شماره 143 - دانش و فناوری - به بهانه انتشار کتابی درباره خفن ترین آزمایش های تاریخ

زنده‌ کردن مردگان روي الاکلنگ

علي كاشفي‌پور:

 

 

انتشار کتابي درباره خفن‌ترين آزمايش‌هاي تاريخ علم، توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرد.

«فيل‌ها در اسيد و ديگر آزمايش‌هاي خفن علمي»؛ اين عنوان کتابي است که 2هفته پيش منتشر شد. الکس بوز، نويسنده کتاب مي‌گويد براي نوشتن آن کلي منابع و آرشيوهاي علمي را زير و رو کرده تا فهرستي از عجيب‌ترين و وحشتناک‌ترين تجربه‌هاي علمي را رديف کند. کتاب، داستان واقعي دانشمنداني است که با تلاش زياد، به دنبال اثبات درک نامتعارف‌شان از دنياي اطراف بوده‌اند.

چند روز قبل از توزيع کتاب، مجله نيوساينتيست، خلاصه‌اي از آن را چاپ کرد که شامل 10مورد از تکان‌دهنده‌ترين کارهايي بود که به اسم علم انجام شده‌اند. البته پيش از آن، بوز در وبلاگش، يک فهرست 20موردي را آورده بود. اگر بعد از خواندن فهرست ، کمي دود از کله‌تان بلند شد، تعجب نکنيد اما به هيچ‌وجه به فکر تکرار آزمايش‌ها نيفتيد.

1- فيل در اسيد

در سال1962، وارن تامس - مدير باغ‌وحشي در اکلاهماسيتي - تصميم گرفت 297ميلي‌گرم LSD - يعني حدود 3هزار برابر يک بار مصرف متعارف افراد معتاد - را به فيلي به نام توسکو تزريق کند. دانشمند کنجکاو ما ‌مي‌خواست ببيند آيا تزريق اين داروي توهم‌زا باعث پرخاشگري فيل‌هاي نر مي‌شود يا نه.

نتيجه فاجعه‌آميز بود؛ فيل بيچاره ابتدا نعره‌اي کشيد و بعد از چند دقيقه بي‌قراري، افتاد و بالاخره بعد از يک ساعت مرد. اساتيد دست‌اندركار آزمايش در توجيه کارشان گفتند که فيل‌ها بيش از حد انتظار آنها به دارو حساس بوده‌اند.

2 - ترس در آسمان

باز هم در دهه1960، 10سرباز براي تمرينات نظامي سوار بر هواپيمايي بودند که ناگهان خلبان به آنها اطلاع داد که هواپيما خراب شده و در حال سقوط به اقيانوس هستند. بعد از سربازها خواسته شد که فرم‌هايي را تکميل کنند؛ بر مبناي اين اسناد، افراد تاييد مي‌کردند که ارتش آمريکا مسئوليتي در قبال جبران خسارت‌هاي ناشي از مرگ يا جراحت آنها ندارد.

سربازهاي بخت‌برگشته خبر نداشتند که سوژه يک آزمايش قرار گرفته‌اند و هواپيما مشکلي نداشت؛ گروهي از محققان مي‌خواستند با مقايسه ميزان اشتباهات افراد هنگام پر کردن‌ فرم‌ها، تاثير ترس از مرگ آني بر تمرکز و تعقل آنها را بررسي کنند.

3 - قلقلك

در دهه1930، يک استاد روان‌شناسي آمريکايي به نام کلارنس يوبا عقيده داشت خنده ناشي از قلقلك، غريزي نيست و آدم‌ها اين واکنش را به صورت تقليدي از بقيه ياد مي‌گيرند. او اين نظريه را روي پسر خردسالش امتحان کرد. بقيه اعضاي خانواده حق نداشتند در حضور پسر کوچک، به خاطر قلقلك بخندند.

آزمايش سخت‌گيرانه يوبا چندان موفقيت‌آميز نبود. قبل از اينکه پسر به 7ماهگي برسد، اگر قلقلكش مي‌دادند،‌ مي‌خنديد اما اين باعث نشد يوبا يک بار ديگر نظريه‌اش را روي دخترش هم امتحان نکند.

4 - موش‌هاي بي‌سر و صورت‌هاي رنگ شده

در سال1924،‌ کارني لنديس از دانشگاه مينه‌سوتا مي‌خواست درباره نحوه انعکاس نفرت در چهره افراد تحقيق کند. به اين منظور، او با چوب‌پنبه سوخته خط‌هايي روي صورت چند داوطلب رسم کرد و بعد از آنها خواست آمونياک استنشاق کنند،‌ به موسيقي جاز گوش بدهند، به تصاوير غيراخلاقي نگاه کنند و در نهايت، دستشان را در يک سطل پر از قورباغه فرو کنند. سپس از هر يک از داوطلب‌ها خواست که سر يک موش سفيد را قطع كنند.

با اينکه‌ بعضي‌ها مردد بودند و بعضي‌ها هم داد و فرياد مي‌کردند،‌ بيشتر داوطلبان قبول کردند کار خواسته‌شده را انجام بدهند؛ «آنها شبيه اعضاي يک فرقه سري شده‌بودند که براي قرباني به پيشگاه بت بزرگ آماده مي‌شدند».

5 - زنده کردن مرده‌ها

رابرت کورنيش - استاد دانشگاه برکلي - در دهه30 عقيده داشت که راه‌حلي براي زنده کردن مرده‌ها پيدا کرده است؛ او اجساد را روي الاکلنگ مي‌گذاشت، تکان مي‌داد و در ضمن به آنها آدرنالين و داروهاي ضدانعقاد تزريق مي‌کرد تا جريان خون را دوباره راه بيندازد.

روش کورنيش در مورد سگ‌هايي که خفه شده بودند، نسبتا جواب داد؛ البته سگ‌هاي برگشته به اين دنيا کور بودند و از ضايعات مغزي رنج مي‌بردند. او بعد سعي کرد روش خود را روي انسان‌ها امتحان کند و براي همين رضايت يک محکوم به مرگ را گرفت که پس از به دار کشيده شدن، او را به دنيا برگرداند. اما دولت محلي كاليفرنيا به خاطر ترس از فرار متهم در صورت موفقيت آزمايش، جلوي آن را گرفت.

6 - آموزش در خواب

در سال1942، لارنس لشان - که معلم کالجي در ويرجينيا بود - مي‌خواست به طور ناخودآگاه عادت ناخن جويدن را از سر شاگردان‌اش بيندازد. براي همين شب‌ها در حالي‌ که پسرها به خواب خوش فرو رفته بودند، نواري را بالاي سر آنها مي‌گذاشت که مدام تکرار مي‌کرد: «ناخن‌هاي من مزه خيلي بدي دارند». يک بار هم که دستگاه پخش صدايش خراب شد، خود معلم دلسوز وسط خوابگاه ايستاد و جمله را تکرار کرد.

تلاش‌هاي لشان بي‌نتيجه نبود؛ تا پايان ترم 40درصد شاگردان عادت ناخن جويدن را کنار گذاشتند.

7 - بوقلمون‌هاي آسان‌پسند

در دهه1960، مارتين شين و ادگار هيل روي رفتار بوقلمون‌هاي نر در زمان جفتگيري تحقيق ‌کردند و به نتايج عجيبي رسيدند؛ اين پرندگان خيلي مشکل‌پسند نيستند. آنها عروسک يک بوقلمون ماده را در قفس پرنده نر گذاشتند و بعد به تدريج از اجزاي عروسک کم کردند تا ببينند کي بوقلمون نر احساسش را به ماده قلابي از دست مي‌دهد. در کمال تعجب، حتي وقتي که فقط سر مدل مصنوعي باقي مانده بود، بوقلمون نر هنوز مثل يک پرنده ماده واقعي به آن ابراز احساسات مي‌کرد.

8 - سگ‌هاي دوسر

ولاديمير دميخوف - جراح روس - در سال1954 شاهکار خودش را رو کرد؛ سگ دوسر. او سر، شانه‌ها و يک پاي يک توله سگ را به گردن يک سگ گله آلماني بالغ پيوند زد. جالب بود که سر دوم شير مي‌خورد، بدون اينکه مري‌اش به جايي وصل باشد. هر دو حيوان به علت پس زدن عضو ، بعد از 6روز جانشان را از دست دادند اما دميخوف مايوس نشد و در عرض 15سال بعد، آزمايش خود را 19بار ديگر تکرار کرد و توانست عمر موجودات عجيبش را تا يک ماه هم برساند.

9 - دکتر خفن

پزشکي به نام استابينز فيرث - که در اوايل قرن نوزدهم در فيلادلفيا طبابت مي‌کرد - عقيده داشت تب زرد يک بيماري مسري نيست. پس تصميم گرفت نظريه‌اش را روي خودش امتحان کند. او استفراغ بيماران مبتلا به تب زرد را روي زخم‌هاي باز آنها ريخت و بعد معجون پر از ميکروب را بالا کشيد. فيرث بيمار نشد اما نه به‌خاطر درست بودن نظريه‌اش؛ تب زرد واقعا مسري است. منتها سال‌ها بعد دانشمندان متوجه شدند که اين بيماري فقط در صورت ورود مستقيم ميکروب آن به جريان خون (مثلا بر اثر نيش پشه) منتقل مي‌شود.

10 - چشمان تمام باز

يان اسوالد از دانشگاه ادينبورو درباره به خواب‌رفتن در شرايط بحراني تحقيق مي‌کرد. او در سال1960، چند داوطلب پيدا کرد و چشم‌هاي آنها را با نوار چسب، باز نگه داشت و بعد آنها را در شرايطي خفن،  در معرض محرک‌هاي مختلف قرار داد؛ يعني از 50سانتي‌متري به صورتشان فلش مي‌زد،‌ به کف پاهايشان شوک الکتريکي مي‌داد و دم گوش آنها هم صداهاي بلند در مي‌کرد. با همه اين اوضاع، هر سه داوطلب توانستند در عرض 12دقيقه به خواب فرو بروند.

مرز در عقل و جنون باريک است

مارتين راميرز، در سال1925 خانواده‌اش در مکزيک را رها کرد و به دنبال لقمه ناني به آمريکا رفت. اما بعد از چند سال دچار افسردگي شديد شد و گذارش به پزشکاني افتاد که در او تشخيص اسکيزوفرني غيرقابل‌درمان دادند. به همين دليل، مکزيکي بينوا 30سال آخر عمرش را در آسايشگاه‌هاي رواني گذراند. راميرز تا زمان مرگش در سال1963، ديگر حرف نزد اما زياد نقاشي کشيد. امروزه نقاشي‌هاي او جزء برجسته‌ترين نمونه‌هاي هنر قرن بيستم به شمار مي‌روند و خيلي‌ها دنبال پيدا کردن کارهاي شناخته نشده او هستند.

باور به نزديکي نبوغ و جنون،‌ اصلا مسئله جديدي نيست. ريشه اين عقيده را حتي در آثار ارسطو هم مي‌شود پيدا کرد. هنوز هم محققان زيادي روي اين موضوع کار مي‌کنند و پيشرفت‌هاي فناوري هم به کمک آنها آمده. يکي از دانشمندان - پروفسور مايکل فيتزجرالد - ادعا مي‌کند ارتباط مشخصي بين خلاقيت و اختلالات رواني پيدا کرده است.

دکتر فيتزجرالد استاد کالج ترينيتي در دوبلين (پايتخت ايرلند) و متخصص يک بيماري رواني به نام نشانگان (سندرم) اسپرگر است. اين بيماري در واقع نوع خفيفي از بيماري اوتيسم است که مبتلايان به آن در برقراري روابط اجتماعي دچار مشکل هستند و عادات و علايق خاص و تکرارشونده دارند. (مثال مشهور بيمار اوتيسمي در سينما، شخصيت داستين هافمن در فيلم Rainman است.) البته در نشانگان اسپرگر برخلاف حالات کلاسيک اوتيسم، اوضاع خيلي وخيم نيست و افراد مبتلا به آن به اختلالات حادي مثل تاخير در گفتار يا مشکلات شناختي دچار نيستند.

طبق تحقيقات فيتز جرالد، تعداد قابل‌توجهي از مشاهير و نام‌آوران دانش و هنر به نشانگان اسپرگر مبتلا بوده‌اند. او با بررسي زندگينامه و خاطرات به‌جامانده درباره شخصيت‌‌هايي مانند بتهوون، موتزارت، هانس کريستين آندرسن، ايمانوئل کانت و جورج اورول نتيجه گرفته اين افراد در عين خلاقيت زياد، به اين اختلال رواني هم گرفتار بوده‌اند و چه بسا همين بيماري باعث بروز نبوغ آنها شده است. به عقيده فيتزجرالد، همان ژن‌هايي که باعث بروز نشانگان اسپرگر مي‌شوند، منشأ بروز خلاقيت هستند و به يک عبارت: «اسپرگر و خلاقيت 2روي يک سکه هستند».

البته اين نظريه با ترديد و نگاه شک‌آلود دانشمندان نه‌چندان اندکي روبه‌روست که شواهد موجود را براي نتيجه‌گيري کافي نمي‌دانند. بحث پرهياهوي رابطه نبوغ و جنون کماکان ادامه دارد و متخصصان حوزه‌هاي اعصاب و روان با وسواس مشغول سر و كله زدن با موضوعي هستند که شايد گريبان خودشان را هم - به عنوان يک نابغه - بگيرد!

شماره 143 - ادبیات و کتاب - انتشار چند کتاب جدید از هاروکی موراکامی نویسنده معروف ژاپنی

در خواب مسئوليت آغاز مي‌شود

ايثار قنواتي:

 

 

در داستان‌هاي موراكامي دائما در حال رفت و برگشت ميان دنياي خيال و واقعيت هستيم.

«هاروكي موراكامي» كشف مجلات ادبي ايران بود. اولين بار چند تا از داستان‌هايش در اين مجلات و در مجموعه «خوبي خدا» (با ترجمه اميرمهدي حقيقت) منتشر شد؛ بعد يكدفعه سر و كله كتاب‌هايش در بازار پيدا شد؛ اول مجموعه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» با ترجمه بزرگمهر شرف‌الدين (نشر چشمه) به بازار آمد و بعد به طور همزمان 3 ترجمه از رمان تحسين شده‌اش «كافكا در ساحل» (معلوم نيست تا كي بايد با اين معضل ترجمه‌هاي تكراري سر كنيم!).

تا اين لحظه ترجمه‌هاي پروانه و آسيه عزيزي (انتشارات بازتاب نگار) و گيتا گركاني (نشر كاروان) آمده‌اند و ترجمه مهدي غبرايي هم زير چاپ است و تا چندي ديگر، انتشارات نيلوفر آن را منتشر مي‌كند. جالب اينكه در ميان اين مترجم‌ها نام گركاني، به عنوان مترجم رسمي آثار موراكامي در سايت ويكي پديا ثبت شده.

