به تن كرده، تا قيافهات را ميبيند با تعجب از سرباز حفاظت ميپرسد: «اين ديگر از كجا آمده؟ از تنب بزرگ و كوچك گرفتيدش؟»
اينجا نميشود زنداني را از غير زنداني تشخيص داد چون همه لباس شخصي دارند. مرد ميانسالي كه توي اتاق رئيسبند نشسته، توضيح ميدهد كه اينجا خيلي از كارها بر عهده خود زندانيهاست. خود او هم كارهاي دفتري بند را انجام ميدهد. اين اتاق جايي است كه زندانيها را يكييكي ميآورند؛ كساني كه هر كدام براي خودشان دنياي عجيب و غريبي دارند.
مثل خانه مجردي
29 سالش است و لاغر اندام. اولش كمي خجالتي ميزند ولي بعد كه سر صحبت باز ميشود، حسابي باهات گرم ميگيرد. اسمش آرين است و به جرم مشاركت در كلاهبرداري، 8 سال زنداني شده. الان هم 2 سال از تمام شدن مدت حبسش ميگذرد ولي چون 69 ميليون تومان بدهي دارد و همدستهايش هنوز فرارياند، فعلا اينجا ماندگار است. خودش ميگويد در واقع گروگان آنهاست.
آرين الان در كارگاه خياطي كار ميكند؛ «7.5 صبح بيدار ميشويم، ساعت 8 ميرويم سركار. نزديك ظهر، يكي دو ساعت استراحت ميكنيم و ناهار ميخوريم و بعد دوباره تا 4.5 ميرويم سركار.
۴/۵ هم معمولا فوتبالي ميزنيم تا ساعت 6 كه وقت آمار است». بعد از آمارگيري ديگر كسي حق خارج شدن از بند را ندارد. براي همين بيشتر زندانيها تا ساعت 10 كه وقت خاموشي است به كارهاي شخصيشان ميرسند. اين طوري كه آرين ميگويد در هر اتاق اين بند، بين 10تا15 نفر زندگي ميكنند؛ «اتاقهايمان درست مثل خانههاي مجردي است. در هر اتاق تلويزيون داريم، يخچال داريم، فرش داريم، تلفن داريم و... نفرات هراتاق را هم وكيل بند با مشورت بچهها انتخاب ميكند؟».
آنها اينجا كلاسهاي مختلفي دارند كه ميتوانند وقتشان را آنجا بگذرانند؛ از كلاسهاي حسابداري و زبان بگير تا موسيقي. باشگاه بدنسازي، ميز پينگپنگ و سالن فوتسال را به اينها اضافه كنيد و از همه مهمتر استخر را كه امكان استفاده از هر كدامشان در فصل تابستان به مدت 2 ساعت در روز براي هر سالن وجود دارد.
آرين بعد از اين تعريف و تمجيدهايي كه از وضعيت زندگيشان در اينجا ميكند، ميرود سراغ درددلهايش؛ درددلهايي كه با مشكل غذا شروع ميشوند؛ غذا قبلا خيلي خوب بود ولي الان 2ماه است كه خراب شده. آرين ميگويد بدترين درد اينجا دوري از خانواده است.
او كه يكدست مشكي پوشيده، بغضش ميگيرد و ادامه ميدهد: «از سال 82 مرتب ميرفتم مرخصي ولي اين دفعه كه پدرم مريض شده بود، كارم جور نشد و نتوانستم بروم بيرون، تا اينكه 2 روز پيش پدرم فوت كرد». همسر او هم وقتي كه به زندان افتاده، از او جدا شده.
كي گفته من دزدم؟
183 تا شاكي دارد؛ «اولش رفتم ندامتگاه كرج. به قول ماها آنجا آخر دنياست؛ جايي كه بروي تويش، ديگر اميد برگشت نيست. الان هم براي كار آمدهايم اينجا». راست ميگويد. معمولا سارقين را يكراست ميبرند ندامتگاه كرج. اما او بعدا درخواست كار داده و به اوين منتقل شده تا در كارگاه خياطي كار كند؛ «ما توي بند كارگري هستيم. لباس ميدوزيم؛ لباسهاي نظامي و بيمارستاني را، برجي 30 تومان هم حقوق ميدهند».
او اصلا خياط است و قبل از زندان توي يك توليدي لباس كار ميكرده. الان هم 5سال و 6 ماه است كه به جرم كيفقاپي زنداني است.
