لطفا تمام نشو

مهدي شادماني:

 

 

«پايان‌ناپذير» يکي از بهترين کلماتي است که علي دايي را تعريف مي‌کند؛ يعني هيچ‌کس تا به امروز پايان او را نديده و فکرش را هم نمي‌کند که بتواند ببيند.

دايي در برهه‌هاي مختلف تا يک قدمي خط آخر رسيده و در حالي که همه فکر مي‌کردند با خداحافظي «اسطوره» مواجه هستند، آخر خط برايش شروعي ديگر شده است.

داستان تمام نشدن‌هاي او تکراري و جذاب است؛ يعني مي‌شود بارها تعريف کرد که چگونه طحالش پاره شد، چطور همه براي تمام شدنش به اين زودي حسرت خوردند و چطور در فاصله کوتاهي بازگشت و گلزن اول شد، يا اينکه چگونه در مرز 70گله بودن براي تيم ملي، تمام رسانه‌ها برايش شمشير از رو بستند و همه او را تمام‌شده دانستند اما او بازگشت و تعداد گل‌هايش را به 109 رساند.

داستان بازگشت‌هاي دايي را تقريبا همه ازبر هستند و از ميان همين داستان‌هاست که خوب مي‌دانند، «کاپيتان»، باختن را بلد نيست. براي او حتي مهم نيست رقيب، چه کسي باشد. پس اگر بار اول با طحال پاره‌اش جنگيد و بازگشت، بار آخر مقابل بي‌حرمتي و فحاشي كودكان هوادار قرمز و آبي، منتقدان بي‌منطق و شايد قسمت بزرگي از فوتبال ايران ايستاد و تيمش ـ سايپا ـ را قهرمان کرد.

تمام اين بازگشت‌ها و پيروزي‌ها البته يک وجه مشترک دارد؛ آن هم اين است که بايد کارد به استخوان دايي برسد و سقوطي بزرگ را تجربه کند تا «شهريار» به غيرت بيايد و دوباره و سه‌باره و ده باره بازگردد.

هر چند که بداني آخر قصه او بلند مي‌شود و همه چيز به‌خوبي پايان مي‌پذيرد اما در تمام دوران، نگاه کردن به سقوط شماره10 زجرآور بوده؛ شرايطي که انگار دوباره در حال رخ دادن است. دوباره او در بطن ماجرايي قرار گرفته که همه نگران تمام شدنش هستند؛ تيم سايپا خوب نتيجه نمي‌گيرد؛ يعني اصلا بد نتيجه مي‌گيرد.

 بازي سايپا - پرسپوليس هم آخرين مهلت براي «آقاي مربي» بود. در تمام اين مدت البته همه فکر مي‌کردند کارد به استخوان دايي رسيده و با پيروزي بر پرسپوليس قد علم مي‌کند.

يعني همه منتظر بودند که «برترين گلزن تاريخ فوتبال» تيمش را به‌دست بگيرد و در جدول بالا بکشد اما برخلاف تصور همه اين اتفاق نيفتاد چون اسکوربورد نشان مي‌داد که نمي‌تواند فعلا بازگردد. اين مطلب يک‌برش از آخرين اتفاقاتي است که قبل، هنگام و بعد از بازي براي شهريار رخ داد. برش‌هايي که ثابت مي‌کند مرد پايان‌ناپذير به خط پايان نزديک مي‌شود و البته تغييرات زيادي کرده است هر چند که...

اپيزود اول: تمرين سايپا - قبل از بازي مقابل پرسپوليس

به‌عنوان نفر آخر وارد زمين مي‌شود و نگاهي به همبازيان‌اش مي‌اندازد. جلال حسيني روي زمين نشسته و حواسش پرت ساق‌بند است. توره با توپ ور مي‌رود و عشوري‌زاد و چند نفر ديگر مي‌گويند و مي‌خندند. از خبري که خوانده نگران شده و نمي‌داند که اين را بايد به بازيکنان ديگر بگويد يا نه. دايي را دوست دارد و نمي‌خواهد باور کند که اخراجش نزديک است.

 آرام به سمت کاپيتان سايپا مي‌رود و دل را مي‌زند به دريا؛ «همشهري رو خونديد؟» انگار همه دور و بري‌ها منتظر اين کلمات بودند.«آره، من گفتم که شايعه نيست» بازيکنان البته قبلا از دوستان خبرنگار ماجرا را شنيده‌اند. آنها خوب مي‌دانند که بازي با پرسپوليس آخرين مهلت دايي است؛ «نوشته هيأت مديره تصميم خودش را گرفته». بازيکنان مشغول حرف‌زدن‌اند که دايي از دفتر بيرون مي‌آيد؛ «علي آقا اومد». شنيدن اين جمله کافي است که در يک چشم برهم زدن همه بلند شوند.