موراكامي بعد از فارغ‌التحصيل شدن از دانشكده تئاتر، يك مغازه ضبط فروشي براي خودش دست و پا مي‌كند اما اين كار چندان باب ميلش نبوده، پس مغازه را به امان خدا رها مي‌كند و يك كافه راه مي‌اندازد. كافه او 7 سال دوام مي‌آورد تا اينكه ناگهان تصميم عجيب و غريبي مي‌گيرد.

 همان‌طور كه روي كاناپه لم داده بود و بازي بيسبالش را تماشا مي‌كرد، يكدفعه دلش خواست نويسنده باشد. «آواز باد را بشنو» اولين رمان او بود اما رماني كه باعث شهرت موراكامي شد، «جنگل نروژي» بود؛ رماني كه فقط در ژاپن، 2ميليون نسخه از آن فروش رفت. حالا موراكامي آدم مشهوري بود ولي اين همان چيزي نبود كه دلش مي‌خواست. او كه تحمل سيل مشتاقان‌اش را نداشت، تصميم گرفت از ژاپن فرار كند.

اما منتقدهاي ژاپني تازه كسي را پيدا كرده بودند كه آثارش بدجوري بوي غرب مي‌داد. آنها فهميده بودند آقاي موراكامي تا همان 30سالگي كه ناگهان نويسنده شده، حتي يك رمان ژاپني درست و درمان نخوانده و به جايش تا توانسته «براتيگان» و «ونه‌گات» قورت داده و اين چيزي نبود كه بشود به سادگي از كنارش گذشت. آنها او را به خاطر نوشتن رمان‌هاي پرفروش سرزنش مي‌كردند.

اوئه – يكي از نويسندگان مطرح ژاپن – موراكامي را به خاطر استفاده از فرهنگ آمريكايي و نمادهايش – مثل مك دونالد – در داستان‌هايش به شدت زير سؤال برد. آنها معتقدند هرچند موراكامي بين شرق و غرب پل زده اما داستان‌هايش ممكن است به جاي توكيو، در هر جاي ديگري اتفاق بيفتد و اين نقطه ضعف، اتفاقا به نقطه قوت موراكامي در ديگر نقاط دنيا تبديل شد.

موراكامي كه خود مترجم ادبيات داستاني غرب در ژاپن است و آثاري از كارور، پل استر، اسكات فيتز جرالد و سالينجر را ترجمه كرده است، با ترجمه مجموعه داستان «فيل غيب مي‌شود» در آمريكا به شهرت رسيد. «وال استريت ژورنال» اين مجموعه را مي‌ستايد و درباره‌اش مي‌نويسد: «داستان‌هايي درباره آدم‌هايي كه خسته شده‌اند اما خسته‌كننده نيستند».

حالا كه آقاي نويسنده حسابي معروف شده بود وقتش بود تا با ديگر نويسندگان مقايسه شود. منتقد‌ها او را با بيشتر كساني كه آثارشان را ترجمه كرده بود، مقايسه مي‌كردند. اما موراكامي كه بارها گفته «سبك من از همان اول سبك خودم بود نه هيچ‌كس ديگر»، چندان منتقدها را راضي نمي‌كند.

آنها فضاي يخ‌زده و شخصيت‌هاي بي‌كس و سرگردان او را با آثار كافكا و كارور مقايسه مي‌كنند و ظاهرا اين تنها مقايسه‌اي است كه موراكامي در برابر آن، نه‌تنها خم به ابرو نمي‌آورد كه حتي از اين مقايسه استقبال هم مي‌كند؛ «اولين باري كه داستان‌هاي ريموند كارور را خواندم، شوكه شدم. مثل رعد و برق بود. به خودم گفتم او نويسنده محبوب من است. سبك او صادق و صميمي است و اين سبكي است كه من مي‌ستايم».

زنده باد پايان باز

«كجا ممكن است پيدايش كنم؟» اولين مجموعه منسجم از داستان‌هاي موراكامي است كه ترجمه هم شده. قبل از آن تك داستان «شيريني» او در كتاب «خوبي خدا» ترجمه شده بود اما مجموعه «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» به خوبي فضاي داستاني موراكامي را نشان مي‌دهد؛ فضايي كه مثل هر ژاپني‌نويس استاد كاري سرشار از ترس و وحشت است. او از دل رويدادهايي كه در زندگي روزمره‌مان اتفاق مي‌افتد، داستان‌اش را بيرون مي‌كشد؛ بي‌خوابي، مرگ، فراموشي و...

قهرمان‌هاي داستان موراكامي به دنبال آرامش دروني هستند؛ آرامشي كه آنها معمولا در تنهايي، با كم‌حرفي و در مكان‌هايي غيرمتعارف پيدايش مي‌كنند؛ درست مثل كارآگاه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» كه اين آرامش را در جايي بين طبقات 24 و 26 در راه‌پله‌ها و روي كاناپه‌اي كه براي استراحت گذاشته‌اند، پيدا مي‌كند.

خود موراكامي درباره سرگرداني كاراكترهايش مي‌گويد: «همه قهرمان‌هاي داستان‌هاي من دنبال چيز مهمي مي‌گردند يا حداقل چيزي كه براي آنها مهم است و اين جست‌وجو نوعي ماجراجويي است. اما نكته مهم آن چيزي نيست كه آنها به دنبالش هستند بلكه فرايند جست‌وجو است كه اهميت دارد؛ اينكه تو تنهايي، بايد مستقل باشي و بايد تا آنجا كه مي‌تواني تلاش كني. اين قهرمان‌ها اوديسه‌هاي كوچك زندگي هستند».

موراكامي استاد روايت چند داستان در دل يك داستان است؛ روايت‌هايي كه چندان اصراري هم به سرانجام رساندن آنها ندارد. در «فاجعه معدن در نيويورك» داستان با چند معدنچي گرفتار در تونل معدن شروع مي‌شود، بعد آنها را رها مي‌كند و داستان ديگري را پيش مي‌كشد؛ يا مثل «شيريني عسل» كه اصلا با يك داستان فرعي شروع مي‌شود و درست وقتي آن را به عنوان داستان اصلي مي‌پذيري، تازه اصل ماجرا شروع مي‌شود.

اين مسئله در داستان‌هايي كه يك شخصيت ثابت دارد و يك ماجرا آن را پيش مي‌برد (مثل داستان «خواب») هم اتفاق مي‌افتد. موراكامي در جواب منتقدهايي كه با طعنه مي‌گويند اين ديگر چه‌جور داستان‌نويسي‌اي است، مي‌گويد: «من اين مدل را دوست دارم چون اين‌طوري، قصه هيچ‌وقت تمام نمي‌شود».

رؤيا واقعيت است

«كافكا در ساحل» دهمين رمان موراكامي است؛ رماني كه در عرض 2 ماه 200هزار نسخه از آن فقط در ژاپن به فروش رفت، او را برنده جايزه ادبي كافكا كرد و منتقدهايي كه تا ديروز چشم ديدنش را نداشتند، «كافكا در ساحل» را تكان‌دهنده توصيف كردند. استقبال از اين رمان آن‌قدر خود موراكامي را تحت تاثير قرار داد كه حتي آقاي نويسنده، آدرس وب‌سايت‌اش را به نام رمان (kafka on the shore) تغيير داد.

مشخصه اصلي «كافكا در ساحل» و باقي رمان‌هاي او (غير از جنگل نروژي)، رؤياپردازي قوي آنهاست؛ اصلا انگار او رمان مي‌نويسد كه خيالبافي كند؛ «براي من نوشتن رمان مثل يك رؤياست. نوشتن رمان اين اجازه را به من مي‌دهد كه وقتي بيدارم به طور ارادي به خواب و رؤيا بروم. من رؤياي ديروز را امروز هم مي‌توانم در سر بپرورانم، در حالي كه شما در عالم واقع نمي‌توانيد اين كار را بكنيد و شما نبايد آن را «خيال» بناميد. از نظر من رؤيا عين واقعيت است».

ماجراي «كافكا در ساحل» هم روايت موازي 2شخصيت است؛ داستان با پسري به نام «ناكاتا» شروع مي‌شود كه طبق پيشگويي اديپ‌وار ناپدري‌اش، او را خواهد كشت. ناكاتا هم براي فرار از اين پيشگويي، شبانه از خانه فرار مي‌كند. اما روايت دوم، روايت سرباز بازمانده از جنگي است كه پس از خلاص شدن از يك كماي طولاني، ديوانه شده و با گربه‌ها حرف مي‌زند. شخصيت‌هاي رمان «كافكا در ساحل» مدام در حركت هستند؛ يك وقت در ژاپن، گاهي در آسمان، در ناكجاآباد و حتي در زير زمين.

كافكا در ساحل چند معما دارد كه طبق معمول راه‌حلي براي آنها ارائه نشده است. در عوض چند‌تا از اين معماها با هم تركيب مي‌شوند و راه‌حلي جلوي پايمان مي‌گذارند. اين راه‌حل براي هر خواننده متفاوت خواهد بود و اين تفاوت آن‌قدر هست كه موراكامي از آن به عنوان «تجربه شخصي هر فرد» نام برده است.

قطعاتي از كتاب

كافكا در ساحل

 به سراسر ژاپن رفتم و با آدم‌هايي كه از برخورد با صاعقه جان به در برده بودند، مصاحبه كردم. چند سالي وقتم را گرفت. بيشتر مصاحبه‌ها خيلي جالب بود. ناشر كوچكي آن را چاپ كرد اما به سختي فروش رفت. كتاب هيچ نـتـيجـه‌گـيري‌اي نـمـي‌كرد و هيچ كس نمي‌خواست كتابي را كه نتيجه‌گيري نداشت بخواند؛ اگرچه براي من، نتيجه‌گيري نداشتن كاملا مناسب بود.

 رانندگي به اندازه كافي ورزش خطرناكي است. هر وقت رانندگي مي‌كنم، سعي مي‌كنم تا جايي كه مي‌توانم سرعت داشته باشم. اگر با سرعت زياد تصادف كنم، ديگر فقط يك انگشتم را نمي‌برم. اگر خون زيادي از دست بدهي، ديگر فرقي بين يك بيمار مبتلا به هموفيلي و هر آدم ديگري وجود ندارد. اين شرايط را مساوي مي‌كند چون شانس‌ آدم براي زنده ماندن يكسان است. لازم نيست براي چيزهايي مثل انعقاد خون يا هر چيزي نگران باشي و مي‌تواني بدون هيچ تأسفي بميري.

 

قطعاتي از كتاب

كجا ممكن است ...

دختر گفت: «اينجا چه كار مي‌كني؟» - «دنبال چيزي مي‌گردم... دقيقا نمي‌دانم چي . فكر كنم شبيه يك در باشد.»  - «چه جور دري؟»  - «نمي‌دانم، شايد اصلا در نباشد اما مطمئنم وقتي آن را ببينم،  مي‌شناسم‌اش و مي‌گويم آهان، خودشه!»  - «پس بايد دنبال چيزي بگردم كه نمي‌دانم چيه. اما شايد يك در باشد، شايد يك چتر يا يك فيل.»  - «دقيقا، اما وقتي آن را ببيني، مي‌فهمي خودش است.»

 گاه ما نيازي به كلمات نداريم؛ برعكس، اين كلمات هستند كه به ما نياز دارند. اگر ما اينجا نباشيم، كلمات كاركردشان را به كلي از دست مي‌دهند. آنها به كلماتي دچار مي‌شوند كه هيچ‌وقت به زبان نيامده‌اند و كلماتي هم كه به زبان نمي‌آيند، ديگر كلمه نيستند.

زندگي من قبل از آنكه ديگر نتوانستم بخوابم  هر روزش دقيقا تكرار روز قبل بود... ولي حالا شيفته بي‌مرزي روزها شده بودم؛ شيفته اينكه خودم، بخشي از اين زندگي بودم؛ نوعي از زندگي كه من را به تمامي درون خود بلعيده بود؛ شيفته اينكه باد جا پاهايم را، پيش از اينكه فرصت كنم برگردم و نگاهشان كنم، پاك مي‌كرد.

 

گزيده‌اي از چند گفت‌وگو با موراكامي

«گربه را نجات مي‌دهم»

موراكامي يك حراف به تمام معني است و كلي مصاحبه دارد. . متن زير گزيده‌اي است از چند مصاحبه با او كه از ميان مصاحبه‌هاي گاردين، تايمز ژاپن و مجله اينترنتي سالن انتخاب شده‌است.

از بچگي شيفته  ادبيات غرب بودم. به نظرم يك قسمت به پدرم برمي‌گردد.پدر و مادرم هر دو معلم ادبيات ژاپني بودند و هميشه درباره ادبيات ژاپني با هم حرف مي‌زدند. من از اين لجم مي‌گرفت و به عنوان يك جور شورش، از 16سالگي ادبيات غيرژاپني مي‌خواندم؛ بيشتر، نويسنده‌هاي قرن 19 اروپا؛ چخوف، داستايفسكي، فلوبر و ديكنز. بعد رفتم سراغ آمريكايي‌ها؛ ونه‌گات، براتيگان و كاپوتي.

اين آدم‌ها به نظرم فوق‌العاده بودند؛ خيلي خونسرد و باحال؛ چيزي كه اصلا در ژاپن پيدا نمي‌شود. تصميم گرفتم يكي از همين نويسنده‌ها   بشوم. اما در 22سالگي تلاش براي نوشتن را رها كردم.

نمي‌توانستم بنويسم؛ هيچ تجربه‌اي نداشتم. براي همين، مدتي از فكرش بيرون آمدم. از آن طرف، نمي‌خواستم حقوق بگير يا كارمند شركت بشوم؛ اين شد كه كلوب جاز راه انداختم. مي‌خواستم خودم و فقط خودم، كاري انجام بدهم و اداره آن كلوب براي 7 سال اين فرصت را به من داد. اسم كلوب را هم به خاطر علاقه‌ام به گربه‌ها گذاشته بودم «پيتركت»

تصميم من براي نوشتن، از همان كلوب شروع شد. يك شب ديدم بين مشتري‌ها چند تا سرباز سياه‌پوست آمريكايي هستند كه از دلتنگي دارند گريه مي‌كنند. تا آن شب و آن لحظه، من شيفته غرب بودم. آن شب وقتي گريه آن سياه‌پوست‌هاي آمريكايي را ديدم، فهميدم هر چقدر هم كه شيفته غرب باشم، آن فرهنگ براي اين سربازها چيز ديگري است؛ چيزي كه هيچ وقت براي من نمي‌تواند باشد. اين احساس، باعث شد دوباره بخواهم بنويسم. 29سالم بود.

