شـــــــــــــــــــــــــــماره ی 147

 

 

خدا به عيسي گفت : «بگذار بيهودگان بخندند , تو به چشمانت سرمه ي اندوه بکش»

   

خدا اين همشهري جوانيا رو خير بده , البته مسئول توضيعش رو . آخه اين چه وضعشه ؟

 

به جاي اينکه 5 شنبه مجله به دستم برسه امروز (يعني شنبه) رسيد . عجبا .... تو يادداشتهاي اين هفته هم خبري از نوشته هاي احسان ناظم بکايي نبود . چند وقته خبري ازش نيست . نکنه خبريه؟

و اما بريم سر رويداد در هفته ي اين شماره :

به قول خود جناب شريفشون ( رويداد در هفته نويس رو ميگم) روزي خواهد رسيد که ما فقط آب حوض نخواهيم کشيد . الحق که راست ميگه آخه اين هفته " فال هفته " هم اضافه شده به بقيه ي بخشاش.

گزارش اين هفته عنوانش زندگي روي بند بود . ميبيني دنيا روزگار رو؟ همون بندي که شما روش لباسات رو پهن مي کني شده واسه يه عده اي منبع درآمد  چه نوني هم از توش در ميارن . مثلا همين خليل عقاب خودمون ( پسر ابراهيم عقاب)  زندگيش بسته به يه  بنده ( در اين جمله از از صنعت ايهام استفاده شده )

تو بخش سينما هم يه گزارش از نمايش ويژه ي فيلم " اتوبوس شب بود"  راستي خواهران غريبو يادتونه؟ ( همون دو تا خواهر که يکيشون با مامانشون زندگي ميکرد و  يکيشونم با باباشون ,  اسمشونم فکر کنم نسرين و نرگس بود ) اونا هم تو مراسم بودن, کلي قيافه هاشون عوض شده .

Im realy sorry ديگه بيشتر از اين ادامه نمي دم . نمي خوام که نون همشهري جوانيا رو آجر کنم .

 براي کسب اطلاعات بيشتر به شماره ي 147 مجله مراجعه کنيد

 

فهرست اين شماره

گزارش - زندگی روی بند

گزارش - خطر را جدي بگيريم

گزارش - بايد تکليف بچه ها را روشن کنيم

گزارش - زندگي خصوصي من

سبک زندگي - مشاوره

سينما - به ياد آن کشيده آبدار

تلويزيون - اگه مي توني منو ببين

تلويزيون - دنبال اتفاق نباشيد

ورزش - ساعت آبي آزادي

ورزش - خيلي خوش تيپ بودم

ورزش - بهترين جادوگران سال

دانش و فناوری - مادربزرگ های برنامه نويس 

موفقيت - چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی؟

 

پي‌نوشت نويسندگان – ابوالفضل ناظمي

با سلام

1. بدون مقدمه و براي nامين بار از آقاي سعيد بهداد به خاطر طرح زيباشون توي صفحه بسم الله ممنونم. قرار دادن چشم در شعله شمع، اون هم چشمي كه قراره سرمه اندوه بكشه و شمعي كه قراره ذره ذره آب بشه واقعا سر ذوقم آورد.

2. از يادداشت‌هاي اين هفته هم با اينكه متن خانم مرشد زاده واقعا زيبا بود و متن آقاي مختاري واقعا پر محتوا اما «بچه‌هاي صف» آقاي مالي چيز ديگه‌اي بود. اينكه آدم توي صف اونقدر تغيير مي‌كنه كه از بروز مشكل واسه بقيه از ته دل خوشحال ميشه البته به شرطي كه اون‌ها را از صف به درشون بكنه خودش مي‌تونه آدم را تا چند روز ببره توي فكر...

3. آقاي ايمان جليلي عزيز، اگه قراره يه گزارش كوچولو را به لطف عكس‌هاي موجود توي 4 صفحه پهنش كنين لااقل به مسئولين بخش چاپ نشريه بگيد كيفيت عكس‌ها جوري نباشه كه اغلب اعضاي برگزار كننده سيرك چهارچشمي توي عكس‌ها به ما نگاه كنن.

4. گزارش «زندگي خصوصي من» واقعا زيبا و كاربردي بود با طراحي صفحه عالي. (داخل پرانتز مي‌گم چون زياد مهم نيست: صفحه 21 ستون اول خط 14 «نارضايتي» به اشتباه «نارضايي» چاپ شده كه خودتون درستش كنين)

5. و اما شاهكار مجله تا اين قسمت سبك زندگي اونه كه با اون كاريكاتورهاش مطمئنم تا آخر هفته منو روده‌بر خواهد كرد. تا همين جا بسه آخه يكي اومده پشت سرم و مي‌پرسه: ببخشيد، حرفاتون تموم شد؟ 

6. اولين بار نيست كه به دليلي مجله به يكي از دو تيم بزرگ باشگاهي كشور مي پردازه و براي اينكه متهم به جانبداري نشه در شماره بعدي از باشگاه روبرو گزارش مي گيره اما خدا وكيلي اين دو گزارش از پرسپوليس و استقلال چه دردي از ورزش دوا مي كنه؟ به ما چه كه نيكبخت از پرواز مي ترسه يا منصوريان ساقبندش را فراموش كرده بياره؟ (باز هم يه مورد كوچولو صفحه 34 ستون 4 خط 10 «البته» به اشتباه «لبته» تايپ شده)

7. بالاخره پس از ماه‌ها درگيري ذهني و غيره منشا كلمه اس و قس دار را فهميديم از كجاست.

8. صفحه 55 توي بخش تلويزيون × هفته روز دوشنبه «روزگار قريب» به اشتباه «روزگار غريب» چاپ شده.

9. بيچاره بخش «ميهمان در هفته» كه كوتاه‌ترين ديوار مجله است

10. راستي من كه با ديدنش حسابي سورپريز شدم شما چطور؟

 

       FlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlower

 

 

 

از همون پنجشنبه صبح که کیوسک  محلمون همشهری جوان رو تموم کرده بود

  

فهمیدم این بارم از اون شماره ها ییه که کولاک کرده . خلاصه پنجشنبه غروب

  

 مجله دستم رسید ، جلد ش رو که دیدم اینجوری شدم                                                       

 

عکس گلزار بود که لباس شگفت انگیزان رو به تن کرده بود . یه زمینه قرمزم

 

  پشت عکس بود که دیگه  واقعا ترکونده  بود.خوب معلومه  با اون جلد جذاب

  

هرکیم همشهری جوانی نباشه محاله ازش بگذره.منم که دیگه وقتی مجله میاد

  

دستم  عالم و آدم یادم میره  و می چسبم به مجله. قبلا با  خواهرم سر

 

اینکه اول  کی مجله رو بخونه دعوامون می شد  

 

اما حالا دیگه اونم واسش جاافتاده که اول من باید بخونم

  

مجله رو که باز کردم خیلی خوشحال شدم .اولین یادداشت از دکترجون خودمون

  بود. وقتی خوندمش دلم گرفت. هنوز جمله ی آخر یادداشتش تو ذهنمه : همه از

  خاکیم و طبع خاکم سرده.

 تو قسمت رویداد در هفته که دیدم نقد فیلم گاو رو گذاشته آه از نهادم بلند شد

 چون خیلی دوست داشتم ببینمش ولی فرصت نکرده بودم.

 تا آخر شب مجله رو جویدم و کلی تست ازش طرح کردمو از خودم آزمون

  گرفتم ، واسه خودمم پارتی بازی کردمو نمره منفی درنظر نگرفتم. بیشتر

   تست ها هم از اون قسمتی بود که عوامل سوپر استار شدن گلزار رو مثل

  سیب رنده شده به خورد ما داده بودن و گزارش ازدواج دیگه بیشتراز این

   در مورد مجله نمی گم تا اونهایی که گیرشون نیومده برن و از لای سنگم

 شده پیداش کنن وگرنه کلی ضرر کردن.

فهرست مجله - شماره 146

شماره 146 - گزارش ماموریت غیرممکن

شماره 146 - گزارش - خدا خودش قول داده

شماره 146 - دانش و فناوری - ماجراهای شگفت انگیز کاغذ تا شده

شماره 146 - موفقیت - تنبل همیشه هم خواب نیست

ضمیمه

يه توضيح ضروري

با سلام

1. در ضميمه موفقيت به خودم جسارت دادم و نوشتم كه پيشترها از اين صفحه انتقادات فراواني مي‌شد. دوست خوبمون هاله خانم يه جورايي اعتراض كردند كه اين‌طور نبوده. من يه نگاه كوچولو و سرسري به آرشيوم انداختم و از شماره 41 تا الان كه 145 بود را بررسي مختصري كردم (‌من از اين شماره با همشهري جوان آشنا شدم). توي 8 شماره از اين صفحه تشكر شده و توي 7 شماره هم انتقاد شده (57، 63، 80، 81، 82، 93 و 94) ضمن اينكه اغلب كساني كه در مورد تمام صفحات مجله نظر داده بودند چيزي در مورد كيفيت اين صفحه نگفته بودند. حالا در صورتي كه فكر مي‌كنيد اين آمار خلاف حرف بنده است همين جا از تمام كساني كه اين صفحه را دوست دارند به خاطر اينكه تحقيق نكرده اين حرف را زدم عذر‌خواهي مي‌كنم.

2. اوايل كه براي دوستان همشهري جوان خوان كامنت مي‌گذاشتم از آن‌ها به عنوان يكي از افرادي كه مثل ما به اين مجله معتاد هستند دعوت به بازديد از وبلاگ و در صورت تمايل همكاري مي‌كردم اما خب يكي از دوستان شديدا با اين لحن نوشتار بنده معترض بود و اين كامنت را در شان نمي‌دانست. در ابتدا بايد بگويم كه مي‌دانم كه لفظ اعتياد براي اين مجله و حتي خود اعتياد به اين مجله و هر چيز ديگري اصلا درست نيست اما مساله اين است كه ما گرفتار اين مجله شده‌ايم. (مثل بعضي‌ها كه تفنني مواد مصرف مي‌كنند) من توي اردوي مشهد سال دوم دانشجويي اين مجله را دست يكي از همسفرها م ديدم. خيلي از اون تعريف مي‌كرد من هم گرفتم و يه نگاه سرسري بهش انداختم اما چون تجربه قبلي در مورد اعتياد و ترك اعتياد به مجله را داشتم (در مورد گل‌آقا و هفته‌نامه تهران امروز) اصلا به آن توجه نكردم. تا سال 1384 همچنان توي دكه دنبال چيزي مي‌گشتم كه كمي سرگرمم كند براي همين رفتم سراغ مجله‌هاي جدول و توي اين زمينه هم تا جايي پيش رفتم كه هيچكس به گرد پام هم توي حل جدول (خصوصا شرح در متن) نمي رسيد. هفته چهارم مهر ماه اين مجله را توي ويترين كتابفروشي دانشگاهمون ديدم. ياد اون همسفر افتادم يه نگاه به جلدش كردم يه دختر كوچولو بود كه كتاب دعا دستش بود و ادامه ماجرا كه فكر مي‌كنم تمام دوستان بهتر از من بلد باشند... چشم به راه بودن براي شماره بعدي راحت‌ترين زجري بود كه اين آشنايي نصيب من كرد و اين آغاز اعتياد جديد من به چيزي بود كه به نحو احسن جايگزين گل‌آقا شده بود.

دوست عزيز و معترض لازم دانستم چيزي را متذكر بشوم: در شماره‌هاي 41، 43 و 88 با توجه به جستجوي مختصري كه من توي آرشيو مجله‌ام كردم خواننده‌ها از لفظ اعتياد به اين مجله استفاده كرده‌اند پس اين يك واقعيت است كه اگر روزي شنبه  (يا براي بچه‌هاي تهران پنج‌شنبه) اين مجله به خواننده‌هاي آن نرسد ....... اصلا تصور آن براي من كه ممكن نيست، نظر شما را نمي‌دانم.

ســـــــــــــــلام . امروز دقیقا 2 سال از اون حادثه ی تلخ گذشته : سقوط  هواپیمای حامل خبرنگاران و مجریان صدا و سیما , رادیو و مطبوعات . 2 سال که اون ها بین ما نیستن اما مطمـئنا یادشون هنوز که هنوز بین ماست .امـــــــروز دقیقا دومینسال خفتن آن ها در قطعه ی 50 بهشت زهراست اما واقعیت اینه که اونها در قلبهای ما آرمیدن چرا که به قول استاد شهید مطهری  شــــهادت تزریق خون است  به پیکر اجتماع . به طور حتم  هیچوقت زخمی که به  خاطر از دست دادن اون ها در دلامون هست خوب نمیشه .

هروقت یاد اون حادثه ی تلخ میوفتم دلم حسابی می گیره  . آدمایی که نه تنها هیچ آزاری نداشتن بلکه نتیجه ی زحماتشون رو هممون در برنامه هایرادیو و تلوزیون حس می کردیم .

عجب دنیاییه

شماره 145 - رازهای سرزمین من - رصدخانه مراغه

خانه باستاني ستارگان

علي شهيدي:

 

 

نام خواجه نصيرالدين طوسي و ستاره‌شناسي ايراني در هم گره خورده است.

ادامه نوشته

شماره 145 - گزارش ویژه - چرا کسی مسئله آموزش جنسی جوانان  را جدی نمی گیرد؟

چشمان تمام بسته

مرضيه قاضي‌زاده- سارا هاشمي‌نيك- سپيده شاه‌محمدي

 

 

کارشناس ها هشدار مي دهند که وضعيت کاملا بحراني است ولي هيچکس مساله آموزش جنسي جوانان را جدي نمي گيرد.

ادامه نوشته

ضمیمه - موفقیت

در شماره‌هاي خيلي قبل‌تر يكي از صفحاتي كه مورد انتقاد هميشگي خوانندگان قرار مي‌گرفت همين صفحه موفقيت بود. چون سبك نوشتاري آن جوري بود كه خواننده بعد از خواندن حدود 50 تا 60 صفحه از مجله نمي‌توانست با آن ارتباط برقرار بكند. اما خب الان با تلاش‌هاي آقاي بي‌نياز و تغيير در نوع نوشتار متن از آن اوج انتقادات كاسته شده. خود من يكي از كساني بودم كه از كل مجله فقط اين صفحه را نمي‌خواندم اما الان نه. در ضمن شماره اين صفحه از عكس بسيار زيبايي مرتبط با متن استفاده كرده كه واقعا آدم همان حس افسردگي را در ذهن خود ترسيم مي‌كند.

شماره 145 - موفقیت - درباره نوعی افسردگی که مخصوص فصل های سرد سال است

ايمان نياوريم به آغاز فصل سرد

سعيد بي‌نياز:

 

 

آيا مي‌دانستيد که يک نوع افسردگي به نام افسردگي فصلي وجود دارد که مخصوص فصل‌هاي سرد سال است؟

ادامه نوشته

ضمیمه - مهمان هفته

حرف‌هاي زيباي محمد يعقوبي را در صفحه ميهمان هفته از دست ندهيد.

طوري كه من از حرف‌هاي ايشان برداشت كردم جوان‌هاي امروز (يعني ماها و بعد از ماها) رو بازي نمي‌كنند و سركشي اين جوانان يا زير بازي كردن آن‌ها اگر به جاي خوبي برسد نتايج مثبتش را در نسل‌هاي بعد مي‌بينيم چون اين، يك راه دراز است اما خب اگر نتيجه مثبت نداد چه؟؟؟

شماره 145 - میهمان هفته - گفتگو با محمد یعقوبی کارگردان تئاتر

نخل‌‌ها در سيبري مي‌رويند

احسان لطفي:

 

 

 اين شماره: محمد يعقوبي

ادامه نوشته

ضمیمه جهان

يادم مي‌آيد وقتي كه دانشجو بودم گاه و بيگاه توي دانشگاه شاهد اعتصاب بوديم. مهمترين و طولاني‌ترينش هم مربوط به حضور دانشجويان پولي بود كه با مدرك بين‌المللي فارغ التحصيل مي‌شدند. به عنوان يه نفر كه خارج از گود ايستاده بودم (حق داريد بهم بگيد بي‌بخار!!!) پيش خودم فكر مي‌كردم اگه من جاي مسئولان دانشگاه بودم و بچه خودم هم جزء همين پولي‌ها بود بايد چكار مي‌كردم؟

البته صفحه دوم جهان در قسمت آفريقای جنوبی خط دوم به جای آفريقای جنوبی نوشته شده آمريکای جنوبی كه خودتون زحمت درست كردنش را بكشيد.

شماره 145 - جهان - این روزها از توکیو تا لس آنجلس انواع اعتصاب ها در جریان است

جهان در اعتصاب

سيداحسان بيكايي:

 

 

اين روز ها اوضاع دنيا انگار به هم ريخته؛ هرجايي را كه نگاه مي‌كني  از توكيو تا لس‌آنجلس، انواع اعتصاب هاي ريز و درشت در جريان  است.

ادامه نوشته

ضمیمه گزارش

«آ» با كلاه «آ» بي كلاه

بعضي وقت‌ها آنقدر نعمت‌هاي بزرگ اطرافمان برايمان تكراري مي‌شوند كه اصلا به چشم نمي‌آيند و آن‌ها را كوچك مي‌شمريم. درست تا زماني كه جرقه‌اي پيدا بشود و تلنگري به ما بزند تا به خود بياييم. گزارش دوست عزيز كامران بارنجي يكي از همين تلنگرها است. وقتي عنوان آن را ديدم باور نكردم، آخر مگر مي‌شود در قرن 21 هم افرادي را پيدا كرد كه هنوز نتوانند اسم خودشان را بنويسند؟ كمي كه فكر كنيم مي‌بينيم كه بله از واژه «فقر» هر كاري كه فكر كنيد بر مي‌آيد. همين واژه سه حرفي مي‌تواند در سن 18 سالگي لذت نوشتن نام و نام خانوادگي را براي اولين بار نصيب نويسنده‌اش كند يا لذت خواندن تابلوي اسم شهرها يا نوشتن اولين نامه به مادر يا... يا... يا... و خيلي ياهاي ديگر. در جايي از گزارش هم از پاكي و بي‌آلايشي محيط زندگي اين سربازان در روستا صحبت به ميان آمده اما واقعا متحيرم كه آيا مي‌ارزد بي‌سوادي در ازاي بي‌آلايشي و پاكي محيط نمي‌دانم اما اگر به من باشد سواد را مهمتر مي‌دانم و بي‌آلايش ماندن خودم را...

گزارش واقعا جذاب و گيرا نوشته شده و زيباتر از آن هم نامه دو تا از سربازان است كه اوج بي‌ريايي و سادگي را مي‌توان در آن‌ها پيدا كرد (حالا بماند كه توي مجله عكس يكي از نامه‌ها دوبار چاپ شده و عكس يكي اصلا چاپ نشده). ما هم از همين جا «سلام عرز!!! مي‌كنيم خدمت سربازان عزيز از شما و اميدواريم كه هميشه خوب و خوش باشيد.»

شماره 145 - گزارش - در اين پادگان سربازان بي سواد خواندن و نوشتن هم ياد مي گيرند

«آ» با کلاه، «آ» بي‌کلاه

کامران بارنجي:

 

 

بعضي از هم سن و سال‌هاي ما، نه ‌ به‌خاطر  هزينه بالاي تحصيل در مدرسه‌هاي غيرانتفاعي،  بلکه  به دليل شرايط خاصشان نتوانسته‌اند درس بخوانند.

 الان همين جوانان به خدمت سربازي رفته‌اند و حين يادگيري فنون نظامي، در کلاس‌هاي نهضت سوادآموزي هم شرکت مي‌کنند.

ادامه نوشته

شماره 145 - فهرست

جوان 145 منتشر شد

 

 

شماره 145 هفته‌نامه همشهري جوان منتشر شد.

در اين شماره همچنين مي‌خوانيد:

ادامه نوشته

ضمیمه رویداد × هفته

رويداد در هفته اجتماعي

مثل هميشه سرشار از طنز تلخ  به طوري كه بعد از خنديدن به مطالب آن تازه يادمان مي‌افتد كه ...

رويداد در هفته سينمايي

باز هم مثل هميشه زيبا و خواندني و به نوبه خود به عنوان يكي از قربانياني كه فيلم رئيس را ديده به شما حق مي‌دهم كه از ساخت فيلم تختي توسط جناب كيميايي هراس داشته باشيد. راجع به متن «قلبم را در نيار» هم كاشكي تا آخرين قسمت فيلم حوصله مي‌كرديم بعد راجع به پيوند اعضامون تصميم مي‌گرفتيم.

رويداد در هفته ورزشي

متن «زمرد و پير بابا» بسيار قشنگ بود دمتون گرم كه ما را كلي مي‌خندوني آقاي رويداد ايكس هفته ورزشي نويس!!!

ضمیمه یادداشت ها

فراموش شدگان

حرف‌هاي آقاي جباري تماما حرف‌هايي بود كه تمام هم و سن و سال‌هاي ايشان بلدند و فكر مي‌كنم همگي كمي دير متوجه شده‌اند و دير ياد گرفته‌اند.

واقعيت‌هايي كه بزرگ‌ترها بصورت «دوستي خاله خرسه» واري!!! از ما پنهان كرده‌اند و باك اين را داشتند كه نكند حتي يك شب زودتر از شب ازدواج آن‌ها را ياد بگيريم. يادم مي‌آيد 21 يا 22 ساله بودم كه يه آقايي اومد توي خوابگاه براي تعمير پريز برق و حين كار كردن يه خاطره خنده‌دار از زندگي خودش گفت (هر چند چيز بدي نبود اما مرتبط با همين مسائل جيز) من هم اونو توي خونه تعريف كردم تا كمي جو خشك اون لحظه عوض بشه كه ديدم همه چپ چپ نگاهم كردند و پيشنهاد دادند «ديگه همچين جاهايي نرو كه چشم و گوشم باز ميشه» فقط مي‌خواستم اون لحظه بهشون يه كلمه بگم: لطفا به صفحه اول شناسنامه من توجه كنيد من 22 سال سن دارم يعني حدود 7 سال است كه بالغ شده‌ام. آقاي جباري ممنون كه مي‌خواهيد نگذاريد نوجوان‌هاي اين دوره مثل ما گنگ بار بيايند.

تو، قطار و همه ايستگاه‌هايي كه رفته‌اند

نمي‌دانم درست حرف آقاي رسولي را متوجه شده‌ام يا نه. اما به نظر من تمام اين رفاقت‌هاي بر باد پايه گذاري شده مربوط به رفاقت‌هايي است كه اوج آن مي‌خورد به دوران بزرگسالي. جايي كه غير از دوست داشتن مباحثي همچون استفاده‌هاي شخصي، منافع، و از همه مهمتر پول به ميان مي‌آيد تا حدي كه رفقا براي بالا رفتن، همديگر را پله مي‌كنند.

انسان نوين، چيستي و چرايي!

ممنون آقاي جليلي هيچ حرفي باقي نگذاشته‌ايد. تنهايي، بچگي و زندگي سنتي راه‌هاي خوبي است براي آدم‌هاي امروزي

چگونه دروغ بگوييم؟

آقاي شادماني عزيز اين فقط درد جامعه فوتبال نيست. وقتي هر انساني!!! به سادگي با يك دروغ مي‌تواند زندگي را 180 درجه به كام خود كند خب چرا اين كار را نبايد بكند؟؟؟ ...و اين قصه همچنان در همه زمينه‌ها ادامه خواهد داشت.

ضمیمه نامه ها

نامه‌ها / فهرست

1. توي بخش بازتاب‌هاي صفحه نامه‌ها من با آقاي مختاري كريمي مجد كاملا موافقم و درك مي‌كنم كه چه حسرتي مي‌خورند. چون من هم اولين كاستي كه توي زندگيم گوش كردم «هنگامه» و بعد از آن «ياد استاد» آقاي عليرضا افتخاري بود كه خاطرات زيبا و فراواني از آن‌‌ها دارم اما آخرين كاستي كه از ايشون گوش دادم فكر كنم اسمش «خاطرات جواني» بود كه وقتي گوش كردم حال بدي بهم دست داد. وقتي يك خواننده بزرگ همچون استاد!!! عليرضا افتخاري اكثر آهنگ‌هاي كاست نسيما را با شعر جديد دوباره‌خواني مي‌كند و حتي اگر از لب‌خواني ايشان در آن كنسرت كذايي بگذريم ديگر چه رمقي براي آدم مي‌ماند كه اميدي به ايشان و صداي ايشان داشته باشد؟

و من هم مثل آقاي مجد تعجب زيادي نمي‌كنم چون براي من هم استاد دوس ‌داشتني‌ام همان وقت تمام شده بود.

2. در نامه خانم مريم قره‌داغي هم مثل شماره قبلي از گزارش ويژه «انجمن سلول‌هاي خاكستري» تشكر شده (كه البته جاي تشكر هم دارد) اما توي اين دو هفته نمي‌دانم چرا هيچكس نپرسيد جايگاه كارآگاهان ايراني در اين بين كجاست؟

3. در بخش يادداشت‌هاي نويسندگان هم هرچند دو شعر يانگومي اصلا در شأن اين مجله وزين نبود اما خب يادداشت زيباي آقاي علي فروتن اين نقص را رفع كرد. يادداشتي كه چندين و چند بار و حتي بيشتر بايد خوانده شود چون حرف دل است و لاجرم بر دل هم خواهد نشست.

اين ستون سياه هم براي ابراز همدردي با دوستان خودمان

آقاي احسان عمادي و خانم منصوره مصطفي‌زاده است

ما هم در غم شما شريكيم.

شماره 145 – بسم الله

بسم الله

طرح: سعيد بهداد

هر چيزي ملال آور مي‌شود جز گفتار حكيمان «امام علي (ع)» - غررالحكم / 6896

شكل قشنگي براي اين جمله ناب انتخاب شده اولين باري كه اين صفحه را ديدم و خواستم ربطي بين جمله و شكل پيدا كنم ياد اين حرف قديمي افتادم كه هر وقت يه صدف را دم گوش خودت بگذاري توش صداي امواج خروشان دريا مياد صدايي كه هيچ وقت فكر نكنم هيچ بني‌بشري ازش سير بشه و دنبال تكرار تجربه اين صداي آرام بخش نباشه.

