شماره 143 - ادبیات و کتاب - انتشار چند کتاب جدید از هاروکی موراکامی نویسنده معروف ژاپنی
در خواب مسئوليت آغاز ميشود
ايثار قنواتي:

در داستانهاي موراكامي دائما در حال رفت و برگشت ميان دنياي خيال و واقعيت هستيم.
«هاروكي موراكامي» كشف مجلات ادبي ايران بود. اولين بار چند تا از داستانهايش در اين مجلات و در مجموعه «خوبي خدا» (با ترجمه اميرمهدي حقيقت) منتشر شد؛ بعد يكدفعه سر و كله كتابهايش در بازار پيدا شد؛ اول مجموعه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» با ترجمه بزرگمهر شرفالدين (نشر چشمه) به بازار آمد و بعد به طور همزمان 3 ترجمه از رمان تحسين شدهاش «كافكا در ساحل» (معلوم نيست تا كي بايد با اين معضل ترجمههاي تكراري سر كنيم!).
تا اين لحظه ترجمههاي پروانه و آسيه عزيزي (انتشارات بازتاب نگار) و گيتا گركاني (نشر كاروان) آمدهاند و ترجمه مهدي غبرايي هم زير چاپ است و تا چندي ديگر، انتشارات نيلوفر آن را منتشر ميكند. جالب اينكه در ميان اين مترجمها نام گركاني، به عنوان مترجم رسمي آثار موراكامي در سايت ويكي پديا ثبت شده.
موراكامي بعد از فارغالتحصيل شدن از دانشكده تئاتر، يك مغازه ضبط فروشي براي خودش دست و پا ميكند اما اين كار چندان باب ميلش نبوده، پس مغازه را به امان خدا رها ميكند و يك كافه راه مياندازد. كافه او 7 سال دوام ميآورد تا اينكه ناگهان تصميم عجيب و غريبي ميگيرد.
همانطور كه روي كاناپه لم داده بود و بازي بيسبالش را تماشا ميكرد، يكدفعه دلش خواست نويسنده باشد. «آواز باد را بشنو» اولين رمان او بود اما رماني كه باعث شهرت موراكامي شد، «جنگل نروژي» بود؛ رماني كه فقط در ژاپن، 2ميليون نسخه از آن فروش رفت. حالا موراكامي آدم مشهوري بود ولي اين همان چيزي نبود كه دلش ميخواست. او كه تحمل سيل مشتاقاناش را نداشت، تصميم گرفت از ژاپن فرار كند.
اما منتقدهاي ژاپني تازه كسي را پيدا كرده بودند كه آثارش بدجوري بوي غرب ميداد. آنها فهميده بودند آقاي موراكامي تا همان 30سالگي كه ناگهان نويسنده شده، حتي يك رمان ژاپني درست و درمان نخوانده و به جايش تا توانسته «براتيگان» و «ونهگات» قورت داده و اين چيزي نبود كه بشود به سادگي از كنارش گذشت. آنها او را به خاطر نوشتن رمانهاي پرفروش سرزنش ميكردند.
اوئه – يكي از نويسندگان مطرح ژاپن – موراكامي را به خاطر استفاده از فرهنگ آمريكايي و نمادهايش – مثل مك دونالد – در داستانهايش به شدت زير سؤال برد. آنها معتقدند هرچند موراكامي بين شرق و غرب پل زده اما داستانهايش ممكن است به جاي توكيو، در هر جاي ديگري اتفاق بيفتد و اين نقطه ضعف، اتفاقا به نقطه قوت موراكامي در ديگر نقاط دنيا تبديل شد.
موراكامي كه خود مترجم ادبيات داستاني غرب در ژاپن است و آثاري از كارور، پل استر، اسكات فيتز جرالد و سالينجر را ترجمه كرده است، با ترجمه مجموعه داستان «فيل غيب ميشود» در آمريكا به شهرت رسيد. «وال استريت ژورنال» اين مجموعه را ميستايد و دربارهاش مينويسد: «داستانهايي درباره آدمهايي كه خسته شدهاند اما خستهكننده نيستند».