· قهرمان‌هاي شما، به ژاپني‌هاي پركار بعد از جنگ جهاني دوم شباهتي ندارند. چه چيز اين شخصيت‌هاي بيكار و خانه‌نشين برايتان جالب است؟

من از وقتي فارغ التحصيل شدم، براي خودم زندگي كرده‌ام؛ به هيچ شركت يا سيستمي تعلق نداشته‌ام. اين طور زندگي كردن در ژاپن راحت نيست. آنجا شما را به واسطه شركت يا سيستمي كه عضوش هستيد، مي‌شناسند و از اين نظر من هميشه يك خارجي بوده‌ام. سخت گذشته اما اين‌طوري زندگي‌كردن را دوست دارم.

· بعضي وقت‌ها رمان‌هايتان انتزاعي و روان‌شناسانه مي‌شود. به روان‌شناسي علاقه داريد؟

به عنوان يك نويسنده، ناخودآگاه براي من خيلي مهم است. من زياد يونگ نمي‌خوانم. نوشته‌هاي او شباهت‌هايي به داستان‌‌هاي من دارد اما  براي من ناخودآگاه ،‌ناخودآگاه است. نمي‌خواهم مثل روانكاوها تحليل‌اش كنم؛ مثل يك وجود يكپارچه و بدون درز، سراغش مي‌روم. شايد غريب باشد اما احساس مي‌كنم از پس اين غرابت برمي‌آيم. هر چند بعضي وقت‌ها اداره كردن‌اش خيلي خطرناك و سخت است  اما فكر مي‌كنم اعتماد به نفس‌اش را دارم.

· مي‌شود اين اعتماد به نفس  را به دست آورد؟

زمان مي‌برد. نمي‌شود امروز قلم دست گرفت و فردا آن دنيا را تجربه كرد. بايد هر روز كار كرد. بايد تمركز داشت. به نظرم اين مهم‌ترين ويژگي يك نويسنده است. من هم براي همين، هر روز ورزش مي‌كنم. قدرت بدني مهم است؛خيلي از نويسنده‌ها به اين اهميت نمي‌دهند. اما براي من، قدرت حياتي است. مردم مي‌گويند «به نويسنده‌ها  نمي‌‌آيد».

· در مقابل اين فضاهاي  انتزاعي، گاهي موضوع‌هاي مستندي مثل انتشار گازهاي سمي در متروي توكيو را انتخاب مي‌كنيد.

يكي از چيزهايي كه زياد درباره‌اش فكر مي‌كنم «برنتابيدن» است. ما شاهد يك جور تعارض و تضاد بين سيستم‌هاي بسته و باز در جامعه هستيم. سيستم‌هاي بسته در حال قدرت گرفتن هستند و اين خطرناك است ولي نمي‌شود آنها را برنتابيد. نمي‌شود سيستم‌هاي بسته را با اسلحه از بين برد چون سيستم باقي مي‌ماند.

· چرا سيستم‌هاي بسته در حال قوي شدن هستند؟

دنياي امروز خيلي آشوبناك است؛ شما به عنوان يك آدم، بايد به خيلي‌چيزها فكر كنيد؛ به بازار سهام، به صنعت IT، به اينكه چه كامپيوتري بخريد. 50 كانال ديجيتال روي تلويزيون‌تان داريد. مي‌توانيد هر چه مي‌خواهيد در اينترنت پيدا كنيد.

خيلي پيچيده شده، آدم احساس گم شدن مي‌كند. اما اگر وارد يك مدار كوچك و بسته شويد، مجبور نيستيد به همه اينها فكر كنيد؛ استاد يا ديكتاتور به  شما مي‌گويد چه‌كار كنيد و به چه چيزهايي بينديشيد. بنابراين مردم دوست دارند وارد اين سيستم‌هاي بسته شوندولي به محض اينكه وارد اين سيستم‌ها شويد، در پشت سرتان بسته مي‌شود.

· شما عادت‌ها و تفريح‌هاي عجيبي هم داريد.

من هر روز ساعت6  از رختخواب بيرون مي‌آيم. هر روز مي‌دوم. هر روز شنا مي‌كنم. يكي دو ساعت را در فروشگاه‌هاي موسيقي دنبال صفحه‌هاي قديمي جاز مي‌گردم. هر سال يك بار، يك ماراتن كامل را مي‌دوم و در اين 20 سال ركوردم هي بدتر شده است؛ از 3ساعت و 6-25 دقيقه به 4 ساعت رسيده است. طبيعي است؛ هر چه پيرتر، بدتر.

· يك مجموعه چند هزارتايي از اين صفحه‌هاي قديمي داريد. اگر خانه‌تان آتش بگيرد و فقط بتوانيد 3 چيز را نجات بدهيد، كدام را انتخاب مي‌كنيد؟

نمي‌توانم 3 تا انتخاب كنم؛ مي‌گذارم همه‌اش بسوزد. فقط گربه را نجات مي‌دهم.

شماره 143 - رازهای سرزمسین من - نگاهی به دروازه های ایرانی

از كنارشان مي‌گذريم

محمدمهدي بهمني:

اگر تا دم‌دم‌هاي غروب خودت را به شهر مي‌رساندي، مي‌توانستي وارد شوي وگرنه بايد همان بيرون شهر و پشت دروازه‌هاي بسته مي‌ماندي و شب را با ترس حمله دزدان و حرامي‌ها صبح مي‌کردي.

يا اگر دلت مي‌آمد ـ که بايد مي‌آمد ـ سرکيسه را شل و دروازه‌بانان را با سکه‌هاي زرد‌رنگ راضي مي‌کردي تا در را باز کنند و به تو اجازه ورود بدهند. به هر حال در روزگاري که براي محافظت از شهر در مقابل مهاجمان و ياغي‌ها، دور تا دور شهرهاي ايران را برج و باروهاي مرتفع و خندق‌هاي عميق گرفته بودند و دروازه‌ها تنها ورودي‌هاي شهر به حساب مي‌آمدند، دروازه‌ها از بعد از اذان صبح تا 3 ـ 2 ساعت بعد از غروب آفتاب باز بودند و تو بايد به موقع خودت را مي‌رساندي تا بتواني از زير طاق‌هاي کاشي‌کاري شده آنها رد شوي.

بد نيست بدانيد

· دروازه‌ها از نظر محل احداث‌شان به 2 دسته تقسيم مي‌شدند؛ دروازه‌هاي بيروني که در حصار شهر قرار داشتند و دروازه‌هاي داخلي که درون حصار شهر جا داشتند و ورودي کاخ‌ها و بناهاي حکومتي بودند.

· بازار بيشتر شهرها از يک دروازه اصلي شروع مي‌شد و گاهي تا دروازه‌اي ديگر ادامه پيدا مي‌کرد.

· تهران دوره ناصري به‌جز دروازه‌هاي شهري، 9 دروازه ديگر هم داشت که فقط حدود کاخ‌هاي سلطنتي و حريم شاهي را از قسمت‌هاي ديگر شهر جدا مي‌کردند. هر بار که شاه تصميم مي‌گرفت وارد شهر شود، از زير يکي از اين دروازه‌ها عبور مي‌کرد.

· دروازه‌هاي ورودي شهر معمولا 2 نوع مامور داشتند؛ مامور اخذ عوارض و مامور تفتيش کالا. عايدات دروازه‌ها همه ساله از طريق مزايده به يک نفر اجاره داده مي‌شد. برنده مزايده هم که معمولا يکي از دولتيان و منسوبان آنها بود، هر دروازه را به صورت جدا اجاره مي‌داد.

· با ورود توپ و اسلحه‌هاي آتشين ديگر، حصارهاي شهري اهميت دفاعي‌شان را از دست دادند و تنها مانعي بودند براي توسعه شهري. از اين به بعد هر جا که حصارها مانع توسعه بودند، برداشته شدند و بسياري ديگر هم بر اثر عوامل جوي تخريب شدند.

دروازه ميدان مشق:

 

 

اين بنا نماد تاريخ معاصر تهران و معماري تهران قديم است. سر در باغ ملي بعد از کودتاي 1299 و فتح تهران به دستور رضاشاه ساخته شد. تصاوير پرچم، مسلسل و کتيبه‌هاي کاشي‌کاري شده دور تا دور بنا، به خوبي تداعي‌کننده فضاي آن روزهاي تهران هستند. اين دروازه در ابتدا ورودي ميداني بود که سربازان در آن مشق و تمرين نظامي‌ مي‌کردند. بعدها که آن ميدان تبديل به اولين باغ عمومي‌تهران شد، دروازه ميدان مشق هم به سر در باغ ملي تغيير نام داد.

دروازه تبريز:

 

 

حتي اين برج و باروي محکم هم نتوانست جلوي ورود نيروهاي روس را به تبريز بگيرد. بعد از زلزله بزرگ تبريز - که همه آثار تاريخي شهر را لرزاند - عباس‌ميرزا با اين استدلال که «قلعه‌اي که مانع حمله دشمن نشود به چه دردي مي‌خورد»، ديگر هيچ توجهي به بازسازي و مرمت حصار و دروازه‌هاي شهر نكرد.

دروازه دولت:

 

 

بيشتر دروازه‌هاي قاجاري تهران تقريبا همين شکلي بودند. دروازه دولت که يکي از دروازه‌هاي حصار شهر تهران بود، به خاطر نزديکي‌اش به کاخ‌هاي سلطنتي به اين اسم مشهور شد. اولين حصار تهران را شاه‌طهماسب به دور تهران کوچک کشيد اما 200 سال بعد ناصرالدين شاه، براي تعيين حدود و کنترل بيشتر آمد و شدهاي تهراني که ديگر آن‌قدرها هم کوچک نبود، حصار صفوي را خراب کرد و دستور ساخت  حصار و خندق جديدي را  داد. حصار ناصري در هر جهت، 3 دروازه داشت که با اين حساب تهران صاحب 12 دروازه شهري مي‌شد.

دروازه بهبهان:

 

 

بهبهاني‌ها ادعا مي‌کنند که بزرگ‌ترين دروازه قرآن ايران را در ورودي شهرشان دارند. خير بهبهاني، در سال 81 با همان اعتقاد قديمي‌ ما ايراني‌ها به گذراندن مسافران‌مان از زير قرآن، باني ساخت اين دروازه شد. در سال‌هاي نه چندان دور، نمونه اين دروازه‌ها - که بناهايي ايراني اسلامي ‌به حساب مي‌آيند - در ورودي بسياري از شهرها قرار داشتند تا مسافران راه طولاني و پرخطرشان را با گذشتن از زير اين دروازه‌ها به سلامت پايان برسانند.

دروازه راكوشك:

 

 

دروازه درب کوشک يا راکوشک، زماني روي خط مرزي شهر قزوين قرار داشت اما حالا افتاده وسط شهر.دروازه‌هايي که مثل اين يکي در عهد قاجاري ساخته شدند، نه براي جنگ و لشكرکشي و نه براي حفاظت از شهر به‌وجود آمدند بلکه وسيله‌اي بودند براي کنترل ورود و خروج‌‌ها و گرفتن ماليات و عوارض.

دروازه سمنان:

 

 

از ارگ دولتي سمنان حالا همين دروازه باقي مانده؛ دروازه‌اي که استادکار قاجاري آن را با کاشي‌هاي رنگارنگ تزئين کرده. روي کاشي‌کاري‌هاي بيشتر دروازه‌هاي قاجاري، رستم با اسفنديار، افراسياب، اشکبوس يا مثل همين دروازه سمنان، با ديو سفيد گلاويز است. شير هم از نقوشي است که سر و کله‌اش روي دروازه‌ها زياد پيدا مي‌شود تا به صورت نمادين، حافظ و نگهبان شهر باشد.

دروازه قرآن:

 

 

شيرازي‌ها روز اول  هر ماه قمري کنار اين دروازه جمع مي‌شدند تا با گذشتن از زير قرآني که توي آن اتاقک بالاي طاق قرار داشت، خودشان را تا آخر ماه در برابر بلاها بيمه کنند اما اين روزها با عبور جاده از کنار دروازه، ديگر آن‌قدرها هم کسي از زير آن رد نمي‌شود. از عهد حکومت شيعي آل‌بويه تا عهد قاجار، چندين و چند دروازه قرآن در شيراز ساخته شد تا نوبت به اعتمادالتجار - بازرگان مشهور شيرازي - برسد و به همت او آخرين دروازه اين شهر ساخته شود. اگر از مسير جاده اصفهان بخواهيد وارد شيراز بشويد، حتما در تنگه ‌الله‌اکبر از کنار اين دروازه رد خواهيد شد.

دروازه باستاني:

 

 

يکي از قديمي‌ترين دروازه‌هاي ايران را هخامنشي‌ها براي ورودي مجموعه کاخ‌هاي سلطنتي‌شان ساختند. گاوهاي سنگي غول‌پيکر با آن سرهاي انساني‌شان قرار بود در دل ملاقات‌کنندگان شاه ايجاد ترس و احترام بکنند. دروازه‌هاي حکومتي و ورودي کاخ‌هاي بعدي با همين الگو، بزرگ و پر آرايش ساخته مي‌شدند.

دروازه مدرن:

 

 

شايد هيچ‌کدام از ما به اين بناي يادبود نگوييم دروازه آزادي اما آن موقع که مهندس حسين امانت داشت طرح اين برج را مي‌زد، تنها به يک دروازه شهري فکر مي‌کرد و البته اگر به موقعيت جغرافيايي برج آزادي توجه کنيم، آن‌قدرها هم درباره دروازه بودن آن پرت نگفته‌ايم؛ دروازه‌اي که بيشتر دورش مي‌چرخيم تا از زيرش بگذريم.

دروازه قزوين:

 

 

آباداني قزوين هنوز هم از همين دروازه شروع مي‌شود. اين دروازه که رو به تهران دارد، يکي از 9 ورودي شهر بزرگ  قزوين تا عهد پهلوي بوده است. تا همين 70-60 سال پيش، قزوين به خاطر قرار گرفتن بر سر راه شهرهاي شمالي و غربي به مرکز کشور، به يک بارانداز بزرگ تبديل شده بود. مهم‌ترين عامل حفاظت از ثروت انبار شده در شهر، حصار و خندق و همين دروازه‌هاي شهري بودند. از ظاهر دروازه به نظر مي‌رسد که سازندگان صفوي اين دروازه توي کارشان کم نگذاشته‌اند.

شماره 143 - گالری - نمایشگاه عکس های جواد منتظری از قونیه

جواد منتظري؛ شهر در دست سماع

رضا مختاري:

اگر بخواهيم براي شاعران و عارفان ايراني دنبال عکس بگرديم، هيچ‌کدامشان مثل مولوي تصويرخورشان خوب نيست.