دايي مثل پارسال قبل از قهرماني سخت‌گير شده و هيچ‌کس نمي‌خواهد مورد عتاب او قرار بگيرد. همين چند روز پيش بود که بعد از غيبت چند نفر در کلاس روان‌شناسي حسابي از خجالتشان درآمده بود.

سرمربي تا به بازيکنان برسد، پچ‌پچ‌ها ادامه دارد؛ «آقا اگه راست مي‌گين از خودش بپرسين». يکي از بازيکنان اين را مي‌گويد و از يک بزرگتر سريع جواب مي‌گيرد که «هيچ‌کس چيزي نگه، خودم مي‌پرسم». دايي ديگر نزديک شده و صحبت‌هاي هميشگي قبل از تمرينش را آغاز مي‌کند. همه حرف‌هايش مربوط به شيوه بازي است. مثل هميشه سگرمه‌هايش را درهم کرده و شينش هم به صورتي کاملا عادي مي‌زند.

جملات او که تمام مي‌شود، سؤال را مي‌پرسند؛ «علي آقا همشهري نوشته بازي با پرسپوليس فرصت آخر شماست». چهره دايي تغييري نمي‌کند. اين اولين اتفاقي است که همه را متعجب مي‌کند. چون در حالت عادي با شنيدن چنين جملاتي اخم‌هايش را باز مي‌کند و چشم‌هايش درشت‌تر مي‌شود که نارضايتي‌اش را نشان دهد اما براي چند ثانيه سکوت برقرار مي‌شود؛ «اصلا براي من مهم نيست»، اولين جمله دايي تعجب همه را بيشتر مي‌کند؛ «ببينيد من اگر امروز بشينم و استراحت هم بکنم، هيچ مشکلي ندارم».

باور کردن چنين حرف‌هايي از دايي کمي سخت است. انگار به همين راحتي شکست را قبول کرده؛ «نه مشکل مالي دارم، نه مشکل مقامي، نه مشکل شهرت. من به همه چيز رسيده‌ام».

با اينکه خوب مي‌داند صندلي‌اش لرزان شده و اين هم برايش خيلي مهم است، جملات را مي‌گويد تا به اين قسمت برسد؛ «اگر من کاري مي‌کنم به خاطر شماست، اگر نتوانيم اين بازي را ببريم خيلي حيف است. من مطمئنم که مي‌توانيم». او وعده‌اي هم براي تهييج بازيکنانش دارد؛ «شما بازي را ببريد؛ من 10درصد کسر شده از قراردادهايتان را برمي‌گردانم، پاداش هم برايتان مي‌گيرم».

اپيزود دوم : ورزشگاه آزادي - بازي مقابل پرسپوليس

«دايي آقاي گل... دايي آقاي گل». تماشاگران پرسپوليس دوباره با مهاجم سابق تيم خود آشتي کرده‌اند. آنها يکصدا نام دايي را فرياد مي‌زنند و تشويقش مي‌کنند. دايي هم براي تماشاگران دست تکان مي‌دهد.

 دقيقا مانند اتفاقاتي که در بازي رفت سال گذشته رخ داد. در آن بازي البته انصاري‌فرد اعلام کرده بود که مي‌خواهد از او تجليل کند. پس در دقايق اول بازي، همه تماشاگران يکصدا او را تشويق کردند. اما اتفاقات بازي تا جايي پيش رفت که باز هم مورد توهين تماشاگران قرار بگيرد. يعني او مثل همه بازي‌ها، 90دقيقه درون زمين براي تيمش جنگيد و زماني که گل را به ثمر رساند، مثل هميشه خوشحالي کرد.

 تماشاگران پرسپوليس هم از خوشحالي دايي ناراحت شدند تا گستاخانه به او فحش بدهند. اتفاقات مثل سال گذشته پيش مي‌رود. هنوز بازي شروع نشده و او خوب مي‌داند که تماشاگران به خاطر ملاقاتش در استاديوم با قطبي و کاشاني اين‌گونه تشويقش مي‌کنند. او آرام حرکت مي‌کند و به سمت نيمکت مي‌رود. صندلي چهارم از سمت چپ جايي است که دايي بعد از مهدي اربابي و 2 دستيارش مي‌نشيند.

