شماره 144 - گزارش ویژه 1 - حمله به جماعت خردهپا، همراه با نيروهاي پليس استان تهران در طرح دستگيري ت
دوره ترياك تمام شده
آزاده خاني ـ عيسي محمدي:

براي اينكه كمي واقعيتر به موضوع نگاه كنيم، سري به يك دبيرستان پسرانه و يك دبيرستان دخترانه زديم تا ببينيم دانشآموزان چقدر درباره مواد مخدر اطلاع دارند يا دسترسيشان به اين مواد چقدر است.
البته به يك نكته توجه كنيد؛ اين مدارس از بين مدارس پرجمعيت نقاط مشخصي از شهر انتخاب شدهاند كه احتمال خلاف در آنها بيشتر از بقيه جاهاست، بنابراين چاپ چنين گزارشي به اين معني نيست كه اوضاع همه مدارس ما به همين شكل است. تهيه اين گزارش اصلا به معناي سياهنمايي نيست.
واضح است كه ما نميخواهيم زحمت معلمها و پدر و مادرها را ناديده بگيريم ولي راستش وقتي يك نفر ميگويد:«هيچ خبري نيست» كمي بهمان بر ميخورد.
«اينجا را ديروز پاکسازي کردند. تا صبح هم که بنشيني، کسي نميآيد... ديروز مامورها اينجا قيامت به پا كردند، چندتا بچه مدرسهاي را هم گرفتند»؛ صداي کارگر فضاي سبز پارک مقابل مدرسه است که ميپيچد توي گوشمان. بچهها، کمکم دارند تعطيل ميشوند. ساعت، 11 صبح را نشان ميدهد. کنار بوفه پارک، يکيشان را پيدا ميکنيم. بهانهمان چاي و قند است. مثل اينکه کلاس فوقالعاده دارند. اول دبيرستاني هستند.
«دنبال دانشآموزهاي معتاد ميگرديم!» چشمانش حسابي گرد ميشود؛ نه خودش معتاد است و نه دوستاناش. دوستاناش زير يکي از درختان بيد پارک معرکه گرفتهاند و او، مجوز ورود ما به جمعشان ميشود؛ آنهايي که ميتواند اسمشان رضا، جواد، محمدرضا، ميثم و رامين باشد. همهشان همکلاسياند و اول دبيرستاني. بچهها موادمخدر را ميشناسند؛ «آره، خيلي خوب هم ميشناسيم. هر روز هم با يه اسم جديد مييان»؛ جواد ميگويد. «الان چي آمده؟»؛ ما ميپرسيم. «شابو و پن جديدتره». «تو چه ميدوني؟ الان کريستال خوبه»؛ بچهها ميگويند؛ با صداهايي که توي همديگر ميدود. «سيگار! بچه مدرسهايها اول سيگار ميکشند، بعد براي اينکه بيشتر ســرخــوش شوند، قاتي سيگار، حشيش هم بار ميزنند»؛ اين را رامين ميگويد. او از همه قدبلندتر و استخواندارتر است. «مگه نديدهايد مصطفي هميشه فينفين ميکنه؟ اسکلايدها! حشيش ميکشه. خودم ديدم. چشماشم هميشه قرمزه. ميگن که حشيش اعتياد نداره، حرف مفت ميزنن به خاطر همين بچهها اول حشيشرو امتحان ميکنن»؛ رامين ميگويد.
رامين اطلاعات دقيقتري دارد. همه اطلاعاتاش را هم مديون جمعهايي ميداند که در حياط کوچک مدرسهشان تشکيل شده و منجر به تبادل تجربهها و اطلاعات بچهها ميشود؛ جمعهايي که به سيگار و بلوتوثبازي هم ختم ميشود؛ سيگاري که نخ به نخ و دست به دست ميچرخد تا کسي شک نكند.
يکراست با حشيش و کراک شروع ميکنند
«الان گاه خلافاي سنگين تو بچهها ديدهميشه. به جاي سيگار و قليان کشيدن، يکراست ميرن سراغ حشيش. تازه اينها خوبه، بعضي بچهها اونقدر جلو ميرن که از مواد ترکيبي استفاده ميکنن.»؛ ميثم ميگويد اين حرفها را، وقتي که وسط حرفهاي محمدرضا ميپرد.