همه اينها هم برمي‌گردد به مراسمي‌ به نام «سماع» که براي خودش يک نوع اجرا يا پرفورمنس است. هر سال حول و حوش آذرماه در شهر قونيه، فستيوال سماع  برگزار مي‌شود و از اطرف و اکناف دنيا يا براي سياحت يا به خاطر علاقه‌مندي به مولوي، جماعت زيادي جمع مي‌شوند.

جواد منتظري در 2 سال گذشته يکي از مسافران قونيه بوده  و امسال عکس‌هايش از اين شهر و مراسم سماع را در نگارخانه گلستان به نمايش گذاشته. عکس‌هاي نمايشگاه 2 دسته‌اند؛ يک دسته عکس‌هايي که سماع‌گران فستيوال را نشان مي‌دهند و يک دسته عکس‌هايي که به شهر قونيه پرداخته‌اند.

منتظري درباره اين نوع تجربه عکاسي‌اش از قونيه مي‌گويد: «من 2 بار رفتم قونيه. هر بار هم  2 سري عکاسي  کردم. بار اول  دنبال کادرهاي خاص بودم و ترکيب‌بندي‌هاي خوب و تصوري از چگونگي عکاسي در آنجا نداشتم.

يک بار از مراسم سماع عکس گرفتم که خب، اولين و آخرين نفر نيستم که از آنجا عکس مي‌گيرد. بار بعد هم رفتم سراغ زندگي در قونيه. جالب است که مردم قونيه دل خوشي از اين فستيوال ندارند. آنها مراسم سماع را در جمع‌هاي خصوصي خودشان انجام مي‌دهند و  ابدا اجازه نمي‌دهند کسي از مراسم آنها عکس بگيرد.

عکاسي از اين مراسم در 3 ارتفاع امکان‌پذير است؛ يکي سطح همکف و کاملا رو‌به‌روي سماع‌گران، يکي طبقه مياني و  از ديد تماشاگران و يکي هم در  طبقه بالايي و مشرف به مراسم؛ بايد مدام اين طبقات را جابه‌جا شوي، مدام بروي بالا و بيايي پايين و يک جاهايي هم هست که مي‌روي بالا و مي‌بيني نور پايين خوب شده و  اي‌کاش آنجا بودي يا برعكس».

منتظري مي‌گويد که اين مراسم هيچ چيز به حس او نسبت به مولوي اضافه نکرده است و تقريبا آنها بويي از مولوي نبرده‌اند. او از يک جشنواره عکاسي در ترکيه ياد مي‌کند که او در آنجا شعري از مولوي را خوانده است و حضار به‌شدت دلشان رفته است.

عنوان اين نمايشگاه، «رقصي چنين 000» است و شامل 30 عکس انتخابي از بين بيش از 500 عکسي است که منتظري گرفته.

بانگ گردش‌هاي چرخ

 

 

کادر عجيب و غريبي شده. به خاطر آن ستاره‌ها و حالت سماع‌گران.

- در واقع اين زاويه‌ديد مرشد است. آنها يکي يکي مي‌آيند تعظيم مي‌کنند و بعد مي‌چرخند و مي‌روند. به نظر خودم چراغ سقف مثل جهان هستي شده و تعظيم انگار خضوع و خشوع در برابر عالم است.

سماع‌فروشي

 

 

انگار همه چيز در اين شهر به سماع‌گران برمي‌گردد حتي زلم‌زيمبوهاي دست‌فروش‌ها!
- درست است. اين فروشنده، انواع و اقسام مجسمه‌ها را مي‌فروشد. آن يکي هم که فلو شده، گردنبند و جاسوئيچي و اين‌جور چيزها مي‌فروشد.

چرخ در كسري از ثانيه

 


چند تا كار ديگر نمايشگاه هم در اين حال و هوا بوده. انگار حركت سماع همين‌طور در قاب جريان دارد.

-  اين‌ها نزديك‌ترين زاويه‌ها به سماع بودند و بيشتر از هرچيز حركت آنها و زيبايي‌هاي بصري‌اش برايم مهم بود.

صبح قونيه

 


اينجا کجاست؟
-  پنجره  يک رستوران است. اولين روز ورود من به قونيه است.  تازه آفتاب داشت مي‌زد كه از آن شيشه‌هايي که آنجا بود، يکهو اين منظره را ديدم و اين عکس را انداختم. مي‌خواستم نشان دهم قضيه سماع يک  اتفاق 10روزه و محدود به روزهاي سماع نيست و در شهر جاري است.

نورها و سايه‌ها

 


اينجا هم کاملا زاويه مشرف است. سايه نفر‌بالايي خيلي خوب در آمده اما نور پاييني اينجا کدر نشده؟

-  چاره‌اي نيست. خيلي سخت است که همه نورها طبق خواسته تو باشند. اگر بروي مي‌فهمي‌ که پيدا کردن کادرهايي که اينها را در خلوت گير بياوري، کار سختي است.

پپسي بزن، بچرخ

 

 

اين هم که همان تضاد مورد علاقه عکاس‌هاست؟
-  براي من يک‌جور هجمه تبليغاتي مدرنيسم به اين شهر است. انگار پپسي دارد خودش را حقنه مي‌‌كند.

پيش از چرخيدن

 

 

اين عکس را در چه وضعيتي گرفتيد؟
- تقريبا طبقه وسطي بود. با حرکت‌هاي دوربين به دست آمده.
چه مرحله‌اي از سماع را نشان مي‌دهد؟
-  جايي است که سماع‌گران منتظر فرمان سماع‌اند تا يکي‌يکي حرکتشان را شروع کنند.

شماره 143 - ورزش - گزارشی از انتقاد به برنامه نود و عادل فردوسی پور

نود ضربدر صفر مي‌شود؟

 

 

پانته‌آ مجيدي

اين‌ديگر به يك عادت تبديل شده كه هرازچند‌گاهي انتقادات‌از برنامه نود به بالاترين حد خود  برسد.

يعني عده‌اي كه از انتقاد‌هاي تيز وصريح عادل فردوسي‌پور در امان نمانده‌اند سعي مي‌كنند همه چيز را به گردن جنجالي بودن برنامه نود بيندازند.

اين بار علي دايي فردي است كه از نود ناراحت شده و باعث شده شايعه تعطيلي برنامه نود  به گوش همه برسد. در اين گزارش علاوه برتوضيح در مورد شايعه موجود، سعي شده جريان مخالفت‌ها با اين برنامه وعادل فردوسي‌پور هم بازگو شود.

شايعه، شرايط 3سال پيش را تداعي مي‌کند؛ زماني که عادل فردوسي‌پور در طول 16 روز حتي يک فوتبال را هم گزارش نکرد تا روزنامه شرق در گزارشي به اين مسئله بپردازد. حالا بعد از 3سال، چند بازي بدون گزارشگري فردوسي‌پور دوباره شايعه را قوت مي‌بخشد.

 «عادل فردوسي‌پور بايکوت شد»؛ اين تيتر گزارشي بود که در اسفند83 به چاپ رسيد و شرايط و دلايل بايکوت گزارشگر شبکه 3 را نشان مي‌داد. او حين بازي استقلال و پرسپوليس جمله‌اي در مورد امير قلعه‌نويي گفت که بعدا دردسرساز شد؛ در آن بازي هنگامي که دوربين چهره بسته امير قلعه‌نويي را نشان داد، نکته‌اي که براي علاقه‌مندان حرفه‌اي فوتبال تازگي داشت، تغيير چهره مربي استقلال نسبت به گذشته بود.

 فردوسي‌پور هم که عادت ندارد در برابر نکات جالب سکوت کند - و در گذشته بارها در مورد ظاهر بازيکنان و مربيان داخلي و خارجي اظهارنظر کرده است - با اشاره به محاسن قلعه‌نويي به اين تغيير قيافه اشاره کرد. مطمئنا خود، عادل هم فکر نمي‌کرد که اين اظهارنظر ساده براي او به يک معضل بزرگ تبديل شود.

 همين جمله سبب شد که عده‌اي با سوءبرداشت خود، فردوسي‌پور را به بي‌احترامي به ظواهر مذهبي در ماه محرم متهم کنند و از يک کاه کوه بسازند. اما از اجراي برنامه «نود» تاريخ 14/08/86 تا برنامه بعدي که در تاريخ  21/ 08/ 86 برگزار شد، او عملا هيچ مسابقه‌اي را گزارش نکرد تا شايعه مطرح شده، کمي جدي‌تر به نظر برسد.

اين بار مسئله هيچ ربطي به سوءتفاهمات ندارد؛ موضوع اصلي اينجاست که طي ماه گذشته انتقادهاي شديدي از برنامه نود شده و شرايط را به جايي رسانده که ممكن است براي فردوسي‌پور دردسر ساز شود؛ آخرين انتقادها هم حرف‌هاي بي‌پرده سرمربي تيم سايپاست که به برنامه نود و عادل فردوسي‌پور تاخته بود.

حالا شايعه شده که کاپيتان سابق تيم ملي با روابط نسبتا خوبش با مسئولان صدا و سيما پيگير قضيه شده تا مجري برنامه نود را سر جايش بنشاند؛ شايعه‌اي که از تلاش براي تعطيل‌کردن برنامه نود و تحت فشار گذاشتن فردوسي‌پور خبر مي‌دهد. البته تماس تلفني با اين گزارشگر مساوي بود با تکذيب شايعه؛ «من چند روزي است که دچار سرما‌خوردگي شديدي شده‌ام و به همين دليل نتوانستم گزارش کنم».

 هرچند که صداي دورگه و گرفته او نياز به تکذيب را از بين مي‌برد اما هنوز موضوع اصلي از بين نرفته؛ يعني گاهي انتقادات عليه فردوسي‌پور تا حدي زياد مي‌شود که شايعه تعطيل‌شدن برنامه نود هم به گوش مي‌رسد.

گزارشگر محبوب صداوسيما در مدت 8سال گذشته منتقداني دوره‌اي داشته است؛ يعني عده‌اي امروز و به خاطر فلان برنامه با او دشمن‌اند اما هفته بعد به خاطر مسائل داوري دوباره دست به دامن نود مي‌شوند. بنابراين آنها به خودي خود دشمن مي‌شوند و دوباره بنا به نيازشان رابطه‌اي صميمي با فردوسي‌پور و برنامه‌اش پيدا مي‌کنند.

 منتقدان برنامه نود اکثرا کساني هستند که انتقاد را بر نمي‌تابند و نمي‌خواهند مشکلات‌شان به اطلاع همه برسد؛ البته در اين ميان افرادي بوده‌اند که به‌حق در مورد نود اظهارنظر مي‌کنند و ايرادهايش را مي‌گيرند و در مقابل اين افراد هم کساني بوده‌اند که ناگهان فردوسي‌پور را دشمن خود حس کرده و اين دشمني را حتي به روزنامه‌ها هم کشانده‌اند. دشمناني که همه شخصيتي حقوقي دارند، به جز 3نفر ثابت نيستند.

·       مديران باشگاه‌ها

در اين مورد نمي شود دست روي مدير عامل خاصي گذاشت و گفت که او با فردوسي‌پور مشکل دارد. آنها معمولا دوست دارند در برنامه نود صحبت کنند و بعد از صحبت‌کردن در برنامه مي‌فهمند که چه اشتباهي کرده‌اند چون عادل فردوسي‌پور جز در موارد خاص عادت ندارد کسي را در برنامه بياورد و از او تعريف و تمجيد کند.

پس هر کسي که در برنامه حاضر مي‌شود يا با برنامه ارتباط تلفني برقرار مي‌کند، بايد در مورد حاشيه‌هاي به‌وجودآمده در تيمش صحبت کند و معمولا نمي‌تواند جان سالم به در ببرد.

البته مديران باشگاه‌ها وقتي که قرار است در مورد داوري‌ها و پس‌گرفتن حقشان از ميزباني بد تيم مقابل حرف بزنند، عاشق مجري برنامه نود هستند. اين دسته از دشمنان فردوسي‌پور همان‌هايي هستند که در جلسه مشترک با محمد علي‌آبادي حرف‌هاي انتقادي او نسبت به نود را تاييد كرده و در ادامه يک ربعي از نود بد گفتند؛ هر چند که رئيس جلسه خودش در يک جمع خصوصي تاييد کرده که برنامه نود برنامه بسيار خوبي است.

چه مي‌دانيم شايد رئيس هم از نود ترسيده! اما رابطه مديران و فردوسي‌پور مي‌تواند تيره و تار شود؛ آن هم به شرطي که برنامه نود به سراغ مبلغ اصلي قراردادها و آنچه در برگه مالياتي ثبت مي‌شود، برود.

·       کميته انضباطي

رئيس اين کميته فدراسيون فوتبال قاعدتا نمي‌تواند رابطه خوبي با فردوسي‌پور برقرار کند؛ چون نود براي ايجاد هيجان بايد حکم را قبل از صادر شدن حدس بزند. پس تحقيق و بررسي نود اگر بيشتر از کميته انضباطي باشد، اصولا مايه آبروريزي است؛ البته رئيس کميته انضباطي هميشه حاضر است در برنامه حاضر شود و با نود دوست باشد اما اگر به برنامه دعوتش نکنند، حتما يک قسمت برنامه مي‌لنگد.

 رحمان شاه‌حسيني رئيس کميته انضباطي است و اصولا با بقيه رؤسا فرقي ندارد. پس او هم به برنامه نود 14/08/86 اعتراض کرد و گفت که وقتي مسئله بررسي مي‌شود، بايد رئيس کميته انضباطي و طرفين دعوي حضور داشته باشند.

 اما خودش در کمتر از يک هفته به برنامه «ورزش و مردم» رفت و جايي در مورد پرونده استقلال، فيروز کريمي و استقلال اهواز صحبت کرد که نه مديرعامل استقلال اهواز حضور داشت و نه فيروز کريمي؛ خلاصه که براي رئيس کميته انضباطي، نود خوب است اگر با حضور خودش باشد.

·       کميته داوران

رئيس اين کميته  فدراسيون فوتبال نمي‌داند براي حضور در اين برنامه آرزو کند يا نذر چون حضور رئيس کميته داوران در نود اگر به عنوان کارشناس باشد، خيلي خوب است. او مي‌تواند در برنامه حاضر شود و خودش ايرادهاي داوران را بگيرد.

به اين ترتيب، او ضمن حضور در مقابل ميليون‌ها بيننده نشان مي‌دهد که چقدر انتقادپذير است. اين وجه حضور در نود آرزوکردن هم دارد اما در صورتي که قرار باشد رئيس کميته داوران به عنوان پاسخگو در مورد اتهام به يک داور، در مقابل مدير باشگاه قرار گيرد، برنامه نود برنامه‌اي جنجالي نام مي‌گيرد که به زعم رئيس پخش شدنش فايده‌اي هم ندارد.