ميگويد قبلا زياد از جلوي زندان قصر رد ميشده و هميشه با خودش فكر ميكرده كه آدمهاي آن تو چه جوري زندگي ميكنند؛ «تصورم اين بود كه يك عده با لباس زندان دستشان را از لاي نرده ميآورند بيرون و از زندانبان غذا ميگيرند ولي وقتي آمدم اين تو، ديدم اينجا خيلي بهتر از آن چيزي است كه توي فيلمها نشان ميدهند». او آخرين فرزند يك خانواده 14 نفري است و از آن آدمهاي هميشه شاكي.
داستان جالبي براي زنداني شدنش درست كرده؛ «همهاش فكر ميكنم من الان چرا اينجايم؟ آش نخورده و دهن سوخته آقا! من سرباز بودم، يك روز همين جوري كار داشتم، رفتم اداره آگاهي. يكي از بچه محلهايمان را آورده بودند آنجا به جرم كيف قاپي. او هم تا مرا ديد سروصدا راه انداخت كه اين، هم جرم من است. بعد هم كه ما را گرفتند چون قيافهام شبيه همجرم بچه محلمان بود، همه شاكيها عليه من شهادت دادند و ما را انداختند اين تو».
مرغ زيرك گر به دام افتد...
4 ميليون پول نقد دزديده. 5/1 ميليون تومان هم ديه دارد كه بايد بدهد. دو تا قرار شرارت هم توي پروندهاش ديده ميشود. با اين همه جرم، وقتي زنداني شده، 25 سالش بوده. الان هم كه 3 سال است اينجا زنداني است.
خوبياش اين است كه سعي نميكند دروغ بگويد يا براي خلافهايش دليل بتراشد. غلام قبلا در تهران موبايل ميفروخته و اين طوري كه خودش ميگويد درآمدش آن قدر خوب بوده كه هم خانه اجاره كند، هم به خودش برسد و هم پسانداز كند؛ «پول را كه بر ميداشتم اصلا به اين فكر نميكردم كه گير ميافتم. چه ميدانستم آخرش اين جوري ميشود!».
او تا دلت بخواهد سابقه زندان دارد؛ «توي سربازي 3-2 باري افتادم زندان. زندان جيرفت بودم، زندان اراك بودم ولي اينجا يك چيز ديگر است. زندانيهايش گلچين شدهاند. توي هر اتاقش تلفن دارد و... زندگي كردن اينجا راحت است، فقط خانوادههايمان اذيت ميشوند». او در طول چند سالي كه اينجا بوده، فقط 2 بار خيابان را ديده، آن هم وقتي كه بردهاندش دادگاه؛ «ميداني؟ زندگي با آدمهايي كه نميتواني تحملشان كني خيلي سخت است. دعوا كه نميشود كرد، بايد بسازي يك جوري».
غلام حالا با توجه به بروبازويي كه دارد به عنوان انتظامات سالن انتخاب شده؛ «شبها از ساعت 2 تا 8 پاس ميدهم؛ اتاقها را سركشي ميكنم كه اتفاقي نيفتد». هر سالن 4 تا ناظر دارد؛ 2تا براي روز و 2تا براي شب. ميگويد: «مرغ زيرك گر به دام افتد تحمل بايدش».
آقاي اعتماد به نفس
او بدون شك عجيبترين زنداني اين سالن است؛ مرد 31 ساله خوشتيپي كه هيكلش به ورزشكارها ميخورد و حرفزدنش به دكتر مهندسها. فوقديپلم فني است و تخصص اصلياش جوشكاري آرگون. تا قبل از اينكه گذارش به زندان بيفتد، با همين كار جوشكاري ماهي يك ميليون تومان كاسب بوده.
پس دانستن اينكه چنين آدمي با اين درآمد اينجا چهكار ميكند جالب است؛ «يك عتيقه خريده بودم كه ميگفتند سرقتي است. راستش را بهتان بگويم، ميدانستم كه سرقتي است. يك قمه فلزي بود و يك كاسه سفالي. 55 ميليون خريدمش در حالي كه حداقل 250 ميليون قيمت داشت. فكر نميكردم گير بيفتم ولي 6 ماه بعد سرمرز گير كردم».
و وقتي از او ميپرسي كه چرا اين كار را كرده، جواب ميدهد: «چرا؟ خودم هم نميدانم. من آدم مجردي بودم كه سال 71 از يك شركت خارجي ماهي 1800 دلار حقوق ميگرفتم. چه ميدانستم گير ميافتم؟ يارو را بعد از اينكه جنس را به ما فروخت، پر كردند كه برو شكايت كن. همين براي ما شد دردسر».