شماره 144 - ورزش - تغییرات بزرگ در رفتار علی دائی

لطفا تمام نشو

مهدي شادماني:

 

 

«پايان‌ناپذير» يکي از بهترين کلماتي است که علي دايي را تعريف مي‌کند؛ يعني هيچ‌کس تا به امروز پايان او را نديده و فکرش را هم نمي‌کند که بتواند ببيند.

دايي در برهه‌هاي مختلف تا يک قدمي خط آخر رسيده و در حالي که همه فکر مي‌کردند با خداحافظي «اسطوره» مواجه هستند، آخر خط برايش شروعي ديگر شده است.

داستان تمام نشدن‌هاي او تکراري و جذاب است؛ يعني مي‌شود بارها تعريف کرد که چگونه طحالش پاره شد، چطور همه براي تمام شدنش به اين زودي حسرت خوردند و چطور در فاصله کوتاهي بازگشت و گلزن اول شد، يا اينکه چگونه در مرز 70گله بودن براي تيم ملي، تمام رسانه‌ها برايش شمشير از رو بستند و همه او را تمام‌شده دانستند اما او بازگشت و تعداد گل‌هايش را به 109 رساند.

داستان بازگشت‌هاي دايي را تقريبا همه ازبر هستند و از ميان همين داستان‌هاست که خوب مي‌دانند، «کاپيتان»، باختن را بلد نيست. براي او حتي مهم نيست رقيب، چه کسي باشد. پس اگر بار اول با طحال پاره‌اش جنگيد و بازگشت، بار آخر مقابل بي‌حرمتي و فحاشي كودكان هوادار قرمز و آبي، منتقدان بي‌منطق و شايد قسمت بزرگي از فوتبال ايران ايستاد و تيمش ـ سايپا ـ را قهرمان کرد.

تمام اين بازگشت‌ها و پيروزي‌ها البته يک وجه مشترک دارد؛ آن هم اين است که بايد کارد به استخوان دايي برسد و سقوطي بزرگ را تجربه کند تا «شهريار» به غيرت بيايد و دوباره و سه‌باره و ده باره بازگردد.

هر چند که بداني آخر قصه او بلند مي‌شود و همه چيز به‌خوبي پايان مي‌پذيرد اما در تمام دوران، نگاه کردن به سقوط شماره10 زجرآور بوده؛ شرايطي که انگار دوباره در حال رخ دادن است. دوباره او در بطن ماجرايي قرار گرفته که همه نگران تمام شدنش هستند؛ تيم سايپا خوب نتيجه نمي‌گيرد؛ يعني اصلا بد نتيجه مي‌گيرد.

 بازي سايپا - پرسپوليس هم آخرين مهلت براي «آقاي مربي» بود. در تمام اين مدت البته همه فکر مي‌کردند کارد به استخوان دايي رسيده و با پيروزي بر پرسپوليس قد علم مي‌کند.

يعني همه منتظر بودند که «برترين گلزن تاريخ فوتبال» تيمش را به‌دست بگيرد و در جدول بالا بکشد اما برخلاف تصور همه اين اتفاق نيفتاد چون اسکوربورد نشان مي‌داد که نمي‌تواند فعلا بازگردد. اين مطلب يک‌برش از آخرين اتفاقاتي است که قبل، هنگام و بعد از بازي براي شهريار رخ داد. برش‌هايي که ثابت مي‌کند مرد پايان‌ناپذير به خط پايان نزديک مي‌شود و البته تغييرات زيادي کرده است هر چند که...

اپيزود اول: تمرين سايپا - قبل از بازي مقابل پرسپوليس

به‌عنوان نفر آخر وارد زمين مي‌شود و نگاهي به همبازيان‌اش مي‌اندازد. جلال حسيني روي زمين نشسته و حواسش پرت ساق‌بند است. توره با توپ ور مي‌رود و عشوري‌زاد و چند نفر ديگر مي‌گويند و مي‌خندند. از خبري که خوانده نگران شده و نمي‌داند که اين را بايد به بازيکنان ديگر بگويد يا نه. دايي را دوست دارد و نمي‌خواهد باور کند که اخراجش نزديک است.

 آرام به سمت کاپيتان سايپا مي‌رود و دل را مي‌زند به دريا؛ «همشهري رو خونديد؟» انگار همه دور و بري‌ها منتظر اين کلمات بودند.«آره، من گفتم که شايعه نيست» بازيکنان البته قبلا از دوستان خبرنگار ماجرا را شنيده‌اند. آنها خوب مي‌دانند که بازي با پرسپوليس آخرين مهلت دايي است؛ «نوشته هيأت مديره تصميم خودش را گرفته». بازيکنان مشغول حرف‌زدن‌اند که دايي از دفتر بيرون مي‌آيد؛ «علي آقا اومد». شنيدن اين جمله کافي است که در يک چشم برهم زدن همه بلند شوند.

دايي مثل پارسال قبل از قهرماني سخت‌گير شده و هيچ‌کس نمي‌خواهد مورد عتاب او قرار بگيرد. همين چند روز پيش بود که بعد از غيبت چند نفر در کلاس روان‌شناسي حسابي از خجالتشان درآمده بود.

سرمربي تا به بازيکنان برسد، پچ‌پچ‌ها ادامه دارد؛ «آقا اگه راست مي‌گين از خودش بپرسين». يکي از بازيکنان اين را مي‌گويد و از يک بزرگتر سريع جواب مي‌گيرد که «هيچ‌کس چيزي نگه، خودم مي‌پرسم». دايي ديگر نزديک شده و صحبت‌هاي هميشگي قبل از تمرينش را آغاز مي‌کند. همه حرف‌هايش مربوط به شيوه بازي است. مثل هميشه سگرمه‌هايش را درهم کرده و شينش هم به صورتي کاملا عادي مي‌زند.

جملات او که تمام مي‌شود، سؤال را مي‌پرسند؛ «علي آقا همشهري نوشته بازي با پرسپوليس فرصت آخر شماست». چهره دايي تغييري نمي‌کند. اين اولين اتفاقي است که همه را متعجب مي‌کند. چون در حالت عادي با شنيدن چنين جملاتي اخم‌هايش را باز مي‌کند و چشم‌هايش درشت‌تر مي‌شود که نارضايتي‌اش را نشان دهد اما براي چند ثانيه سکوت برقرار مي‌شود؛ «اصلا براي من مهم نيست»، اولين جمله دايي تعجب همه را بيشتر مي‌کند؛ «ببينيد من اگر امروز بشينم و استراحت هم بکنم، هيچ مشکلي ندارم».

باور کردن چنين حرف‌هايي از دايي کمي سخت است. انگار به همين راحتي شکست را قبول کرده؛ «نه مشکل مالي دارم، نه مشکل مقامي، نه مشکل شهرت. من به همه چيز رسيده‌ام».

با اينکه خوب مي‌داند صندلي‌اش لرزان شده و اين هم برايش خيلي مهم است، جملات را مي‌گويد تا به اين قسمت برسد؛ «اگر من کاري مي‌کنم به خاطر شماست، اگر نتوانيم اين بازي را ببريم خيلي حيف است. من مطمئنم که مي‌توانيم». او وعده‌اي هم براي تهييج بازيکنانش دارد؛ «شما بازي را ببريد؛ من 10درصد کسر شده از قراردادهايتان را برمي‌گردانم، پاداش هم برايتان مي‌گيرم».

اپيزود دوم : ورزشگاه آزادي - بازي مقابل پرسپوليس

«دايي آقاي گل... دايي آقاي گل». تماشاگران پرسپوليس دوباره با مهاجم سابق تيم خود آشتي کرده‌اند. آنها يکصدا نام دايي را فرياد مي‌زنند و تشويقش مي‌کنند. دايي هم براي تماشاگران دست تکان مي‌دهد.

 دقيقا مانند اتفاقاتي که در بازي رفت سال گذشته رخ داد. در آن بازي البته انصاري‌فرد اعلام کرده بود که مي‌خواهد از او تجليل کند. پس در دقايق اول بازي، همه تماشاگران يکصدا او را تشويق کردند. اما اتفاقات بازي تا جايي پيش رفت که باز هم مورد توهين تماشاگران قرار بگيرد. يعني او مثل همه بازي‌ها، 90دقيقه درون زمين براي تيمش جنگيد و زماني که گل را به ثمر رساند، مثل هميشه خوشحالي کرد.

 تماشاگران پرسپوليس هم از خوشحالي دايي ناراحت شدند تا گستاخانه به او فحش بدهند. اتفاقات مثل سال گذشته پيش مي‌رود. هنوز بازي شروع نشده و او خوب مي‌داند که تماشاگران به خاطر ملاقاتش در استاديوم با قطبي و کاشاني اين‌گونه تشويقش مي‌کنند. او آرام حرکت مي‌کند و به سمت نيمکت مي‌رود. صندلي چهارم از سمت چپ جايي است که دايي بعد از مهدي اربابي و 2 دستيارش مي‌نشيند.

اين انتظار وجود دارد که او دوباره براي پيروزي تيمش بدون پنهان‌کاري بجنگد. اما در کل بازي از او و دادزدن‌هايش کنار خط، خبري نيست. دايي روي نيمکت نشسته و گاهي در جايش بلند مي‌شود. اما جلو‌تر نمي‌آيد تا در تيررس تماشاگران قرار نگيرد. نحوه رفتار دايي در طول 90 دقيقه هيچ تفاوتي نمي‌کند.

 البته دقيقه55 وقتي که ضربه سر آلوز از کنار تير افقي رد مي‌شود و صداي (واي...) چند صد تماشاگر استقلال جوابي بلند از سوي پرسپوليسي‌ها دارد، دايي به ناگاه نيم‌خيز مي‌شود و از روي صندلي‌اش مي‌جهد اما بدون اينکه لب خط بيايد، براي آلوز دست مي‌زند و سرجايش مي‌نشيند. اين عکس‌العمل‌ها البته مي‌توانست طبيعي باشد تا جايي که اسکوربورد ورزشگاه براي چند صدم ثانيه چهره او را نمايش مي‌دهد.

در همين لحظه او با تعجب سرش را به سمت مهدي اربابي چرخاند و چيزي پرسيد. اما قبل از اينکه سؤال او تمام شود، اسکوربورد ورزشگاه مانند صحنه آهسته لحظات حساس، تصوير را قطع کرد. اين اتفاق در استاديوم مرسوم است که صحنه آهسته لحظات حساس را براي جلوگيري از فشار تماشاگران به داور نشان نمي‌دهند. اما اين بار به صورتي بسيار عجيب تصوير دايي را حذف کردند.

شايد هيچ‌کدام ار بازيکنان نشنيدند که دايي به مهدي اربابي چه گفت. اما تعجب چهره او خبر از توافقي با مسئولان ورزشگاه مي‌داد که از قبل هماهنگ شده بود. يعني او خواسته بود که تصويرش در ورزشگاه پخش نشود. اتفاقات عجيبي در حال تکميل شدن است و به نظر مي‌رسد که دايي تغيير کرده باشد يا اينکه حداقل به خاطر حس سقوط نمي‌خواهد در معرض ديد باشد.

 او اما همه را به تعجب وا مي‌دارد؛ وقتي که دروازه‌بانش وقت تلف مي‌کند و تماشاگران دايي را اين‌گونه صدا مي‌زنند؛ «دايي ضدفوتبال... دايي ضدفوتبال». در مواقع عادي دايي حتي به تماشاگران نگاه هم نمي‌کرد اما اين بار از همان صندلي چهارم نيمکت براي تماشاگران دست تکان مي‌دهد و سبب مي‌شود که آنها آرام بگيرند.

اپيزود سوم:  آزادي - پايان بازي پرسپوليس

قسمت اول: دروازه‌بان سايپا خيلي عصباني است. او به سمت مرادي (داور مسابقه) مي‌رود و شروع مي‌کند به فحاشي. جلال حسيني هم به دروازه‌بان تيم اضافه مي‌شود تا از داور خشمگينانه بپرسد که چرا اين‌قدر وقت اضافه گرفته؟ تماشاگران پرسپوليس خوشحالي مي‌کنند و بازيکنان سايپا دور مرادي حلقه مي‌زنند. دايي سريع به اين جمع اضافه مي‌شود. او دست معمارزاده را مي‌گيرد و او را به سمت رختکن هل مي‌دهد.

عصبانيت را مي‌توان از رنگ صورتش متوجه شد. حتي حرکات دستانش هم کاملا عصبي است. اما به جاي اعتراض به داور در زمين، سر بازيکن خود فرياد مي‌زند و او را به بيرون مي‌فرستد. جلال‌ حسيني هم که اين صحنه را مي‌بيند، حساب کار خود را مي‌کند و از مرادي جدا مي‌شود. رويه جديد تغييرات دوباره در حرکت‌هاي سرمربي سايپا مشخص است. تغييراتي که زياد هم دوام نمي‌آورند.

 او در مرحله اول صحبت کردن به صورت مستقيم و در کنار خياباني را نمي‌پذيرد که به خاطر عصبانيت‌اش منطقي است. اما هنگام خارج شدن از ورزشگاه نمي‌تواند خودش را کنترل کند؛ او به خروجي زمين نزديک مي‌شود که کاشاني جلويش را مي‌گيرد و خسته نباشيد مي‌گويد. عصبانيت  سرمربي البته سر مديرعامل پرسپوليس خالي مي‌شود؛ دست کاشاني را رد مي‌کند و مي‌گويد: «برو بابا...».

قسمت دوم: در رختکن به بازيکنانش گفته که از همه شما راضي هستم؛ بدشانسي آورديم. بايد در کنفرانس مطبوعاتي شرکت کند و از در رختکن بيرون مي‌آيد. افشين قطبي جلوي ورودي رختکن‌ها گير پنجمين دوربين افتاده و مجبور است حرف‌هايش را براي پنجمين بار تکرار کند.

دايي دستش را در جيب کتش فرو کرده و قدم به قدم، آرام آرام به ورودي نزديک مي‌شود؛ سگرمه‌هايش کاملا درهم است و سرخي صورتش را در همان سياهي تونل مي‌شود تشخيص داد. يکي از نزديکان سايپا با خواهش و التماس دست او را مي‌گيرد و به گوشه تونل مي‌کشاند.

 صداي او در صداي همهمه خبرنگاران و افشين قطبي گم مي‌شود. دايي چند ثانيه‌اي در آن گوشه مي‌ايستد و حرف‌هاي آن مرد را گوش مي‌دهد. بعد قدم‌هايش تند مي‌شود و سريع از کنار خبرنگاران و قطبي رد مي‌شود. عبور دايي مساوي است با هجوم خبرنگاران به سالن کنفرانس. سير تغييرات دايي در کنفرانس مطبوعاتي اصلا ملموس نيست. چون او بي‌منطق به داور بازي ايراد مي‌گيرد. اما نه از کساني مي‌گويد که براي او نقشه کشيده‌اند و نه داور را متهم به طرفداري يک‌جانبه مي‌کند و اين‌گونه نشان مي‌دهد که تغيير کرده.

اپيزود چهارم: تمرين سايپا - صبح روز بعد از بازي

پچ‌پچ مي‌کنند و درباره شايعه جديد حرف مي‌زنند «آقا به کسي نگي‌ها ولي از رفيقام شنيدم قلعه‌نويي داره مياد». اين خبر را عده‌اي باور دارند و عده‌اي ديگر هم نه؛ «فکر نمي‌کنم سايپا بخواهد و بتواند فعلا مربي جديد بياورد».

بازيکنان در حال بحث‌ هستند که صداي دايي از داخل دفتر بلند مي‌شود؛ او داد مي‌زند و با تلفن صحبت مي‌کند؛ «ما خوب کار کرديم، اما...» دادهايش نامفهوم مي‌شود اما همه مي‌فهمند که حسابي عصباني است. جمله بعدي دوباره واضح است؛ «نخير، اين تقصير فوتبال بي صاحب ماست...».

 همه دنبال جمله‌هاي بعدي هستند که دايي در را باز مي‌کند و به زمين مي‌آيد. همه مي‌دانند که او در مورد بازي حرف خواهد زد اما چه کسي فکر مي‌کند که سرمربي بخواهد به اشتباهش اعتراف کند. قطبي ديروز گفته بود که من مهاجم آوردم و دايي هافبک؛ «تعويض‌هاي اشتباه من باعث باخت شد، شما هيچ تقصيري نداشتيد». تفاوت جمله‌ها با ديروز، پذيرفتن اشتباه است. کاري که معمولا دايي انجام نمي‌دهد و اين قسمتي ديگر از تغييرات است.

 تغييراتي که از پايان فصل گذشته آغاز شد؛ جايي که در برنامه عبور شيشه‌اي، او  همه کساني که تا به حال تقليد صدايش را کرده بودند، بخشيد.  البته دايي در تمام اين مدت، گاهي به گذشته بازگشته و رفتار سابق خود را ادامه داده است. اما نمي‌شود از تغييرات بزرگي که در رفتار دايي مشاهده مي‌شود، گذر کرد.

تغييراتي که همه پخته شدن او را نشان مي‌دهند و ثابت مي‌کنند که اسطوره براي تکامل خود به کسب محبوبيت و راضي نگه داشتن اطرافيان هم فکر مي‌کند. هرچند که چنين تغييراتي يک نگراني را ايجاد مي‌کند. اينكه کاپيتان ديگر علاقه‌اي به مبارزه نداشته باشد و بخواهد همان خصوصيتي که او را به اين شهرت و موفقيت رسانده، کنار بگذارد. و اين هم يک معني بيشتر ندارد؛ آن هم تمام شدن است.

شايد هم او بتواند با خصوصيات مثبت جديد، خصوصيات گذشته‌اش را هم حفظ کند. هرچند که براي فهميدن اين قضيه بايد تا رسيدن کارد به استخوانش صبر کرد اما تغيير رفتار او ستودني است... . جملاتش را خيلي زود به‌هم مي‌بندد و آخرين جمله را با لبخند به بازيکنانش مي‌گويد و آنها را براي دويدن آماده مي‌کند؛ «شما بايد تلاش کنيد... قهرمان بايد قهرمان بماند».

شماره 144 - ورزش - بوکسور ایرانی جواز ورود به المپیک 2008 پکن را بدست آورد

با گرگ‌ها مي‌رقصد

مهدي شادماني:

 

 

با اينكه تيم بوكس ايران بهترين نتيجه تاريخ خود را در مسابقات جهاني به دست آورد اما كمترين پوشش خبري را به خود اختصاص داد.

 از طرفي مسابقات جهاني بوكس همزمان شد با انتخاب سرمربي تيم ملي فوتبال و جابه‌جاشدن ناصر حجازي و فيروز كريمي تا رسانه‌ها با كمترين اهميتي از كنار بوكس بگذرند و از سويي ديگر، صداوسيما هنوز اصرار دارد كه مسابقات بوكس را به دليل خشونت پخش نكند.

 اين‌گونه مي‌شود كه تيم ملي بوكس ايران به آمريكا مي‌رود، بوكسور ايراني براي اولين‌بار در تاريخ مسابقات جهاني به جمع 8 نفر اول مي‌رسد، تيم ايران با 8 امتياز بهترين نتيجه تاريخ خود را كسب مي‌كند و در بين 70 و چند كشور بيستم مي‌شود اما تقريبا كمتر كسي مرتضي سپهوند و اعضاي ديگر تيم ملي را مي‌شناسد؛ بوكسور 28‌ساله خرم‌آبادي‌ كه به دليل مصدوميت نتوانست مدال جهاني را به گردن بياويزد. اين مصاحبه شايد بهانه‌اي است براي اداي دين به تيم ملي بوكس و ورزشي كه با طرفداران زياد، مهجور قرار گرفته.

  • بهترين نتيجه تاريخ بوكس ايران را به دست آورديد؟

فكر مي‌كنم اعزام ما به اين مسابقات اهميت بيشتري داشت چون بالاخره بعد از 12 سال به مسابقات جهاني اعزام شديم. من حدود 8سال است كه در تيم ملي مشت مي‌زنم اما تابه‌حال مسابقات جهاني را تجربه نكرده بودم.

  • چرا؟

نمي‌دانم چطور بگويم. نمي‌شود گفت كه كم‌كاري فدراسيون بوكس بوده اما مسئولان ورزش و خصوصا كميته ملي المپيك در حق اين ورزش كم‌لطفي مي‌كردند؛ يعني طي چند سال اخير بوكس تقريبا هيچ اهميتي نداشته، چه برسد به اينكه به مسابقات جهاني هم اعزام شود. امسال البته تصميم گرفتند كه ما در مسابقات حاضر باشيم .

  • از شركت در اولين مسابقه جهاني- آن هم در كشوري كه مهد بوكس به حساب مي‌آيد- چه حسي داشتي؟

شايد مهم‌ترين مسئله نتيجه‌گيري بود. ما به اين مسابقات اعزام شده بوديم تا بتوانيم چند سهميه المپيك به دست بياوريم اما كم تجربگي ما سبب شد تا آن‌طوري كه مسئولان انتظار داشتند، سهميه نداشته باشيم.

 بچه‌ها هيچ‌وقت در چنين سطحي مشت نزده بودند و همين مسئله هم از لحاظ رواني روي تيم تاثير گذاشته بود. در تمام اين سال‌ها البته شايد آرزوي ما روي رينگ‌رفتن در مسابقات جهاني بود كه به آن هم رسيديم.

  • شرايط چطور بود؛ منظورم برخوردهايي است كه با شما مي‌شد؟

هم زمان رفت و هم زمان برگشت اذيت شديم چون آنها خيلي سختگيري مي‌كردند؛ البته نه چيزي خارج از قوانين اما يك ساعت براي انگشت‌نگاري در زمان رفت معطل شديم و در زمان برگشت مثل تمام كشورهاي خاورميانه با دقت بيشتري وسايلمان را گشتند. اما واقعا هيچ‌گونه بي‌احترامي‌اي وجود نداشت.

  • در زمان مسابقه هم شرايط اين‌گونه بود؟

نه. كلا برخورد بدي با ما نداشتند؛ البته زماني كه بوكسور آمريكايي با يك بوكسور ايراني مسابقه مي‌داد، تمام سالن ورزشكار آمريكايي را به سبك خودشان تشويق مي‌كردند اما اين اتفاق براي تمام رقباي تيم آمريكا وجود داشت؛ در مسابقات ديگر هيچ حمايتي از رقباي ايران نمي‌شد و همه‌چيز عادي بود.

  • ويژه‌ترين اتفاقي كه از اين مسابقات به خاطرت مانده؟

واقعا نظم برگزاري مسابقات براي من عجيب بود. آنها تيم قدرتمندي براي ساماندهي مسابقات داشتند.

  • در بازي اول تو اتفاق عجيبي افتاد. راند اول را 3 بر 3 مساوي كردي اما راند دوم را 6 بر يك پيروز شدي. اين اختلاف چطور در فاصله چند دقيقه اتفاق افتاد؟

بازي اول بدترين بازي من بود. ما 3‌روز قبل از مسابقات به آمريكا رسيديم و هنوز بدن‌هايمان بيدار نشده بود. البته منظورم اصطلاح ورزشي نيست؛ بدن‌هاي ما به بيدار ماندن در ساعات 3 و 4 صبح عادت نداشت و همين مسئله شرايط را تغيير مي‌داد. مسابقه اول من هم تحت‌تاثير همين شرايط برگزار شد؛ يعني من ساعت 3‌صبح به وقت تهران روي رينگ رفتم و در راند اول فكر مي‌كردم هنوز خوابم. البته در راند دوم شرايطم بهتر شد و توانستم راحت‌تر مشت بزنم؛ آخر هم 18 بر 12 پيروز شدم.

  • بعد هم مشتزن اوكرايني و رومانيايي؟

بازي دوم من خيلي سخت بود. مشتزن اوكرايني قهرمان اروپا و نفر سوم جهان است و به خاطر تجربه‌اش بازي سخت‌تري را داشتم. هر چند كه اگر دوباره با او رو‌به‌رو شوم، باز هم شكستش مي‌دهم. مشتزن رومانيايي را هم كه شكست دادم و به جمع 8نفر اول پيوستم.

  • پس در اين 3 بازي سخت‌ترين مبارزه‌ات، مبارزه دوم بود؟

شايد مبارزه دوم از همه سخت‌تر بود اما مقابل مشتزن رومانيايي استرس زيادي داشتم. بالاخره همه انتظار داشتند كه پيروز شوم و سهميه المپيك را كسب كنم. همين مسئله استرس مرا بيشتر مي‌كرد.

  • در دور چهارم بدشانس نبودي كه با قهرمان جهان روبه‌رو شدي؟

شايد بدشانس بودم. سايپيف به غير از امسال، سال2005 قهرمان و سال 2006 نايب قهرمان جهان شده بود. او امسال كاپ تكنيك را هم گرفت. اما من از همه بيشتر اذيتش كردم و خيلي حيف شد كه مصدوم شدم.

  • دست‌ات شكست؛ درست است؟

نه، آرنجم در رفت. تو مسابقه دوم، چندبار به آرنجم ضربه خورده بود و توي اين مسابقه - در همان راند اول - يك ضربه ديگر خورد و آرنجم در رفت. داور هم به خاطر همين مسئله در گيم سوم بازي را قطع كرد و او برنده شد؛ اما در همين 2 راند هم خيلي اذيتش كردم و 7 امتياز گرفتم؛ در صورتي كه او در مرحله بعد مشتزن ژاپني را 21 بر يك برد و در فينال مشتزن روس را 26 بر 5؛ يعني اين دو مشتزن در 8 راند نتوانستند اندازه 2 راند من از سايپيف امتياز بگيرند.

  • پس اگر قرعه جور ديگري بود، حتما مدال مي‌گرفتي؟

قطعا، چون برنده اين بازي مدالش حتمي مي‌شد و من مطمئنم اگر كس ديگري بود، راحت شكستش مي‌دادم.

  • آرنجت چطور است؟

خدا را شكر بهتر شده. روزي 2 جلسه تمرين مي‌كنم و فكر مي‌كنم تا شنبه - كه اردوي ما دوباره شروع مي‌شود - كاملا آماده باشم.