اين انتظار وجود دارد که او دوباره براي پيروزي تيمش بدون پنهان‌کاري بجنگد. اما در کل بازي از او و دادزدن‌هايش کنار خط، خبري نيست. دايي روي نيمکت نشسته و گاهي در جايش بلند مي‌شود. اما جلو‌تر نمي‌آيد تا در تيررس تماشاگران قرار نگيرد. نحوه رفتار دايي در طول 90 دقيقه هيچ تفاوتي نمي‌کند.

 البته دقيقه55 وقتي که ضربه سر آلوز از کنار تير افقي رد مي‌شود و صداي (واي...) چند صد تماشاگر استقلال جوابي بلند از سوي پرسپوليسي‌ها دارد، دايي به ناگاه نيم‌خيز مي‌شود و از روي صندلي‌اش مي‌جهد اما بدون اينکه لب خط بيايد، براي آلوز دست مي‌زند و سرجايش مي‌نشيند. اين عکس‌العمل‌ها البته مي‌توانست طبيعي باشد تا جايي که اسکوربورد ورزشگاه براي چند صدم ثانيه چهره او را نمايش مي‌دهد.

در همين لحظه او با تعجب سرش را به سمت مهدي اربابي چرخاند و چيزي پرسيد. اما قبل از اينکه سؤال او تمام شود، اسکوربورد ورزشگاه مانند صحنه آهسته لحظات حساس، تصوير را قطع کرد. اين اتفاق در استاديوم مرسوم است که صحنه آهسته لحظات حساس را براي جلوگيري از فشار تماشاگران به داور نشان نمي‌دهند. اما اين بار به صورتي بسيار عجيب تصوير دايي را حذف کردند.

شايد هيچ‌کدام ار بازيکنان نشنيدند که دايي به مهدي اربابي چه گفت. اما تعجب چهره او خبر از توافقي با مسئولان ورزشگاه مي‌داد که از قبل هماهنگ شده بود. يعني او خواسته بود که تصويرش در ورزشگاه پخش نشود. اتفاقات عجيبي در حال تکميل شدن است و به نظر مي‌رسد که دايي تغيير کرده باشد يا اينکه حداقل به خاطر حس سقوط نمي‌خواهد در معرض ديد باشد.

 او اما همه را به تعجب وا مي‌دارد؛ وقتي که دروازه‌بانش وقت تلف مي‌کند و تماشاگران دايي را اين‌گونه صدا مي‌زنند؛ «دايي ضدفوتبال... دايي ضدفوتبال». در مواقع عادي دايي حتي به تماشاگران نگاه هم نمي‌کرد اما اين بار از همان صندلي چهارم نيمکت براي تماشاگران دست تکان مي‌دهد و سبب مي‌شود که آنها آرام بگيرند.

اپيزود سوم:  آزادي - پايان بازي پرسپوليس

قسمت اول: دروازه‌بان سايپا خيلي عصباني است. او به سمت مرادي (داور مسابقه) مي‌رود و شروع مي‌کند به فحاشي. جلال حسيني هم به دروازه‌بان تيم اضافه مي‌شود تا از داور خشمگينانه بپرسد که چرا اين‌قدر وقت اضافه گرفته؟ تماشاگران پرسپوليس خوشحالي مي‌کنند و بازيکنان سايپا دور مرادي حلقه مي‌زنند. دايي سريع به اين جمع اضافه مي‌شود. او دست معمارزاده را مي‌گيرد و او را به سمت رختکن هل مي‌دهد.

عصبانيت را مي‌توان از رنگ صورتش متوجه شد. حتي حرکات دستانش هم کاملا عصبي است. اما به جاي اعتراض به داور در زمين، سر بازيکن خود فرياد مي‌زند و او را به بيرون مي‌فرستد. جلال‌ حسيني هم که اين صحنه را مي‌بيند، حساب کار خود را مي‌کند و از مرادي جدا مي‌شود. رويه جديد تغييرات دوباره در حرکت‌هاي سرمربي سايپا مشخص است. تغييراتي که زياد هم دوام نمي‌آورند.

 او در مرحله اول صحبت کردن به صورت مستقيم و در کنار خياباني را نمي‌پذيرد که به خاطر عصبانيت‌اش منطقي است. اما هنگام خارج شدن از ورزشگاه نمي‌تواند خودش را کنترل کند؛ او به خروجي زمين نزديک مي‌شود که کاشاني جلويش را مي‌گيرد و خسته نباشيد مي‌گويد. عصبانيت  سرمربي البته سر مديرعامل پرسپوليس خالي مي‌شود؛ دست کاشاني را رد مي‌کند و مي‌گويد: «برو بابا...».

قسمت دوم: در رختکن به بازيکنانش گفته که از همه شما راضي هستم؛ بدشانسي آورديم. بايد در کنفرانس مطبوعاتي شرکت کند و از در رختکن بيرون مي‌آيد. افشين قطبي جلوي ورودي رختکن‌ها گير پنجمين دوربين افتاده و مجبور است حرف‌هايش را براي پنجمين بار تکرار کند.