حالا كه آقاي نويسنده حسابي معروف شده بود وقتش بود تا با ديگر نويسندگان مقايسه شود. منتقدها او را با بيشتر كساني كه آثارشان را ترجمه كرده بود، مقايسه ميكردند. اما موراكامي كه بارها گفته «سبك من از همان اول سبك خودم بود نه هيچكس ديگر»، چندان منتقدها را راضي نميكند.
آنها فضاي يخزده و شخصيتهاي بيكس و سرگردان او را با آثار كافكا و كارور مقايسه ميكنند و ظاهرا اين تنها مقايسهاي است كه موراكامي در برابر آن، نهتنها خم به ابرو نميآورد كه حتي از اين مقايسه استقبال هم ميكند؛ «اولين باري كه داستانهاي ريموند كارور را خواندم، شوكه شدم. مثل رعد و برق بود. به خودم گفتم او نويسنده محبوب من است. سبك او صادق و صميمي است و اين سبكي است كه من ميستايم».
زنده باد پايان باز
«كجا ممكن است پيدايش كنم؟» اولين مجموعه منسجم از داستانهاي موراكامي است كه ترجمه هم شده. قبل از آن تك داستان «شيريني» او در كتاب «خوبي خدا» ترجمه شده بود اما مجموعه «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» به خوبي فضاي داستاني موراكامي را نشان ميدهد؛ فضايي كه مثل هر ژاپنينويس استاد كاري سرشار از ترس و وحشت است. او از دل رويدادهايي كه در زندگي روزمرهمان اتفاق ميافتد، داستاناش را بيرون ميكشد؛ بيخوابي، مرگ، فراموشي و...
قهرمانهاي داستان موراكامي به دنبال آرامش دروني هستند؛ آرامشي كه آنها معمولا در تنهايي، با كمحرفي و در مكانهايي غيرمتعارف پيدايش ميكنند؛ درست مثل كارآگاه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» كه اين آرامش را در جايي بين طبقات 24 و 26 در راهپلهها و روي كاناپهاي كه براي استراحت گذاشتهاند، پيدا ميكند.
خود موراكامي درباره سرگرداني كاراكترهايش ميگويد: «همه قهرمانهاي داستانهاي من دنبال چيز مهمي ميگردند يا حداقل چيزي كه براي آنها مهم است و اين جستوجو نوعي ماجراجويي است. اما نكته مهم آن چيزي نيست كه آنها به دنبالش هستند بلكه فرايند جستوجو است كه اهميت دارد؛ اينكه تو تنهايي، بايد مستقل باشي و بايد تا آنجا كه ميتواني تلاش كني. اين قهرمانها اوديسههاي كوچك زندگي هستند».
موراكامي استاد روايت چند داستان در دل يك داستان است؛ روايتهايي كه چندان اصراري هم به سرانجام رساندن آنها ندارد. در «فاجعه معدن در نيويورك» داستان با چند معدنچي گرفتار در تونل معدن شروع ميشود، بعد آنها را رها ميكند و داستان ديگري را پيش ميكشد؛ يا مثل «شيريني عسل» كه اصلا با يك داستان فرعي شروع ميشود و درست وقتي آن را به عنوان داستان اصلي ميپذيري، تازه اصل ماجرا شروع ميشود.
اين مسئله در داستانهايي كه يك شخصيت ثابت دارد و يك ماجرا آن را پيش ميبرد (مثل داستان «خواب») هم اتفاق ميافتد. موراكامي در جواب منتقدهايي كه با طعنه ميگويند اين ديگر چهجور داستاننويسياي است، ميگويد: «من اين مدل را دوست دارم چون اينطوري، قصه هيچوقت تمام نميشود».