رامين البته كمي آنطرفتر قيافه آدمهايي را به خود ميگيرد كه انگار خاليبندي عجيبي شنيدهاند.ميثم از مرگ پسر 15 ساله همسايهشان هم مثال ميآورد که همه ميگفتند مريض بوده اما از مصرف کراک فوت کرده. حرف از کنترل مسئولان مدرسه به ميان ميآيد. بچهها توي مدرسه چک نميشوند و کوچکترين بيانضباطياي ميتواند به اخراج ختم شود. در عين حال هستههاي مشاوره مناطق سعي ميكند كه روي چنين سوژههايي كار كنند ولي معلوم نيست چقدر موفق هستند.
«کادر مدرسه نهايت 30 نفرن، اما يه مدرسه 500 ـ400 محصل داره. توي دبيرستان، بچهها بالاخره بزرگتر شدن و کنترلشون سختتره. خلاصه اينکه آب به اندازه کافي هست. بستگي به خودت داره که چقدر ماهيگيري بدوني!»؛ جواد ميگويد. هر 5 نفر آنها سيگار و قليان را تجربه کردهاند اما مواد را نه. «ديدم که بچهها حشيش ميکشيدن اما خودم نکشيدم. ترسيدم. ميگن اعتياد نداره اما اگه داشت چي؟ از همه بدتر هم که کراکه. توي همين پارکي که نشستيم، عصرها مثل نقل و نبات کراک ميفروشن؛ بستهاي هزار تومن. البته خالص و ناخالص هم داره.»؛ اينها را ميثم ميگويد.
«2 دسته از بچهها، حتما دنبال مواد ميرن؛ اونايي که زيادي درس ميخونن و اونايي که تنبلند. تنبلا که معلومه، بايد صنف علافان کشور را تغذيه کنن! درسخونها هم به خاطر فرار از استرس امتحان، گير مواد ميافتن. حشيش، شابو، پن، الاسدي، نورجيزک، کراک، علف، قطره، اکس و... دور از چشم معلمها، زيرميزي و لاي کتاب و جزوهها دست به دست ميشه.»؛ اينها راجواد ميگويد. رضا اما وسط حرفش ميپرد و ميگويد:« ... مفت ميزني. بچه درسخونها كه اينكاره نميشن!»
از بچهها، درباره سيديها هم ميپرسيم. آدرس مغازه درهمبرهم دم پارك را ميدهند و فروشنده جوانش را. اين منطقه، اينترنت هوشمند و پرسرعت هم دارد. بچهها هر چيزي را که دوست داشته باشند با پيشرفتهترين برنامههاي فيلترشکن از ماهواره ضبط ميکنند و ميفرستند روي گوشيهاشان. بعدش هم بلوتوث است و گوشي به گوشي چرخيدن.
وقتي بلوتوث مرضيه، مدرسه را ترکاند
بهانهمان صحبت کردن درباره روز دختر است و چيزهاي ديگر. دختر مدرسهايها مثل اينکه حال و حوصله حرف زدن درباره اين چيزها را ندارند. مربي بچهها که پايش را بيرون ميگذارد، به سرعت موضوع اصلي را مطرح ميکنيم. حالا آنها هستند که حرف ميزنند و ما هستيم که گوش ميکنيم. «سر کلاس حق نداريم گوشي ببريم. اصلا مدرسه آمدن با موبايل يک نوع حماقت است. اگر سر کلاس زنگ بزند، بيچاره ميشويم.