دايي دستش را در جيب کتش فرو کرده و قدم به قدم، آرام آرام به ورودي نزديک مي‌شود؛ سگرمه‌هايش کاملا درهم است و سرخي صورتش را در همان سياهي تونل مي‌شود تشخيص داد. يکي از نزديکان سايپا با خواهش و التماس دست او را مي‌گيرد و به گوشه تونل مي‌کشاند.

 صداي او در صداي همهمه خبرنگاران و افشين قطبي گم مي‌شود. دايي چند ثانيه‌اي در آن گوشه مي‌ايستد و حرف‌هاي آن مرد را گوش مي‌دهد. بعد قدم‌هايش تند مي‌شود و سريع از کنار خبرنگاران و قطبي رد مي‌شود. عبور دايي مساوي است با هجوم خبرنگاران به سالن کنفرانس. سير تغييرات دايي در کنفرانس مطبوعاتي اصلا ملموس نيست. چون او بي‌منطق به داور بازي ايراد مي‌گيرد. اما نه از کساني مي‌گويد که براي او نقشه کشيده‌اند و نه داور را متهم به طرفداري يک‌جانبه مي‌کند و اين‌گونه نشان مي‌دهد که تغيير کرده.

اپيزود چهارم: تمرين سايپا - صبح روز بعد از بازي

پچ‌پچ مي‌کنند و درباره شايعه جديد حرف مي‌زنند «آقا به کسي نگي‌ها ولي از رفيقام شنيدم قلعه‌نويي داره مياد». اين خبر را عده‌اي باور دارند و عده‌اي ديگر هم نه؛ «فکر نمي‌کنم سايپا بخواهد و بتواند فعلا مربي جديد بياورد».

بازيکنان در حال بحث‌ هستند که صداي دايي از داخل دفتر بلند مي‌شود؛ او داد مي‌زند و با تلفن صحبت مي‌کند؛ «ما خوب کار کرديم، اما...» دادهايش نامفهوم مي‌شود اما همه مي‌فهمند که حسابي عصباني است. جمله بعدي دوباره واضح است؛ «نخير، اين تقصير فوتبال بي صاحب ماست...».

 همه دنبال جمله‌هاي بعدي هستند که دايي در را باز مي‌کند و به زمين مي‌آيد. همه مي‌دانند که او در مورد بازي حرف خواهد زد اما چه کسي فکر مي‌کند که سرمربي بخواهد به اشتباهش اعتراف کند. قطبي ديروز گفته بود که من مهاجم آوردم و دايي هافبک؛ «تعويض‌هاي اشتباه من باعث باخت شد، شما هيچ تقصيري نداشتيد». تفاوت جمله‌ها با ديروز، پذيرفتن اشتباه است. کاري که معمولا دايي انجام نمي‌دهد و اين قسمتي ديگر از تغييرات است.

 تغييراتي که از پايان فصل گذشته آغاز شد؛ جايي که در برنامه عبور شيشه‌اي، او  همه کساني که تا به حال تقليد صدايش را کرده بودند، بخشيد.  البته دايي در تمام اين مدت، گاهي به گذشته بازگشته و رفتار سابق خود را ادامه داده است. اما نمي‌شود از تغييرات بزرگي که در رفتار دايي مشاهده مي‌شود، گذر کرد.

تغييراتي که همه پخته شدن او را نشان مي‌دهند و ثابت مي‌کنند که اسطوره براي تکامل خود به کسب محبوبيت و راضي نگه داشتن اطرافيان هم فکر مي‌کند. هرچند که چنين تغييراتي يک نگراني را ايجاد مي‌کند. اينكه کاپيتان ديگر علاقه‌اي به مبارزه نداشته باشد و بخواهد همان خصوصيتي که او را به اين شهرت و موفقيت رسانده، کنار بگذارد. و اين هم يک معني بيشتر ندارد؛ آن هم تمام شدن است.

شايد هم او بتواند با خصوصيات مثبت جديد، خصوصيات گذشته‌اش را هم حفظ کند. هرچند که براي فهميدن اين قضيه بايد تا رسيدن کارد به استخوانش صبر کرد اما تغيير رفتار او ستودني است... . جملاتش را خيلي زود به‌هم مي‌بندد و آخرين جمله را با لبخند به بازيکنانش مي‌گويد و آنها را براي دويدن آماده مي‌کند؛ «شما بايد تلاش کنيد... قهرمان بايد قهرمان بماند».