·       رئيس فدراسيون، رئيس تربيت‌بدني

اگر شبکه سوم سيما يک نهاد کاملا خصوصي بود، مسلما اين دو پست حقوقي از دشمنان اصلي عادل فردوسي‌پور بودند. اما تلويزيون دولتي خطوط قرمزي دارد که سبب مي‌شود مجري برنامه نود کاري به کار اين دو پست نداشته باشد؛ پس عملا تا وقتي که او به کسي کاري نداشته باشد، دشمني هم نخواهد داشت.

·       تماشاگران

البته مشتري اصلي عادل فردوسي پور هواداران استقلال هستند كه او را پرسپوليسي مي‌دانند.يعني هواداران ساير تيم ها اصولا كاري به كار نو د  و ا و  ندارند.اين‌درحالي است كه مزدك ميرزايي هم به آبي گزارش كردن معروف است اما هيچ وقت با استقبال هواداران پرسپوليس مواجه نمي شود.خلاصه كه در اين بخش هر وقت فردوسي پور حرفي در مورد استقلال بزند، مشتري اصلي سكوهاي آبي مي‌شود.

چهره‌هايي كه با برنامه90 مشكل پيداكردند

آقايان مهاجم

قلعه‌نويي

هر جا 2 کلمه قلعه‌نويي و فردوسي‌پور با هم جمع شود، همه ناخودآگاه به ياد کلمه تاريخي «کل يوم» مي‌افتند که قلعه‌نويي در نود گفت. حتي وقتي فردوسي‌پور در برنامه «توپ طلاي فوتبال» روي سن رفت تا جوايز بهترين‌ها را بدهد، استفاده‌اش از کلمه «کلهم» چند دقيقه‌اي همه را به قهقهه واداشت.

دشمني قلعه‌نويي با برنامه نود از جايي شروع شد که فردوسي‌پور از امير خان انتقاد کرد تا سرمربي سابق تيم ملي بگويد: «او در زمان مدرسه‌اش با توپ پينگ پنگ هم بازي نکرده.» (نقل به مضمون) يا «او در زمان مدرسه‌اش پينگ پنگ بازي مي‌کرده».

 البته زياد هم مهم نيست که قلعه‌نويي چه چيزي گفت. اما آنچه اهميت دارد، اين است که دعواي اين دو نفر از همان جا آغاز شد و به جايي رسيد که انگ طرفداري بي‌جهت از پرسپوليس را هم به فردوسي‌پور زدند. اين در حالي بود که مشکل قلعه‌نويي و فردوسي‌پور ربطي به استقلال و پرسپوليس نداشت چون او در برنامه‌هاي مشابهي از پروين هم انتقاد کرده بود.

 پرده آخر دشمني قلعه‌نويي با فردوسي‌پور در برنامه نودي بود که براي دلايل حذف تيم ملي ترتيب داده شد. در اين برنامه هر دونفر علاقه‌شان را به يکديگر ثابت کردند؛ قلعه‌نويي وقتي که گفت: «آقاي فردوسي‌پور شما کارشناس آورديد پس به آنها اجازه کارشناسي بدهيد» و عادل فردوسي‌پور وقتي که گفت: «شما که همه مسئوليت شکست را برعهده مي‌گيريد، چرا استعفا نمي‌دهيد؟».

علي دايي

گزارش تاريخي فردوسي‌پور در بازي ايران و مکزيک دليل اصلي مشاجره با دايي بود؛ البته شايد گزارشگر بازي ايران بيش از حد به دايي گير داد و همه مسئوليت شکست را به گردن او انداخت اما اينها اصلا توجيهي نمي‌شود براي سيلي زدن؛ البته هنوز هم دوطرف تکذيب مي‌کنند که دايي به گوش فردوسي‌پور زده اما به هر حال مشاجره و دعواي آن روز سر فصلي شد براي رابطه بد در آينده.

 دايي دشمني‌اش با نود را از بعد از ديدار نيم فصل دوم (سال گذشته) با پرسپوليس رونمايي کرد. او در حالي که از داوري ناراحت بود، يکباره به برنامه نود بند کرد و غيرمستقيم عادل فردوسي‌پور را مورد نقد قرار داد که نمي‌خواهد سايپا قهرمان شود. با اين همه قهرماني سايپا بهترين دليل براي آشتي دايي با همه به حساب مي‌آمد.

پس او به برنامه «شب شيشه‌اي» رفت و همه کساني را که تا آن زمان مسخره‌اش مي‌کردند، بخشيد و با يک هفته تاخير در برنامه نود به کدورت‌ها پايان داد اما ادامه شکست‌هاي سايپا در فصل اخير وقتي با گزارش فردوسي‌پور از تيم دانشجويان (تيم تحت سرمربيگري دايي) همراه شد دوباره روابط به سمت تيرگي رفت؛ جايي که نقل قول دايي در مورد فردوسي‌پور تيتر يک تمام رسانه‌ها شد.

علي پروين

«عادل رو دوست دارم اما برنامه‌شو نه.» اين جمله‌اي است که علي پروين در مورد فردوسي‌پور گفته و عملا خود را از جمع دشمنان مجري برنامه نود خارج کرده است. مشکلات پروين با فردوسي‌پور البته کم‌‌کم از ذهن‌ها پاک مي‌شود. ماجراي حضور آشتياني در برنامه نود يا ترجمه اشتباه آرش فرزين از حرف‌هاي سوبل هم جزء آنها به حساب مي‌آيد. اما دليل آوردن اسم پروين در پايان گزارش جمله‌اي است که عادل فردوسي‌پور درمورد او مي‌گويد: «علي پروين در مورد اين‌گونه مسائل خيلي فهميده است».

شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 5

انگليسي ها: سبيلوي بلژيكي

 

 

اولين «پوآرو»ي تاريخ سينما توسط «آستين ترهور» روي پرده نقره‌اي جان گرفت.

 خيلي طبيعي است که شما اين آقا را نشناسيد چون در 1897 به دنيا آمده و در طول عمرش حتي يک بار هم برنده يا کانديداي جايزه‌اي نشده است. ترهور در 34سالگي نقش پوآرو را بازي کرد و بعد در 2 فيلم ديگر نيز اين نقش را تکرار کرد. البته خودش معتقد بود که چون لهجه فرانسوي را خوب و راحت تقليد مي‌کند، اين نقش را به او مي‌دهند.

اما تمام پوآروهاي تاريخ به اندازه ترهور گمنام و بي‌نشان نيستند و لااقل 2 اسم خيلي معروف و پرطمطراق بين آنها ديده مي‌شود؛ آلبرت فيني و پيتر يوستينوف.

اولي در عمرش 5 بار نامزد اسکار شده که يکي از آنها به خاطر همين نقش پوآرو بوده است؛ «قتل در قطار سريع السير شرق» سيدني لومت که خيلي‌ها معتقدند بهترين فيلم انگليسي تا آن زمان بود.

تا مدت‌ها تصوير فيني در اين فيلم براي همه تداعي‌کننده چهره پوآرو بود تا اينکه ديويد ساشي (يا به اشتباه مصطلح ما که نتيجه سوتي مترجم يا دوبلور است، «ديويد ساچت») جاي او را گرفت. قتل در قطار سريع‌السير شرق تحسين خود کريستي را هم برانگيخت و رسما بر اين فيلم نشان تاييد زد.

اما پوآروي پيتر يوستينوف خيلي به مذاق او خوش نيامد. کريستي از اينکه يوستينوف کارآگاه لاغر، مو مشکي و کوتاهش را تبديل به آدمي سنگين وزن، قدبلند و با موهاي جوگندمي کرده دلخور بود اما يوستينوف به اين گلايه‌ها وقعي نمي‌گذاشت؛ حتي يک بار در جواب جمله اعتراض آميز دختر کريستي که «پوآرو اين‌طور نبود»، گفت: «از حالا اين‌طور است».

يوستينوف که 2 بار - از جمله براي اسپارتاکوس- برنده اسکار شده، در 6 فيلم تلويزيوني و سينمايي نقش پوآرو را بازي کرد که در يكي از آنها، ديويد ساشي سر بازرس جپ بود؛ نقشي که بعدا ساشي از آن به‌عنوان بدترين بازي تاريخ نقش‌حرفه‌ايش ياد کرد!

به جز اينها، آلفرد مولينا، يان هولم (بازيگر ارابه‌هاي آتش و ارباب حلقه‌ها) و توني رندال هم هرکدام يک بار پوآروهايي ساخته و روي پرده سينما يا صفحه تلويزيون برده‌اند؛ گرچه پوآروي اين آخري بيشتر هجويه‌اي بر داستان اصلي کريستي بود و به جاي يک کارآگاه باهوش و ذکاوت، ماجراهاي دلقکي خرشانس را روايت مي‌کرد که از سر اتفاق پي به راز جنايت‌ها مي‌برد.

اما ما ايراني‌ها - مثل خيلي ديگر از مردم دنيا - با شنيدن اسم پوآرو ياد ديويد ساشي مي‌افتيم؛ نقش اول سريال تلويزيوني 57قسمتي‌اي كه از LWT (شبکه تلويزيوني «آخر هفته لندن») از 1989 تا 1991 پخش مي‌شد و مجموعه جديد 4 قسمتي آن هم توسط يک تهيه‌کننده آمريکايي براي سال2008 در حال آماده شدن است. اين پوآرو تا به حال نامزد 14 جايزه در بفتا شده که 4 تا از آنها را هم برده است.

ظاهرا ساشي در 60سالگي تمام زندگي و هم و غم خود را روي نقش پوآرو گذاشته و از اين طريق مي‌خواهد راه جاودانگي را بپيمايد. او در قرارداد خود قيد کرده که در صورت ادامه سريال، تا آخر فقط خودش بايد اين نقش را بازي کند.

در عين حال با وجود همه انتقادات به نظر مي‌رسد پوآروي او بيش از ساير هنرپيشه‌ها به شخصيت خلق شده در کتاب‌هاي کريستي نزديک باشد؛ البته عمر خود کريستي به تماشاي هيچ‌کدام از پوآروهاي ساشي قد نداد تا بتواند در اين‌باره نظري بدهد.

ساشي گفته که تمام رمان‌ها و داستان کوتاه‌هاي مربوط به پوآرو را دقيق و موبه‌مو خوانده و همه جزئيات و توصيفات اين شخصيت را از دل آنها بيرون کشيده است تا به درک بهتري از او برسد. او حتي براي جبران لاغري خود و رسيدن به هيکل خپل پوآرو کلي سختي کشيده است و البته در نتيجه همين تلاش‌ها و نيز برنده شدن يا کانديداتوري کلي جايزه در تئاتر انگليس، توانسته نشان افتخاري «طبقه امپراتوري بريتانيا» را از ملکه اليزابت بگيرد.

پيرزن متهم مي‌كند

استعداد خاصي مي‌خواهد که يک زن ميانسال را روي سن تئاتر ببيني و احساس کني که چقدر «انگ» نقش کارآگاه پير و چروک خورده‌ات است.

بيخود نيست که آگاتا کريستي يکي از نابغه‌هاي قرن بيستم شده. او بعد از اينکه در 1946 نمايش «ملاقات با مرگ» را ديد، نامه‌اي به جوان هيکسون 40ساله نوشت و آرزو کرد کاش او يک روز خانم مارپل‌اش را بازي کند.

 آن موقع کريستي فقط 3 جلد از رمان‌هاي دوازده‌گانه خانم مارپل را نوشته بود. حدود 40 سال بايد مي‌گذشت تا آرزوي کوچک او عملي شود.

اما در اين مدت، چند تايي خانم مارپل ديگر در آمريکا و انگليس، رنگ پرده سينما يا صفحه تلويزيون را به‌خود ديدند. اولينش گريس فيلدز - بازيگر و خواننده افسانه‌اي انگليس - بود که در 1956 «جنايت از پيش اعلام شده» را در تلويزيون بازي کرد. بعد از او نوبت به مارگارت راتفورد رسيد. خانم مارپل، اين هنرپيشه اسکاري، حسابي کريستي را نااميد کرد. راتفورد کمدين شکوهمندي بود اما براي ظرافت و آراستگي پيرزن انگليسي زيادي زمخت و خشن به نظر مي‌رسيد.

هرچند در آلمان، هنوز هم مارپل را با سيماي او مي‌شناسند. راتفورد در 4 فيلم نقش خانم مارپل را داشت که البته فقط يکي از آنها بر اساس رمان‌هاي کريستي بود و بقيه فقط نام مارپل را يدک مي‌کشيدند.

آنجلا لانزبري، دومين خانم مارپل هاليوود است؛ آن هم فقط در يک فيلم «آينه شکست». او گرچه 3 بار کانديداي اسکار شده، اما در اين فيلم حضور پررنگ و نقش چنداني نداشت و به‌شدت زير سايه نام‌هايي چون اليزابت تايلور، توني کرتيس و کيم نوواک محو شده بود. هلن هيز معروف با 2اسکاري که در کارنامه‌اش دارد هم 2 بار در تلويزيون سي‌بي‌اس در جلد خانم مارپل رفت؛ يک بار در «معماي کارائيب» و بار دوم در «جنايت با آينه‌ها» که دومي آخرين فيلم خود هيز بود و 8سال بعد از آن در 93سالگي به رحمت ايزدي رفت. مارپل هيز با شخصيت مهربان و البته پرحرفش کمابيش توانست نظرها را به‌خود جلب کند البته تا زماني که رقيب اصليش پا به‌ميدان نگذاشته بود.

اما خانم مارپل سيماي خودمان، مجموعه‌اي از 12فيلم تلويزيوني بي‌بي‌سي بود که از 1984 تا 1992 روي آنتن رفت؛ وفادارترين اقتباس تصويري از اين شاهکار کريستي که هر 12عنوان کتاب مربوط به اين پيرزن دوست‌داشتني را فيلم کرده بود. نقش اول اين سريال - چنان که گفته شد - مرحوم سرکار خانم جوان هيکسون بودند که امروز در اغلب جاهاي دنيا، نام و ياد خانم مارپل با چهره آرام، کمي ابله و پر از چين و چروک ايشان گره خورده است. موسيقي متن فاخر تيتراژ اول و آخر هم کار کن هاوارد بود که در فيلم آخر تارانتينو هم يکي از قطعه‌ها را نوشته است.

خانم مارپل بي‌بي‌سي با تمام موفقيت‌هايش، يک حسرت بزرگ به همراه داشت؛ اينکه خيلي دير آمد؛ آن‌قدر دير که 8سال از زير خاک رفتن کريستي مي‌گذشت و اجل مهلتش نداده بود تا عملي شدن يکي از آرزوهايش را به چشم ببيند.