  • پس براي المپيك تمرينات را از دست نمي‌دهي؟

نه اصلا. من قرار است در المپيك مشت بزنم و حسابي براي نتيجه‌گرفتن و مدال‌گرفتن در المپيك انگيزه دارم. طي اين 14 روز كه از مسابقات مي‌گذرد، مربي‌ها به همه ما اجازه استراحت داده‌اند اما من بعد از 10 روز استراحت، روزي 2 جلسه تمرين مي‌كنم تا آمادگي‌ام حفظ شود.

  • فكر مي‌كني در المپيك چه نتيجه‌اي بگيري؟

فعلا بايد تلاش كنم. نمي‌توانم الان در مورد نتيجه صحبت كنم اما هدفم مدال‌گرفتن در المپيك است و فكر مي‌كنم توانايي‌اش را دارم.

  • اگر موافق باشي به عقب‌تر برگرديم؛ دقيقا زماني كه بوكس را شروع كردي. چرا اين ورزش؟

برادرم قهرمان بوكس ايران و بازيكن تيم ملي بود. او من را وارد اين ورزش كرد. فكر مي‌كنم سال 75 بود كه بوكس را شروع كردم. به نظر من از اين ورزش پرتحرك تر و پرهيجان‌تر وجود ندارد. من هم خيلي علاقه داشتم؛ البته نمي‌شود نقش برادرم را ناديده بگيرم اما به‌هرحال خودم هم به بوكس علاقه‌مند شدم.

  • بوكس را به عنوان يك ورزش پذيرفته‌اي؟ خيلي‌ها به‌خاطر خشونت، بوكس را از ورزش‌هاي ديگر جدا مي‌دانند.

خشونت اين ورزش غيرقابل‌انكار است اما دنيا بوكس را به عنوان يك رشته ورزشي پذيرفته. اگر نگاهي به ورزش‌هاي المپيك بيندازيد، متوجه مي‌شويد كه بوكس در رده اولين ورزش‌هايي است كه در المپيك پذيرفته شده. اين ورزش البته به عنوان نوعي دفاع شخصي هم به درد مي‌خورد؛ ضمن اينكه شما ورزش‌هاي رزمي را نگاه كنيد؛ من چند روز پيش تمرينات كيك‌بوكسينگ را مي‌ديدم، آنها بسيار خشن‌تر بودند و با قدرت بسيار زيادي به هم ضربه مي‌زدند.

 

 

  • همين دفاع شخصي - كه شما در مورد آن صحبت مي‌كنيد - سبب شده كه حداقل در ايران بوكس به عنوان پيش‌زمينه دعوا شناخته شود؛ يعني همه پسرها به هم توصيه مي‌كنند كه اگر مي‌خواهي دعوا كني، برو بوكس ياد بگير.

ببينيد اين مسئله به خاطر اين است كه آنها هدف ديگري در بوكس دارند كه در ورزش‌هاي ديگر هم مي‌توانند به آن برسند.

 باز هم مي‌گويم كه من نمي‌خواهم بگويم بوكس خشن نيست اما تاكيد مي‌كنم كه ذهنيت ايراني‌ها نسبت به اين ورزش خيلي بد است؛ در صورتي كه چنين ذهنيت منفي‌اي در مورد ورزش‌هاي خشن‌تر مثل كيك‌بوكسينگ اصلا وجود ندارد؛ ضمن اينكه هركس بوكس را براي دعواكردن ياد بگيرد، اصلا در بعد قهرماني به موفقيت نمي‌رسد. من بارها برايم اتفاق افتاده كه شرايط دعوا داشته‌ام اما شديدا پرهيز كرده‌ام.

  • دليل اين ذهنيت منفي چيست؟

نمي‌دانم براي ورزشي كه چندين سال ممنوع بوده، شايد عدم شناخت كاملا طبيعي باشد ولي به نظر من هرچه زمان بگذرد، شرايط بهتر مي‌شود.

  • فكر نمي‌كنم زمان ممنوعيت بوكس را تجربه كرده باشي؟

نه، خدا را شكر؛ من از زماني كه بوكس را شروع كردم، هيچ ممنوعيتي وجود نداشت. در آن زمان، مشكل اصلي وسايل كمياب بوكس بود كه امروز اين هم حل شده. براي همين است كه مي‌گويم ذهنيت‌ها درست مي‌شود.

  • از آن زمان چيزي به خاطر داري؟

من سن زيادي نداشتم اما بزرگترهاي ما معمولا در زيرزمين خانه يكي جمع مي‌شدند و تمرين مي‌كردند يا اينكه به كوه مي‌رفتند تا بتوانند ورزش كنند. تمام هيجانشان هم به وقتي مربوط مي‌شد كه دوستان دور هم جمع مي‌شدند و مسابقه مي‌دادند. تغيير شرايط در زمان، همان چيزي است كه مي‌گويم آينده را هم عوض مي‌كند.

  • دليل اصلي ممنوعيت چه بود؟

نمي‌دانم، شايد براي اينكه خيلي خشن به نظر مي‌رسيد.

  • شايد هم به دلايل غيرورزشي؟

شايد حرف شما درست باشد اما الان همه چيز حل شده و مشكلي نداريم.

  • بگذريم. درآمدت از بوكس چقدر است؟

بوكس در ايران درآمد چنداني ندارد. رسانه‌ها درگير مسابقات نمي‌شوند. تلويزيون هم ليگ را پخش نمي‌كند و همه اينها باعث مي‌شود كه باشگاه درآمد چنداني نداشته باشد؛ يعني هيچ اسپانسري حاضر نيست بابت تبليغ در استاديوم - كه فقط چندهزار نفر تماشاچي آن را مي‌بينند - پول زيادي بدهد.

نتيجه‌اش هم اين مي‌شود كه هيچ بوكسوري نتواند براي يك فصل بيشتر از 5‌ميليون تومان بگيرد؛ اما دوستان ما كه واليبال، بسكتبال يا فوتبال بازي مي‌كنند، به خاطر پخش مستقيم‌ها، 100ميليون تومان و بيشتر مي‌گيرند. اين تبعيضي است كه ما دچار آن شده‌ايم. مثلا خود من براي يك فصل با هزينه ‌رفت و آمدم به مازندران از تيم مرواريد خزر فقط 3ميليون ‌و‌ نيم گرفتم.

  • با اين درآمد چطور زندگي مي‌كني؟

من كارمند حراست شركت نفتم و درآمدم هم از اين راه است چون با پول بوكس نمي‌شود زندگي كرد.

  • از آسيب ديدگي‌هاي اين ورزش و اثراتش در آينده نمي‌ترسي؟

ببينيد، تنها بوكسوري كه دچار مشكل شده و الان دست‌هايش مي‌لرزد، محمدعلي كلي است؛ ضمن اينكه مي‌توانم بگويم او ضربات زيادي هم نخورده است اما پاركينسون گرفته و به اين وضع دچار شده؛ در صورتي كه تايسون هنوز سرحال است. البته بوكس خطرناك است چون با ضرباتي كه بيشتر به سر و گردن وارد مي‌شود، ادامه پيدا مي‌كند.

  • با اين همه خطر و آن درآمد كم و عدم پخش تلويزيوني، انگيزه‌ات در ادامه‌دادن بوكس چيست؟

وقتي كه بداني يك ملت منتظر نتيجه‌گرفتن تو هستند، اين زحمات جبران مي‌شود و حس خيلي خوبي به آدم دست مي‌دهد؛ خصوصا اگر هم بتواني پرچم كشورت را بالا ببري.

  • يعني از اول با همين هدف وارد بوكس شدي؟

واقعا انگيزه ديگري به غير از قهرماني در مسابقات بين‌المللي نداشتم؛ چون همان‌طور كه خود شما گفتيد، اصولا بوكس در ايران هيچ انگيزه‌اي را ايجاد نمي‌كند.

  • الگوي ورزشي‌ات در بوكس جهان كيست؟

بوكسور 100 كيلوي كوبا را خيلي دوست دارم؛ يعني از نحوه ضربه‌زدن ماريوكين لذت مي‌برم و دوست دارم كه مانند او مشت بزنم؛ تلاشم را هم مي‌كنم. اما در ايران اول برادرم رحيم و بعد استاد ملك هاشم‌پور كه از بوكسورهاي قديمي ايران بودند.

  • فيلم بازي‌هاي او و اصلا هيچ بوكسوري را كه تلويزيون نشان نمي‌دهد؟

بالاخره وقتي دوست داشته باشي، مي‌تواني آن را پيدا كني. در تهران همه چيز پيدا مي‌شود. مثلا من فينال المپيك بارسلون را خيلي دوست داشتم و الان، هم سي‌دي‌اش را دارم، هم فيلم ويدئويي‌اش را.

شماره 144 - موفقیت - چگونه با کساني که مشکلات شخصيتي دارند، رفتار کنيم؟

شيوه‌هاي رفتار با کساني‌ که مشکلات شخصيتي دارند

سعيد بي‌نياز:

 

 

چگونه با کساني که مشکلات شخصيتي دارند، رفتار کنيم؟

«من نمي‌دونم اين بشر چه جور تک و تنها، 10 ماه توي اون خونه وسط جنگل مي‌مونه و دق نمي‌کنه!»، «تا حالا رفتي پيش‌اش حرفاشو گوش کني؟ به يه چيزاي عجيب غريبي معتقده که تمام زندگي شو طبق همون چيزا پيش مي‌بره»، «طرف انگار ساديسم داره، هر جا مي‌ره بايد يکي‌رو آزار بده»، «من موندم  چه جور بايد با اين هم اتاقيم سر کنم؛ يه دفعه عصبي عصبيه، يه دفعه آروم آروم، يه دفعه بدبخت بدبخت يه دفعه مغرور مغرور؛ اصلا انگار رو مرز دوتا شخصيت اين طرف و اون طرف مي‌ره».

اگر مطلب قبل را خوانده باشيد، متوجه مي‌شويد که اين عبارت‌ها هم در مورد يک عده ديگر از آدم‌هايي است که جنس شان خرده شيشه دارد؛ آدم‌هايي که روان‌شناسان به آنها مي‌گويند «مبتلايان به اختلال شخصيت» و اطراف ما فت و فراوان ريخته‌اند و ما در مقابل رفتارهايشان انگشت به دهان مانده‌ايم.

در مطلب قبل هم گفته شد که ممکن است شما با خواندن هر متني در مورد اختلالات شخصيتي، شروع کنيد به همه کساني که مي‌شناسيد و نمي‌شناسيد ـ از جمله خودتان ـ يک برچسب زيباي اختلال شخصيت بزنيد؛ چيزي که در بين دانشجوهاي تازه‌وارد روان‌شناسي هم خيلي شايع است. در تمام دنيا دانشجوياني که با رشته‌هاي درماني سر و کار دارند، با هر بيماري‌اي که توي کتاب‌هايشان آشنا مي‌شوند، اول نشانه‌هاي  آن را در خودشان جست‌وجو مي‌کنند؛ پديده‌اي که به «سندرم دانشجو» مشهور است.

حالا براي اينکه شما خواننده‌هاي همشهري جوان هم به «سندرم دانشجويي» مبتلا نشويد، بهتر است که دقيقا بدانيد کي ما مي‌توانيم بگوييم کسي اختلال شخصيت دارد و مهم‌تر اينکه کي نمي‌توانيم بگوييم.

اختلال شخصيت چه چيزي نيست؟!

اول اينکه وقتي ما مي‌گوييم فلاني آدم جاه‌طلب، پرخاشگر يا کمرويي است، اين معنا را نمي‌دهد که او يک مشکل شخصيتي دارد؛ اينها صفاتي هستند که هرکس يکي را پر رنگ در وجود خودش دارد يا لا اقل يکي‌اش به چشم مردم پررنگ مي‌آيد. پس داشتن يک صفت شخصيتي -   حتي اگر بد باشد - مثلا عصباني‌بودن به معني داشتن اختلال شخصيت نيست.

دوم اينکه فرهنگ هر جايي را بايد در نظر داشته باشيم؛ مثلا در اروپا کسي که هميشه بد رانندگي مي‌کند، به احتمال خيلي زياد رگه‌هايي از اختلال شخصيت ضداجتماعي دارد اما آيا شما مي‌توانيد در ايران به يک راننده تاکسي که در سيستم هردمبيل اتوبان‌هاي تهران در هر رفت و برگشت‌اش چند تايي خلاف انجام مي‌دهد، بگوييد «ببخشيد آقاي راننده! شما آنتي سوشال هستيد؟»؛ مسلما نه!

سوم اينکه آدم‌هايي که اختلال شخصيت دارند از قبل از 18 سالگي پايه‌هاي بيماري‌شان ريخته شده است و الان حداقل همان 18 سال را دارند؛ يعني اينکه به قول معروف شخصيت‌شان نسبتا شکل گرفته است. پس بيخود به بچه 5 ساله همسايه‌تان نگوييد «ساديستيك!».

چهارم هم اينکه کسي که اختلال شخصيت دارد، مشکل شخصيتي‌اش را همه‌جا نشان مي‌دهد. او قبول ندارد که مشکل دارد براي همين ابايي هم از اين ندارد که سبک زندگي‌اش را براساس مشکلش بنا کند؛ البته همه اينهايي که گفتيم به اين معنا نيست که ممکن نيست شما يا من اختلال شخصيت داشته باشيم. مبتلايان به اختلال شخصيتي هم ممکن است همشهري جوان بخوانند؛ پس اگر حس مي‌کنيد مشکل داريد، به خاطر خودتان و اطرافيان‌تان يک مراجعه داشته باشيد به آقا يا خانم روان‌شناس باليني.

مشکلات شخصيتي: سوا کن! جدا كن!

خب، حالا ديگر بهتر است برويم سراغ چند  اختلال ديگر که احتمالا کمتر از آنها که در هفته قبل معرفي کرديم، مشهورند؛ ضمن اينکه بعضي‌هايشان اصلا کاري به کار شما ندارند؛ پس طعمه‌اي ندارند.

شخصيت مرزي

وااااااااااي! بايد يکي از اين آدم‌ها را از نزديک ديده باشيد تا بدانيد اين واي طولاني براي چيست. اگر از من بپرسند عذاب‌آورترين رابطه دنيا چه رابطه‌اي است، مي‌گويم: «2 دقيقه تنها  ماندن با يک نفر آدم مبتلا به  اختلال شخصيت‌مرزي»؛ در يک اتاق غير از مطب درماني! پيش‌بيني‌ناپذيرترين و بي‌ثبات‌ترين آدم‌هاي دنيا کساني هستند که اختلال شخصيت مرزي دارند؛ آنها در هيچ چيزي ثبات ندارند؛ در رابطه با ديگران يک روز قهر قهرند و يک روز آشتي آشتي؛ شادي و غمگيني‌شان، عصبانيت و آرامش‌شان و حتي فکري که در مورد کوچکي يا بزرگي وجودشان مي‌کنند، پيش‌بيني‌ناپذير است.

آنها آشکارا خودشان را به هر دري مي‌زنند تا نکند ترکشان کنيد يا اينکه تصور کنند که ترکشان مي‌کنيد و بدتر از همه اينکه آنها کاملا تحت‌تاثير اميال کوتاه‌مدت‌شان زندگي مي‌کنند و تمام تصميم‌هايشان را به طرزي وحشيانه و زودهنگام اجرا مي‌کنند.

مثلا يک‌دفعه تمام پول‌هايشان را خرج مي‌کنند، تمام موادشان را يکجا مي‌کشند، رانندگي‌هاي وحشيانه مي‌کنند و بي‌مبالاتي جنسي دارند. اين فيگورهاي پرخاشگرانه را بگذاريد کنار تهديد يا اقدام به خودکشي و خودزني تا دست‌تان بيايد آنها از چه حقارتي رنج مي‌برند. شخصيت‌هاي مرزي در مرز بي‌ثباتي و جنون زندگي مي‌کنند.

آيا شما طعمه‌ايد؟

خدا رحمت‌تان کند! تا حالا بايد هزاران واحد استرس را به خاطر زندگي کردن با اين آدم‌ها تحمل کرده باشيد. توصيه خاصي ندارم جز اينکه راضي‌شان کنيد بروند پيش يک روان‌شناس باليني که روانکاوي کوتاه‌مدت خوانده باشد. در ايران خودمان هم لااقل در تهران چندتايي از اين روانکاو‌ها داريم؛ شخصيت‌هاي مرزي خودشان هم از اين پوچي مفرط و زندگي روي موج خسته مي‌شوند.

شخصيت مردم گريز

آخي... بعد از آن همه اختلال وحشتناک، اين يکي از همه قابل تحمل‌تر است. کساني که اختلال شخصيت مردم گريز يا اجتنابي دارند بيشتر خودشان اذيت مي‌شوند تا اطرافيان؛ چون اصولا اين آدم‌ها ترجيح مي‌دهند که در جمع شما نباشند. آنها در مقابل همه مردم احساس بي‌کفايتي مي‌کنند و حساسيت شديدي به قضاوت منفي ديگران دارند و  به همين خاطر شغل‌هايي را انتخاب مي‌کنند که خيلي توي چشم مردم نباشند و مهم‌تر اينکه چشم مردم توي چشم آنها نباشد؛ فقط با 3-2 تا آدم محدود رابطه عاطفي دارند و با همان چند آدم هم حساب شده و خوددار برخورد مي‌کنند؛ خلاصه اينکه تمام فکر و ذکر اين آدم‌ها اين است که نکند مردم طردم کنند، نکند در موردم فکر بد کنند و به من خرده بگيرند و تمام انرژي‌شان صرف انجام ندادن فعاليت‌هاي اجتماعي مي‌شود چون فکر مي‌کنند در نظر جمع بدون جاذبه، حقير و بي‌عرضه‌اند.

چطور رابطه برقرار کنيم؟

 مسئله اين است که اينها شما را اذيت نمي‌کنند که بگوييم طعمه آنها شده‌ايد. در واقع شما مي‌توانيد در مقام يک کمک‌کننده،  اول در موردشان بد قضاوت نکنيد چون اغلب مردم از آدم‌هاي مردم گريز خوش‌شان نمي‌آيد. اگر از همان يکي دو نفر دوروبري‌‌هاي شخصيت مردم‌گريز هستيد تا جايي که مي‌توانيد تشويق‌شان کنيد که احساسات واقعي‌شان را با شما در ميان بگذارند؛ اين کار باعث مي‌شود بفهمند که صميمي ‌بودن با ديگران ضرري برايشان ندارد اما اگر شما احساسات‌شان را تحقير کنيد براي يک عمر آنها را مردم‌گريز نگه داشته‌ايد.

شخصيت پرخاشگر منفعل

اين يکي هم از آن اعجوبه‌هاست؛ احتمالا پيچيده‌ترين اختلال شخصيت همين يکي است. اين افراد پرخاشگري‌شان را با انجام ندادن کارها ابراز مي‌کنند. چطور؟ شما مي‌رويد توي يک اداره، يک کارمند را مي‌بينيد که همه ارباب رجوع‌هاي قبلي هم از او شاکي‌اند. او کار خاصي انجام نداده که از اداره بيرونش کنند.

فقط تا توانسته لجبازي، کم‌کاري، مسامحه، تاخير و تعلل کرده است. چرا؟ چون اين آدم ذاتا فکر مي‌کند که در حقش اجحاف شده و قدرش را ندانسته‌اند. او کلا هر آدمي‌ را که در جايگاه قدرت باشد - از پدر و مادر گرفته تا رئيس‌جمهور و رئيس اداره - صبح تا شب مسخره مي‌کند و کل اين خشمش را با همان منفعل بودن بيرون مي‌ريزد.

آيا شما طعمه‌ايد؟

در مقابل اين آدم‌ها هر کسي  گيج مي‌ماند چون به خاطر گناه نکرده دارد راست راست مي‌رود بالاي دار. شما تا حالا اين آدم‌ را نديده‌ايد ولي به دليلي که نمي‌دانيد چيست، کارتان را انجام نمي‌دهد؛ کاري که جزء وظيفه تعريف شده‌اش است. اگر اعتراضي کنيد شروع مي‌کند به ناليدن از روزگار و شما تازه مي‌فهميد که با يک پرخاشگر منفعل طرفيد.

مبارک است! در اين مورد يا صبور باشيد و بگذاريد- هر چند به کندي -کارتان انجام شود يا طرف را موقتا تحويل بگيريد و کارتان را ببريد يک جاي ديگر انجام دهيد. اگر هم جايي مدير هستيد به آدم پرخاشگر منفعل عمرا مسئوليت سنگين ندهيد.

شخصيت‌هاي ساديستيو سادو مازوخيستي؟

احتمالا اين اسم‌ها مخصوصا براي آنهايي که نقد ادبي روانکاوانه مي‌خوانند، از همه آشناتر است. اين اختلال مال آدم‌هايي است که دوست دارند شما درد بکشيد؛ به همين سادگي و دردناکي! اصلا ساديست از نام مارکي دو ساد - يک نويسنده فرانسوي - گرفته شده که توي داستان‌هايش همه قرباني‌ها لت و پار مي‌شدند و درد مي‌کشيدند. اما مازوخيسم برعکس است؛ يعني کساني که از درد کشيدن لذت مي‌برند.

اين يکي نامش را مديون يک رمان‌نويس آلماني به نام لئوپولد فون زاخر مازوخ است که مي‌گويند داستان‌هايش حديث لذت بردن از درد کشيدن است. روان‌شناس‌ها جديدا فهميده‌اند معمولا ترکيبي از ساديسم و مازوخيسم در يک آدم وجود دارد. آدم‌هاي ساديستي مسحور اسلحه و خشونت‌اند اما نه به خاطر خلاف بودن‌شان؛ به اين خاطر که با آنها مي‌شود ديگران را آزار داد.

آنها با هر کسي رفتاري پرخاشگرانه و تحقيرآميز دارند. اين افراد براي اينکه عيش‌شان کامل شود، معمولا به چند تا تماشاگر هم نياز دارند. اگر اين شخصيت‌ها، پدر و مادر باشند، چنان بچه‌هايشان را کتک مي‌زنند که در هيچ جاي دنيا معمول نيست. اين کارشان باعث مي‌شود بچه‌هايشان هم ساديست يا مازوخيست  بار بيايند و يک دور باطل سادومازوخيستي شکل بگيرد.

آيا شما طعمه‌ايد؟

اگر طرف از اطرافيان‌تان باشد، معمولا شما را به عنوان تماشاگر مي‌خواهد. به هيچ وجه تن به ديدن نمايش تهوع‌آور درد کشيدن ديگران ندهيد. اگر هم واقعا طعمه درد کشيدن يا درد وارد کردن‌ايد فقط يک راه داريد؛ زنگ بزنيد 110!

شخصيت‌هاي  اسکيزوييد و اسکيزوتايپال

اين دو تا را آوردم آخر کار چون هم يک‌ جورهايي از همه با حال‌ترند و هم اينکه توضيح‌شان از همه مشکل‌تر. يادتان باشد شخصيت‌هاي اسکيزوييد را با آن بيماري معروف اسکيزوفرني قاتي نکنيد. اسکيزو يعني شکاف.

بين اين آدم‌ها و دنياي مردم يک شکاف وجود دارد؛ آنها نه ميلي به برقرار کردن رابطه با شما دارند و نه لذتي از رابطه داشتن با مردم مي‌برند؛ هميشه فعاليت‌هاي فردي را بيشتر مي‌پسندند؛ از کارهاي خيلي معدودي لذت مي‌برند و اگر در حد تيم ملي از آنها تعريف كرده  يا از آنها خرده بگيريد، هيچ فرقي برايشان نمي‌کند. مبتلايان به اين عارضه - که معمولا مرد هستند - معمولا تا آخر عمر مجرد مي‌مانند. يک مرد سوزنبان مجرد که محل کارش بيشترين فاصله را تا آبادي‌هاي اطراف دارد و مهم اينکه هيچ شکايتي هم از شغلش نداشته باشد، مي‌تواند نمونه‌اي از اين اختلال باشد.

بعضي از اين آدم‌ها هم عشق فلسفه و رياضيات و نجوم مي‌شوند يا سبک‌هاي زندگي خاص مثل خامخواري و گياهخواري را دوست دارند. اسکيزوتايپال‌ها اما از اين گروه هم پيچيده‌ترند و عجيب و غريب‌ترين اعتقادات دنيا را دارند. آنها در قرن بيست و يکم به جادو، خرافات، غيب‌بيني و حس ششم معتقدند.

شايد بگوييد خيلي از اطرافيان ما به اين چيزها اعتقاد دارند؛ آيا آنها بيمارند؟ نه. آنها به غير از اين اعتقادات  به شکل عجيب و غريبي مثل وردهاي جادوگران حرف مي‌زنند؛ لباس‌هاي غيرمتعارف و به شکل تابلويي متفاوت  به تن مي‌کنند و در خيابان‌ها قدم مي‌زنند. بعيد نيست که آنها منگوله‌ها و عصاي جادوگران را هم با خودشان به مترو بياورند و البته پشت همه اينها اضطرابي است که هميشه در ميان جمع وجود دارد؛ چه در روز اول آشنايي و چه بعد از چند سال رفاقت.

چطور با آنها رفتار کنيم؟

بگذاريد حالشان را بکنند؛ اين هم يک جورش است ديگر!

اختلال روي پرده

متاسفانه در بيشتر فيلم‌هاي دنيا، بيماران و درمانگران حوزه روان‌شناسي به خوبي نمايش داده نشده‌اند. افراد با مشكلات روان‌شناختي، در فيلم‌هاي اين‌سو و آن‌سوي آب‌ها، به صورت آدم‌هاي عصبي و آدمكش، افراد روشنفكر، طفيلي‌هاي خودشيفته، زنان اغواگر يا يك روح آزاد سركش كه به وسيله روان‌شناسان شيطان‌صفت به بند كشيده شده‌اند، نمايش داده مي‌شوند. نمونه اين‌گونه نمايش بيماري‌هاي رواني را مي‌توانيد در فيلم‌هاي «رواني»، «پرواز بر فراز آشيانه فاخته»، «تيمارستان»، «بيمار عشق» و «سلطان قلب‌ها» (البته از نوع خارجي)اش ببينيد.