بيدليل و با دليل بايد برويم دفتر و دفتر يعني آخر دنيا؛ يعني پدر و مادر و تعهد و...»؛ زهره ميگويد. حرارت بيشتري براي حرف زدن دارد و صداقت بيشتري.«اوايل بهتر بود. قبول دارم که خودمان گندش را درآورديم»؛ باز هم زهره ميگويد و حالا همه بچهها براي جواب دادن، همديگر را جا ميگذارند. دخترهاي اين مدرسه، فيلترشکنهاي جديد را از ويدئو کلوپ چند کوچه بالاتر ميگيرند. ميروند و ايميل ميزنند و فرشاد نامي، جديدترين فيلترشکنها را برايشان ايميل ميکند؛ به همين راحتي و بيهيچ هزينهاي. البته يكي ديگر از بچهها ميگويد:«بعضي بچهها دنبال گنده گنده حرف زدن هستن. همين جوري يه چيزي ميگن. شما همش را باور نكن».
ترياک و حشيش کهنه شده است
دختر مدرسهايها خيلي راحت حرف ميزنند. حرفهاي زيادي براي گفتن دارند. از اين 6 نفري که کنارمان نشستهاند، 5 نفرشان تجربه لب زدن به سيگار را داشتهاند. «سيگار که بد نيست. اوايل، کيفهامان را دم در ميگشتند اما بالاخره راههاي دررو را پيدا ميکرديم. کتابهايمان را هم به خاطر سيدي و عکس ميگشتند. تازه، خود ناظمها هم که اين کار را نميکردند؛ بعضي بچهها را مأمور اين کار ميکردند. هر کدام از اين بچهها هم بالاخره چند تا رفيق فابريک دارند.»
مثل اينکه اطلاعات مريم تمامي ندارد.همه اين بچهها تجربه قليان کشيدن را داشتهاند. يکي از بچهها هم نظريه جالبي دراينباره دارد.بچهها، با مواد مخدر بيگانه نيستند. اسمهايي هم که ميبرند، در نوع خودش جالب است.«هر سال، پليسهاي مرد و زن ميآيند و شروع ميکنند به توضيح دادن درباره ترياک و حشيش و هروئين و اينها. اين اواخر درباره کراک هم توضيح ميدهند. يا نميخواهند باور کنند يا واقعا نميدانند که ديگر کمتر کسي سراغ ترياک ميرود چون هم بوي آن تابلوست، هم مصرفش شرايط خاصي دارد.
الان شابو استفاده ميکنند. حشيش و شيشه هم براي وقتي است که به تمرکز احتياج دارند. زمان امتحان حسابان و رياضي يا توي پارتي و موقع كثافتكاري ، بهترين فصل براي اينجور چيزهاست».
و اين بار باز هم مريم است و اطلاعاتاش. يكي از بچهها درحالي كه زير لب ميخندد در جواب مريم ميگويد:« دختر جفنگ نگو! تو كه تحمل يه چك باباتو نداري،نميتوني حتي شيشه رو تشخيص بدي.»
يک پايان، يک آغاز
تمام! اينجا خط پايان گزارش است؛ گزارشي با موضوعي سخت اما نه چندان سخت. کافي بود سرتان را پايين بيندازيد و با بهانه و بيبهانه، سر از رازهاي بچهها و ارتباطات آنها دربياوريد؛ به همين سادگي و با انجام سادهترين ترفندهاي خبرنگاري. اين دو مدرسه هم، نه مدرسههاي اينچنينياي بودند، نه هيچ چيز ديگري؛ کاملا تصادفي انتخاب شده بودند؛ 2 مدرسه کاملا معمولي، همين و تمام. و اين سؤال آخر اين گزارش است از هر کسي که جوابي بتواند براي آن داشته باشد؛ اگر زمان بيشتري براي اين گزارش داشتيم، اگر مدارسي خاص در مناطقي نه چندان خوشنام و خاص را نشان ميکرديم و اگر کمي آدمهاي بدي ميشديم، فکر ميکنيد چه اطلاعاتي ميتوانستيم از وضعيت مدرسههاي خودمان دست و پا کنيم؟ يادمان نميرود كه خيلي از ما ها در مدرسههاي خوبي درسخواندهايم و خيلي از ما الان معلم هستيم و سختي كار را ميدانيم.
اما تا كي ميخواهيم بگوييم همه خوبند و به واسطه شوخي بدي كه با خودمان و همسن و سالهاي سرزمينمان ميكنيم هيچ كار درست و درماني انجام ندهيم؟!