به‌جز مارپل‌هايي که شرحش رفت، يک اقتباس تلويزيوني جديد هم 3 - 2 سالي است که در شبکه آي‌تي‌وي در حال پخش است که نقش اول آن را جرالدين مکاوان بازي مي‌کند. البته نام اين سريال، به خاطر ژانگولر بازي‌هايي مثل همجنس بازي شخصيت‌ها يا زياد و کم شدن و تغيير هويتشان در طول نمايش(!) به فضيحت و رسوايي معروف شده است!

و آخرين نکته هم اينکه شبکه تلويزيوني معروف ان‌اچ‌ك ژاپن طي سال‌هاي 2004 و 2005، يک انيميشن 39قسمتي بر اساس داستان‌هاي آگاتا کريستي ساخت و به نمايش درآورد که کارآگاهان‌اش هرکول پوارو و خانم مارپل بودند.

 

كمپيون: ماجراجوي خونسرد

 

مجموعه «كمپيون» يك سريال انگليسي كاملا كلاسيك است كه طبق معمول مي‌توان رگ و ريشه‌اش را در يك مجموعه داستان پليسي پيدا كرد. در حقيقت، كمپيون يك اقتباس نعل به نعل از مجموعه داستان‌هايي با محوريت آلبرت كمپيون است كه مارگري آلينگهام در  ابتداي قرن بيستم نوشته است؛ منتها طبق معمول آن زمان، شخصيت جسور و چالاك كمپيون باز هم زير سايه شرلوك هلمز افسانه‌اي باقي ماند.

 شخصيت كمپيون براي اولين بار در رمان «جنايت در دادلي سياه» به عنوان يك شخصيت فرعي ظاهر شد. اما با توجه به اينكه خود آلينگهام به شدت به اين شخصيت علاقه‌مند شده بود، 17 رمان ديگر با محوريت اين شخصيت نوشت و او را معروف كرد.

آن طور كه خود آلينگهام در كتاب‌هايش مي‌نويسد، كمپيون نام مستعار مردي است كه در سال 1900 به دنيا آمده و در يك خانواده بسيار متمول انگليسي رشد كرده است. او در كمبريج درس خوانده و هوش سرشارش، استادانش را سر در گم كرده است. از 20سالگي براي خودش اسم كمپيون را انتخاب مي‌كند و به دنبال حادثه‌جويي و كارآگاه بازي مي‌رود. كمپيون اين كار را فقط براي لذتش انجام مي‌دهد.

كمپيون لاغر، بور و عينكي است و اغلب مهربان به نظر مي‌رسد. گاهي غلط و عاميانه صحبت مي‌كند و بين دوستان نزديك‌اش به «عمو آلبرت» معروف است اما با وجود اين، سرش براي دردسر و هيجان به شدت درد مي‌كند. خانه‌اش (كه روبه‌روي كلانتري ميدان پيكادلي لندن است) جايي است كه كمپيون به همراه زاغ خانگي‌اش سعي مي‌كند پرده از سخت‌ترين معماهاي جنايي بردارد. از رمان‌هاي كمپيون دو بار اقتباس تلويزيوني شده است؛ يك بار مجموعه‌اي كه در سال‌هاي 60-56 پخش شد و ديگري همان مجموعه‌اي كه همه‌مان ديده‌ايم؛ كار پر خرجي كه در سال‌هاي 90-89 روي آنتن رفت.

كار در فيلمنامه و اجرا، آن قدر تر و تميز و محكم از آب درآمده بود كه عدم استقبال مخاطبان انگليسي از آن آدم را به شگفتي مي‌اندازد. روش حل معماها توسط كمپيون چيزي بين روش پوآرو و شرلوك هلمز بود. او به اندازه پوآرو تئوريسين و دقيق و به اندازه هلمز ماجراجو و بي‌كله نشان مي‌داد.

همين هم مي‌شد كه وقتي تمام شهر از حمله «بز غول‌پيكر» مي‌ترسيدند، او شبانه به ديدار اين هيولا مي‌رود و نشان مي‌دهد تمام ترس ملت از «بز غول‌پيكر» به خاطر ژانگولر بازي‌هاي يك دزد مبتكر است كه از اين حيله براي خالي كردن خانه مردم استفاده مي‌كند، اما با وجود اين، بعضي از معماهاي كمپيون آن‌قدر سخت و دشوار به نظر مي‌رسيدند كه امكان ندارد با يك بار ديدن از آنها سر در بياوريد؛ مثل آن قسمتي كه كمپيون قاتل را با رجوع به كتاب «سفرهاي سندباد» گير مي‌اندازد؛ يادتان هست؟

 

هني: پدر جد جيمزباند

خيلي قبل‌تر از اينكه «رابرت پاول» در نقش شخصيت «ريچارد هني» با آن چشمان به‌شدت آبي و موهاي به شدت فرفري، پايش توي تلويزيون‌هاي ما باز شود، هيچكاك اين كاراكتر را در فيلم «39 پله»‌اش تصوير كرده بود؛ منتها آن كسي كه نقش اين جاسوس مارمولك انگليسي را  در فيلم هيچكاك بازي كرد، رابرت دونات بود. در حقيقت «39 پله» مشهورترين رمان جان‌بوشان -جنايي‌نويس اسكاتلندي- است كه باز هم در ابتداي قرن بيستم نوشته شده است.

او در كارهايي كه با محوريت هني نوشته (و مخصوصا همين 39 پله) سعي كرده از فضاي مرسوم رمان‌هاي پليسي آن سال‌ها فاصله بگيرد و يك جور فضاي جاسوسي  را به داستان‌هايش تزريق كند.  قصه 39 پله آن قدر جذاب بود كه يك بار ديگر و اين بار در سال 78 با بازي رابرت پاول دوباره بازسازي شد.

 فيلم فروش بسيار خوبي كرد و رابرت پاول هم كه تا قبل از اين بيشتر روي صحنه تئاتر ديده مي‌شد، بسيار مشهور شد. همين شد كه 10 سال بعد بي‌بي‌سي تصميم گرفت كليه كتاب‌هاي بوشان با محوريت هني را تبديل به سريال كند؛ اقتباس‌هايي بسيار وفادارانه كه تمام و كمال از تلويزيون خودمان پخش شد. شخصيت هني دقيقا همان چيزي بود كه بوشان در كتاب‌هايش توصيف كرده بود.

ژنرال «سر» ريچارد هني يك جاسوس انگليسي همه فن حريف است كه حتي قهرمان كاراته هم شده است، اسكاتلندي است و اول مهندس كشتي بوده اما در جنگ جهاني اول به عنوان كاپيتان كشتي ناوهاي دشمن را شكار مي‌كند. چند وقت بعد به عنوان جاسوس انگليسي‌ها در تركيه مشغول به كار مي‌شود.

 اما درست بعد از جنگ – به خاطر اينكه ديگر حالش از جاسوسي به هم مي‌خورد– استعفا مي‌دهد و تبديل به يك كارآگاه خصوصي مي‌شود اما پيشينه جاسوسي‌اش دست از سر او بر نمي‌دارد و دشمنانش هميشه او را درگير ماجراهاي بزرگ و ترس‌آور مي‌كنند.

به نظر مي‌رسد با اين مواد خام هيجان‌انگيز، بي‌بي‌سي بايد كار دندان‌گيري را ارائه كند اما آن چيزي كه ما ديديم، مجموعه‌اي بسيار بي‌رمق و گاهي خنده‌دار بود كه منطق تعقيب و گريزهاي بچگانه و فرمول هميشگي نجات در آخرين لحظه، روح آدم را به سوهان مي‌بست.  با اين حال، بعيد است تيتراژ عجيب و تقريبا بي‌ربط مجموعه هني- كه با اسم من درآوردي «ماجراجو» برايمان پخش مي‌شد- حالا حالاها از ذهنمان دور شود؛ همان كبريتي كه توي رودخانه براي خودش وول مي‌خورد و همان«رابرت پاولي» كه در نقش «ريچارد هني» به دوربين زل زده بود.

 

1-99 : يك توده خميري شكل

«1-99» يك مجموعه دنباله‌دار پليسي جاسوسي فوق‌العاده بود كه انگليسي‌ها در سال 94 آن را روي آنتن فرستادند. فيلمنامه بي‌نقص و پر تعليق كار و همچنين كارگرداني روان و فوق‌العاده آن – كه توسط يك گروه كارگرداني 6 نفره انجام شده است – به علاوه بازي حيرت‌انگيز لسلي گراندام در نقش ميك رينر- پليس عصبي و بسيار باهوشي كه حتي مي‌توانست مثل يك توده خمير تا حد مرگ هم مشت و لگد بخورد و به عنوان نفوذي وارد باند تبهكاران شود– باعث شده بود كه مجموعه 1-99 تبديل به يكي از ماندگارترين مجموعه‌هاي  اين سال‌ها شود؛ منتها كم بودن قسمت‌هاي اين مجموعه و داستان بسيار با چفت و بستش (كه حتي از دست دادن يك قسمتش هم مي‌توانست به فنا شدن كل سريال بينجامد) باعث شد كه اين مجموعه در ايران كمتر طرفدار پيدا كند.

 

صياد شيطان

در بين سريال‌هاي پليسي‌اي كه ديده‌ايم، انگليسي‌ها بيشترين تعداد (يا حداقل بيشترين تعداد سريال‌هاي ماندگار) را داشته‌اند و حق هم همين است.

 داستان‌هاي پليسي اصلا ابتكار انگليسي‌ها هستند و آنها از دهه 1890، ادبيات پليسي داشته‌اند. طبيعي است كه با چنين سابقه‌اي در تعريف كردن داستان‌ها و معماهاي پليسي، سينماگران انگليس هم داستان‌هاي بهتر و كاراكترهاي جاندارتري بسازند؛ به‌خصوص كه تعدادي از اين سريال‌ها، از روي كتاب‌هايي ساخته شده كه همه‌شان به عنوان شاهكارهاي ادبيات پليسي شناخته مي‌شوند.

 شرلوك هلمز، هركول پوآرو، دوشيزه مارپل، ريچارد هني و آلبرت كمپيون، همه‌شان قبل از صفحه تلويزيون، روي ورق‌هاي كتاب به دست ما رسيده بودند و همين، خودش يكي از عوامل جذابيت اين سريال‌ها بود.

«شرلوك هلمز از دكتر واتسن پرسيد: واتسن! بالاي سرت چي مي‌بيني؟ واتسن گفت: ستاره‌ها را. هلمز گفت: حالا از آن چي مي‌فهمي؟ واتسن جواب داد: خب، خيلي چيزها. مثلا ما مي‌توانيم جهت شمال را بفهميم يا موقعيت جغرافيايي‌مان را، يا مثلا اينكه الان چندم ماه است و... هلمز گفت: نه، نه! واتسن! ما مي‌فهميم كه چادرمان را دزديده‌اند.»

احتمالا شما هم اين جوك بي‌مزه را شنيده‌ايد و با توجه به اينكه در مملكت ما فقط براي چيزهاي پرطرفدار جوك درست مي‌شود، به همين يك جوك براي اثبات محبوبيت سريال شرلوك هلمز اكتفا مي‌كنيم و به جاي تعريف كردن باقي جوك‌ها، مي‌رويم سراغ ماجراهاي سريال «شرلوك هلمز».

در ايران، شرلوك هلمز كارآگاه بسيار شناخته‌شده‌اي است و اولين ترجمه‌هايش به حوالي 1303 برمي‌گردد اما برعكس كتاب‌هاي هلمز، تصاوير سينمايي او خيلي دير به ما رسيد؛ اولين تصويري كه ما از معروف‌ترين كارآگاه همه تاريخ ديديم، مربوط به زمستان 1373 بود؛ با سريال ساخته تلويزيون گرانادا.

از شانس، اين بار ما بهترين سريال هلمز را توانستيم ببينيم. تلويزيون گرانادا، شبكه‌اي محلي در شمال انگليس است كه سال‌هاست با ساير شبكه‌هاي انگليسي رقابت دارد و در دهه 1980 آخرين ترفندش براي جلوگيري از ورشكستگي را رو كرد. آنها سراغ داستان‌هاي كانن‌دويل رفتند كه در انگليس به شدت محبوب است.

 اين بزرگ‌ترين ريسك شبكه در تمام سال‌هايش بود؛ اگر كار مي‌گرفت، مي‌توانستند از ورشكستگي دربيايند و اگر نمي‌گرفت، با سر مي‌خوردند زمين. همين شد كه مسئولان شبكه تمام سعي‌شان را كردند تا كار بهتري ارائه كنند. فقط 5 ماه وقت صرف تحقيق براي چيدمان وسايل خانه هلمز شد. 6 ماه صرف خريد اشياء، مبلمان و كتاب‌هاي ويكتوريايي براي خانه هلمز شد و يك ماه هم صرف ساختن خانه. تازه بعد از همه اين ماجراها، خانه سوخت و كار از اول شروع شد.

 اين خانه در شهر منچستر ساخته شده بود و هنوز هم سرپاست و ملت از آن بازديد مي‌كنند. بعد نوبت وسواس سر انتخاب بازيگر رسيد؛ از بين 200 نفري كه تست دادند، فقط جرمي برت توانست نظر مسئولان شبكه را جلب كند و تازه، هنوز سر موفقيت او شك و ترديد بود اما خود برت آن‌قدر اصرار كرد تا گرانادايي‌ها راضي شدند.

مجموعه اول در 1984 با 13 قسمت ساخته شد. ترتيب داستان‌ها، دقيقا هماني بود كه كانن دويل تعريف كرده بود و قسمت آخر مجموعه اول هم همان قسمتي بود كه هلمز و مورياتي درون آبشار سقوط مي‌كردند.

 موفقيت جرمي برت در نقش شرلوك هلمز، به حدي بود كه كانال‌هاي بي‌بي‌سي2 و كانال4 سريال را خريدند و دوباره پخش كردند. تلويزيون گرانادا نجات پيدا كرده بود. 2سال بعد، مجموعه دوم يا «بازگشت شرلوك هلمز» ساخته شد. تنها فرق اين مجموعه 11تايي با مجموعه اول، در بازيگر نقش واتسن بود.

 اين بار ادوارد هاردويك – پسر سدريك هاردويك، بازيگر مشهور – نقش واتسن را بازي مي‌كرد كه مسن‌تر، آرام‌تر و محبوب‌تر از ديويد بورك – بازيگر واتسن در مجموعه اول - بود. قسمت سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» سال 1990 ساخته شد كه بنا به مثل مشهور «پول زياد، تباهي مي‌آورد»، پرخرج‌ترين و در عين حال بي‌كيفيت‌ترين مجموعه بود. اين مجموعه 6 قسمت داشت.