اما بعضي از فيلم‌ها هستند كه آن‌قدر خوب اختلال‌هاي رواني را به تصوير كشيده‌اند كه استادهاي رشته روان‌شناسي، دانشجويان‌شان را ترغيب به ديدن اين فيلم‌ها مي‌كنند. فيلم «ذهن‌زيبا» كه يك اسكيزوفرن پارانوييد را به تصوير مي‌كشد؛ داستان زندگي يك رياضي‌دان نابغه به نام جان نش با بازي راسل كرو  است كه فكر مي‌كند براي يك سازمان امنيتي كار مي‌كند و هميشه تحت‌تعقيب است؛ «مرد باراني» كه اختلال اوتيسم را نمايش مي‌دهد با بازي فوق‌العاده داستين هافمن ويژگي‌هاي اين اختلال را به خوبي تصوير كرده است؛«بوي خوش زن» كه زير و بم افسردگي را مي‌شناساند و در آن آل‌پاچينو يكي از به‌يادماندني‌ترين نقش‌هايش را بازي كرده و «ساعت‌ها» كه هنرمندانه نشان مي‌دهد چطور يك متن مي‌تواند 3 آدم از 3 نسل را به خودكشي وادارد؛ بازي مريل استريپ در اين فيلم حيرت‌انگيز و تاثيرگذار است و بالاخره «سي بل» كه بازي خوب جودي فاستر در آن به خوبي اختلال هويت تجزيه‌اي يا همان اختلال چندشخصيتي را نشان مي‌دهد.

در اختلال‌هاي شخصيتي هم داستان و فيلم خوب كم نداريم؛ نقش اول زن فيلم «اتوبوسي به نام هوس» اليا كازان به‌طور وضوح اختلال شخصيت نمايشي دارد. او در مقابل هر مردي سعي در اغواگري دارد اما هيچ‌وقت دم به تله نمي‌دهد. او شيفته مورد تعريف واقع‌شدن است و دوست دارد همه مردهاي دنيا دوستش بدارند اما با هيچ‌كس طولاني‌مدت دوام نمي‌آورد.

شماره 144 - ادبیات و کتاب - بازار داغ كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نويسي

نگاتيوهاي كاغذي

سعيد جعفريان:

 

 

بازار كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نويسي اين روزها دوباره داغ شده است. آيا خواندن اين كتاب‌ها كسي را فيلمنامه‌نويس مي‌كند؟

در ماه اخير، 3 كتاب‌ آموزش فيلمنامه‌نويسي با ترجمه عباس اكبري و به همت نشر نيلوفر به بازار آمده؛ «ذن و هنر نگارش فيلمنامه» نوشته ويليام فروگ، «ساختار اسطوره‌اي در فيلمنامه» نوشته كريستوفر وگلر و «راهنماي نگارش فيلمنامه» از سيد فيلد. اين‌ها كتاب‌هاي عميق‌‌تر و قابل‌تأمل‌‌تر بازار به‌حساب مي‌آيند. (نقطة مقابلش كتاب‌هاي بازاري‌اي مثل «چگونه در 21 روز فيلمنامه بنويسيم؟» هستند.)

 اما اين كتاب‌ها را بايد چطور خواند؟ آيا اين كتاب‌ها را بايد دست گرفت و يك نفس از اول تا آخر خواند؟ آيا پس از خواندن اينها فيلمنامه‌نويس مي‌شويم؟ در مطلبي كه مي‌خوانيد ،در مورد نحوه صحيح برخورد با كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نويسي حرف زده‌ايم و اينكه چه انتظاري بايد از اين كتاب‌ها داشت.

قبل از اينكه دست توي جيبتان بكنيد و يك كتاب آموزشي فيلمنامه‌نويسي بخريد، بايد با خودتان دودوتا چهارتا كنيد؛ اينكه شما واقعا از جان يك كتاب آموزش فيلمنامه‌نويسي چه مي‌خواهيد؟ خيلي‌ها به دلايلي غير از فيلمنامه‌نويس‌‌شدن سراغ كتاب‌هايي از اين دست مي‌روند. به عنوان مثال، شما اگر بخواهيد منتقد درست و درماني بشويد، حتما بايد اصول اساسي سينما را بدانيد؛ شما بايد بدانيد كه يك فيلمنامه از مرحله ايده و طرح تا نسخه‌نهايي چه مراحلي را طي مي‌كند؛ بايد بدانيد كه جزئيات داستاني و ساختاري به چه ترتيب در فيلمنامه پياده مي‌شود تا بتوانيد پس از ديدن فيلم، با انجام عمليات «مهندسي معكوس»، ضعف‌ها و قوت‌هاي فيلمنامه را در بياوريد. اگر هم مي‌خواهيد مخاطب جدي‌تر سينما باشيد، باز هم بد نيست سري به اين كتاب‌ها بزنيد تا راحت‌تر بتوانيد يك فيلم را رمزگشايي كرده و از آن لذت دوچندان ببريد.

لزومي ندارد فقط به خاطر فيلمنامه‌نويس‌شدن مباني فيلمنامه‌نويسي را ياد بگيريد. حتي اگر علاقه‌مند به بازيگري، فيلمبرداري، تدوين و صداگذاري هم باشيد اين‌جور كتاب‌ها برايتان مطالب به‌دردبخور خواهند داشت؛ مثلا اينكه مي‌فهميد در يك فيلمنامه درست و درمان، سير تحول يك شخصيت چگونه رخ مي‌دهد (بازيگري) يا اينكه ريتم نماهاي يك فيلمنامه كلاسيك با چه ضرباهنگي پيش مي‌رود (تدوين) و حتي اينكه در يك فيلمنامه اصولا فيلمنامه‌نويس حق دارد باند صوتي يك فيلم را تعيين كند يا خير (صداگذاري). سينما هنر پيچيده‌اي است و به ياد داشته باشيد كه اين پيچيدگي از فيلمنامه آغاز مي‌شود. پس اول تكليفتان را با خودتان روشن كنيد؛ از خودتان بپرسيد كه دقيقا چه انتظاري از يك كتاب آموزش فيلمنامه‌نويسي داريد. حالا شما اول خط ايستاده‌ايد.

حالا فرض كنيد دقيقا مي‌دانيد كه چه كار مي‌خواهيد بكنيد؛ بازهم نبايد هول كرد. يكي از بزرگ‌ترين اشتباه‌هايي كه درمورد كتاب‌هاي فيلمنامه‌نويسي به‌وجود مي‌آيد، اين است كه برويد دوروبرتان را بيخودي پر كنيد از اين‌جور كتاب‌ها. اصلا لازم نيست همه اين كتاب‌ها را خريد و در آنها غرق شد. اين كار فقط خسته‌تان مي‌كند، اميدتان را از بين مي‌برد و در نهايت دوباره برتان مي‌گرداند به نقطه آغاز كار.

كار نيكو كردن از پركردن نيست

پس بايد باز هم فكر شده‌تر عمل كنيد. شما اگر مي‌خواهيد فيلمنامه‌نويس شويد، يكي دو كتاب مشهور و كلاسيك در اين رابطه برايتان كفايت مي‌كند. بيشتر اصولي كه اين كتاب‌ها با آب و تاب فراوان راجع به آنها توضيح مي‌دهند، تكراري است؛ يعني تعدادي اصول ثابت را كتاب‌هاي مختلف هركدام به زبان خودشان مي‌گويند و خواندن چندباره آنها از منابع مختلف، نه تنها هيچ كمكي به‌تان نمي‌كند بلكه فقط شما را از كار اصلي - يعني نوشتن فيلمنامه‌- دور مي‌كند.

توصيه ما اين است اگر مي‌خواهيد فيلمنامه‌نويسي را از طريق اين كتاب‌ها ياد بگيريد، يكي يا نهايتا دوتا از نمونه‌هاي معتبر و جواب پس داده را بخوانيد يا بهتر است بگوييم كه خوب بخوانيد. البته اين دليل نمي‌شود كه كلا دست از مطالعه برداريد؛ بايد متوجه باشيد كه هيچ‌كدام از اين كتاب‌ها به‌طور كامل درد شما را دوا نمي‌كنند؛ يعني بعضي چيزهايي كه شما به عنوان فيلمنامه‌نويس به آنها احتياج داريد را در خود ندارند؛ مثلا اينكه شما به عنوان فيلمنامه‌نويس بايد فضاي داستاني را خوب  بشناسيد و براي اين آشنايي بايد تا آنجا كه مي‌توانيد قصه و رمان بخوانيد. براي فيلمنامه‌نويس‌شدن اين كار خيلي واجب است حتي واجب‌تر از خريد يك كتاب آموزشي از سيدفيلد.

انتظار معجزه نداشته باشيد

شما بايد بدانيد كه اغلب قريب به اتفاق اين كتاب‌ها فقط نقشه ابتدايي را در ذهن شما براي نوشتن يك فيلمنامه مي‌سازند؛ باقي كار با شماست. در مطالعه كتاب‌هاي آموزشي يك اصل طلايي وجود دارد؛ «هيچ‌وقت از يك كتاب فيلمنامه‌نويسي انتظار معجزه نداشته باشيد».

براي تبديل‌شدن به يك فيلمنامه‌نويس درست و حسابي، تمرين حرف اول و آخر را مي‌زند. بايد دست به قلم شويد و بنويسيد. حتي توصيه مي‌كنيم كه قبل از اينكه دست به اين كتاب‌ها ببريد، بنويسيد. در هر سطح يا كلاسي كه هستيد، سعي كنيد قبل از خواندن حتي يك كلمه از اين كتاب‌ها، براي دستگرمي يك فيلمنامه كامل براي يك فيلم كوتاه بنويسيد؛ با خودتان درگير شويد، تمام اطلاعات‌تان را روي كاغذ بريزيد و خودتان را محك بزنيد. وقتي كه آخرين سطر فيلمنامه‌تان را نوشتيد، كتاب موردنظرتان را باز كنيد و بخوانيدش.

تازه آن‌وقت است كه معني بسياري از نكات آموزشي آن برايتان روشن مي‌شود. ايرادهاي خودتان را برطرف كنيد و نقاط قوتتان را پيدا كرده و روي آنها تمركز كنيد. اگر مثلا در يك كتاب فيلمنامه‌نويسي آمده «‌يك درام، از مرحله آرامش شروع مي‌شود، بعد به تنش و كشمكش مي‌رسد، قهرمان تنش را برطرف مي‌كند و در نهايت دوباره به آرامش مي‌رسيم»، دقيقا متوجه منظور نويسنده مي‌شويد.

در طول خواندن كتاب هم اصلا دست از تمرين برنداريد. اصولا طرز خواندن يك كتاب آموزشي از اين دست، اصلا مثل مطالعه يك رمان نيست؛ شما نبايد انتظار داشته باشيد كه يك كتاب آموزشي را به سرعت از ابتدا تا انتها بخوانيد، بعدش يك نفس راحت بكشيد و يكراست به سمت هاليوود پرواز كنيد! بعد از خواندن هر بخش بايد مدت‌ها با آموخته‌هايتان تمرين كنيد.

فيلم‌خواني

غير از اين، سعي كنيد مدام فيلم ببينيد (مخصوصا فيلم‌هايي را كه در خود اين كتاب‌ها مثال مي‌زنند). تكنيك‌هاي فيلمنامه‌نويسي را چك كنيد و اين‌بار بدون اينكه درگير يك فيلم شويد، سعي كنيد حواستان را بيشتر به تكنيك‌هاي آن بدهيد و آنها را با كار خودتان مقايسه كنيد.

خواندن يك كتاب آموزش فيلمنامه‌نويسي بايد آهسته و پيوسته صورت گيرد. اگر حتي فقط يك كتاب فيلمنامه‌نويسي را با اين روش بخوانيد، قطعا ديگر نيازي به خواندن بقيه آنها نخواهيد داشت. مثلا فيلمنامه‌اي نوشته‌ايد و احساس مي‌كنيد يكي از شخصيت‌هايش تخت از آب درآمده يا اصطلاحا مي‌لنگد.

حالا مي‌توانيد به يكي از اين كتاب‌ها رجوع كنيد و فصلي را در آن پيدا كنيد كه راجع به رفع اين مشكل در آن صحبت شده است. بنابراين نيازي نيست كه از اول تا آخر كتاب را بخوانيد.

خوشبختانه اغلب اين كتاب‌ها هم همين‌طوري نوشته شده‌اند. فهرست ابتداي اين كتاب‌ها و حتي عنوان آنها مي‌تواند به شدت به شما كمك كند؛  اينكه بعد از فهميدن مشكل فيلمنامه‌تان به سرعت به يكي از آنها مراجعه كنيد، مشكلتان را حل كرده و بعد با خيال راحت باقي فيلمنامه‌تان را بنويسيد.

پس در استفاده از كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نوسي باز هم يك قانون طلايي ديگر وجود دارد؛ «خواندن يك كتاب آموزش فيلمنامه‌نويسي بدون استفاده از قلم و كاغذ، مفت هم نمي‌ارزد».

با آخرين فرمول‌هايش

سيد فيلد به عنوان شمايل آموزش فيلمنامه‌نويسي در دنيا شناخته شده و نزديك 3 دهه است كه مشخصاً در زمينه‌ فيلمنامه و فيلمنامه‌نويسي تدريس مي‌كند . فيلد كارش را به صورت حرفه‌اي از سال 1964 با تهيه‌كنندگي و نوشتن چند اپيزود تلويزيوني شروع كرد، اما از اوايل دهه‌ 70 به اين طرف بيشتر وقتش را صرف كار تئوريك كرده و سعي مي‌كند براي نوشتن يا تحليل فيلمنامه فرمول‌هايي دقيق و قابل فهم ارائه بدهد. اين را از عنوان كتاب‌هايش هم مي‌شود فهميد.

مثلاً سال 2003 هفتمين و فعلاً آخرين كتابش را با عنوان «راهنماي نهايي [يا قطعي] فيلمنامه‌نويسي» منتشر كرد. دو كتاب اول او در ايران با عنوان «چگونه فيلمنامه بنويسيم؟» و «راهنماي فيلمنامه‌نويس» ترجمه شده و جزو كتاب‌هاي پرفروش هم هستند.

نظرات تا حدودي رياضي‌وار فيلد تبديل به رموز تضمين موفقيت فيلمنامه‌نويسان جوان و تهيه‌كنندگان هاليوود شده است و دقيقاً به همين خاطر، هم محبوب است و هم مغضوب. موافقان معتقدند كه سبك او در درام‌پردازي نقطه شروع مناسبي براي تازه‌كارها و تكيه‌گاه مطمئني براي حرفه‌اي‌هاست و مخالفان هم فرمول‌هاي فيلد را براي خلاقيت در روايت و كشف شيوه‌هاي جديد روايي كشنده مي‌دانند.

5 كتاب برتر آموزش فيلمنامه

1  داستان رابرت مك‌كي /  نشر هرمس

 از بهترين‌كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نويسي  كه تابه‌حال  ترجمه شده. اثر بديع رابرت مك‌كي، قبل از هر چيزي كتابي است درباره دنياي داستان و لذت داستان‌گويي. او سعي مي‌كند بدون هيچ‌گونه تعصبي اصول ابتدايي و به تدريج پيشرفته فيلمنامه‌نويسي را با روشي منحصربه‌فرد آموزش دهد.

سيستم آموزشي كتاب به طرز خوشايندي سيال است. در هر فصل، مك‌كي با مثال‌هاي متعدد و تفسيرهاي كاملا منطقي، ما را با يك مفهوم اساسي در فيلمنامه‌نويسي آشنا مي‌كند و بعد از اينكه خواننده را حسابي شيرفهم كرد، براي اين تكنيك اسم مي‌گذارد و هيچ تاكيد خاصي هم روي آن ندارد كه مثلا اگر اين تكنيك را به كار نبريد، فيلمنامه‌تان چنين و چنان مي‌شود.

در سبك نگارش «داستان»، تمرين جايگاهي اساسي دارد.  كتاب را اساسا بايد با حاشيه‌نويسي و تكرار و تمرين مطالعه كرد. «داستان» كتابي است كه بايد بسيار با دقت خوانده شود؛ يك فايل زيپ شده از دنياي عظيم فيلمنامه‌نويسي كه اگر بي‌احتياط و سريع بخوانيدش، ممكن است رودل كنيد.

2  كتاب‌هاي سيدفيلد / نشر نيلوفر

زبان كتاب‌هاي سيد فيلد ساده و روان است. فيلد سعي مي‌كند به طور كاملا طبقه‌بندي‌شده‌اي اصول فيلمنامه‌نويسي را به ما آموزش دهد. ضعف عمده كتاب‌هاي او پايبندي بيش از حد او به كليشه‌هاي هاليوودي است. ما اصلا  آن آزادي عملي كه مثلا كتاب «داستان» براي يك فيلمنامه‌نويس قائل است را در كتاب‌هاي سيد فيلد نمي‌بينيم؛ اما با اين حال، اين كتاب بهترين مرجع ممكن براي يادگيري كليشه‌هاي مرسوم سينمايي است. مطمئن باشيد اگر كتاب‌هاي سيد فيلد را بخوانيد و خودتان هم دست به قلم شويد ،كم كم  مي‌توانيد يك فيلمنامه چفت و بست‌دار بنويسيد.

3  نوشتن براي سينما / انتشارات بنياد  فارابي

«نوشتن براي سينما» مجموعه مقالاتي است كه جمعي از بهترين اساتيد فيلمنامه‌نويسي آنها را نوشته‌اند. اين كتاب از مناظر متنوع، اصول فيلمنامه‌نويسي را توضيح مي‌دهد. در حقيقت اين كتابي است كه گهگاه بايد به آن رجوع كرد؛ يعني اين‌طور نيست كه از ابتدا تا انتها آن را بخوانيد و كيف كنيد؛ شما وقتي اولين سطور فيلمنامه‌تان را نوشتيد و درست وقتي كه به اولين مشكل برخورديد، مطمئنا يكي از بهترين نسخه‌هاي ممكن براي برطرف‌كردن اشكال فيلمنامه‌تان همين كتاب است. پس اگر اين كتاب را خريديد و ديديد دارد توي كتابخانه‌تان خاك مي‌خورد، اصلا به تريج‌قبايتان بر نخورد؛ اين كتاب مخصوص آنهايي است كه فيلمنامه مي‌نويسند.

4  تمرين فيلمنامه‌نويسي ژان كلود كرير / نشر روزنه كار

يكي از متفاوت‌ترين كتاب‌هاي موجود در اين زمينه با حرف‌هايي منحصر به فرد. كرير كه چند بار  هم در ايران كارگاه برپا كرده، فيلمنامه‌نويس ثابت لوئيس بونوئل – كارگردان فقيد اسپانيايي – بوده. او زياد به دو  دو تا چهار تاهاي اين عرصه كاري ندارد و اعتقاد دارد بايد قواعد را آموخت و فراموش كرد.

درس مهم او در اين كتاب در رابطه با پرورش تخيل است. او مي‌گويد براي فيلمنامه نوشتن بايد تخيل را مانند عضله پرورش داد؛ «... مانند يك قهرمان پرش كه با تمرين، توان و قدرت خود را مي‌پروراند، تخيل را نيز بايد به تحريك وا داشت. اين كار را بايد هر روز انجام داد. از طريق خواندن خبري در روزنامه، لطيفه‌اي كه دوستي تعريف مي‌كند يا در كمال سادگي، از هيچ شروع كنيم».

5  اتاقي به من بدهيد تا برايتان خواب ببينم/ گابريل گارسيا ماركز

كارگاه سناريو /گابريل گارسيا ماركز

نشر شيرين

ماركز علاوه بر ادبيات، دغدغه سينما هم دارد و حتي يك مدرسه آموزش فيلمنامه‌نويسي را مي‌گرداند. او فيلمنامه‌نويسي را برخلاف نظر خيلي‌ها فعاليتي ادبي مي‌داند.تا به حال دو تا از كتاب‌هاي او در زمينه آموزش فيلمنامه‌نويسي به فارسي منتشر شده.

هر دوي اين كتاب‌ها در فضاي يكي از اين كارگاه‌هاي آموزشي به سرپرستي ماركز مي‌گذرد و در آنها سعي شده فضاي زنده و گفت‌وگوهاي پرشور كارگاه حتي‌المقدور به خواننده‌ها منتقل شود. در اين كارگاه‌ها ابتدا بحث در ميان شاگردها درمي‌گيرد و در نهايت ماركز جمع‌بندي مي‌كند و حرف آخر را مي‌زند.

شماره 144 - جهان - سرشماري ابلهان، مرور احمقانه‌ترين قوانين دنيا

احمقانه ترين قوانين جهان

سيداحسان بيكايي:

 

 

«ورود هر حيواني به پارلمان انگليس ممنوع است، به غير از بز گاندي»؛ اين قانوني بود كه پارلمان انگليس قبل از سخنراني گاندي تصويب كرد.

قرار بود گاندي بعد از مدت‌ها مبارزه با استعمار انگليس، در پارلمان اين كشور سخنراني كند و اصرار داشت كه بزش – كه هميشه شير آن‌را مي‌نوشيد – همراهش باشد؛ پس نمايندگان پارلمان انگليس، براي احترام به ميهمان و در عين‌ حال جلوگيري از تكرار اين ماجرا، يك قانون به مجموعه قوانين خود اضافه كردند.

بريتانياي كبير (مجموعه انگلستان، اسكاتلند، ‌ولز و ايرلند شمالي) الان نزديك به 800 سال است كه پارلمان دارد و قانون تصويب مي‌كند اما چيزي كه جالب است، ‌اينكه اين كشور قانون اساسي ندارد.

در انگليس، قوانين قبلي همگي اعتبار دارند. در هر مورد جديد، براي تصميم‌گيري ابتدا به قوانين قبلي مراجعه مي‌شود و آنها تأويل و تفسير مي‌شوند و اگر هيچ قانوني در آن مورد خاص نبود، قوانيني جديد تصويب مي‌شوند؛ به همين دليل است كه هنوز در كتاب مجموعه قوانين بريتانيا كه شامل تمام قوانين تصويب شده در طول تاريخ پارلمان است و ركورد بزرگ‌ترين كتاب بشر را در كتاب ركوردهاي گينس دارد، ممكن است قانوني متعلق به سال 1215 ميلادي به چشم بخورد.

چند هفته قبل يك شبكه تلويزيوني بريتانيا (UKTV gold) بعد از يك بررسي، فهرستي از قوانيني كه به نظر مسخره يا ابلهانه مي‌رسيدند و هنوز در بريتانيا قانوني و لازم‌الاجرا بودند را تهيه كرد و ميزان احمقانه‌بودن آنها را به نظرسنجي عمومي گذاشت تا 10 قانون ابلهانه كشور مشخص شود. حدود 4 هزار و 300 نفر در اين راي‌گيري شركت كردند و 10 قانون مسخره انتخاب شد. براي اينكه به درجه مسخرگي قوانين ده‌گانه پي ببريد، همين كافي است كه بدانيد قانون بز گاندي حتي در فهرست اوليه وجود نداشت.

در پارلمان نميريد

در صدر اين فهرست، قانوني قرار داشت كه مي‌گفت: «مردن در ساختمان پارلمان انگليس غيرقانوني است و مجرم بازداشت خواهد شد». اين قانون مربوط به زمان جنگ داخلي شاه و پارلمان در قرن 17 و قانونگذاري‌هاي او بود. طبق قوانين قبلي پارلمان اگر كسي در ساختمان مجلس مي‌مرد، بايد براي او يك تشييع جنازه رسمي و ملي ترتيب داده مي‌شد. اما در جريان كودتاي شاه عليه پارلمان، لرد كرامول – رهبر مجلسي‌ها – اين قانون را تصويب كرد تا جنگ به داخل پارلمان كشيده نشود؛ چراكه «پارلمان يك مكان سلطنتي و محترم است». طبق نظر كرامول، هركس در مجلس مي‌مرد، برايش تشييع‌جنازه نمي‌گرفتند و اموالش هم به نفع دولت مصادره مي‌شد. اين قانون هنوز هم در بريتانيا جاري است و به گفته يك عضو پارلمان «اگر آنها احساس كنند حالتان كمي ناخوش است، سريع شما را  از مجلس خارج مي‌كنند».

ملكه  سرو ته نشود

دومين قانون ابلهانه بريتانيا، قانوني است كه مي‌گويد «چسباندن تمبر منقوش به چهره اعضاي خانواده سلطنتي به صورت وارونه روي پاكت‌نامه، يك عمل خيانت‌‌آميز تلقي مي‌شود و با مجرم به عنوان يك خائن برخورد خواهد شد».

قانون سوم، مربوط به شهر ليورپول و از قوانين مجلس محلي اين شهر است. طبق اين قانون، «هيچ كس حق ندارد در مكان‌هاي عمومي عريان باشد مگر اينكه فروشنده يك ماهي‌فروشي محلي باشد»! البته مسئولان شهر ليورپول در واكنش به اين نظرسنجي، بلافاصله وجود اين قانون را تكذيب كردند و آن‌را يك افسانه خواندند اما اين قانون از مدت‌ها قبل به صورت يك كنايه بين مردم شهر نقل مي‌شود. خبرنگاران انگليسي بعد از اين ماجرا، نوشتند كه مسئولان يك شهر مي‌توانند وجود يك قانون را هم تكذيب كنند!

قانون چهارم فهرست هم از ديگر ابداعات لرد كرامول است كه او را به عنوان واضع بيشترين قوانين ابلهانه در تاريخ بريتانيا معروف كرده است؛ «هيچ‌كس حق ندارد در روز كريسمس رولت گوشت چرخ‌كرده بخورد». اين قانون هم در راستاي قانونگذاري‌هاي عجيب لرد كرامول براي مبارزه با پرخوري در بريتانيا وضع شد.

قانون پنجم اين است: «در اسكاتلند، اگر كسي به منزل فرد ديگري مراجعه كرده و درخواست رفتن به توالت كند، قانونا حق انجام اين كار را دارد».

حتي در كلاه پليس

قانون ابلهانه ششم هم جالب است؛ «در بريتانيا، هر زن حامله‌اي حق دارد در هر زمان و هر مكاني كه خواست قضاي حاجت كند؛ حتي در كلاه يك افسر پليس لندن!». وجود اين قانون كه يكي از قوانين قديمي لندن است، ‌از چند وقت قبل سروصداي زيادي به پا كرده بود. در سال 2004 معترضان در نامه‌اي از توني‌بلر درخواست كردند براي حفظ شأن پليس، اين قانون را لغو كند كه هنوز اين كار انجام نشده است.