رؤيا واقعيت است
«كافكا در ساحل» دهمين رمان موراكامي است؛ رماني كه در عرض 2 ماه 200هزار نسخه از آن فقط در ژاپن به فروش رفت، او را برنده جايزه ادبي كافكا كرد و منتقدهايي كه تا ديروز چشم ديدنش را نداشتند، «كافكا در ساحل» را تكاندهنده توصيف كردند. استقبال از اين رمان آنقدر خود موراكامي را تحت تاثير قرار داد كه حتي آقاي نويسنده، آدرس وبسايتاش را به نام رمان (kafka on the shore) تغيير داد.
مشخصه اصلي «كافكا در ساحل» و باقي رمانهاي او (غير از جنگل نروژي)، رؤياپردازي قوي آنهاست؛ اصلا انگار او رمان مينويسد كه خيالبافي كند؛ «براي من نوشتن رمان مثل يك رؤياست. نوشتن رمان اين اجازه را به من ميدهد كه وقتي بيدارم به طور ارادي به خواب و رؤيا بروم. من رؤياي ديروز را امروز هم ميتوانم در سر بپرورانم، در حالي كه شما در عالم واقع نميتوانيد اين كار را بكنيد و شما نبايد آن را «خيال» بناميد. از نظر من رؤيا عين واقعيت است».
ماجراي «كافكا در ساحل» هم روايت موازي 2شخصيت است؛ داستان با پسري به نام «ناكاتا» شروع ميشود كه طبق پيشگويي اديپوار ناپدرياش، او را خواهد كشت. ناكاتا هم براي فرار از اين پيشگويي، شبانه از خانه فرار ميكند. اما روايت دوم، روايت سرباز بازمانده از جنگي است كه پس از خلاص شدن از يك كماي طولاني، ديوانه شده و با گربهها حرف ميزند. شخصيتهاي رمان «كافكا در ساحل» مدام در حركت هستند؛ يك وقت در ژاپن، گاهي در آسمان، در ناكجاآباد و حتي در زير زمين.
كافكا در ساحل چند معما دارد كه طبق معمول راهحلي براي آنها ارائه نشده است. در عوض چندتا از اين معماها با هم تركيب ميشوند و راهحلي جلوي پايمان ميگذارند. اين راهحل براي هر خواننده متفاوت خواهد بود و اين تفاوت آنقدر هست كه موراكامي از آن به عنوان «تجربه شخصي هر فرد» نام برده است.
قطعاتي از كتاب
كافكا در ساحل
به سراسر ژاپن رفتم و با آدمهايي كه از برخورد با صاعقه جان به در برده بودند، مصاحبه كردم. چند سالي وقتم را گرفت. بيشتر مصاحبهها خيلي جالب بود. ناشر كوچكي آن را چاپ كرد اما به سختي فروش رفت. كتاب هيچ نـتـيجـهگـيرياي نـمـيكرد و هيچ كس نميخواست كتابي را كه نتيجهگيري نداشت بخواند؛ اگرچه براي من، نتيجهگيري نداشتن كاملا مناسب بود.
رانندگي به اندازه كافي ورزش خطرناكي است. هر وقت رانندگي ميكنم، سعي ميكنم تا جايي كه ميتوانم سرعت داشته باشم. اگر با سرعت زياد تصادف كنم، ديگر فقط يك انگشتم را نميبرم. اگر خون زيادي از دست بدهي، ديگر فرقي بين يك بيمار مبتلا به هموفيلي و هر آدم ديگري وجود ندارد. اين شرايط را مساوي ميكند چون شانس آدم براي زنده ماندن يكسان است. لازم نيست براي چيزهايي مثل انعقاد خون يا هر چيزي نگران باشي و ميتواني بدون هيچ تأسفي بميري.
قطعاتي از كتاب
كجا ممكن است ...
دختر گفت: «اينجا چه كار ميكني؟» - «دنبال چيزي ميگردم... دقيقا نميدانم چي . فكر كنم شبيه يك در باشد.» - «چه جور دري؟» - «نميدانم، شايد اصلا در نباشد اما مطمئنم وقتي آن را ببينم، ميشناسماش و ميگويم آهان، خودشه!» - «پس بايد دنبال چيزي بگردم كه نميدانم چيه. اما شايد يك در باشد، شايد يك چتر يا يك فيل.» - «دقيقا، اما وقتي آن را ببيني، ميفهمي خودش است.»