مجموعه چهارم يا «پرونده‌هاي شرلوك هلمز» هم در 1991 با 8 قسمت ساخته شد كه موفقيت مجموعه‌هاي اول و دوم را داشت. به جز اينها، تلويزيون گرانادا 5 فيلم سينمايي هم با همين مجموعه بازيگران ساخت. سال 1995 قرار بود كار ساخت مجموعه پنجم سريال شروع شود كه جرمي برت، در جريان كار سكته كرد و بر اثر آن مرد.

 اين مجموعه شرلوك هلمز، هم به خاطر دقت و وسواس شديدي كه سازندگانش به خرج داده بودند و هم به خاطر نوع بازي جرمي برت در نقش هلمز – كه با آن نگاه خيره‌اش توانسته بود شخصيت پيچيده آقاي كارآگاه را به خوبي تصوير كند – در سراسر جهان محبوبيت پيدا كرد. بينندگان معمولا اين نكته را هم در نظر گرفتند كه اين سريال كاملا به داستان‌هاي كانن دويل وفادار است.

در كل سريال فقط يك نكته بود كه خارج از داستان‌هاي كانن دويل بود و آن هم در قسمت «پاي شيطان» (از مجموعه دوم) بود كه هلمز كوكايين مصرف مي‌كرد. جالب است كه سازندگان براي همين تغيير، از دفتر كانن دويل مجوز گرفته بودند. پخش اين مجموعه، در ايران از زمستان 73 و با نمايش قسمت «ياقوت آبي» شروع شد. مجموعه اول اين قسمت را شبكه3 پخش مي‌كرد.

مدير دوبلاژ، بهرام زند بود كه خودش هم شرلوك هلمز را مي‌گفت. دوبله اين مجموعه، به‌رغم اشكالاتي مثل اينكه نقش خانم هادسن (صاحبخانه شرلوك هلمز) را در هر قسمت يك نفر مي‌گفت، يكي از بهترين نمونه‌هاي دوبله در سيما بود.

سينك صدا و حركت لب بازيگران فوق‌العاده بود و در قسمت‌هايي مثل «مردان رقصان» - كه تم اصلي ماجرا، رمزنگاري با حروف انگليسي بود – به اوج خودش مي‌رسيد. پخش مجموعه دوم، سال74 از شبكه2 شروع شد. اين بار شرلوك هلمز را جلال مقامي مي‌گفت. زمستان همان سال، شبكه3 مجددا مجموعه اول را پخش كرد. پاييز75، شبكه 2، مجموعه سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» را پخش كرد و در زمستان 76، آخرين مجموعه با 5 فيلم سينمايي (هر كدام در 2 قسمت) روي آنتن رفت.

 در مجموعه‌هاي سوم و چهارم، دوباره بهرام زند، صداي هلمز بود. امسال بهار هم كه شبكه3 مجددا سري اول را پخش كرد. پخش تلويزيوني اين مجموعه در ايران، نكات بامزه و در عين حال عجيب و زيادي داشت. شبكه3 از همان ابتدا، 2 قسمت از 13قسمت مجموعه اول را كنار گذاشت، اما بقيه را درست و حسابي نشان داد. اما شبكه2 بلاهاي عجيب و غريبي سر سريال درآورد. مثلا در قسمت «جعبه مقوايي» سكانس اصلي داستان، به طور كامل حذف شده بود.

در قسمت «لكه دوم»، صورت شخصيت زن ماجرا كه راوي داستان هم بود، از تمام صحنه‌ها حذف شده بود و در قسمت «خانه 3شيرواني» كه معلوم نبود به چه دليل «3 مزدور» ترجمه شده، حدود نيمي از ماجرا اصلا به نمايش درنيامد.

اين هم يك نمونه ديگر: در قسمت «آخرين خون‌آشام» واتسن جايي تعريف مي‌كند كه يك بار در افغانستان روح ديده و در ترجمه، ماجرا شده بود «يك بار در هندوستان روح ديدم!»؛ در حالي كه همه شرلوك هلمزبازها زندگينامه واتسن را مي‌دانند كه مدتي در افغانستان بوده و هيچ‌وقت به هندوستان نرفته است. ماجرا به قدري شور شده بود كه يك نشريه در اعتراض به اين جرح و تعديل‌هاي فراوان، نوشت: «انگار عوامل پروفسور مورياتي در پخش سيما نفوذ كرده‌اند!». با همه اين حرف‌ها، مجموعه شرلوك هلمز يكي از بهترين پليسي‌هايي بود كه تاكنون ديده‌ايم.

 اين را بهرام زند – مدير دوبلاژ مجموعه – هم در يك مصاحبه تصريح كرده. او مي‌گويد وقتي خودش براي اولين بار و پيش از شروع كار، سريال را مي‌ديده، به مسئولان صدا و سيما گفته كه «اين كار حيف است! آن را با صداي اصلي پخش كنيد!» و وقتي هم كه خودش كار را دوبله كرده، بيشتر از هر سريال ديگري به او زنگ زده‌اند و از كارش تعريف كرده‌اند. خود بهرام زند در آن مصاحبه گفته است كه دوبله‌اش در نقش هلمز، بهترين كار او در تمام عمرش است.

موريارتي پرطرفدارتر است

شرلوك هلمز، علاوه بر جايگاه ويژه در ادبيات پليسي، يك ركورد سينمايي هم دارد. او صاحب عنوان بيشترين تعداد فيلم در مورد يك شخصيت است و آن‌طور كه كتاب ركوردهاي گينس آورده، از 1903 تا به‌حال، 79 بازيگر در جلد شرلوك فرو رفته‌اند و 205 فيلم هم درباره او ساخته شده است.

 البته همه اين فيلم‌ها از روي اصل داستان‌هاي كانن دويل ساخته نشده، مثلا در حالي كه پروفسور مورياتي تنها در چند داستان شرلوك هلمز وجود دارد، تقريبا در بيشتر فيلم‌ها كارگردان‌ها با استفاده از كاراكتر او و تضاد ميان 2 قطب هلمز – مورياتي، داستان‌شان را ساخته‌اند و اتفاقا بازيگران مطرح، بيشتر نقش مورياتي را بازي كرده‌اند.

مثلا در «محلول 7درصدي» (1976) لارنس اوليويه نقش اين پروفسور ديوانه را بازي كرده و در «علامت 4» (1984) پيتر اتول. علاوه بر تقابل مورياتي – هلمز، يكي ديگر از ايده‌هاي سينما براي تصوير كردن هلمز، درگير كردن او در ماجراهاي جاسوسي جنگ جهاني دوم است كه هيچ ما به‌ازايي در اصل داستان‌ها ندارد. مثلا در «زندگي خصوصي شرلوك هلمز» (1970 – بيلي وايلدر)، هلمز عاشق يك زن جاسوس آلماني مي‌شود.

 جالب اينكه بيشترين فيلم (58 فيلم) درباره هلمز را آلماني‌ها ساخته‌اند. از بين داستان‌هاي اصلي هلمز، «درنده باسكرويل» بيشترين اقتباس سينمايي (18 مورد) را دارد. معروف‌ترين هلمز سينما هم نه جرمي برت، كه بازيل راتبون انگليسي است. راتبون تصويري از هلمز ارائه داد كه برق هوش از چشم‌هايش بيرون مي‌زد. راتبون در 14 فيلم سينمايي نقش كارآگاه ما را بازي كرد و حتي كانن دويل هم او را براي ايفاي اين نقش پسنديده بود اما به قول روزنامه گاردين: «كاش كانن دويل مي‌ماند و جرمي برت را هم مي‌ديد».

 

مردي كه هلمز شد

معمولا جرمي برت را در كنار بازيل راتبون، بهترين شرلوك هلمزهاي سينما مي‌دانند. اين در حالي است كه برت، روش تمام هلمزهاي قبلي را به‌هم ريخت و يك هلمز جديد ساخت. بازيگرهاي قبلي اين نقش، همه زور خودشان را مي‌زدند تا استاد هر چقدر باهوش‌تر و سرحال‌تر به نظر برسد اما برت دقيقا برعكس، شرلوك هلمزي ساخت كه خسته و بي‌حوصله بود و اين اتفاق به آنچه كانن دويل تصوير كرده بود، بيشتر شباهت داشت.

جرمي برت از آنهايي بود كه از بچگي هلمز مي‌خواند و تقريبا بيشتر 56 داستان و 4 رمان كانن دويل را هم از حفظ داشت و به همين دليل معمولا بدون خواندن فيلمنامه، سر صحنه مي‌رفت. برت يك بار گفته بود: «به نظرم شرلوك هلمز، مخلوق تيره‌بختي بود؛ او مجبور بود مدام با جنايت سر و كله بزند».

 او همين حرف را در بازي‌اش هم درآورد و همين باعث محبوبيت فيلم‌هاي او شد. جرمي برت درسال 1935 به دنيا آمد و 1995 مرد. اين وسط چند تايي فيلم بازي كردكه  معروف‌ترين‌اش بانوي زيباي من و يك سريال بود كه آخر هم سر همان سكته كرد و مرد. صحيح اسم جرمي برت، به سكون «ب» و كسر «را» (هر دو) است.

 

خشم و هياهو: سوئيني

«سوئيني» شايد اولين سريالي بود كه در آن مي‌شد شمايل لندن مدرن را ديد؛ لندني كه پر از روور و ميني‌ماينر بود و تاكسي‌هاي سياه آن، اتاق جنايت. سوئيني اولين مجموعه پليسي مدرن در تاريخ بريتانياست؛ مجموعه‌اي كه بدون اتكا به رمان‌هاي پليسي با الهام از جنايت‌هاي واقعي ساخته شد و بدجوري هم گرفت.

 فيلمنامه مجموعه سوئيني كاملا اوريجينال است و برعكس مجموعه‌هاي بي‌بي‌سي – كه بيشترشان در فرمت ويدئو توليد مي‌شدند - نگاتيو 35 ساخته شد و كلي هم خرج روي دست تهيه‌كنندگانش گذاشت.

 در حقيقت بيشتر از اينكه مجموعه سوئيني در پي حل معماهاي شگفت‌انگيز جنايي به سبك داستان‌هاي معمايي كلاسيك انگليسي باشد، سعي مي‌كرد با ايجاد حادثه، تعقيب و گريز، انفجار و خشونت تماشاگرش را پاي گيرنده‌ها نگه دارد.

جان ثاو و دنيس واترمن در نقش‌هاي ريگان و كارتر، 2 مأمور پليس شعبه ضد جنايت اسكاتلنديارد، گروه پروازي (معروف به سوئيني)بودند . نكته تأثيرگذار و جالب اين مجموعه شخصيت‌‌پردازي بي‌نقص كاراكتر اصلي‌اش است؛ «ريگان» آدمي است دم‌دمي مزاج، عصبي و باهوش كه تمام تلاش‌اش اين است كه به هر نحوي شده، پرونده‌هاي زير دستش را به سرعت به انجام برساند.

 ريگان در اين راه از هيچ جور قانون‌گريزي‌اي دوري نمي‌كند؛ متهمانش را كتك مي‌زند، تهديدشان مي‌كند و حتي بدون اجازه قاضي، خانه و زندگي‌شان را مي‌گردد و به هم مي‌ريزد. ريگان حتي در يكي از قسمت‌ها براي مقر آوردن يك قاچاقچي، همسرش را گروگان مي‌گيرد و با تهديد بالاخره كارش را پيش مي‌برد.

اما در مقابل، كارتي كه دستيار اول ريگان است، پليسي است خونسرد كه مي‌تواند در هر لحظه بهترين تصميم‌هاي ممكن را بگيرد. در بيشتر قسمت‌ها پيش‌بيني‌هاي كارتر درست از آب در مي‌آيد و خيلي از جاها لجبازي‌هاي ريگان با نظرات كارتر كار آنها را به جاهاي باريك مي‌كشاند.

 سوئيني بين سال‌هاي 75 تا 78 از شبكه اصلي بريتانيا پخش شد و طرفداران وحشتناكي پيدا كرد؛ به طوري كه حتي در سال 2008، قرار است يك نسخه سينمايي از آن به سينماها بيايد. اما كنار كشيدن ناگهاني دنيس واترمن (كارتر) از ادامه كار، دست تهيه‌كنندگان سريال را توي پوست گردو گذاشت و بي‌خيال ادامه‌اش شدند.

ما از مجموعه سوئيني، فقط فصل اولش را ديده‌ايم و سوئيني 2 و 3 را نديده‌ايم. اين طور كه مي‌گويند «سوئيني 2» بهتر از بقيه مورد استقبال قرار گرفته است؛ مجموعه‌اي كه در آن خشونت حرف اول و آخر را مي‌زند.

شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 4

اتريشي: بازرس و ركس

 

 

«بازرس و ركس» مشهورترين سريال تاريخ تلويزيوني اتريش است؛ سريالي كه از سال94 كليد خورد و تا سال2004 يك نفس ادامه داشت و حالا گفته مي‌شود كه سري جديد اين مجموعه قرار است از اواخر سال2007 روي آنتن برود.

«بازرس و ركس» شايد جزو موفق‌ترين سريال‌هايي باشد كه نقش اول آن را يك حيوان بازي مي‌كند. ركس (كه نام اصلي‌اش هم همين است) سگي است از نژاد برنارد شپرد كه با هوش عجيب و مافوق تصورش، يك‌جورهايي تمام گره‌هاي پليسي سريال را به تنهايي باز مي‌كند.

 در حقيقت، سريال «بازرس و ركس» بيشتر از اينكه يك سريال پليسي باشد، يك سريال حادثه‌اي است كه ركس به همراه صاحبش - موزر - (با بازي توبياسر مورتي) به دل ماجرا مي‌زنند و آخر سر، پيروز از آن بيرون مي‌آيند.

ركس غير از اينكه مي‌تواند به‌راحتي درها را باز و بسته كند، به تلفن‌ها جواب بدهد و در وقت ناراحتي‌اش كت موزر را روي زمين بكشد يا كفش‌هايش را قايم كند، در بسياري از قسمت‌ها، تنها حلال مشكلات است؛ يك بار يك دختر كه به خاطر ديابت شوكه شده است را از مرگ حتمي نجات مي‌دهد؛ در قسمتي ديگر زني كه قصد خودكشي دارد را با بامزه‌بازي‌هايش به زندگي برمي‌گرداند و در عملي حيرت‌انگيز، موزر بيهوش و زخمي را به وسيله موبايل نجات مي‌دهد.