در سال 2004، رسانه‌ها متوجه وجود قانوني شدند كه كاملا مسخره به نظر مي‌رسيد؛ يك ماهيگير در ساحل بريتانيا، يك ماهي اوزون‌برون پيدا كرد و توسط پليس دستگير شد. طبق قوانين «هر وال يا ماهي اوزون‌بروني كه در سواحل بريتانيا پيدا شود، سرش متعلق به پادشاه و دمش متعلق به ملكه است». پليس براي كسب دستور به كاخ سلطنتي، فاكسي ارسال كرد و پاسخ آمد كه ماهيگير مي‌تواند ماهي را براي خودش نگه دارد اما نمي‌تواند آن‌را بفروشد!  اين قانون هم در ميان قوانين ابلهانه براي خودش جايگاهي دارد و رتبه هفتم اين فهرست را كسب كرده  است.

 نمي‌خواهيد يا اهميت نمي‌دهيد؟

قانون هشتم فهرست، يك قانون مالياتي گيج‌كننده و مسخره است كه مثل عبارت عاميانه «نه چاق مي‌كند و نه لاغر» است؛ در اين قانون وضع مجري و وضع‌كننده قانون به هيچ‌وجه معلوم نيست. طبق اين قانون «نگفتن مسائلي كه نمي‌خواهيد يك مامور مالياتي آن‌را بداند، ‌غيرقانوني است اما نگفتن چيزهايي كه اهميت نمي‌دهيد مامور مالياتي آن‌را بداند، قانوني است».

نهمين قانون ابلهانه مربوط به سال 1313 است اما همچنان در كتاب قوانين بريتانيا وجود دارد. در زمان شواليه‌ها و جنگ‌هاي صليبي، قانوني وضع شد كه هنوز پابرجاست؛ «هيچ‌كس حق ندارد با زره و كلاهخود آهني، وارد پارلمان شود».

راي‌دهندگان و مسئولان شبكه تلويزيوني UKTV اظهار تمايل كرده بودند كه بدانند آيا هنوز هيچ نماينده‌اي هست كه دلش بخواهد با يك زره آهني وارد مجلس شود يا خير؟

قابل توجه آقاي نخست‌وزير

و قانون دهم زماني مسخره‌تر به نظر مي‌رسد كه بدانيم گوردون براون – نخست‌وزير فعلي بريتانيا– يك اسكاتلندي است و بعد از مدت‌ها، دوباره يك اسكاتلندي رهبري بريتانيا را برعهده گرفته است. آقاي گوردون براون خوشحال نخواهد شد اگر بداند در كتاب قوانين دولتش، قانوني وجود دارد كه مي‌گويد «در شهر يورك، ‌هركس حق دارد درصورت ديدن يك اسكاتلندي، با تير و كمان در دروازه قديمي شهر او را به قتل برساند. چون قطعا او از زمان گذشته آمده است تا تغييري در آينده ايجاد كند».

در فهرست قوانين فوق، قانون‌هاي مختلف ديگري هم وجود داشتند كه با اينكه راي نياوردند، به اندازه كافي ابلهانه بودند؛ قوانيني مثل ممنوعيت شليك توپ در نزديكي محل دوئل (مصوب سال 1839)، ممنوعيت استفاده از هر نوع وسيله براي سرخوردن روي برف و يخ (مربوط به سال 1847) و ممنوعيت عبور گله گوسفند از وسط خيابان‌هاي لندن (مربوط به سال 1867).

احمق‌هاي باقي دنيا

شبكه تلويزيوني UKTV، قوانين ابلهانه كشورهاي ديگر را هم به راي‌گيري گذاشته بود كه در فهرست ده‌گانه دوم، آمريكا با داشتن 4 قانون احمقانه رتبه اول را كسب كرد. اولين قانون فهرست مربوط به ايالت اوهايو بود كه عنوان مي‌كرد «هيچ‌كس حق ندارد يك ماهي را با شراب مست كند».

قوانين احمقانه ساير كشورها از اين قرار است:

  ايتاليا، ميلان: خنديدن در تمام حالات الزامي است؛ مگر در تشييع جنازه يا عيادت بيماران. (رتبه‌8 قوانين احمقانه جهان)

  ژاپن: حداقل سن براي ازدواج وجود ندارد. (رتبه 9 قوانين احمقانه جهان)

 فرانسه: گذاشتن نام ناپلئون روي خوك غيرقانوني است. (رتبه 10قوانين احمقانه جهان)

  سنگاپور: جويدن آدامس در ملأ عام ممنوع است.

  استراليا، ايالت ويكتوريا: فقط يك برق‌كار داراي پروانه مي‌تواند لامپ‌هاي سوخته را عوض كند.

  دانمارك: ‌فرار يك زنداني از زندان غيرقانوني است.

  سان سالوادور: راننده‌هاي مست مي‌توانند بميرند، قبل از اين كه تيرباران شوند.

  دانمارك: قبل از روشن‌كردن ماشين، ابتدا بايد زير آن را نگاه كنيد و مطمئن شويد كودكي در زير ماشين نيست.

آليور كرامول، ركورددار تصويب قوانين احمقانه

يكي از مأيوس‌كننده‌ترين نكاتي كه در راي‌گيري قوانين ابلهانه براي انگليسي‌ها پيش آمد، يادآوري اين نكته بود كه بيشترين تعداد قوانين ابلهانه را آليور كرامول دوست‌داشتني‌شان تصويب كرده و در واقع او ركورددار وضع قوانين احمقانه است.

براي اينكه متوجه شدت اين يأس بشويد، دانستن كمي از تاريخ انگليس ضروري است. در اواسط قرن هفدهم، 2 نفر از پادشاهان انگليس خواستند مجلس را منحل كرده و حكومت استبدادي را دوباره حاكم كنند (اينجاي قصه، معمولا يك انگليسي اين نكته را يادآوري مي‌كند كه در آن روزگار، 400 سال از عمر پارلمان انگليس مي‌گذشته و در عوض، هيچ كشور ديگر اروپايي پارلمان نداشته).

وسط اين دعواهاي مجلس – شاه، يك سرباز سابق – كه حالا نماينده پارلمان شده بود و به «آليور پنجه‌آهنين» و منش روستايي‌اش شهرت داشت – به رهبري مجلسي‌ها (به قولي «مشروطه‌طلبان») قيام كرد، پادشاه جيمز دوم را از كشور بيرون و پارلمان را دوباره احيا كرد. در تاريخ انگليس به كرامول «لرد حامي انگليس، اسكاتلند و ايرلند» گفته مي‌شود. كرامول در گفتن جملات جدي – كه بعدا سوژه خنده شود – شهرت داشت. مثلا وقتي كه عده‌اي از نمايندگان پارلمان جديد، خواستار بازگرداندن شاه شدند، او آنها را از پارلمان بيرون كرد و بعد داد روي ورودي پارلمان بنويسند «خانه اجاره‌اي، ديگر مبله نيست».

 كرامول، استاد تصويب قوانين عجيب و غريب هم بود؛ البته او خودش قانون تصويب نمي‌كرد بلكه ايده مي‌داد و پارلمان هم بلافاصله حرف‌هايش را تصويب مي‌كرد. در بين 10 قانون ابلهانه بريتانيا، قانون‌هاي يك (منع مردن در پارلمان) و 4 (منع خوردن رولت گوشت در كريسمس) شاهكار اوست؛ به علاوه كرامول، از اين قانون‌ها كم ندارد؛ مثلا او تصويب كرد كه نقاش‌ها بايد تصوير هركس را درست مانند خودش رسم كنند؛ با تمام ناهمواري‌ها، جوش‌ها و خال‌ها؛ وگرنه نبايد به نقاش دستمزد داد.

آمريكا‌يي‌ها  در تصويب قوانين احمقانه مهارت دارند

به علت ايالتي بودن و سيستم فدرالي كشور آمريكا، ايالت‌ها قوانيني مخصوص به خود دارند كه مانند انگلستان به مناسبت‌هاي مختلف وضع مي‌شوند و بعد فراموش مي‌شوند. بعضي از اين قوانين  آن‌قدر احمقانه‌اند كه مشكل مي‌شود وجودداشتن آنها را باور كرد. فهرست اين قوانين توسط شبكه UKTV تهيه شده است.

 ايالت آركانزاس

   مرد قانونا مي‌تواند همسرش را كتك بزند اما فقط ماهي يك‌بار.

ايالت  آلاباما

  رانندگي درحالي كه يك چشم‌بند روي چشم‌ها باشد، غيرقانوني است. (رتبه 5 قوانين احمقانه دنيا)

ايالت اكلاهاما

  پليس مي‌تواند كساني را كه براي سگ‌ها شكلك درمي‌آورند، ‌دستگير كند.

ايالت  اوهايو

   فروختن كورن فلكس (پف‌فيل خودمان) در روز يكشنبه در مغازه‌ها ممنوع است.
 
تمام‌كردن بنزين در وسيله نقليه جرم محسوب مي‌شود.

ايالت ايلينويز

  صحبت‌كردن به زبان انگليسي غيرقانوني است. زبان رسمي شناخته‌شده، آمريكايي است.

 دادن سيگار روشن به حيوانات ممنوع است.

 ايالت اينديانا

  سيگاركشيدن ميمون‌ها، غيرقانوني است.

ايالت  تگزاس

  استفاده از دايره‌المعارف بريتانيكا به علت اينكه روش ساخت مشروبات الكلي در آن توضيح داده شده، ممنوع است.

  دوشيدن گاو ديگران، ممنوع است.

ايالت تنسي

  انداختن كمند براي گرفتن ماهي، غيرقانوني است.

 ايالت جورجيا

   ردشدن جوجه از عرض خيابان غيرقانوني است.

ايالت شيكاگو

  بردن يك سگ پودل فرانسوي به اپرا غيرقانوني است.

 ايالت  فلوريدا

   چتربازي زنان متاهل در روز يكشنبه غيرقانوني است. (رتبه6 قوانين احمقانه جهان)

ايالت كاليفرنيا

   مرد قانونا مي‌تواند همسرش را با كمربند چرمي كتك بزند؛ به شرطي كه قطر

كمربند بيشتر از 5 سانتي‌متر نباشد.

درصورت استفاده از كمربند قطورتر مرد بايد از همسرش اجازه بگيرد.

  شليك به سمت هر نوع شكاري از روي يك وسيله نقليه غيرقانوني است؛ مگر اينكه شكار يك نهنگ باشد.

ايالت كولومبوس

  نمي‌توان به صورت تصادفي روي نرده خانه كسي نشست.

 ايالت لوييزيانا

  قرقره‌كردن در مكان‌هاي عمومي غيرقانوني است.

  بستن روكش از چرم تمساح به كپسول آتش‌نشاني ممنوع است.

  زدن بانك و بعد شليك‌كردن به كاركنان بانك با تفنگ آبپاش غيرقانوني است.

  يك زن تا وقتي كه همسرش پرچم جلوي ماشين گرفته، نبايد رانندگي كند.

  گازگرفتن كسي با دندان‌هاي طبـيـعـي «حـمله ســاده» است ولـي گـازگرفتن با دندان مصنوعي «حمله مسلحانه» است.

ايالت ماساچوست

  گذاشتن ريش پروفسوري بدون مجوز ممنوع است.

  همراه‌داشتن اسلحه فضايي غيرقانوني محسوب مي‌شود.

ايالت مونتانا

   زن طبق قانون حق ندارد نامه‌هاي همسرش را باز كند.

ايالت ميشيگان

  موهاي يك زن قانونا متعلق به همسرش است.

  طبق قوانين، دندانپزشكان در اسناد رسمي مكانيك محسوب مي‌شوند.

ايالت نبراسكا

  اگر كودكي هنگام مراسم مذهبي در كليسا آروغ بزند، پليس مي‌تواند پدر و مادر كودك را دستگير كند.

 ايالت ورمونت

   زنان متاهل براي استفاده از دندان مصنوعي بايد از شوهرشان اجازه كتبي داشته باشند. (رتبه7 قوانين احمقانه جهان)

  سوت‌زدن زير آب غيرقانوني است.

شماره 144 - گالری - نمايشگاه نقاشان دهه40 و 50

جشن‌ تولد نقاشي مدرن

مجتبي ذوقي:

 

 

دهه‌هاي40 و 50 شمسي براي نقاشي معاصر سال‌هاي تجربه بود. هنر اين دو دهه از مسائل سياسي تاثير پذيرفته است.

در آن سال‌ها بود كه مطبوعات مستقل تا حدي قدرت گرفتند و بسياري از هنرمندان ايراني توانستند در خارج تحصيل كنند؛ گالري‌ها به وجود آمدند و هنرمندان با نهضت مدرنيسم همراه شدند.

در ايران هنر مدرن چند دهه ديرتر از جاهاي ديگر شكل گرفت و آثار هنري بيش از آنكه نشانه تحولات جامعه ايران باشند، نمونه‌هايي از هنر جهاني بودند. در دهه30، وقت هنرمندان را مجادله‌هايي گرفت كه هيچ نتيجه‌اي از آنها حاصل نشد اما با آغاز دهه40، بازيابي هويت ملي، فرهنگي، مذهبي و قومي، دغدغه بسياري از هنرمندان شد.

در اين دوره، سياست و تفكرات سياسي ذهن بسياري از هنرمندان را مشغول كرد. نوعي نقاشي متعهد روايتگر در كنار نقاشي‌هاي انتزاعي به وجود آمد. بسياري از نقاشان با استفاده از شمايل و اسطوره‌هاي قومي و مذهبي به خلق اثر پرداختند و عده‌اي ديگر راه انتزاع و كشف و شهود شخصي را پيش گرفتند. دهه40 و 50 را مي‌توان سال‌هايي پرتحول براي نقاشي به حساب آورد. با وجود تمام تجربيات به دست آمده در اين سال‌ها، عده‌اي معتقدند ظاهر را از غرب گرفتيم و باطن خود را فراموش كرديم.

از نقاشان مهم و تاثيرگذار در اين دوره مي‌توان به هانيبال الخاص، ماركو گريگوريان و بهمن محصص اشاره كرد. اول آبان امسال نمايشگاه هنر دهه40 و 50 در مؤسسه فرهنگي - هنري صبا افتتاح شد. در اين نمايشگاه، ‌101 اثر از نقاشان دهه‌هاي 40 و 50 به نمايش درآمد. كارها از گنجينه‌ها، گالري‌ها و مجموعه‌هاي مختلف جمع‌آوري شده بودند و ديدن آنها از نزديك، سياحتي در حال و هواي نقاشي آن سال‌هاي ايران بود. نمونه‌اي از كارهاي اين نمايشگاه را در گالري اين هفته برايتان آورده‌ايم.

شرق دور رؤيايي

 

 

اين اثر بدون عنوان سهراب سپهري است؛ آبرنگ روي كاغذ 58×100 سانتي‌متري. تكنيك و موضوع اين كار تحت‌تاثير نقاشي شرق دور است؛ فرم عمودي كار و طبيعت‌گرايي و استفاده از آبرنگ اين كار با كارهايي كه پيش از اين از سهراب سپهري ديده‌ايم، متفاوت است. سپهري در بيشتر آثارش به فضاهاي روستايي و تنه درختان تنومند پرداخته است اما اين كار، گويا تمريني است كه در مواجهه با هنر شرق دور به آن پرداخته.

نقاش معاصر و نقش‌هاي قديمي

 

 

منصور قندريز نقاشي بود كه گالري هم داشت. در سال‌هاي دهه‌هاي40 و 50، گالري قندريز و گالري سيحون، نقش مهمي در بسط و گسترش نقاشي مدرن داشتند. مبنا و شالوده آثار قندريز، نقوش سنتي ايراني است؛ مثل نقش‌هاي سفالينه‌ها و طلسم‌هاي فرهنگ باستان. انتخاب و نحوه استفاده از رنگ، ضربات قلم مو و بافت در آثار قندريز، شكلي بسيار نو و مدرن دارد. به نظر مي‌رسد آثار قندريز، تعريف جديدي از همان نقوش قديمي باشد.

مسخ روي بوم

 

 

بهمن محصص از دوستان صميمي جلال آل‌احمد بود. مشخصه كارهاي محصص سرد و سنگي‌بودن آنهاست. او را بيشتر با «طبيعت بي‌جان»هايش مي‌شناسند.محصص در تابلوهايي كه با موضوع انسان كشيده، در بند شخصيت‌پردازي نبوده و فيگور انساني برايش نمادي از نوع بشر است.انسان‌هايش هميشه در فضايي سرد و بي‌روح به نمايش درآمده‌اند؛ مسخ‌شده، سنگ‌شده.بهمن محصص در كنار نقاشي، مجسمه‌هايي هم ساخته است. نام اثري كه در اينجا مي‌بينيد، «انسان ازشكل افتاده» است؛ رنگ و روغن روي بوم.

قابي ديگر از واقعيت

 

 

واحد خاكدان، نقاشي واقع‌گراست اما نه به مفهوم كلاسيك آن. در اين تابلو تمامي اشيا با حساسيت خاصي به واقعي‌ترين شكل ممكن نقاشي شده‌اند اما موقعيت آنها در فضا از واقعيت پيروي نمي‌كند. معلق بودن اشيا در فضا، تضاد عجيبي با جنس واقع‌گراي نقاشي دارد و خصوصياتي فراواقعي و رؤياگونه به تابلو مي‌دهد.

سفر در سنت نقاشي ايران

 

 

اوايل دهه40، اوايل كار ناصر اويسي هم بود. او از همان آغاز، توجه زيادي به هنر اصيل ايراني نشان مي‌داد. وقتي كارهاي او را مي‌بينيم، انگار داريم به سير تطور هنر سنتي ايران نگاه مي‌كنيم. در كارهاي او از عناصر نقاشي‌هاي منسوب به ماني تا ويژگي‌هاي نقاشي قاجار قابل مشاهده است. در اين اثر استفاده از نوشتار فارسي بسيار چشمگير است و نقشي دوگانه ايفا مي‌كند؛ بعضي جاها به عنوان بافت و در جاهاي ديگر به عنوان عناصر مستقل بصري.

آيات الهي، حيرت انساني

 

 

در دهه‌هاي 40 و 50، بسياري از هنرمندان تحت‌‌تأثير تئوري‌ها و ايدئولوژي‌هاي مختلفي كه وجود داشت بودند. بيشتر اين آثار حال و هواي يكساني داشتند اما برخورد ضياءالدين امامي از جنس ديگري بود. كار امامي در تابلوي «آيات الهي» شبيه تصويرسازي است. او در اثرش به نوعي روايتگري پرداخته است. نكته قابل توجه اين تابلو، حيرت انسان از نشانه‌هاي خداوند است كه هنرمند سعي كرده با فرم‌هايي تجريدي آن را نمايش دهد.

تجربه‌گرايي زنانه

 

 

پروانه اعتمادي از جمله نقاشان زن موفق است. او به تجربه‌گرايي در تكنيك‌هاي مختلف نقاشي شهرت دارد. با اينكه او را بيشتر به خاطر نقاشي‌هاي مداد رنگي‌اش مي‌شناسند اما در دهه‌هاي 40 و 50، روش‌هاي خاص او در نقاشي رنگ و روغن بسيار چشمگير بوده است. تابلويي كه مي‌بينيد، رنگ روغن روي چوب است. در اين تابلو، تركيب‌بندي شكل خاصي دارد. نقاش از فضاي منفي (فضاهاي خالي) خوب استفاده كرده. با اينكه تركيب‌بندي در اين تابلو قرينه يا وسط در وسط نيست، استفاده از 2 رنگ قرمز و سبز، نگاه بيننده را بر گلي كه در مركز است، متمركز مي‌كند.

چهره يك دوست

 

 

ماركو گريگوريان كه چند وقت پيش درگذشت، از ارامنه ايراني بود. اغلب آثار او، تجربيات جسورانه‌اي براي استفاده از بافت در نقاشي هستند.مطرح‌ترين آثارش تابلوهايي هستند كه سطوحشان مثل زمين‌هاي بياباني، ترك‌هاي بزرگ دارند. با اين حال، اثري كه اينجا مي‌بينيد، تابلويي است كه ماركو در آن به ساده‌ترين شكل و بدون استفاده از بافت، چهره دوست خود ـ سهراب سپهري ـ را نقاشي كرده است.

شماره 144 - سینما و تلویزیون - گزارشي از جشنواره فيلم كوتاه امسال

پرسپوليس يك - جشنواره صفر

كاوه مظاهري- سعيد جعفريان:

 

 

جشنواره فيلم کوتاه تهران تمام شد و  در حسرت ديدن فيلمي که بتواند مثل پتک بر سرمان فرود بيايد.

 مانديم؛ براي ديدن صحنه‌اي که تکانمان دهد لحظه‌شماري كرديم؛ انتظار لحظات طلايي جشنواره چند سال پيش را داشتيم ولي ظاهرا دوره اين رمانتيک‌بازي‌ها و رؤياهاي قشنگ به سر رسيده، بايد به چيزي که هست تن داد و چيزي نگفت و پشت سر هم خدا را شکر کرد و به تب راضي بود!

سالن يک سينما فلسطين در اکثر اوقات، شباهت زيادي به کافه‌هاي قبل از انقلاب و ميتينگ‌هاي سياسي داشت؛ سوت‌هاي بلبلي، «هو» كردن‌هاي گهگاهي و تيکه‌پراني‌هاي پشت سر هم معمولا توي همه سانس‌ها برقرار بود. به‌ندرت پيش مي‌آمد که تماشاچي‌ها از روي رضايت فيلمي را تشويق کنند. در باقي حالات تشويق‌ها يا نشانه اعتراض به نمايش فيلم بود، يا خسته‌کننده بودن فيلم، يا بي‌سر و ته بودنش يا نحوه بد نمايش. جاي تاسف دارد که سوت‌هاي دوانگشتي و کف زدن‌هاي تمسخرآميز معمولا نصيب توليدات تلويزيوني و مراکز دولتي مي‌شد.

وضعيت جشنواره امسال در روز  مسابقه پرسپوليس و سايپا حسابي مشخص بود. تلويزيون ال‌سي‌دي سالن اصلي سينما روشن بود و داشت مسابقه را به صورت زنده پخش مي‌کرد.  همه آنهايي که جلوي تلويزيون تنگاتنگ هم ايستاده‌بودند و با اشتياق و بي‌اشتياق منتظر گل دقيقه 95 پرسپوليس بودند، جزو عوامل توليدي سينماي کوتاه و مستند بودند. اکثر آنها همان کساني بودند که لذت ديدن يک فيلم خوب را شايد با ديدن هيچ مسابقه فوتبالي عوض نمي‌کردند. جادوي پرده نقره‌اي ديگر اثري ندارد؛ انگار که بخار از دست رفته جشنواره را بايد در اين تلويزيون چند سانتي جست‌وجو کرد. براي جويا شدن از علت بي‌حالي جشنواره امسال سراغ سه تن از فيلم كوتاه‌سازان معروف رفتيم تا ببينيم چه اتفاقي افتاده است.

جاي باتجربه‌ها خالي بود


شهرام مكري خواسته يا ناخواسته يكي از معروف‌ترين فيلمسازان عرصه فيلم كوتاه است. او با «توفان سنجاقك» و در «محدوده دايره»، كلي طرفدار براي خودش درست كرده است. مكري امسال هم مثل هر سال، مثل يك مخاطب عادي، سالن‌هاي سينما فلسطين را گز مي‌كرد.

  • از جشنواره امسال چه خبر؟

هيچي، تعداد زيادي فيلم ديدم.

  • سطح فيلم‌ها چطور بودند؟

واقعيت اين است كه در بخش بين‌الملل فيلم خوبي نديدم؛ يعني نسبت به سال‌هاي قبل، فيلم‌ها واقعا ضعيف‌تر بودند. در بخش سينماي ايران هم انتخاب‌ها نسبت به چيزهايي كه قبلش ديده بود، انتخاب‌هاي بدي به نظر نمي‌رسيدند. فيلمسازهاي با تجربه‌تر واقعا جايشان در جشنواره خالي است. بچه‌هاي نسل جديدي در راه هستند كه به نظرم هنوز نتوانسته‌اند جاي خالي بچه‌هاي نسل قبلشان را پر كنند. نسل قبلي الان رفته‌اند سراغ سينماي بلند و ما با تعدادي اسم جديد مواجه‌ايم كه كارهايشان ناپخته به نظر مي‌رسد.

  • فيلم خاصي را يادتان هست كه جايش در جشنواره امسال خالي باشد؟

خيلي حضور ذهن ندارم، قطعا چند تا فيلم خوب پشت خط مانده‌اند؛ مثل فيلم «موچين» كاوه مظاهري كه من آن را در جشن خانه سينما ديده‌ام.

  • فيلم خودتان چي شد؟ قرار بود به جشنواره برسد.

من فيلم را خيلي دير كليد زدم، بعدش هم بعضي حساسيت‌ها در مطبوعات نسبت به فيلم‌ام ايجاد شد. بعدش هم من شايعاتي شنيدم كه مكري فيلم را به جشنواره ارائه داده و رد شده. الان دارم آخرين  مراحل فني فيلم را با آرامش كامل تمام مي‌كنم.

  • بهترين فيلم‌هايي كه امسال ديده‌ايد، كدام‌ها هستند؟

فيلم‌هاي روشنايي‌هاي شهر (آيدا پناهنده)، شيراز بهار 48، روي خط (محمد صوفي) ملك‌الموت (محمد مهدويان) و بوق (روح‌الله مسرور).

از شور و شعف قبل خبري نبود


محمد شيرواني يكي از مطرح‌ترين فيلمسازان نسل قبلي سينماي كوتاه ايران است؛ فيلمساز بسيار خلاقي كه با اولين فيلم كوتاهش به جشنواره كن رفت و با فيلم‌هاي بعدي‌اش جا پاي خودش را در سينماي متفاوت ما به شدت محكم كرد.

  • آقاي شيرواني امسال به جشنواره رفتيد؟

بله، خوشبختانه من امسال براي سايت Short film News فيلم‌هايي ديدم و داوري كردم كه اسامي برگزيده‌ها را بعدا مي‌توانيد ببينيد.

  • پس با اين حساب مي‌توانيد راحت راجع به سطح كيفي فيلم‌هاي امسال صحبت كنيد.