از 4 سال حبس كاظم، 20 روز هم گذشته. در واقع او الان درگير انجام كارهاي ادارياش است كه بيايد بيرون. او را هم اول برده بودند ندامتگاه كرج ولي بعد از 2 سال خودش زمينه آمدن به اوين را فراهم كرده؛ «رفتم صادقانه گفتم حاجي خياطي بلد نيستم ولي از اينجا خسته شدهام. معتاد هم كه نبودم. براي همين قبول كردند كه بيايم اوين».
كاظم آخر اعتماد به نفس است؛ «آنجا تبعيدگاه بود. وقتي آمدم اينجا ظرف 2 روز خياطي ياد گرفتم. الان كاپشندوزم. ماهي 15-10 تومان هم ميدهند كه بود و نبودش برايم فرقي نميكند؛ فقط همين كه بيكار نباشم خوب است».
او توضيح ميدهد كه توي زندان خريد و فروش نقدي ممنوع است. سيستم اين جوري است كه خانواده زندانيها به حساب فروشگاه زندان پولواريز ميكنند و بعد آنها ميتوانند به صورت اعتباري از مغازه خريد كنند. كاظم ميگويد: «در زندان سيگار آزاد است ولي به محض اينكه بفهمند كسي معتاد است برش ميگردانند به همان ندامتگاه كرج».
او ترجيح ميدهد خودش آستين بالا بزند و غذا بپزد. هر سالن، هر روز بسته به نوع غذا، يك يا 2 ظرف بزرگ سهميه دارد كه اين غذا بين اتاقها تقسيم ميشود؛ «عدس پلو، قيمه، خورش سبزي، لوبيا پلو... از اين چيزها ميدهند ولي كسي نميخورد. هر سالن براي خودش اجاق گاز دارد و بچهها خودشان آشپزي ميكنند».
بدشانسي مرد جوان
سعيد، 21ساله، جرم: تصادف با موتور و قتل غير عمد. محكوميت: 25 ماه حبس و 35 ميليون تومان ديه.
او جوانترين زنداني اينجاست و اتفاقا تازه وارد هم هست. در واقع از اول ماه رمضان مهمان اوين شده؛ پسر خوشتيپ و سادهاي كه توي بند همه هوايش را دارند. در يك تصادف، او و 2تا از دوستانش با يك موتور ميزنند به يك پيرمرد و طرف فوت ميكند.
سعيد راننده بوده و گواهينامه هم نداشته؛ حتي موتور هم مال خودش نبوده و حالا پاي پسر جوان گير است؛ «اگر رضايت بدهند كه ميروم بيرون وگرنه بايد حبس بكشم چون توانايي پرداخت ديه را ندارم. ميگويند تا ندهي، نميروي». زبانش كمي لكنت پيدا كرده. سرباز حفاظت ميگويد وقتي آمد خوب بود، از بس كه فكر و خيال كرده و استرس داشته، اين جوري شده.
خودش ميگويد: «قبل از اينكه بيايم اينجا از برخورد آدمها ميترسيدم. فكر ميكردم فضا خيلي بد باشد اما وقتي آمدم ديدم اوضاع خيلي بهتر از تصورم است. الان 19نفريم توي يك اتاق. آنها هم همه تصادفياند و همه كمكم ميكنند تا خيلي بهام سخت نگذرد». سعيد الان نيروي خدماتي سالن به حساب ميآيد؛ «غذا پخش ميكنم، نظافت ميكنم و... حقوق نميدهند به خاطر اين كار. به هر حال هر چه باشد، زندان است. هتل هم اگر باشد، باز زندان است».
او از نوزدهم مهرماه بايد ميرفته سربازي و الان همهاش نگران اين است كه آن طرف غيبت نخورد؛ هر چند سربازي كه كنار دستش ايستاده، برايش توضيح ميدهد كه به خاطر شرايط خاصش اضافه خدمتش را ميبخشند. او آن بيرون در پاركينگ خانهشان كار ميكرده و حالا قصد دارد بيرون كه رفت، دوباره كارش را شروع كند.
آخر پسر جوان براي آيندهاش برنامههايي دارد؛ «نامزد دارم. از وقتي كه اين دردسر برايم درست شد، خيلي كمكم كرده. قرار بود با هم ازدواج كنيم ولي خب، اين مسئله پيش آمد. الان هم خانوادهاش ميدانند كه اينجا هستم ولي با اين حال نامزديمان را بههم نزدند. روزي كه قاضي احضارم كرد، همهاش به او فكر ميكردم».
سعيد آخر حرفهايش ميگويد هر قسمت از حرفهايم را كه ميخواهيد ننويسيد ولي اين تكه آخر را حذف نكنيد. ميگويد: «ميخواهم نامزدم بداند كه چقدر دوستش دارم».