گاه ما نيازي به كلمات نداريم؛ برعكس، اين كلمات هستند كه به ما نياز دارند. اگر ما اينجا نباشيم، كلمات كاركردشان را به كلي از دست ميدهند. آنها به كلماتي دچار ميشوند كه هيچوقت به زبان نيامدهاند و كلماتي هم كه به زبان نميآيند، ديگر كلمه نيستند.
زندگي من قبل از آنكه ديگر نتوانستم بخوابم هر روزش دقيقا تكرار روز قبل بود... ولي حالا شيفته بيمرزي روزها شده بودم؛ شيفته اينكه خودم، بخشي از اين زندگي بودم؛ نوعي از زندگي كه من را به تمامي درون خود بلعيده بود؛ شيفته اينكه باد جا پاهايم را، پيش از اينكه فرصت كنم برگردم و نگاهشان كنم، پاك ميكرد.
گزيدهاي از چند گفتوگو با موراكامي
«گربه را نجات ميدهم»
موراكامي يك حراف به تمام معني است و كلي مصاحبه دارد. . متن زير گزيدهاي است از چند مصاحبه با او كه از ميان مصاحبههاي گاردين، تايمز ژاپن و مجله اينترنتي سالن انتخاب شدهاست.
از بچگي شيفته ادبيات غرب بودم. به نظرم يك قسمت به پدرم برميگردد.پدر و مادرم هر دو معلم ادبيات ژاپني بودند و هميشه درباره ادبيات ژاپني با هم حرف ميزدند. من از اين لجم ميگرفت و به عنوان يك جور شورش، از 16سالگي ادبيات غيرژاپني ميخواندم؛ بيشتر، نويسندههاي قرن 19 اروپا؛ چخوف، داستايفسكي، فلوبر و ديكنز. بعد رفتم سراغ آمريكاييها؛ ونهگات، براتيگان و كاپوتي.
اين آدمها به نظرم فوقالعاده بودند؛ خيلي خونسرد و باحال؛ چيزي كه اصلا در ژاپن پيدا نميشود. تصميم گرفتم يكي از همين نويسندهها بشوم. اما در 22سالگي تلاش براي نوشتن را رها كردم.
نميتوانستم بنويسم؛ هيچ تجربهاي نداشتم. براي همين، مدتي از فكرش بيرون آمدم. از آن طرف، نميخواستم حقوق بگير يا كارمند شركت بشوم؛ اين شد كه كلوب جاز راه انداختم. ميخواستم خودم و فقط خودم، كاري انجام بدهم و اداره آن كلوب براي 7 سال اين فرصت را به من داد. اسم كلوب را هم به خاطر علاقهام به گربهها گذاشته بودم «پيتركت»
تصميم من براي نوشتن، از همان كلوب شروع شد. يك شب ديدم بين مشتريها چند تا سرباز سياهپوست آمريكايي هستند كه از دلتنگي دارند گريه ميكنند. تا آن شب و آن لحظه، من شيفته غرب بودم. آن شب وقتي گريه آن سياهپوستهاي آمريكايي را ديدم، فهميدم هر چقدر هم كه شيفته غرب باشم، آن فرهنگ براي اين سربازها چيز ديگري است؛ چيزي كه هيچ وقت براي من نميتواند باشد. اين احساس، باعث شد دوباره بخواهم بنويسم. 29سالم بود.
· قهرمانهاي شما، به ژاپنيهاي پركار بعد از جنگ جهاني دوم شباهتي ندارند. چه چيز اين شخصيتهاي بيكار و خانهنشين برايتان جالب است؟
من از وقتي فارغ التحصيل شدم، براي خودم زندگي كردهام؛ به هيچ شركت يا سيستمي تعلق نداشتهام. اين طور زندگي كردن در ژاپن راحت نيست. آنجا شما را به واسطه شركت يا سيستمي كه عضوش هستيد، ميشناسند و از اين نظر من هميشه يك خارجي بودهام. سخت گذشته اما اينطوري زندگيكردن را دوست دارم.