ببينيد، من چند وقت پيش براي جشن خانه سينما در بخش مستند و كوتاه هم داوري كرده‌ام و بعد از ديدن اين همه فيلم، برآيندي دست آدم مي‌آيد. واقعيت اين است كه در جشنواره امسال دوباره همان تجربه جشن خانه سينما براي من تكرار شد؛ اينكه سينماي كوتاه و داستاني ما خيلي افت كرده و به همان نسبت سينماي مستندمان رشد داشته است؛ اين رشد در بخش انيميشن واقعا عالي بوده.  انيميشن‌هاي خوبي در اين جشنواره ديدم كه اين آدم را خوشحال مي‌كند چون ديوار انيميشن خيلي كوتاه نيست؛ يعني از ديوار فيلم كوتاه و مستند خيلي بلندتر است و هر كسي نمي‌تواند وارد آن شود زيرا به هر حال طرف حداقل بايد نقاشي‌اش خوب باشد!

اما بزرگ‌ترين ايراد جشنواره امسال اين  است كه هيأت انتخاب با گشاده دستي و در حقيقت با چشماني بسته فيلم‌هايي را انتخاب كرده كه حتي در جشنواره‌هاي كوچك و گمنام ايران هم انتخاب نمي‌شوند و اصلا در حد و اندازه اين جشنواره – كه 24سال است  با قدرت برگزار مي‌شود – نيستند. حيف است كه به بهانه بالاتر بردن آمار نمايش فيلم،  به نوعي اعتبار جشنواره را تا سطح مخاطب پايين بياورند. الان وضع طوري شده كه هر كسي فكر مي‌كند مي‌تواند فيلمش به راحتي در جشنواره حضور پيدا كند و ديده شود و همين حضور هم سازنده‌اش را قانع و راضي نگه مي‌دارد. من روزي را يادم است كه ما آرزو داشتيم فيلم‌مان يك روز در جشنواره فيلم كوتاه تهران به نمايش در بيايد. اما امروز ديگر يك همچين آرزويي بين فيلمسازها ديده نمي‌شود چون آنها ورودشان به جشنواره را بسيار آسان مي‌بينند.

  • پس با اين وضعيت آينده سينماي كوتاه ايران را چگونه مي‌بينيد؟ چون به نظر مي‌رسد اين نسل خيلي نمي‌تواند جاي نسل قبلي‌اش كه فيلمسازهاي موفقي مثل شما را به خودش ديده، پر كند.

ببينيد، توي اين نسل همه عجله دارند؛ ديرشان شده است؛ اين نسل، نسل عجولي است؛ شايد مديران امروز هم متناسب با اين نسل خودشان را با آنها هماهنگ كرده‌اند. كارها خيلي پشتوانه‌اي پشتش نيست، شايد در نسل من حداقل يك پشتوانه ادبي وجود داشت اما الان اين خيلي احساس نمي‌شود. شايد حتي شرايط سياست‌هاي سينمايي آن روز هم در ارتباط با فيلم كوتاه جدي‌تر بود؛ دست و دل بازتر بود و به حوزه فيلم كوتاه به عنوان يك آلترناتيو در مقابل سينماي بلند نگاه مي‌شد. در اين حوزه، فيلمساز نبايد خيلي دغدغه ملاحظه كاري را داشته باشد.

آن روزها مميزي مثل امروز روي فيلم‌هاي كوتاه اعمال نمي‌شد و اين شرايط باعث مي‌شد فيلمسازهايمان يك مقدار آزادانه‌تر فكر كنند و فيلم بسازند و خلاقيت به خرج بدهند. اين چند روز – كه اينجا بودم – سروشكل جشنواره دقيقا مثل جشنواره فجر بود؛ اصلا آن شور و شعف قبل را در آن نمي‌ديدم، سر و وضع پوسترها و تيزر ابتدايي جشنواره و حتي سالن‌ها كه خمودگي عجيبي در آن موج مي‌زد؛ انگار اصلا قرار نبود تو غافلگير شوي و سر ذوق بيايي. انگار همه چيز هماهنگ بود با سياست‌هاي كلان معاونت سينمايي و اصلا شور جواني نداشت؛ اين يكدستي اصلا چيز خوبي نيست. اگر قرار باشد همين‌ها آينده سينماي بلند ما را بسازند (كه قطعا هم همين‌طور است)، هيچ اتفاق خاصي نمي‌افتد. الان سينماي بلند كاملا خالي از اتفاق است و مطمئنا با اين وضع در آينده هم اتـــفـاق خــاصي نخواهد افتاد.

كيفيت فيلم‌ها پايين آمده


رضا بهرامي‌نژاد را با فيلم مستند «آقايان پرنده» مي‌شناسيم؛ فيلمي كه جان تازه‌اي به سينماي مستند ماداد و بهرامي‌نژاد جوان را به عنوان يكي از مهم‌ترين وزنه‌هاي اين سينما به جامعه هنري معرفي كرد؛ هرچند كه اين روزها خيلي سر و صدايي از بهرامي‌نژاد بلند نمي‌شود.

  • سطح كيفي فيلم‌ها چه جوري بود؟

از نظر كلي اصلا سطح خوبي نبود. با اينكه حجم توليد به شدت بالا رفته اما تعداد آثار با كيفيت به شدت پايين آمده است. فيلمسازان، فيلم‌هايشان را بسيار سريع و شتاب زده توليد مي‌كنند و در حال حاضر نفس نمايش است كه مهم شده است و خيلي به كيفيت كارهايشان بها نمي‌دهند.

  • نكته خاصي را توي جشنواره امسال ديديد؟

نكته خاص و عجيبي كه من با آن روبه‌رو شدم، اين است كه با اينكه در سال‌هاي اخير اقبال نسبت به سينماي مستند بسيار بيشتر شده و حتي تلويزيون هم از آن حمايت مي‌كند اما فيلم‌هاي كوتاه داستاني هنوز هم بهتر از مستندها هستند و اين به نظر من به عنوان يك مستندساز، خيلي عجيب به نظر مي‌رسد.

شماره 144 - گزارش ویژه 3 - حمله به جماعت خرده‌پا، همراه با نيروهاي پليس استان تهران در طرح دستگيري ت

مگر دانش‌آموز هم معتاد مي‌شود؟

ايمان جليلي:

 

 

وزير آموزش و پرورش: «من به صراحت اعلام مي‌كنم كه محيط مدارس از نظر فرهنگي و تربيتي يك محيط كاملا امن است و هيچ دانش‌آموزي در اين محيط دچار گرفتاري‌اي مثل اعتياد نمي‌شود».

يك كارشناس ستاد مبارزه با مواد مخدر مدعي است: «30هزار دانش‌آموز معتاد در كشور وجود دارد و متاسفانه اغلب دانش‌آموزان در مقطع دبيرستان مواد مخدر جديد از نوع شيشه و كراك را مي‌شناسند؛ در حالي كه مسئولان در اين زمينه اطلاعات كمي دارند».

و اين‌طوري قال راه مي‌افتد؛ يكي آمار مي‌دهد، آن يكي تكذيب مي‌كند و اين چرخه ادامه پيدا مي‌كند تا زماني كه همه احساس خستگي كنند و سكوت حكمفرما شود! بعد هم اين سكوت يك مدتي مي‌ماند تا همه مشكل را فراموش كنند و اين‌طوري مي‌شود كه مشكل بزرگ‌تر مي‌شود؛ ما هم كه همه خوابيم!

داستان اظهارنظر جديد وزير آموزش و پرورش درباره پاك بودن محيط مدارس و اينكه امكان معتاد شدن بچه‌ها در مدرسه وجود ندارد هم بدجوري شبيه داستان تكراري تكذيب و سكوت است؛ در حالي كه بيشتر كارشناسان متفق‌القول‌اند كه سن اعتياد در كشور پايين آمده و جوان‌ها و به‌خصوص دانش‌آموزان به خاطر سادگي و خوش‌باوري و صد البته كنجكاوي، خيلي زودتر مي‌توانند گرفتار معضلي به اسم اعتياد شوند.

 

 

مشكل مطرح شده، اما آموزش و پرورش همچنان نمي‌خواهد زير بار آن برود و حتي تمام راه‌ها را براي انجام تحقيقات بيشتر بسته است. اين قضيه سوژه روز جامعه ما و بحث داغ اظهارنظرهاي اين طرف و آن طرف و همچنين سوژه همين پرونده‌اي است كه داريد مي‌خوانيد.

حقيقت اين است كه هيچ آمار درست و درمان و قابل استنادي از تعداد دانش‌آموزان معتاد در ايران وجود ندارد يا هنوز به بيرون درز نكرده و براي همين هم مسئولان آموزش و پرورش مي‌توانند به راحتي ادعا كنند كه محيط مدارس كاملا امن است.

 به يك نمونه توجه كنيد: «اين 30هزار نفر در خارج از محيط مدرسه يا مثلا در محل اشتغال خود معتاد شده‌اند؛ براي همين اعتياد آنها ارتباطي به مدرسه‌شان ندارد». وزير آموزش و پرورش مي‌گويد حتي اگر آمار 30هزار معتاد در سنين دانش‌آموزي فرضا صحت داشته باشد، نبايد آنها را دانش‌آموز به حساب آورد چون اين كار افكار عمومي را نگران مي‌كند؛ «آن وقت همه با خودشان فكر مي‌كنند كه مبادا فرزند ما هم در مدرسه دچار اعتياد شود و نكند اين نابساماني در مدارس شايع باشد».

خيلي گيج نشويد. منظور آقاي وزير اين است كه به هر معتاد زير 18سال نبايد گفت دانش‌آموز؛ ضمن اينكه فرشيدي تاكيد مي‌كند كه اينها هرگز در مدرسه معتاد نشده‌اند.

اين فقط وزير نبود كه فضاي مدارس را پاستوريزه توصيف مي‌كرد؛ «هيچ مدركي در دست نيست كه همه افراد معتاد شده در سن تحصيل، در مدرسه معتاد شده باشند و از اين طريق قصوري از جانب آموزش و پرورش رخ داده باشد».

دكتر ضياءالدين – مدير كل دفتر سلامت و آسيب‌هاي اجتماعي آموزش و پرورش – به اين هم بسنده نكرد و در مصاحبه مطبوعاتي‌اش، بقيه دستگاه‌ها را هدف گرفت؛ «بعضي از دوستان براي اينكه كوتاهي در انجام وظايف خود را حتي با در اختيار داشتن بودجه لازم براي پيشگيري از اعتياد انكار كنند، اين غفلت را به آموزش و پرورش نسبت مي‌دهند».

 آقاي دكتر بعد رفت سراغ آمار و ارقام و درباره اينكه چرا آمار درست و حسابي از تعداد دانش‌آموزان معتاد وجود ندارد حرف زد؛ «آموزش و پرورش كه نمي‌تواند همه 14ميليون دانش‌آموز را نسبت به ايدز و اعتياد مورد آزمايش قراردهد.

وظيفه ما پيشگيري است و ما با قاطعيت اعلام مي‌كنيم كه تاكنون اين وظيفه را به خوبي انجام داده‌ايم». اشاره او به آموزش‌هايي است كه اين وزارتخانه مدعي است به دانش‌آموزان تحت پوشش داده؛ «ما به صراحت مي‌گوييم كه بيش از 50 درصد دانش‌آموزان كشور آموزش پيشگيري از اعتياد و ايدز ديده‌اند».

 و اين در حالي است كه چندي قبل ستاد مبارزه با موادمخدر مدعي شده بود كه تنها 5 درصد دانش‌آموزان، تحت پوشش اين آموزش‌ها بوده‌اند. اين ستاد حتي جزوه‌هايي را با عنوان «مهارت‌هاي زندگي» آماده كرده بود كه آموزش و پرورش زير بار چاپ آنها نرفت؛ «ما فيلترهايي براي چاپ جزوات آموزشي و توزيع آنها در مدارس داريم. به اعتقاد ما اين جزوات براي بچه‌ها بدآموزي دارد». و اين‌طوري شد كه امسال هم مثل سال‌هاي قبل فقط جزوات پيشگيري از ايدز همراه كتاب زيست سال اول دبيرستان چاپ شد و به مدرسه‌ها رفت.

ما را راه نمي‌دهند

طبق تحقيقي كه سال 83 در يكي از معروف‌ترين مؤسسه‌هاي تحقيقاتي در زمينه اعتياد در كشور  انجام شد، 5 درصد دانش‌آموزان راهنمايي و دبيرستان‌هاي  تهران حداقل يك بار مصرف موادمخدر را تجربه كرده‌اند.

 اين تحقيق روي يك جامعه هزار نفري انجام شده و بنا به گفته رئيس مؤسسه مذكور  نتايج آن قابل تعميم به زمان كنوني هم هست. وي  با اشاره به بررسي‌هاي انجام شده در زمينه شيوع مصرف مواد بين دانش‌آموزان مي‌گويد: «متاسفانه آموزش و پرورش در يك سال اخير از انجام تحقيقات مشابه در محيط مدارس جلوگيري مي‌كند؛ بنابراين ما حتما براي توزيع پرسشنامه بين دانش‌آموزان دچار مشكل مي‌شويم».

و اين مشكلي است كه تقريبا همه كارشناسان در زمينه اعتياد جوانان با آن مواجه هستند. آنها مي‌گويند كه آموزش و پرورش همة راه‌ها را براي انجام تحقيقات جديد بسته است. اين مسئله را مدير كل امور اجتماعي استانداري تهران هم تصديق مي‌كند و مي‌گويد: «هر چند مسئولان وزارت آموزش و پرورش در مقابل هرگونه پرسشي در زمينه پيشگيري از اعتياد مدعي مي‌شوند كه در حال اجراي 7 - 6 طرح مختلف هستند اما خروجي اقدامات آنها نشان مي‌دهد كه معضل اعتياد در مدارس روز به روز خود را بيشتر نشان مي‌دهد».

و با همين توجيه است كه او مي‌گويد نمايندگان مجلس بايد خواستار پاسخگويي وزير آموزش و پرورش در اين زمينه باشند.

و اما در آن طرف ماجرا، رئيس مركز آموزش مبارزه با موادمخدر هم درباره اوضاع نابسامان دسترسي دانش‌آموزان به مواد، هشدار مي‌دهد: «هم‌اكنون از 10ميليون دانش‌آموز كشور، 13/7درصد آنها در معرض مستقيم اعتياد قرار دارند».

 سرهنگ سعادتي تأكيد مي‌كند كه آشنايي جوانان با موادمخدري مثل كراك بيشتر در دوره دبيرستان و گاهي هم در دوره راهنمايي صورت مي‌گيرد و تبليغ كلامي از طرف همكلاسي‌ها و هم‌سن‌ و سال‌ها منجر به استفاده از آن مي‌شود.

 مدير يكي از كلينيك‌هاي ترك اعتياد مركز تهران هم معتقد است كه تعداد مراجعه‌كنندگان زير18 سال به اين مراكز در سال‌هاي اخير بسيار بيشتر از گذشته است؛ طوري كه آنها ظرف 4 ماه گذشته حداقل 22 مورد معتاد به كراك داشته‌اند كه از طريق همكلاسي‌هاي خود گرفتار مصرف شده بودند.

 يك آمار نه چندان موثق هم به نقل از ستاد مبارزه با موادمخدر وجود دارد كه مي‌گويد 25 درصد معتادان، اعتياد را از زمان مدرسه شروع كرده‌اند. اين آمار را البته موسي‌الرضا ثروتي ـ عضو كميسيون آموزش مجلس ـ هم تأييد مي‌كند.

يك پايان‌بندي نه چندان اميدوارانه

خلاصه گزارش مي‌شود اينكه الان هيچ‌كس نمي‌تواند وارد مدارس بشود و يك تحقيق درست و حسابي درباره اعتياد دانش‌آموزان و ميزان دسترسي آنها به موادمخدر انجام بدهد. نهادهاي هم كه به طور مستقيم با جريان سروكار دارند، عمرا آماري به بيرون نمي‌دهند! آموزش و پرورش هم كه يكسره زده توي كار تكذيب و تطهير.

 فقط اين وسط مي‌مانند بچه‌هايي كه هر روز با نمونه‌هاي جديد موادمخدر و با رنگ و لعاب‌هاي گول‌ زنك‌تر مواجهند. و كدام يك از ما مي‌توانيم بپذيريم كه مدارس ما در شرايط كنوني اين‌قدر پاستوريزه هستند كه در آنها نه خبري از تبادل مواد مخدر باشد، نه مشروبات الكلي و نه سي‌دي‌هاي فلان و فلان.

راستي! يك واقعيت را يادمان رفت بگوييم؛ آنهايي كه سعي مي‌كنند هميشه خوشحال بمانند، مي‌گويند آمار اعتياد در دانش‌آموزان افزايش نيافته؛ بله! آنها راست مي‌گويند؛ وقتي كه دانش‌آموزان معتاد از مدرسه اخراج مي‌شوند يا اينكه خودشان ترك تحصيل مي‌كنند، آن‌وقت آمار بالا نمي‌رود؛ ولي آيا دلخوش كردن به اين مسئله دردي را دوا مي‌‌كند؟

شماره 144 - گزارش ویژه 2 - حمله به جماعت خرده‌پا، همراه با نيروهاي پليس استان تهران در طرح دستگيري ت

آموزش و پرورش همكاري نمي‌كند

 

 

دكتر هومان نارنجي‌ها – مديركل فرهنگي و پيشگيري ستاد مبارزه با موادمخدر – از معدود مسئولان در دسترس حوزه موادمخدر است.

 دكتر نارنجي‌ها برخلاف برخي‌ها، صحبت‌هايش را در حوزه تخصصي‌اش بي‌پرده بيان مي‌كند چون معتقد است تا زماني كه پرده‌پوشي‌ها در حوزه مواد مخدر ادامه پيدا كند، كشور به راهكار مناسبي براي پيشگيري و درمان نخواهد رسيد.

  • ظاهرا طي سال‌هاي گذشته توزيع موادمخدر در مدارس بيشتر شده است.

ببينيد، من الان نمي‌توانم به شما بگويم كه هيچ نوع موادمخدري در مدارس ما توزيع نمي‌شود اما بحث كلي من اين است كه اگر ما دانش‌آموز معتاد داريم، اين دانش‌آموز نياز اعتيادي خود را از هر راهي تأمين خواهد كرد؛ حالا چه در مدرسه، چه از جيب پدرش. مطلب مهم در اين قضيه نه توزيع موادمخدر در مدارس بلكه شيوع رفتار اعتيادي در دانش‌آموزان است. الان نگرش و نگراني اصلي ما به سمت تقاضاي مصرف موادمخدر در سنين پايين سوق پيدا كرده .

  • پس در اين رابطه وضعيت مناسبي نداريم؟

اين را دقيقا نمي‌شود گفت. در كشورهاي ديگر، محققان تحقيقاتي دارند و با آن تحقيقات،   دانش‌آموزان را رصد مي‌كنند و مي‌فهمند كه فلان دانش‌آموز در چه سني نگرش مثبت به ترياك يا حشيش يا ... پيدا مي‌كند؛ بعد شروع به پيشگيري مي‌كنند. بنابراين آموزش و پرورش ما هم بايد اين اجازه را به محققان بدهد تا به مدارس بروند و تحقيق كنند.

  • مگر در اين رابطه محدوديتي وجود دارد؟

بله. الان چند كارشناس ما مي‌دانند كه نقاط بحراني و پرخطر دانش‌آموزان كجاست؟ چه آگاهي‌اي به دانش‌آموزان‌مان در رابطه با موادمخدر داده‌ايم؟ آموزش و پرورش اگر به ما اجازه ورود به مدارس را ندهد به مشكل برمي‌خوريم. درهاي مدارس بايد به روي محققان باز شود تا بحران‌ها شناسايي شوند.

ما اگر بدانيم كه دانش‌آموز از چه سني سيگار را تجربه مي‌كند يا نگرش به مصرف موادمخدر پيدا مي‌كند، يك سال قبل از آن، اقدام‌هاي پيشگيرانه‌مان را انجام مي‌دهيم. بايد اين سختگيري‌ها كم شود. به ما مي‌گويند در پرسشنامه‌هايتان اسم ترياك و حشيش و غيره را نبريد؛ آخر كدام دانش‌آموز در 13 سالگي اسم ترياك را نشنيده!؟ اين محدوديت‌ها باعث مي‌شود كه ديگران اطلاعات غلط به دانش‌آموزان بدهند.

  • چه كساني؟

قاچاقچي‌ها. الان چه كساني هستند كه مي‌گويند شيشه اعتياد نمي‌آورد؟ قاچاقچي با اينكه نه تلويزيون ملي دارد، نه رسانه دارد و نه روزنامه‌اي چاپ مي‌كند، پيامش را مي‌دهد پس از كجا اين حرف كه شيشه اعتياد نمي‌آورد در جامعه مي‌پيچد؟ ما با اينكه رسانه ملي داريم، روزنامه داريم، فيلم توليد مي‌كنيم و بر در و ديوار شعارهاي ضداعتياد مي‌نويسيم اما به نتيجه نمي‌رسيم؛  چرا؟ براي اينكه آموزش و پرورش همكاري عميقي با پژوهشگرها ندارد.

  • پس شما نگران وضعيت اعتياد در مدارس هستيد؟

مشكل ما اين است كه نگران هم نمي‌توانيم باشيم. ما درمورد دانش‌آموزان معتاد ‌آمار نداريم؛ چرا كه تحقيق درست و حسابي‌اي نداريم؛ تمام آمارهاي ما مربوط به مراكز درماني است كه برخي دانش‌آموزان براي ترك اعتياد به آنها مراجعه مي‌كنند. براساس همين آمارها، سن اعتياد در كشور 1.3 سال كاهش داشته است.

 حالا فكر مي‌كنيد كه ما چون دانش‌آموز معتاد زياد داريم بايد پيشگيري كنيم و اگر نداشتيم مي‌بايست بي‌خيال مي‌شديم؟ قاچاقچي مي‌خواهد جنس خود را بفروشد؛ اين خطر اصلي است. حالا در مدرسه نشد، ‌جلوي در مدرسه اين كار را خواهد كرد. زياد نبايد خوشبينانه نگاه كرد.

  • منظور شما از پيشگيري چيست؟

از نظر من به عنوان يك محقق، پيشگيري، يك فعاليت مستمر است كه از مقطع پيش‌دبستاني شروع مي‌شود و تا مقطع كارمندي و كارگري ادامه پيدا مي‌كند؛ منتها در پيش‌دبستاني ما از توجه به سلامت و وجود سالمي كه خداوند تبارك و تعالي به ما اعطا كرده با بچه‌ها صحبت مي‌كنيم و مي‌گوييم كه بايد اين وجود پاك حفظ شود  اما در مقاطع بالاتر به صورت شفاف و موردي درخصوص اعتياد صحبت مي‌كنيم.

  • وضعيت اعتياد در دختران چطور؟ آيا در اين مورد هم ارزيابي‌اي داشته‌ايد؟

براساس آخرين آمارها، فاصله مصرف اعتياد، در بين دختران و پسران زياد است؛ به‌طوري كه 93 درصد معتادان، پسر و 7 درصد آنها دختر هستند. حالا اگر ما احساس مي‌كنيم كه اين روند افزايش داشته است، اين نياز به بررسي دارد و قطعا نمي‌شود درموردش اظهارنظر كرد. شايد يكي از دلايلي كه باعث مي‌شود احساس كنيم اعتياد در دختران بيشتر شده، اين باشد كه آنها نسبت به گذشته جسورتر شده‌اند براي مصرف مواد در ملأ عام.

  • با اين شرايط شما باز نگران وضعيت اعتياد بين جوانان نيستيد؟

ما بايد يك قولي به همديگر بدهيم و آن اين است كه درمورد اعتياد در ايران سياه‌نمايي نكنيم. وضع دانش‌آموزان ما از وضعيت دانش‌آموزان بسياري از كشورها بهتر است.

دانش‌آموزان كشورهاي ديگر مشكلات بهداشتي دارند و بسياري از آنها گرايش زيادي به مصرف سيگار و مشروبات الكلي پيدا كرده‌اند اما ما در كشورمان اين آمارها را به اين شدت نداريم. حالا با قبول اينكه ما وضعيت خوبي داريم، تازه به اين نتيجه مي‌رسيم كه قضيه را ول نكنيم و شروع به پيشگيري كنيم تا همين سطح را نيز ارتقا دهيم.

شماره 144 - گزارش - حاجي‌هاي راديويي، برگزاري دومين دوره جشنواره تسنيم راديو جوان

حاجي‌هاي راديويي

محمدمهدي‌ حاجي‌پروانه:

 

 

«با يك اس‌ام‌اس هم مي‌توانيد به سفر حج عمره برويد»؛ جمله‌هاي اين‌جوري، آدم را ياد آگهي بانك‌ها مي‌اندازد كه براي جذب مشتري بيشتر، راه به راه براي ملت، پيامك تبليغاتي مي‌فرستند.

رؤيا اما اين بار در راديو به حقيقت پيوسته بود، منتها ديگر نه نيازي به افتتاح حساب بود و نه تكميل موجودي؛ بايد برداشت‌ات از سوره انسان را با يك اس‌ام‌اس مي‌فرستادي و منتظر مي‌ماندي تا مراسم اختتاميه جشن بزرگ تسنيم(2)؛ تا 26 آبان.

تالار بزرگ كشور، شنبه شب ميزبان 5 – 4هزار شنونده راديو جوان بود كه آمده بودند تا جشن بگيرند و چشم بدوزند به شماره‌هايي كه يك به يك اعلام مي‌شد و كاروان حاجي‌هاي راديو جواني و تسنيمي را معرفي مي‌كرد.

 

4 ساعت نشستن كنار آدم‌هايي كه هر كدامشان ميان اميد و اضطراب گير كرده بودند، حال و هواي خاص خود را داشت و البته حاشيه‌هايي به ياد ماندني كه گاهي پررنگ‌تر از متن مي‌شدند.

«مهران دوستي» پشت ميز استوديو موقتي راديو جوان، كنار تالار برگزاري مراسم و در حلقه بينندگان راديويي‌اش نشسته و دارد از شنونده‌هاي عازم به سمت سالن، خواهش مي‌كند كه ديگر به سالن نيايند؛ چون ظرفيت سالن تكميل شده و ديگر جاي خالي باقي نمانده است.

