ماه، گنجشك، اذان

كاوه گلستان نوروز 82 كشته شد؛ در عراق و درحالي كه داشت عكاسي مي‌كرد، 52سالش بود.

50 سالگي براي خيلي از آدم‌ها سني است كه ناهارت را ساعت 2 مي‌خوري، خواب بعدازظهرت را مي‌گيري و درباره تورم با باجناقت حرف مي‌زني اما كاوه گلستان كمي فرق داشت. همسرش، هنگامه گلستان- كه او هم عكاس است- در متني كه خواهيد خواند، سعي كرده درباره همين حرف بزند. كاوه در آبادان به دنيا آمد چون پدرش ابراهيم گلستان آن موقع در آبادان كار مي‌كرد.

در انگلستان هنر و اقتصاد خواند اما هر دو را رها كرد و رفت سراغ عكاسي. بقيه‌اش را از زبان خودش بخوانيد؛ «از سال 50 تا 58 براي مطبوعات و روزنامه‌هاي داخلي كار مي‌كردم، عكاسي مستند و تهيه گزارش‌هايي راجع به مسائل اجتماعي. بعد همان آدم‌هايي كه داشتم عكسشان را مي‌گرفتم، انقلاب كردند و من در همان مسير، كار حرفه‌اي‌ام را گسترش و ادامه دادم.

از سال 58 تا الان بيشتر دارم با رسانه‌هاي خارجي كار مي‌كنم، تلاشم اين بوده كه بتوانم يك جوري نفوذ بكنم توي امپرياليسم خبري موجود در جهان و يك جوري بتوانم صداي مردم خودمان يا واقعيت‌هاي جامعه‌مان را تا آنجايي كه مي‌توانم، منعكس كنم. اينها بيوگرافي من بود. خوب بود؟»

هنگامه گلستان:

چند روز پيش توي پارک، پيرمردي را ديدم که تنها نشسته بود، با خودش حرف مي‌زد. فکر کردم اگر الان کاوه بود، مي‌رفت سر صحبت را باهاش باز مي‌کرد‌، ته و تويش را درمي‌آورد که اين چه کاره بوده، چي شده و يک فيلم مي‌ساخت دربار‌ه‌اش.

يادم هست يک بار دو تايي رفته بوديم الموت براي عکاسي‌. گشتن دور ايران‌، ديدن زندگي مردم ـ مخصوصا توي روستاها ـ و عکاسي از آن‌، کاري بود که کاوه از 18 ـ 17 سالگي شروع کرده بود و بعد که ازدواج کرديم‌، با هم مي‌رفتيم‌. در آن سفرمان به الموت هم، يک دهي بود که ما رفتيم کدخدايش را ببينيم. وارد که شديم ديديم دارد مثنوي مي‌خواند.

سلام و عليک کرديم. گفت بنشينيد‌ اول برايتان مثنوي بخوانم؛شروع کرد مثنوي خواندن، ما هم گوش داديم؛ نزديک به يک ساعت. بعد کاوه باهاش حرف زد که وضع اينجا چطور است؟ مردم چه‌ جوري‌اند؟ چه کار مي‌کنند ؟ طرف بين داستان‌هايي که تعريف کرد‌، گفت: «ما مي‌خواستيم يک چاه بزنيم براي اين دهمان، پول نداشتيم.

من يک عده از اهالي را جمع کردم، گفتم خودمان مي‌رويم تهران کار مي‌کنيم، پول درمي‌آوريم‌، مي‌‌آييم چاه مي‌زنيم‌. آمديم تهران‌. مي‌ايستاديم بر ميدان ونک (آن موقع کارگرها مي‌آمدند آنجا مي‌ايستادند که ببرندشان براي کار). 3 ماه همه‌‌مان کار کرديم، پول درآورديم و چاه زديم براي دهمان».

از آن موقع ما هر وقت از ميدان ونک رد مي‌شديم‌، کاوه مي‌گفت «نگاه کن، اين شايد کدخداي يک دهي است‌، آمده اينجا ايستاده»‌. با اينها حرف مي‌زد‌... آدم‌هايي که هيچ‌کس طرفشان نمي‌رفت؛ معتادها‌  و  کارگرهاي سرگذر. کاوه مي‌رفت از اينها عکاسي مي‌کرد‌، پاي درد دلشان مي‌نشست‌. يک عکس دارد از يکي از اين بچه‌هاي ناتوان ذهني که آنها را مي‌آورند مي‌گذارند بيمارستان رواني؛ لباس سفيد تن اين بچه است و روي تخت خوابيده. به من مي‌گفت «اين يک فرشته است‌، يک فرشته کوچولو».

چيز عجيبي بود کاوه‌.‌.. يعني فکر مي‌کنم همه چيز او بهترين بود (براي من اين‌طوري بود)؛  جديت و اراده‌اش در کار که شايد به بداخلاقي هم مي‌کشيد‌، علاقه‌اش به آدم‌هايي که همه ازشان روبرگردانده بودند‌، قريحه‌اش در عکاسي‌، در نوشتن‌، نترس بودن‌‌اش‌؛ طوري که هر جا جنگ يا خطري بود او جلوتر از همه آماده بود و سر همين هم جانش را از دست داد.

خيلي از دوستان خودمان به من مي‌گفتند اگر تو جلوي کاوه را گرفته بودي‌، اگر با رفتنش مخالفت کرده بودي ـ کاري که زن و بچه ما کردند ـ او الان زنده بود‌. ولي چطور مي‌شود جلوي يک نفر را که اين‌طور شوق دارد به زندگي‌، گرفت ؟ اينها زندگي کاوه بودند. او تمام سال‌هاي جنگ را زير آتش و بمب عکاسي کرد‌، سال‌هاي انقلاب هم همين‌طور و من هيچ‌وقت فکر نکردم مي‌توانم به اين آدم بگويم نرو، اين کار را نکن.

کاوه شور عجيبي داشت‌. حتي وقتي گوشه‌اي آرام نشسته بود ـ که کم پيش مي‌آمد ـ  اين را در او مي‌ديدي. روان‌شناس‌ها مي‌گويند آدم تا وقتي تکه‌اي از کودکي‌اش را دارد‌ ـ يعني آن را درون خودش حفظ کرده‌ ـ زنده است. وقتي که اين را از دست داد روحيه‌اش ديگر مرده است‌.

 کاوه اين را داشت‌. من از 18 سالگي‌اش او را مي‌شناختم تا 52سالگي که کشته شد‌. هيچ‌وقت هم عوض نشد و به نظر من همين بود که کارش را زنده نگه‌داشته بود‌. همه زندگي را دوست دارند ولي بعضي‌ها با تمام وجودشان زندگي مي‌کنند. اين‌جور آدم‌ها به همه چيز اين زندگي عشق دارند؛ مي‌خواهد صداي ساز درويشي سر کوه باشد يا صورت شکسته يک کارگر يا جوانکي در خط مقدم جبهه که ترکشي توي گلويش نشسته است.

شايد به همين خاطر است که  اين آدم‌ها وقتي از کنارت مي‌روند، از هر چيزي يادشان مي‌افتي‌. مثلا من وقتي فلان گل يا بهمان درخت را مي‌بينم ياد پدرم مي‌افتم ولي در مورد کاوه، آدم از هر چيزي يادش مي‌افتد؛ ماه‌، گنجشگ‌، اذان‌، پيرمردها؛ پيرمردهاي توي پارک که تنهايند و با خودشان حرف مي‌زنند.