· بعضي وقتها رمانهايتان انتزاعي و روانشناسانه ميشود. به روانشناسي علاقه داريد؟
به عنوان يك نويسنده، ناخودآگاه براي من خيلي مهم است. من زياد يونگ نميخوانم. نوشتههاي او شباهتهايي به داستانهاي من دارد اما براي من ناخودآگاه ،ناخودآگاه است. نميخواهم مثل روانكاوها تحليلاش كنم؛ مثل يك وجود يكپارچه و بدون درز، سراغش ميروم. شايد غريب باشد اما احساس ميكنم از پس اين غرابت برميآيم. هر چند بعضي وقتها اداره كردناش خيلي خطرناك و سخت است اما فكر ميكنم اعتماد به نفساش را دارم.
· ميشود اين اعتماد به نفس را به دست آورد؟
زمان ميبرد. نميشود امروز قلم دست گرفت و فردا آن دنيا را تجربه كرد. بايد هر روز كار كرد. بايد تمركز داشت. به نظرم اين مهمترين ويژگي يك نويسنده است. من هم براي همين، هر روز ورزش ميكنم. قدرت بدني مهم است؛خيلي از نويسندهها به اين اهميت نميدهند. اما براي من، قدرت حياتي است. مردم ميگويند «به نويسندهها نميآيد».
· در مقابل اين فضاهاي انتزاعي، گاهي موضوعهاي مستندي مثل انتشار گازهاي سمي در متروي توكيو را انتخاب ميكنيد.
يكي از چيزهايي كه زياد دربارهاش فكر ميكنم «برنتابيدن» است. ما شاهد يك جور تعارض و تضاد بين سيستمهاي بسته و باز در جامعه هستيم. سيستمهاي بسته در حال قدرت گرفتن هستند و اين خطرناك است ولي نميشود آنها را برنتابيد. نميشود سيستمهاي بسته را با اسلحه از بين برد چون سيستم باقي ميماند.
· چرا سيستمهاي بسته در حال قوي شدن هستند؟
دنياي امروز خيلي آشوبناك است؛ شما به عنوان يك آدم، بايد به خيليچيزها فكر كنيد؛ به بازار سهام، به صنعت IT، به اينكه چه كامپيوتري بخريد. 50 كانال ديجيتال روي تلويزيونتان داريد. ميتوانيد هر چه ميخواهيد در اينترنت پيدا كنيد.
خيلي پيچيده شده، آدم احساس گم شدن ميكند. اما اگر وارد يك مدار كوچك و بسته شويد، مجبور نيستيد به همه اينها فكر كنيد؛ استاد يا ديكتاتور به شما ميگويد چهكار كنيد و به چه چيزهايي بينديشيد. بنابراين مردم دوست دارند وارد اين سيستمهاي بسته شوندولي به محض اينكه وارد اين سيستمها شويد، در پشت سرتان بسته ميشود.
· شما عادتها و تفريحهاي عجيبي هم داريد.
من هر روز ساعت6 از رختخواب بيرون ميآيم. هر روز ميدوم. هر روز شنا ميكنم. يكي دو ساعت را در فروشگاههاي موسيقي دنبال صفحههاي قديمي جاز ميگردم. هر سال يك بار، يك ماراتن كامل را ميدوم و در اين 20 سال ركوردم هي بدتر شده است؛ از 3ساعت و 6-25 دقيقه به 4 ساعت رسيده است. طبيعي است؛ هر چه پيرتر، بدتر.
· يك مجموعه چند هزارتايي از اين صفحههاي قديمي داريد. اگر خانهتان آتش بگيرد و فقط بتوانيد 3 چيز را نجات بدهيد، كدام را انتخاب ميكنيد؟
نميتوانم 3 تا انتخاب كنم؛ ميگذارم همهاش بسوزد. فقط گربه را نجات ميدهم.