هنوز ساعت 4بعدازظهر است و تا ساعت پنج و نيم، يعني زمان شروع رسمي مراسم - طبق اعلام راديو جوان - وقت زيادي باقي است. همه صندلي‌هاي داخل سالن پر شده و 400 – 300 نفري هم بيرون سالن دارند از نمايشگاه  آثار رسيده به جشنواره ديدن مي‌كنند و بعضي‌هايشان هم نشسته‌اند روي صندلي روبه‌روي پرده كوچك و سفيد بيرون سالن و پخش مستقيم داخل سالن را تماشا مي‌كنند.

ورودي سالن هم مملو از جمعيتي است كه دارند با بر و بچه‌هاي راديو جوان – كه همه كارهاي  مراسم را خودشان انجام مي‌دهند – چانه مي‌زنند تا شايد صندلي خالي پيدا كنند و جايي در داخل سالن برايشان مهيا شود. اما فقط چند نفري موفق مي‌شوند و بقيه مجبورند مراسم را از همان پرده كوچك و سفيد ببينند.

 بازار هديه‌هاي تبليغاتي هم داغ است؛ از آبميوه جلوي در ورودي سالن گرفته تا كارت قرعه‌كشي سيم كارت اعتباري رايگان و البته بسته‌هاي اهدايي راديو جوان كه براي پذيرايي مختصر و مفيد مراسم است.

 

وقتي شنونده‌ها بيننده مي‌شوند

هنوز چند دقيقه‌اي تا شروع مراسم باقي مانده كه وقت اذان مغرب مي‌شود و  يكباره، آنهايي كه تا همين چند لحظه پيش روي صندلي‌ها تكيه زده بودند تا نكند جايشان خالي بماند و ديگر نتوانند روي صندلي بنشينند، با عجله سالن را ترك مي‌كنند تا نكند نماز اول وقت به تاخير بيفتد. چراغ‌هاي سالن، چند بار خاموش مي‌شود و ملت به هواي شروع مراسم، سالن را مي‌گذارند روي سرشان.

 اما اين، فقط يك شوخي است و شايد هم تست نور سالن؛ چرا كه بلافاصله برق‌ها روشن مي‌شود و انتظار همه ادامه‌دار مي‌شود. هر چند دقيقه يك بار هم مسئولان سالن، شيرين‌كاري مي‌كنند و دود سازهاي سالن را روشن مي‌كنند تا يك هاله غليظ غبار، روي آسمان سالن حركت كند.

 البته تكرار دوباره و سه‌باره اين شيرين‌كاري، صداي همه را درمي‌آورد. كم‌كم دارد اعتراض‌ها براي تاخير درشروع مراسم بالا‌مي‌گيرد كه صداي آقايي توي بلندگو، همه را آرام مي‌كند؛ «حضار محترم و ميهمانان عزيز! تا چند لحظه ديگر مراسم جشن تسنيم(2) شروع خواهد شد». اعلام شروع مراسم، يك بار ديگر و با فاصله 15 – 10 دقيقه، دوباره تكرار مي‌شود و اين وسط، صداي سامي يوسف و محمد اصفهاني است كه جماعت را به وجد آورده و سوت و جيغ‌شان را در مي‌آورد.

 

خيلي دكتر، خيلي مهندس

يك ربعي از ساعت 6 بعدازظهر گذشته كه بالاخره با سلام و صلوات چند تا دختربچه سفيدپوش مي‌آيند روي سن تا بسم‌الله اول مراسم را با حركت‌هاي موزون، متفاوت كنند. جو سالن اما  انگار بچه‌ها را گرفته؛ چون حواسشان چند ثانيه يك‌بار مي‌رود پيش صندلي‌هاي رديف جلو و يك خط در ميان از آهنگ جا مي‌مانند.

 بعد از مراسم دست و پا شكسته بسم‌الله، بالاخره مجريان مراسم هم رونمايي مي‌شوند و حدس خيلي‌ها اشتباه از آب درمي‌آيد؛ ‌چون مجريان مراسم، هيچ‌كدام «فرزاد حسني» نيستند.

«سيد حسين حسيني» - مدير روابط عمومي راديو جوان – و البته يك «نيما رئيسي» به صرف سرماخوردگي، ميكروفون به دست مي‌آيند روي سن و عين اجراهاي راديويي، يكي در ميان صحبت مي‌كنند. صحبت‌كردن و پاس‌دادن‌هايشان هم طوري است كه آدم مطمئن مي‌شود هيچ هماهنگي و تمرين قبلي نداشته‌اند.گروه دو نفره مجريان، ميهمان‌ها را يكي‌يكي روي سن مي‌آورند. بين ميهمان‌هاي سرشناس، نيما رئيسي يكي را «خيلي دكتر» و دومي را «خيلي مهندس» صدا مي‌زند؛  اولي شهرام گيل‌آبادي – مدير راديو جوان – و دومي عزت‌الله ضرغامي – رئيس سازمان صداوسيما – است.

 

... و حالا خاتم تسنيم

«خاتم تسنيم» عنوان يك نشان است كه قرار است به 4 نفر اهدا شود؛ يك هديه از طرف سازمان صداوسيما كه به 2 شخصيت سياسي و 2 شخصيت هنري اهدا مي‌شود؛ 4 نفري كه تسنيم را خيلي تحويل گرفته‌اند و خودشان هم در مسابقه شركت كرده‌اند؛ محمود احمدي‌نژاد رئيس‌جمهور، محمدباقر قاليباف شهردار تهران، محمود فرشچيان و مسعود شجاعي طباطبايي كاريكاتوريست.

به‌جز نفر آخر، هيچ‌كدام از اين تقديرشده‌ها در مراسم حضور نداشتند و البته نماينده‌هايشان را فرستاده بودند. «مصطفي پورمحمدي» كه از اتاق كارش در ساختمان مجاور سالن به مراسم ‌آمده بود تا به نمايندگي از رئيس‌جمهور، هديه را بگيرد، آن‌قدر هيجان‌زده شده بود كه مي‌شد اين هيجان را در صدا و كلامش حس كرد: «درود بر شما! مطمئنا حس الان من را تك‌تك شما نخواهيد داشت. خدا را از صميم دل شكر مي‌كنم از اين همه لطف، محبت و كرمي كه به جوانان ما داشته است».

نوريان و صائب هم نمايندگان قاليباف و فرشچيان هستند كه به ترتيب روي سن مي‌آيند و نشان‌ها را مي‌گيرند. اما وقتي نوبت به شجاعي‌طباطبايي مي‌رسد، خيلي خودماني مي‌گويد: «واقعا غافلگيرم كرديد. اصلا انتظار نداشتم كه نام من در كنار اين بزرگان قرار بگيرد. از همه‌تان ممنونم».

اين وسط، استاد فرشچيان كه جمعيت خيلي هم دوستش دارند، ‌يك گفت‌وگوي تلفني اختصاصي با راديو جواني‌ها  انجام داده بود كه در سالن پخش شد. استاد 6تا از آثارش را هم به صورت افتخاري براي راديو‌جواني‌ها فرستاده بود.

وسط همه اين تقدير و تشكرها، انگار همه مي‌خواستند روزهاي قبل از نمايشگاه و دلخوري گيل‌آبادي از مسئولان وزارت ارشاد را فراموش كنند؛ آنجا كه مدير جوان راديو جوان در گفت‌وگو با خبرگزاري ايسنا، از بدقولي وزارت ارشاد در تقبل هزينه كاروان حج عمره تسنيم (2) شاكي بود. اما به‌هرحال، بقيه وزراي دولت نهم با راديو جوان هم‌صدا بودند؛ وزير صنايع و معادن و وزير دفاع كه در  جشنواره تسنيم شركت كرده بودند و حالا وزير كشور.

 

پس  كو  گروه موسيقي؟

صداي احسان خواجه‌اميري كه مي‌آيد، صداي تشويق و سوت‌هاي ممتد هم بلند مي‌شود. صداي او، اين روزها خيلي توي بورس است. اما بهانه اصلي براي دعوت از او، خواندن آهنگ ويژه جشن تسنيم 2 است.

 ملت، خواجه اميري را خيلي تحويل مي‌گيرند  اما موقع پخش آهنگ، حال خيلي‌ها گرفته است؛ خواجه اميري قرار بود گروه كنسرت منحصربه‌فرد كره‌اي را همراه خودش به سالن بياورد تا بدون استفاده از هيچ‌گونه ابزار موسيقي، با دهانشان برايش آهنگ بزنند و او هم بخواند. حالا اما، خواننده جوان – كه البته ميان ماندن و رفتن از روي سن هم دودل بود – با نيما رئيسي گوشه سن ايستاده بود و داشت توي تاريكي، آهنگ ضبط‌شده خودش را گوش مي‌داد.

«محمد عليزاده» هم كه با آهنگ «خداحافظ همين حالا!» معروف شده، يكي از آهنگ‌هاي خودش را كه براي مسابقه فرستاده بود، مي‌خواند؛ البته به صورت Play back و لب‌خواني و وقتي هم كه چند لحظه‌اي از شروع آهنگش عقب افتاد، با اعتماد به نفس بالايي تا آخر ادامه داد و كارش را تمام كرد.ميان برنامه‌ها هم چند تا نماهنگ بود؛ از جمله نماهنگ سفر برگزيدگان جشنواره پارسال به حج عمره، گلچين آهنگ‌هاي ارسال شده به بخش موسيقي جشنواره و البته صحنه‌هايي از يكي دو تا  نماهنگ ارسالي.

اين وسط، دوز «فرزاد حسني» هم خيلي بالا بود. اسمش كه مي‌آمد، سالن منفجر مي‌شد. مجري‌ها هم حواسشان بود كه قضيه را هيجاني‌تر كنند. اما گاف نيما رئيسي، بدجور توي ذوق دوستداران استاد زد؛ آنجا كه محمد عليزاده بعد از خواندن آهنگش، در پاسخ به رئيسي كه با هيجان از او مي‌پرسيد: «شعر اين كار را هم فرزاد حسني گفته بود؟» با لحن جالبي جواب داد: «نه! شعر از خانم لاري‌پور بود». اين طوري شد كه صداي كف و سوت طرفداران حسني، يكباره قطع شد.

 

مجري بازار

مراسم، خيلي خودماني‌تر از اين حرف‌هاست؛ اين را مي‌شود از لحظه اعلام برندگان قرعه‌كشي سفر به حج عمره فهميد؛ آنجا كه جمع مجري‌هاي شبكه جوان جمع بود؛ بنفشه رافعي، رضا آفتابي، آرزو جعفرپور، صادق داوري‌فر و زهره سادات هاشمي، يكي يكي و ميكروفون به دست، روي سن آمدند و قرعه‌كشي را انجام دادند.

جنگولك بازي‌هاي «رضا آفتابي» و «صادق داوري‌فر» هم در نوع خودش جالب بود. آفتابي، مي‌خواست براي انتخاب نامه‌هاي برگزيده، توي نامه‌ها شيرجه بزند و داوري‌فر هم ميكروفون به دست، هر لحظه در گوشه‌اي از سالن بود؛ يك لحظه وسط سالن و چند ثانيه بعد در طبقه دوم سالن.

 5 نفر برگزيده آثار مكتوب و 7 نفر  برگزيده اس‌ام‌اس را مجريان راديو جوان انتخاب كردند و جالب آنكه با اصرار حسيني، شماره كامل تلفن همراه برندگان مسابقه اس‌ام‌اس خوانده مي‌شد. عكس‌‌العمل‌هاي حاضران هم جالب بود؛ به محض اعلام شماره برندگان، همه دست به موبايل، شروع مي‌كردند به شماره‌گيري و فرستادن اس‌ام‌اس تا التماس دعا بگويند. قرعه‌كشي پر سروصدا كه تمام شد، مراسم رسمي‌تر شد.

  يدالله گودرزي ـ دبير هيأت داوران جشنواره ـ بيانيه به دست، پشت تريبون آمد تا بعد از خواندن بيانيه هيأت داوران، برگزيدگان برتر بخش‌هاي مختلف را اعلام كند.

اين طوري، نام 26 نفر برگزيده ديگر در رشته‌هاي مختلف هم اعلام شد تا جمع كاروان‌ حاجي‌هاي راديو جواني، كامل‌تر شود. در فهرست برنده‌هاي مسابقه، دو تا نكته جالب وجود داشت؛ اول اينكه وسط فهرست، اسم يكي‌دو تا راديو جواني مثل مهدي استاد احمد و البته فرزاد حسني - كه شعرآهنگ وي‍ژه تسنيم را كه خواجه اميري  خواند، گفته بود- هم وجود داشت. نكته دوم هم اينكه همشهري جوان هم ميان برنده‌ها يك نماينده داشت؛ «محمدرضا دوست‌محمدي» يكي ازدو برگزيده بخش كاريكاتور جشنواره شد تا همراه تسنيمي‌ها، به سفر حج برود.

 

رفت تا سال بعد

مراسم، هنوز تمام نشده كه خيلي‌ها سالن را ترك مي‌كنند. ترافيك سنگين، دوباره به اطراف سالن بزرگ وزارت كشور بازگشته و صف‌ آدم‌ها و ماشين‌ها درازتر شده است. چهره‌ها هنوز هم ديدني‌اند؛ بعضي خانم‌ها دارند يواشكي اشك‌هايشان را با گوشه چادر پاك مي‌كنند. جمع مسافران و جامانده‌هاي امسال هم تكميل شده و تركيب چهره‌هاي اميدوار، حسرت به دل و خوشحال، واقعا ديدني است. كنار در ورودي سالن، يكي به دوستش مي‌گويد: «بي‌خيال! ايشالا سال بعد حتما مي‌طلبه».

 

وقتي راننده كاميون  التماس دعا مي‌گويد

اسمش را فقط بايد گذاشت «دعوت»؛ وگرنه چه كسي باور مي‌كند با يك اس‌ام‌اس به ظاهر بي‌ربط، اسم يك نفر برود توي فهرست مسافران خانه خدا؟ علي‌اكبر شاهنده  66 ساله يكي از همين آدم‌هاست كه دعوتش كرده‌‌اند. ماجراي جالب برگزيده شدن او را از زبان خودش بخوانيد؛ «از همين اس‌ام‌اس‌هاي تبليغاتي بود كه راديو جوان به شماره تلفن همراهم فرستاده بود. تعجب كرده بودم و به شوخي به همان شماره عمومي جواب دادم  من كه جوان نيستم، روي چه حسابي برايم اس‌ام‌اس فرستاده‌ايد؟!».

 و همين پيام به ظاهر بي‌ربط، شماره تلفن همراه آقاي شاهنده را فرستاد توي فهرست شركت‌كنندگان و بعد...

ماجراي فرهاد سمي‌پور جالب است. او مي‌گويد: «نتوانستم به جشن بروم اما داشتم مراسم را از راديوي موبايلم گوش مي‌كردم. موقع شام كه شد و رفتم سر سفره، ديدم پشت سر هم دارد برايم پيام تبريك و التماس دعا مي‌آيد. بعد چند نفري هم زنگ زدند و تبريك گفتند. اين جوري فهميدم كه مسافر خانه خدا شده‌ام». سمي‌پور ـ 22 ساله و ساكن تهران ـ مي‌گويد: «حدود 60 تا پيام كوتاه، توي همان شب برايم فرستادند و چند نفر هم از اهواز و مشهد زنگ زدند و التماس دعا گفتند. حتي يك راننده كاميون از جاده ساوه تماس گرفت و التماس دعا گفت».

«محمد شريعت‌زاده» اما آن روز توي سالن بود؛«من براي سايت تسنيم، كامنت گذاشته بودم و موضوع كامنت هم تفسير يكي از آيه‌هاي سوره انسان بود. اما اصل كارم در رشته گرافيك بود و انتظار داشتم در رشته گرافيك برنده شوم. آن لحظه كه شماره موبايلم را اعلام كردند خشكم زده بود.

 نمي‌دانستم چه جوري بايد خوشحالي كنم. از همان لحظه هم، پيام‌ها و تماس‌ها شروع شد. حال خودم دست خودم نبود. واقعا غافلگير شده بودم».

ماجراي همه‌شان همين‌طور است. همه‌شان اميد داشتند اما وقتي نامشان اعلام مي‌شد هيچ‌كدام باور نمي‌كردند. باز هم برمي‌گرديم به همان جمله اول؛ «اسمش را فقط بايد گذاشت دعوت».

 

اينجا تهران ، صداي تسنيم!

تقريبا همه شركت‌ كرده بودند؛ از آن كودك 4 ساله كه نقاشي‌اش را فرستاده بود تا آنها كه از 43 كشور خارجي، آثارشان را ارسال كرده بودند. جشنواره بزرگ تسنيم، امسال در حالي دومين دوره‌اش را برگزار كرد كه موضوع مسابقه برداشت‌هاي شخصي از سوره «انسان» بود و شركت‌كننده‌ها مي‌توانستند آثارشان را در قالب‌هاي مختلف هنري به جشنواره بفرستند.

فراخوان مسابقه، از ماه شعبان آغاز شده بود و با برگزاري مراسم اختتاميه 100 نفر برگزيده حج عمره اين جشنواره معرفي شدند. البته جايزه‌هاي ديگري هم در مراسم اختتاميه توزيع شد؛ از جمله 3 سفر عتبات‌عاليات و البته سفر خانم‌هاي برگزيده در بخش آثار مكتوب همراه با همسران‌شان به حج عمره كه توسط نهادهاي مختلف اهدا شد. اما ايده جشنواره تسنيم از كجا آمد؟

اين سؤالي بود كه شهرام‌گيل‌آبادي ـ مدير شبكه راديويي جوان - به آن پاسخ مي‌دهد؛ «سال گذشته همراه با مديران راديو جوان ملاقاتي با  آيت‌الله جوادي آملي داشتيم كه ايشان در بخشي از سخنان‌شان، وظيفه رسانه را دعوت به تفكر و تأمل در آيات قرآن دانستند و فرمودند به درگاه خدا دعا كنيد كه تحقق امر خود را به شما محول كند.

 همين فرمايش، باعث شد كه به فكر برگزاري چنين جشنواره‌اي بيفتيم.» يدالله گودرزي ـ مدير گروه فرهنگ و هنر راديو جوان ـ كه دبير هيأت داوران جشنواره تسنيم بود هم اين چنين درباره جشنواره توضيح مي‌‌دهد: «مسابقات قرآني كه تاكنون برگزار مي‌شد، اغلب متكي بر حفظ، روخواني و روان‌خواني آيات قرآن‌كريم بود؛  بنابراين سعي كرديم در قالبي جديد و براساس درك مضامين قرآني، مسابقه تسنيم را برگزار كنيم».

گودرزي، استقبال از جشنواره را بسيار عالي توصيف مي‌كند و مي‌گويد: «بيش از 8 ميليون ارتباط با شيوه‌هاي مختلف درباره جشنواره تسنيم 2 با راديو جوان برقرار شد و بيش از 830هزار اثر در 32 رشته متفاوت فرهنگي ـ هنري هم به دبيرخانه جشنواره رسيد».

شماره 144 - گزارش ویژه 1 - حمله به جماعت خرده‌پا، همراه با نيروهاي پليس استان تهران در طرح دستگيري ت

دوره ترياك تمام شده

آزاده خاني ـ عيسي محمدي:

 

 

براي اينكه كمي واقعي‌تر به موضوع نگاه كنيم، سري به يك دبيرستان پسرانه و يك دبيرستان دخترانه زديم تا ببينيم دانش‌آموزان چقدر درباره مواد مخدر اطلاع دارند يا دسترسي‌شان به اين مواد چقدر است.

البته به يك نكته توجه كنيد؛ اين مدارس از بين مدارس پرجمعيت نقاط مشخصي از شهر انتخاب شده‌اند كه احتمال خلاف در آنها بيشتر از بقيه جاهاست، بنابراين چاپ چنين گزارشي به اين معني نيست كه اوضاع همه مدارس ما به همين شكل است. تهيه اين گزارش اصلا به معناي سياه‌نمايي نيست. 

 واضح است كه ما نمي‌خواهيم زحمت معلم‌ها و پدر و مادرها را ناديده بگيريم ولي راستش وقتي يك نفر مي‌گويد:«هيچ خبري نيست» كمي به‌مان بر مي‌خورد.

 

«اينجا را ديروز پاکسازي کردند. تا صبح هم که بنشيني، کسي نمي‌آيد... ديروز مامورها اينجا قيامت به پا كردند، چندتا بچه مدرسه‌اي را هم گرفتند»؛ صداي کارگر فضاي سبز پارک مقابل مدرسه است که مي‌پيچد توي گوشمان. بچه‌ها، کم‌کم دارند تعطيل مي‌شوند. ساعت، 11 صبح را نشان مي‌دهد. کنار بوفه پارک، يکي‌شان را پيدا مي‌کنيم. بهانه‌‌مان چاي و قند است. مثل اينکه کلاس فوق‌العاده دارند. اول دبيرستاني هستند.

«دنبال دانش‌آموزهاي معتاد مي‌گرديم!» چشمانش حسابي گرد مي‌شود؛ نه خودش معتاد است و نه دوستان‌اش. دوستان‌اش زير يکي از درختان بيد پارک معرکه گرفته‌اند و او، مجوز ورود ما به جمعشان مي‌شود؛ آنهايي که مي‌تواند اسمشان رضا، جواد، محمدرضا، ميثم و رامين باشد. همه‌شان همکلاسي‌اند و اول دبيرستاني. بچه‌ها موادمخدر را مي‌شناسند؛ «آره، خيلي خوب هم مي‌شناسيم. هر روز هم با يه اسم جديد مي‌يان»؛ جواد مي‌گويد. «الان چي آمده؟»؛ ما مي‌پرسيم. «شابو و پن جديدتره». «تو چه مي‌دوني؟ الان کريستال خوبه»؛ بچه‌ها مي‌گويند؛ با صداهايي که توي همديگر مي‌دود. «سيگار! بچه‌ مدرسه‌اي‌ها اول سيگار مي‌کشند، بعد براي اينکه بيشتر ســرخــوش شوند، قاتي سيگار، حشيش هم بار مي‌زنند»؛ اين  را رامين مي‌گويد. او از همه قدبلندتر و استخوان‌دارتر است. «مگه نديد‌‌ه‌ايد مصطفي هميشه فين‌فين مي‌کنه؟ اسکل‌ايدها! حشيش مي‌کشه. خودم ديدم. چشماشم هميشه قرمزه. مي‌گن که حشيش اعتياد نداره، حرف مفت مي‌زنن به خاطر همين بچه‌ها اول حشيش‌رو امتحان مي‌کنن»؛ رامين مي‌گويد.

رامين اطلاعات دقيق‌تري دارد. همه اطلاعات‌اش را هم مديون جمع‌هايي مي‌داند که در حياط کوچک مدرسه‌شان تشکيل شده و منجر به تبادل تجربه‌ها و اطلاعات بچه‌ها مي‌شود؛ جمع‌هايي که به سيگار و بلوتوث‌بازي هم ختم مي‌شود؛ سيگاري که نخ به نخ و دست به دست مي‌چرخد تا کسي شک نكند.

 

يکراست با حشيش و کراک شروع مي‌کنند

«الان گاه خلافاي سنگين تو بچه‌ها  ديده‌مي‌شه. به جاي سيگار و قليان کشيدن، يکراست مي‌رن سراغ حشيش. تازه اينها خوبه، بعضي بچه‌ها اون‌قدر جلو مي‌رن که از مواد ترکيبي استفاده مي‌کنن.»؛ ميثم مي‌گويد اين‌ حرف‌ها را، وقتي که وسط حرف‌هاي محمدرضا مي‌پرد.

  رامين البته كمي آن‌طرف‌تر قيافه آدم‌هايي را به خود مي‌گيرد كه انگار خالي‌بندي عجيبي شنيده‌اند.ميثم از مرگ پسر 15 ساله همسايه‌شان هم مثال مي‌آورد که همه مي‌گفتند مريض بوده اما از مصرف کراک فوت کرده. حرف از کنترل مسئولان مدرسه به ميان مي‌آيد. بچه‌ها توي مدرسه چک نمي‌شوند و کوچک‌ترين بي‌انضباطي‌اي مي‌تواند به اخراج ختم شود. در عين حال هسته‌هاي مشاوره مناطق سعي مي‌كند كه روي چنين سوژه‌هايي كار كنند ولي معلوم نيست چقدر موفق هستند.

«کادر مدرسه نهايت 30 نفرن‌، اما يه مدرسه 500  ـ400 محصل داره. توي دبيرستان، بچه‌ها بالاخره بزرگ‌تر شدن و کنترل‌شون سخت‌تره. خلاصه اينکه آب به اندازه کافي هست. بستگي به خودت داره که چقدر ماهيگيري بدوني!»؛ جواد مي‌گويد. هر 5 نفر آنها سيگار و قليان را تجربه کرده‌اند اما مواد را نه. «ديدم که بچه‌ها حشيش مي‌کشيدن اما خودم نکشيدم. ترسيدم. مي‌گن اعتياد نداره اما اگه داشت چي؟ از همه بدتر هم که کراکه. توي همين پارکي که نشستيم، عصرها مثل نقل و نبات کراک مي‌فروشن؛ بسته‌اي هزار تومن. البته خالص و ناخالص هم داره.»؛ اينها را ميثم مي‌گويد.

 «2 دسته از بچه‌ها، حتما دنبال مواد مي‌رن؛ اونايي که زيادي درس مي‌خونن و اونايي که تنبلند. تنبلا که معلومه، بايد صنف علافان کشور را تغذيه کنن!‌ درسخون‌ها هم به خاطر فرار از استرس امتحان، گير مواد مي‌افتن. حشيش، شابو، پن، ال‌اس‌دي، نورجيزک، کراک، علف، قطره، اکس و... دور از چشم معلم‌ها، زيرميزي و لاي کتاب و جزوه‌ها دست به دست مي‌شه.»؛ اينها راجواد مي‌گويد. رضا اما وسط حرفش مي‌پرد و مي‌گويد:« ... مفت مي‌زني. بچه درسخون‌ها كه اين‌كاره نمي‌شن!»

از بچه‌ها، درباره سي‌دي‌ها هم مي‌پرسيم. آدرس مغازه درهم‌برهم دم پارك را مي‌دهند و فروشنده جوانش را. اين منطقه، اينترنت هوشمند و پرسرعت هم دارد. بچه‌ها‌ هر چيزي را که دوست داشته باشند با پيشرفته‌ترين برنامه‌هاي فيلترشکن از ماهواره ضبط مي‌کنند و مي‌فرستند روي گوشي‌هاشان. بعدش هم بلوتوث است و گوشي به گوشي چرخيدن.

 

وقتي بلوتوث مرضيه، مدرسه را ترکاند

بهانه‌مان صحبت کردن درباره روز دختر است و چيزهاي ديگر. دختر مدرسه‌اي‌ها مثل اينکه حال و حوصله حرف زدن درباره اين‌ چيزها را ندارند. مربي بچه‌ها که پايش را بيرون مي‌گذارد، به سرعت موضوع اصلي را مطرح مي‌کنيم. حالا آنها هستند که حرف مي‌زنند و ما هستيم که گوش مي‌کنيم. «سر کلاس حق نداريم گوشي ببريم. اصلا مدرسه آمدن با موبايل يک نوع حماقت است. اگر سر کلاس زنگ بزند، بيچاره مي‌شويم.

 بي‌دليل و با دليل بايد برويم دفتر و دفتر يعني آخر دنيا؛ يعني پدر و مادر و تعهد و...»؛ زهره مي‌گويد. حرارت بيشتري براي حرف زدن دارد و صداقت بيشتري.«اوايل بهتر بود. قبول دارم که خودمان گندش را درآورديم»؛ باز هم زهره مي‌گويد و حالا همه بچه‌ها براي جواب دادن، همديگر را جا مي‌گذارند. دخترهاي اين مدرسه، فيلترشکن‌هاي جديد را از ويدئو کلوپ چند کوچه بالاتر مي‌گيرند. مي‌روند و اي‌ميل مي‌‌زنند و فرشاد نامي، جديدترين فيلترشکن‌ها را برايشان اي‌ميل مي‌کند؛ به همين راحتي و بي‌هيچ هزينه‌‌اي. البته يكي ديگر از بچه‌ها مي‌گويد:«‌بعضي بچه‌ها دنبال گنده گنده حرف زدن هستن. همين جوري يه چيزي مي‌گن. شما همش را باور نكن».

 

ترياک و حشيش کهنه شده است

دختر مدرسه‌اي‌ها خيلي راحت حرف مي‌زنند. حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارند. از اين 6 نفري که کنارمان نشسته‌اند، 5 نفرشان تجربه لب زدن به سيگار را داشته‌‌اند. «سيگار که بد نيست. اوايل، کيف‌هامان را دم در مي‌گشتند اما بالاخره راه‌هاي دررو را پيدا مي‌کرديم.  کتاب‌هايمان را هم به خاطر سي‌دي و عکس مي‌گشتند. تازه، خود ناظم‌ها هم که اين کار را نمي‌کردند؛‌ بعضي بچه‌ها را مأمور اين کار مي‌کردند. هر کدام از اين بچه‌ها هم بالاخره چند تا رفيق فابريک دارند.»

مثل اينکه اطلاعات مريم تمامي ندارد.همه اين بچه‌ها تجربه قليان کشيدن را داشته‌اند. يکي از بچه‌ها هم نظريه جالبي دراين‌باره دارد.بچه‌ها، با مواد مخدر بيگانه نيستند. اسم‌هايي هم که مي‌برند، در نوع خودش جالب است.«هر سال، پليس‌هاي مرد و زن مي‌آيند و شروع مي‌کنند به توضيح دادن درباره ترياک و حشيش و هروئين و اينها. اين اواخر درباره کراک هم توضيح مي‌دهند. يا نمي‌خواهند باور کنند يا واقعا  نمي‌دانند که ديگر کمتر کسي سراغ ترياک مي‌رود چون هم بوي آن تابلوست، هم مصرفش شرايط خاصي دارد.

الان شابو استفاده مي‌کنند. حشيش و شيشه هم براي وقتي است که به تمرکز احتياج دارند. زمان امتحان حسابان و رياضي يا توي پارتي و موقع كثافت‌كاري ، بهترين فصل براي اين‌جور چيزهاست».

 و اين بار باز هم مريم است و اطلاعات‌‌اش. يكي از بچه‌ها درحالي كه زير لب مي‌خندد در جواب مريم مي‌گويد:‌« دختر جفنگ نگو! تو كه تحمل يه چك باباتو نداري،‌نمي‌توني حتي شيشه رو تشخيص بدي.»

 

يک پايان، يک آغاز

تمام! اينجا خط پايان گزارش است؛ گزارشي با موضوعي سخت اما نه چندان سخت. کافي بود سرتان را پايين بيندازيد و با بهانه و بي‌بهانه، سر از رازهاي بچه‌ها و ارتباطات ‌ آنها دربياوريد؛ به همين سادگي و با انجام ساده‌ترين ترفندهاي خبرنگاري. اين دو مدرسه هم، نه مدرسه‌هاي اين‌چنيني‌اي بودند، نه هيچ چيز ديگري؛ کاملا تصادفي انتخاب شده بودند؛ 2 مدرسه کاملا معمولي، همين و تمام.  و اين سؤال آخر اين گزارش است از هر کسي که جوابي بتواند براي آن‌ داشته باشد؛ اگر زمان بيشتري براي اين گزارش داشتيم، اگر مدارسي خاص در مناطقي نه چندان خوشنام و خاص را نشان مي‌کرديم و اگر کمي آدم‌هاي بدي مي‌شديم، فکر مي‌کنيد چه اطلاعاتي مي‌توانستيم از وضعيت مدرسه‌هاي خودمان دست و پا کنيم؟ يادمان نمي‌رود كه خيلي از ما ها در مدرسه‌هاي خوبي درس‌خوانده‌ايم و خيلي از ما الان معلم هستيم و سختي كار را مي‌دانيم.

 اما تا كي مي‌خواهيم بگوييم همه خوبند و به واسطه شوخي بدي كه با خودمان و هم‌سن و سال‌هاي سرزمين‌مان مي‌كنيم هيچ كار درست و درماني انجام ندهيم؟!

شماره 144 - فهرست

همشهري جوان 144 منتشر شد

 

 

صد و چهل و چهارمين شماره همشهري جوان با گزارشي از وضعيت اعتياد در مدارس منتشر شد.

در اين شماره مي‌خوانيد:

اجتماع:

حمله به جماعت خرده‌پا، همراه با نيروهاي پليس استان تهران در طرح دستگيري توزيع‌كنندگان مواد مخدر

حاجي‌هاي راديويي، برگزاري دومين دوره جشنواره تسنيم راديو جوان

سبك زندگي

همه زبان‌هاي آدميزاد، منوي انتخاب زبان دوم

 سينما و تلويزيون

پرسپوليس يك؛ جشنواره صفر ، گزارشي از جشنواره فيلم كوتاه امسال

زير پوست ستاره، گلزار هم بازيگر فيلم «توفيق اجباري» است و هم سوژه آن
گلادياتور در خيابان، فيلم جديد گنگستري ريدلي اسكات

 موسيقي

ارکستر سازهاي  لپ‌تاپي، نوع جديدي از موسيقي الكترونيكي در حال شكل‌گيري است.

 ورزش
لطفا تمام نشو ، تغييرات بزرگ در رفتار علي دايي

با گرگ‌ها مي‌رقصد، بوكسور ايراني، جواز ورود به المپيك2008 پكن را به‌دست آورد
درياچه‌اي از قوهاي سپيد، رئال مادريد بدون فوق ستاره‌ها هم زيبا بازي مي‌كند

 جهان

سرشماري ابلهان، مرور احمقانه‌ترين قوانين دنيا

 ادبيات و كتاب

نگاتيوهاي كاغذي، بازار داغ كتاب‌هاي آموزش فيلمنامه‌نويسي

 دانش و فناوري

روزي چند تانكر آب مي‌خوري؟  براي توليد  هر وعده غذايي كه مي‌خوريم، صدها ليتر آب مصرف شده

 موفقيت

ماموريت غيرممکن2،  چگونه با کساني که مشکلات شخصيتي دارند، رفتار کنيم؟

 ايران‌شناسي

شاهنامه شناسنامه، شاهنامه فردوسي، سند هويت ماست

 گالري

جشن‌ تولد نقاشي مدرن، نمايشگاه نقاشان دهه40 و 50

 مهمان هفته

پل استر، يكي بود، يكي نبودش

شماره 143 - ورزش - با مرد خبرساز این روزها فیروز کریمی

نان در كلاه‌برداري است!

اكبر خان‌محمدي:

 

 

فيروز كريمي هميشه عادت دارد كه با سوالات به صورت طنز روبه رو شود،حتي اگر مخاطبش خيلي جدي از او سوال كند.

نكته جالب اينجاست كه هميشه وقتي از فيروز كريمي در مورد نحوه جواب دادن  به سوالات مي‌پرسند او جواب مي‌دهد كه خبرنگاران به دنبال گرفتن جواب‌هاي خنده‌دار از من هستند.

اين بار البته موضوع پيوستن او به استقلال تهران اين‌قدر جدي بود كه به خاطر شوخي‌هاي جذاب به سراغ كريمي نرويم اما او همچنان لحن خود را حفظ كرده وجواب‌هاي جالب مي‌دهد.

اين مصاحبه در حالي از فيروز كريمي گرفته شده كه بعد از جلسه كميته انضباطي خودش هم نمي‌داند كه به كدام تيم مي‌رود اما در اوايل مصاحبه قويا از حضور در استقلال و برنامه‌هايش مي‌گويد و ناگهان همه چيز را در پايان مصاحبه تكذيب مي‌كند ومي‌گويد كه اصلا قصد نداشته به استقلال برود.

  • چرا از استقلال اهواز جدا شديد؟

بنده يكسري مشكلات شخصي و خانوادگي دارم كه براي حل آنها بايد در تهران حضور داشته باشم.

  • چرا؟

متاسفانه حاج‌خانم اين‌روزها به يك بيماري‌اي مبتلا شده كه بايد هر لحظه در كنارش باشم. به هرحال من يك حاج‌خانم بيشتر ندارم.

  • مي‌توانيد مشكل حاج‌خانم را بگوييد؟

نه، اين را از من نخواهيد چون نمي‌توانم حرفي بزنم؛ فقط اين را بدانيد كه ايشان در يك لحظه از هوش مي‌رود و بايد سريعا به بيمارستان منتقل شود. باورتان نمي‌شود، در اين 14 روز، 400 بار بيمارستان رفته‌ايم و الان در بيمارستان نزديك منزلمان همه من و حاج خانم را مي‌شناسند.

 وقتي وارد بيمارستان مي‌شوم، از نظافتچي تا رئيس بيمارستان من را مي‌شناسند. تا به حال 5 بار دفترچه حاج خانم را عوض كرده‌ام. آقايي كه در بيمه است، آخرين بار گفت اگر دوباره اينجا بيايي قلم پايت را خرد مي‌كنم. به هر حال اميدوارم در كنار همه مريض‌ها، ايشان هم شفا پيدا كند. شما هم براي سلامتي حاج‌خانم و بقيه دعا كنيد.

  • به همين خاطر با استقلال اهواز مشكل پيدا كرديد؟

ببينيد، من در مصاحبه بعد از جلسه كميته انضباطي هم اعلام كردم كه هيچ مشكلي بين من و استقلال اهواز وجود ندارد؛ فقط من ديگر نمي‌توانم در شهرستان مربيگري كنم.

  • هدايت اين تيم براي شما راحت نبود؟

در حال حاضر شايد اين‌طور باشد اما براي رسيدن به اين روزهاي خوش، پدر من درآمد. شما كجا بوديد كه براي آوردن اين تيم به ليگ برتر، من در 13 روز تعطيلات نوروز در ورزشگاه دستگردي براي بچه‌ها تمرين مي‌گذاشتم؟ بنده خدا حاج خانم در آن شرايط حرفي نمي‌زد و مي‌خواست من در كارم موفق شوم. حالا براي همسرم مشكل به وجود آمده و نمي‌توانم بي‌خيال اين قضيه بشوم و بايد در كنار ايشان حضور داشته باشم.

  • حتي اگر مربيگري نكنيد؟

من نهايتا يك سال ديگر در خدمت فوتبال اين مملكت هستم.

  • از سال ديگر مربيگري نمي‌كنيد؟

چرا سال بعد هم هستم. مثل اينكه خيلي خوشحال شدي! نه بابا، به اين راحتي‌ها از دستم خلاص نمي‌شويد. شما سال بعد را هم تحمل كنيد، بعد قول مي‌دهم در هيچ تيمي كار نكنم. هرچند مي‌دانم دلتان برايم تنگ مي‌شود اما هر چقدر هم اصرار كنند من نمي‌مانم چون تصميم‌ام را خيلي جدي گرفته‌ام.

  • اما جدي بودن به شما نمي‌آيد.

شما كجا بودي زماني كه من 500 تا سرباز زير دستم بود و در سرماي زمستان آنها را سر ‌پست مي‌گذاشتم و خيلي جدي برخورد مي‌كردم؟ تو اگر سربازم بودي، در سرماي زمستان مي‌گفتم با زيرپيراهن بروي تو حياط و چند ساعت سرپا بايستي.

  • به شما نمي‌آيد از اين كارها بكنيد.

به هر حال نظام اين حرف‌ها را ندارد؛ شوخي و خنده به جايش و تنبيه هم سر جايش. البته شوخي كردم. من با سربازهايم رفيق بودم. هنوز كه هنوز است با چند تايي از آنها رفت و آمد دارم.

  • تا آنجايي كه ما مي‌دانيم شما در استقلال اهواز خيلي راحت كار مي‌كرديد. با رفتنتان به استقلال تهران، فكر نمي‌كنيد كارتان كمي سخت‌تر شود؟

كار كردن در تيم بزرگي مثل استقلال، تلاش بيشتري هم مي‌خواهد. شما اگر كارگر يك ساختمان باشيد، كار كردن برايتان در برج ميلاد سخت‌تر مي‌شود.

  • يعني استقلال اهواز را به يك ساختمان معمولي تشبيه مي‌كنيد و استقلال تهران را به برج ميلاد؟

نه، من چنين جسارتي به اهوازي‌ها نكردم و نمي‌كنم. همه آنها برايم قابل احترام هستند. اما قبول كنيد كه كار كردن در تهران - آن هم در تيمي مثل استقلال - خيلي سخت است؛ مخصوصا الان كه هوادارهاي اين تيم عصباني هستند و از چشمانشان خون مي‌چكد و منتظرند تا تيم يك مقدار اشتباه كند. باور كنيد قبول كردن سرمربيگري استقلال مثل اين مي‌ماند كه بروي داخل دهان شير و فقط خدا مي‌داند كه سالم بر‌مي‌گردي بيرون يا نه.

  • توانايي اداره كردن استقلال تهران را داريد؟

اگر نداشتم دعوت فتح‌الله‌زاده را قبول نمي‌كردم و اصلا سر و كله‌ام آن‌ورها پيدا نمي‌شد. استقلال تيم پر مهره‌اي است و اگر يك روزي سر مربي اين تيم شوم (اگر خدا بخواهد) اين تيم را بالا مي‌كشم.

  • اما اين تيم حاشيه زياد دارد.

اتفاقا كار كردن در اين‌جور تيم‌ها را دوست دارم؛ تيمي كه همه‌اش حاشيه داشته باشد.

  • چرا؟

چون خودم خداي حاشيه‌ام. همچين حاشيه‌هاي اين تيم را جمع و جور كنم كه كسي نفهمد.

  • مگر استقلال اهواز حاشيه نداشت؟

به نظر من بيشترين حاشيه براي اين تيم بود اما در اين يكي دو سال، از استقلال اهواز حاشيه ديده‌ايد؟

  • چون شما آن قدرها حاشيه درست مي‌كنيد كه كسي به تيم و بازيكن‌ها كار ندارد. البته اين ترفند شما فكر نمي‌كنم در استقلال تهران جواب بدهد.

چرا فكر مي‌كنيد نمي‌شود؟ شما رئال مادريد را بدهيد دستم، ببينيد چه بلايي سر مردم اسپانيا و تماشاگران اين تيم درمي‌آورم كه بي‌خيال حاشيه‌هاي تيم شوند و هر روز عكس من را در مجله‌هاي مختلف چاپ كنند.

  • چرا دوست داريد در استقلال مربيگري كنيد؟

كلا رنگ آبي را دوست دارم. اين به كنار، از طرفي دوست دارم مشكل حجازي را حل كنم. ناصرخان بارها و بارها در فوتبال به من كمك كرده و حالا نوبت من است كه به داد ايشان برسم. ناصرخان استاد من است و خوشحال مي‌شوم به عنوان شاگرد، كار نيمه‌تمام ايشان را تمام كنم.

  • اما با اين كار خودتان را بيشتر مطرح مي‌كنيد.

من به اين چيزها فكر نمي‌كنم كه شما مي‌گوييد. با موفقيت استقلال درست است كه من هم مطرح مي‌شوم اما فيروز كريمي آخر كارش است و مي‌خواهد با خاطره خوبي از فوتبال جدا شود.

  • چه انگيزه‌اي باعث شد تا به استقلال فكر كنيد؟

مي‌خواستم در تهران باشم و كارم را در اينجا ادامه بدهم. آنها به من پيشنهاد دادند و از فرصت استفاده كردم و رفتم و گفتم انگيزه‌ام را در زمين پيدا مي‌كنم. باور كنيد هيچ انگيزه‌اي در حال حاضر ندارم و شايد رفته رفته به آن برسم؛ چون فعلا فكرم مشغول حاج خانم است.

  • مشكل بدني استقلال را چه مي‌كنيد؟

فكر آنجا را هم كرده‌ام. برنامه تمريني بچه‌ها را نوشته‌ام و در دفترم هست. از روزي كه كارم را شروع كنم، بچه‌ها بايد روزي 2 بار پله‌هاي برج ميلاد را بالا بروند و بيايند پايين. مطمئن باشيد بعد از يك هفته، 270 دقيقه يعني 6 تا هاف تايم را برايتان مي‌دوند بدون اينكه احساس خستگي كنند.

  • مشكل برهاني چي؟ فكري به حالش كرده‌ايد؟

براي ايشان نقشه كشيده‌ايم. قرار بر اين شده كه اگر برهاني در هر بازي يك گل نزند، سر تمرين از تير دروازه آويزان‌اش كنند و بچه‌ها به طرف‌اش شوت بزنند. اگر يك بار اين بلا را سرش بياوريم، خوب مي‌شود و به جاي يك گل، در هر بازي 2 تا گل برايمان مي‌زند.

  • استقلال مشكلاتي دارد؟

والا به نظر من مشكل استقلال فني نيست؛ نداشتن تمركز كافي در تمرينات است. بنده خداها سر تمرين نمي‌توانند حواسشان را جمع كنند و به كارهاي فني بپردازند.

  • چرا؟

چون تماشاچيان اين تيم در حال حاضر به 10قسمت تقسيم شده‌اند. آنها در هر جلسه تمرين اسم يك مربي را مي‌آورند و تشويق مي‌كنند. ناصرخان هم همه‌اش به اين فكر مي‌كند كه اين دفعه ديگر كارم تمام است و از بازي بعدي فلاني مربي است.

  • منظورتان قلعه‌نويي است؟

مگر فقط قلعه‌نويي را سر تمرينات تشويق مي‌كنند. اين‌طور كه من شنيده‌ام، يك سر بلند مي‌شود و عبدالعلي چنگيز را تشويق مي‌كند؟ يك سر ديگر براي جواب دادن آن يكي، سرخاب را تشويق مي‌كند و خلاصه حسن روشن و از اين حرف‌ها. خب، معلوم است كه تيم نتيجه نمي‌گيرد.

  • اگر مشكل فني نيست، پس چرا مسئولان استقلال تهران قصد تعويض مربي را دارند؟

نصرخان نه‌تنها از لحاظ فني از ما پايين‌تر نيست بلكه از همه مربيان ايران بالاتر است و فقط رعايت نكردن يك سري اصول حرفه‌اي‌گري و نگه داشتن تمركز كافي براي بازي، باعث شده تا به فكر عوض كردن ناصرخان بيفتند.

  • از لحاظ بازيكن چطور، استقلال مشكل دارد يا نه؟

اگر نظر من را مي‌خواهيد، نه. آنها اين همه ستاره‌ دارند كه هر كدام مي‌توانند باعث نجات استقلال در هر بازي باشند. استقلال پر از بازيكنان بااستعداد است كه بايد در نيم فصل دوم خودشان  را نشان بدهند.

استقلال امسال يك خرده بدشانس است و اگر يك جادوگر براي تيم استخدام كنيم، همه مشكلات حل مي‌شود. اين تيم را دعا كرده‌اند و بايد ديد كه اين دعا كجاست؛ توي باشگاه يا به بدن ناصرخان سنجاق شده؟ خلاصه، پيدايش مي‌‌كنم و شرش را از سر اين تيم كوتاه مي‌كنم.

  • پس شما با آمدنتان يك جادوگر هم به كادرتان اضافه مي‌كنيد؟

بله، كادر من مشخص است؛ ساكت الهامي، رضا مهاجري و يك جادوگر. من اسامي اينها را به باشگاه داده‌ام و اگر با استقلالي‌ها قرارداد ببندم، حتما اينها را اضافه مي‌كنم.

  • شما قبل از بستن قرار داد با اين تيم، مصاحبه كرده‌ايد و گفته‌ايد كه قول قهرماني نمي‌دهيد. با اين حساب، فكر مي‌كنيد آخر فصل چندم شويد؟ يعني به هيات مديره چه قولي داده‌ايد؟

من قول تيم دوم يا سوم را به هيات‌مديره داده‌ام و فكر مي‌كنم استقلال پتانسيل قهرماني را هم دارد. به هر حال در فوتبال چيزي قابل پيش‌بيني نيست. اگر استقلال از لحاظ تاكتيكي آماده شود و اين حواشي كه اين روزها دور و بر تيم است كمتر شود، باور كنيد مي‌تواند قهرمان هم شود.

  • چه قولي به هوادارها مي‌دهيد؟

قهرماني.

  • چرا؟

چون آنها از ما فقط قهرماني مي‌خواهند. اگر بگويم دوم مي‌شويم سرم را مي‌گذارند روي سينه و مي‌فرستندم خانه. از جانم كه سير نشده‌ام!

  • شما در استقلال يك آلترناتيو داريد به نام امير قلعه‌نويي؛ چه‌كار مي‌كنيد؟

فعلا كه به استقلال نيامده‌ام كه تو اين سؤال‌ها را از من مي‌پرسي. تو مي‌خواهي با اين مصاحبه من را با يكي از دوستانم به دعوا بيندازي كه كور خوانده‌اي؛ من از تو زرنگ‌ترم و جواب حاشيه‌اي به‌ات نمي‌دهم.

  • خيلي‌ها فكر مي‌كردند كه شما به پيشنهاد استقلال جواب رد مي‌دهيد تا جواب كار قلعه‌نويي را با اين كار داده باشيد.

جواب كدام كارشان؟

  • همين كه كه اول فصل جاي شما نيامد.

خب، مي‌خواهيد جواب كارش را بدهم؟ من استقلال نمي‌روم. اين را گفتم و شما بنويسيد فيروز كريمي استقلال نمي‌آيد. اصلا قرار نيست بيايد.

  • يعني به خاطر قلعه‌نويي حاضريد اين كار را بكنيد؟

فقط به خاطر امير نيست؛ از اول هم قرار نبود استقلال بيايم. شما را سركار گذاشتم! گفتم يك چند دقيقه‌اي با هم حرف زده باشيم، همين. باور نمي‌كنيد، از حاج خانم بپرسيد!

  • اگر استقلال نياييد، كجا مي‌رويد؟

ليگ يك.

  • چه تيمي؟

چند پيشنهاد خوب دارم كه بالاخره به يكي از آنها جواب مي‌دهم.

  • استيل آذين نمي‌رويد؟

شايد رفتم.

  • اينكه علي آقا به شما زنگ زده و پيشنهاد داده، درست است؟

بله، تقريبا 15 – 10روز پيش بود كه علي آقا به من زنگ زد و گفت «آقاي كريمي، حاضري با ما كار كني؟». من هم در جواب گفتم؛ «سلطان به سلامت باد! روي اين پيشنهاد شما فكر مي‌كنم». علي آقا هم جواب داد: «پس زود به ما بگو نريم دنبال مربي». من هم گفتم: «سلطان، تا چند روز ديگر جوابتان را مي‌دهم و زياد فكرتان را مشغول نكنيد». حالا قرار است كه جواب ايشان را بدهم. با علي آقا كار كردن هم حال و هواي خودش را دارد و فكر مي‌كنم زوج موفقي شويم.

  • چرا حالا ليگ يك را انتخاب كرده‌ايد؟

باور كنيد ليگ يك را بيشتر از ليگ برتر دوست دارم. ليگ يك  هميشه جذابيت ‌‌دارد.
 
شما با تيم آفتابه‌سازي هم بازي داشته باشيد، جذابيت دارد. اما در ليگ برتر فقط مقابل استقلال و پرسيوليس بايد تلاش كني و خودت را نشان بدهي.

  • مثل اينكه از مربيگري خسته شده‌ايد.

بله، قبول دارم كه مثل اوايل تلاش نمي‌كنم و شور و شوق مربيگري ندارم. الان بايد دست حاج خانم را بگيرم و بروم پارك؛ البته اگر اين نوه‌هاي من بگذارند. باور كنيد پدرم را درآورده‌‌اند. هر شب مي‌آيند پيش من و چند ساعت با هم بازي مي‌كنيم.

  • دوست داريد آنها كار پدر بزرگ‌‌شان را ادامه بدهند؟

نه بابا، آنها بايد درس پدرشان را ياد بگيرند و كلاه‌بردار شوند. نان در كلاه‌برداري است. از همين حالا سر من كلاه مي‌گذارند و وقتي بوسم مي‌كنند، پول مي‌خواهند. مي‌دانم اينها را دامادم به‌شان ياد داده است. خلاصه من و حاج خانم هيچ آسايشي نداريم.


چرا؟

چون بالاي سرمان زندگي مي‌كنند!