ركس در يكي از قسمت‌ها به‌تنهايي يك ماجراي گروگانگيري را حل مي‌كند؛ او خودش را به زور از سوراخ هواكش محل حادثه عبور مي‌دهد و سپس با پارس كردن‌هاي مداوم، گروگانگيرها را خلع سلاح مي‌كند . اما با اين حال ركس سگ بسيار حساسي است؛ از بوي جوراب متنفر است و به اسم «زن» و «دامپزشك» حساسيت دارد.

اين همه جذابيت - آن هم در يك سگ- باعث شده است كه اين مجموعه در 42 كشور جهان پخش شود و در تمام آنها جزو پرطرفدارها باشد؛ مجموعه‌اي كه عنوان اصلي‌اش «كميسر ركس» است؛ نامي كاملا برازنده سريال كه در آن ركس را تا مقام كميسري ارتقا داده‌اند؛ اما متاسفانه باز هم با بي‌سليقگي تمام، اين اسم در كشورمان تبديل شد به «بازرس و ركس»

شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 3

آلماني ها: درك هستم از بخش جنايي!

سعيد جعفريان:

 

 

زماني بود كه ايراني‌ها كارآگاه و كارآگاه‌بازي را مترادف با «درك» مي‌دانستند؛ يك آلماني رنگ‌پريده بلندقد و البته پير كه خيلي دير به دير لبخند مي‌زد و خيلي آرام و باوقار قاتلين را دستگير مي‌كرد.

درك در زمان خودش آن‌قدر گل كرد كه به باراني‌هاي بلند مي‌گفتند «مدل دركي» و رضا شفيعي‌جم، معروف‌ترين كاراكتر برنامه «ساعت خوش» (محبوب‌ترين برنامه تمام آن سال‌ها) را، با تركيب‌كردن درك و چند شخصيت ديگر مجموعه‌هاي پليسي آلماني خلق كرد.

درك از لحاظ پليسي، مجموعه ساده‌اي به نظر مي‌رسيد اما اين سادگي به هيچ‌وجه از روي ضعف نبود. در حقيقت «كارآگاه ويژه بخش جنايي»، روش كار جالبي را براي به‌ دام‌ انداختن قاتلين به كار مي‌برد. در مجموعه‌هاي درك، برخلاف تمام مجموعه‌هاي پليسي ديگر، مخاطب از همان اول چهره قاتل را مي‌ديد و حتي در همان پلان‌هاي ابتدايي از انگيزه و نسبت قاتل با مقتول كاملا مطلع مي‌شد.

با اين حساب، به طور كلاسيك هيچ لذتي نمي‌بايست براي مخاطب باقي بماند. اما تمام جذابيت سريال درك در همين نكته بود؛ اينكه ما متوجه اشتباهات او و گروهش مي‌شديم و حرص مي‌خورديم؛ اينكه مي‌دانستيم موقع بازجويي چه كسي راست مي‌گويد و چه كسي دروغ؛ اينكه علت خستگي و پريشاني درك را كه در حل معمايي درمانده بود، مي‌فهميديم.

 در حقيقت سريال درك- دقيقا برعكس كارهاي پليسي مشابه‌اش- به جاي اينكه جذابيتش را از معما و حل پازل‌گونه آن به دست بياورد، بيشتر به سمت يك درام روانكاوانه متمايل مي‌شد و از اين حيث قطعا انساني‌تر و در بسياري از مواقع جذاب‌تر مي‌نمود.

درك از چين تا ماچين

اين جذابيت پنهان، نه تنها ايراني‌ها را تحت‌تاثير قرار داد بلكه يك جورهايي كل جهان را تسخير كرد. مجموعه درك كه از سال 74 تا 98 ميلادي به طور مرتب پخش مي‌شد، در بيش از 100 كشور جهان به نمايش درآمده و تنها چند كشور نه چندان مشهور، شمايل اين پيرمرد صورت‌سنگي را در تلويزيون‌هايشان نديده‌اند.

 اين مجموعه در زمان آپارتايد، محبوب‌ترين و معروف‌ترين سريال آفريقاي جنوبي بود و به قول معروف، خيابان‌ها را خلوت مي‌كرد. استقبال شگفت‌انگيز و بي‌نظير چيني‌ها از اين سريال (كه در تاريخ كشور پرجمعيت چين بي‌نظير است)، باعث شده كه آكادمي پليس چين براي آموزش پليس‌هاي جوان از اين مجموعه استفاده كند و به وسيله آن، راه و روش‌هاي پيشرفته‌تر تعقيب مجرمين و بازجويي را به دانشجويان‌اش آموزش بدهد.

 اين‌طور كه مي‌گويند بيش از 350 ميليون چيني، هر هفته پاي گيرنده‌هايشان مي‌نشستند تا «دل لي ك»‌(درك) و «هاو» (هري؛ اسم واقعي دستيار درك، هري بود، نه به قول ما هنري!) را ببينند.

غير از اين، هارست تاپرت (بازيگر نقش درك) تنها بازيگر آلماني‌اي است كه خارج از مرزهاي آلمان براي خودش كلوپ هواداران دارد. درحالي كه در كشورهايي مثل فرانسه، ايتاليا، هلند، اسپانيا و... آدم‌هاي معروفي مثل مارادونا، فيدل كاسترو، اسپيلبرگ و اينشتين براي خودشان طرفداران پروپاقرصي دارند  كه سعي مي‌كنند با گفت‌وگوهاي هفتگي در محل ميتينگ و اظهارنظر راجع به فرد محبوبشان، كمي از عشقشان نسبت به او بگويند، «هارست تاپرت» شايد تنها غريبه اين وسط باشد؛ كسي كه كلوپ طرفدارانش در همه جاي دنيا به «كلوپ طرفداران درك» معروف است و نه «هارست تاپرت!».

ركورد نوشتن به طور يك نفس

اگر ما مي‌توانستيم تمام 281 اپيزود 60 دقيقه‌اي درك را ببينيم، قطعا يك نكته شگفت‌انگيز فكمان را مي‌انداخت؛ اينكه فيلمنامه تمام اين اپيزودهايي كه به طور مرتب و هر هفته روي آ‌نتن مي‌رفت را فقط و فقط يك نفر نوشته است. معلوم نيست «هبرت رينكر» - تنها نويسنده مجموعه درك – اين همه ايده را، هر هفته و به مدت 24 سال از كجا گير آورده.

اما اگر از اين شگفتي بگذريم، مي‌فهميم چيزي كه باعث تثبيت شخصيت درك و هري در طول همه اين سال‌ها بوده، همين ثابت بودن نويسنده است؛ به طوري كه بعد از تعقيب طولاني مدت سريال، دقيقا متوجه مي‌شديم كه اين كارآگاه مونيخي (درك فقط در حوزه استحفاظي مونيخ كار مي‌كرد)، نسبت به يك عمل خاص چگونه عكس‌العمل نشان مي‌دهد؛ انگار كه يكي از اعضاي بسيار نزديك خانواده‌مان باشد. در يك نظرسنجي عجيب و غريب كه توسط شبكه ZDF (يكي از شركاي شركت «تله نوا فيلم» كه درك را مي‌ساخت) انجام شد، از مخاطبان پرسيده شده بود كه به نظر شما درك چايش را چگونه سرو مي‌كند يا آيا او تا حالا شكست عشقي خورده است يا نه يا اينكه درك مونيخ را چقدر دوست دارد؟!

 جالب اينجاست كه درصد قابل توجهي از مخاطبان سريال، تمام پرسش‌ها را به‌درستي پاسخ داده بودند. اين فقط يك دليل مي‌تواند داشته باشد؛ اينكه «رينكر» كارش را واقعا درست انجام داده است.

كارآگاه غروب مي‌كند

سريال درك در سال 98 درش تخته شد. علتش چندان مشخص نيست اما اين‌طور كه مي‌گويند عدم استقبال از آخرين سري مجموعه درك و همچنين خسته شدن عوامل آن از اين شكنجه 24 ساله، بدون تاثير نبود. در كل اين 281 قسمت، درك فقط از حل 3 پرونده عاجز ماند. همين 3قسمت باعث شد تا در كلوپ هواداران كلي بحث و جدل در بگيرد و طرفداران درك در مورد علت آن بحث كنند.

در حقيقت پس از اتمام سريال، بيشترين بحث و گفت‌وگو در مورد مجموعه راجع به همين موضوع بود. بعدها بسياري از هنرمندان مشهور آلماني كه در هر قسمت به عنوان مهمان به جمع بازيگران ثابت اضافه مي‌شدند، تجربه بازي‌شان در اين مجموعه را با صفت‌هاي «فوق‌العاده» و «باورنكردني» براي بقيه بازگو مي‌كردند. دوري از درك براي طرفداران‌‌اش بسيار سخت بود.

به همين دليل ZDF، يك انيميشن طنز را با محوريت درك و هري روي آنتن فرستاد؛ انيميشني كه در آن، موقعيت‌هاي آشناي سريال درك، هجو مي‌‌شد و تكيه‌كلام‌هاي موجود در آن، چپ و راست و در جاهاي بي‌ربطي به كار مي‌رفت؛ تكيه‌كلام‌هايي مثل «هري، ماشين رو آتيش كن».

معماي بزرگ

اما اين تكيه‌كلام‌ آخري، خودش قصه بسيار عجيبي دارد. اين اصطلاح در 2كشور چين و آلمان به شدت همه‌گير شد و تقريبا الان به صورت ضرب‌المثلي رايج استفاده مي‌شود. اما نكته بسيار شگفت‌انگيز و گيج‌كننده ماجرا اينجاست كه درك در هيچ‌كدام از 281 قسمت سريال، حتي براي يك بار هم نگفته است «هري، ماشين رو آتيشن كن!».

 حالا اگر اين تكيه‌كلام در يك كشور استفاده مي‌شد، مي‌توانستيم يك دلايلي برايش بتراشيم اما وقتي كه اين تكيه‌‌كلام در 2 كشور متفاوت ـ آن هم با اين همه فاصله مكاني و زباني نسبت به هم ـ همه‌گير مي‌شود، دوز معمايي قضيه را بسيار بالا مي‌برد.

 يكي از تئوري‌هايي كه خيلي‌ها براي توجيه اين پديده نادر بيان مي‌كنند، اين است كه همزماني پخش سريال «درك» و «كميسر» در هر دو كشور، مي‌تواند به عنوان دليل اين قضيه بيان شود. در سريال «كميسر»، قهرمان قصه دستياري به اسم هري داشت كه در يكي از قسمت‌هاي آن (توجه كنيد، در يكي از قسمت‌ها!) عبارتي شبيه به آن چيزي كه گفته شده را به زبان آورده. اين دليل چندان موجهي به نظر نمي‌رسد.

اگر به كشور خودمان هم دقت كنيد مي‌بينيد كه يك تكيه‌كلام عجيب بعد از ديدن مجموعه درك بين مخاطبان جاافتاد؛ «هري، تعطيلات كجا مي‌روي؟»؛ اصطلاحي كه برنامه «ساعت خوش» بين مردم جاانداخت و جالب‌تر اينكه درك هيچ‌وقت يك همچين چيزي را در هيچ‌كدام از قسمت‌ها نگفته بود!

 به هر حال درك در تمام دنيا آن‌قدر معروف شده است كه تا حالا 8 كتاب با محوريت شخصيت او نوشته شده؛ كتاب‌هايي كه هيچ‌كدام‌شان را «رينكر» ننوشته است. در ميان اين كتاب‌ها يك كتاب فرانسوي به چشم مي‌خورد و يك كتاب كه عنوانش اين است: «هري، ماشين‌رو آتيش كن!».

پيرمرد نمي‌ميرد

قديم‌ترها كه مجموعه‌هاي تلويزيوني پليسي (مخصوصا از نوع آلماني‌اش) تلويزيون‌مان را تسخير كرده بودند، 2 مجموعه تلويزيوني با فاصله زماني كمي نسبت به هم پخش شدند كه اتفاقا جفتشان هم جزء پرمخاطب‌ترين سريال‌هاي آن سال‌ها بودند؛ مجموعه «كارآگاه كاستر» و «بازرس» كه با حال و هوايي تقريبا متفاوت، جرم و جنايت از نوع آلماني‌اش را به‌مان نشان مي‌دادند.

اما نكته جالب اينجاست كه هر دوي اين مجموعه‌ها در حقيقت يك سريال واحد هستند؛ سريال عجيب و غريبي با اسم آلماني «der Alte» كه از سال 1976 تا به‌حال هر هفته روي آنتن رفته است و مثل اينكه حالا حالاها هم قصد تمام شدن ندارد.

ماجرا اين‌طوري است كه «der Alte» ابتدا با حضور زيگفريد لوتز در نقش «اروين كاستر» توليد شد. كاراكتر كاستر در اين مجموعه پيرمرد بسيار آرامي بود كه با هوش سرشار و متانت عجيبش به طرز مارپل گونه‌اي قاتل‌ها را دستگير مي‌كرد. كاستر تنها بود و دستيار خاصي نداشت، معمولا پيپ مي‌كشيد و كلاه شاپوي غريبي روي سرش مي‌گذاشت.

در حقيقت تيريپ كارآگاه كاستر يادآور يك كارآگاه كاملا كلاسيك بود. همكاري لوتز با اين مجموعه تا سال 85 بيشتر دوام نياورد. آن سال‌ها در ايران شايعه بود كه زيگفريد لوتر يا همان كارآگاه كاستر به خاطر كهولت سن بيش از حد مجاز، رفته آن دنيا. اما حقيقت اين است كه لوتز در سال99، در 82 سالگي و در نورنبرگ از دنيا خداحافظي كرده است.

به هر حال دست‌اندركاران سريال به سرعت يك جانشين براي لوتز پيدا كردند. اين بار «الف شيپ» از نقش سربازرس «لئو كرس» در ادامه مجموعه «der Alte» - كه اين بار باز هم با اسم عجيب بازرس برايمان پخش مي‌شد – ظاهر شد و با تيم 3 نفره‌اش به دنبال حل ماجرا مي‌گشت.

شايد يكي از خاطرات ماندگارمان، دوبله اين سريال با صداي پرطنين «پرويز بهرام» روي صورت «لئوكرس» باشد؛ صدايي كه جان عجيبي به اين شخصيت داد و آن را به شدت محبوب كرد. اما سريال «der Alte» به «رالف شيپ» هم وفا نكرد. اين‌طور كه مي‌گويند مجموعه جديد «der Alte» قرار است با بازي والتر كرير در نقش كارآگاه «رالف هرتزوگ» از اواخر سال 2007 روي آنتن برود. «Der Alte» مجموعه سمج و بلندي است و به اندازه اسمش مسن؛ ترجمه دقيق «der Alte» به زبان فارسي مي‌شود «پيرمرد»!

 

اين ماشين را هم بتركان

احسان ناظم بكايي:

«حيف اين ماشين‌ها که بيخود  روي هوا معلق مي‌زنند و مي‌ترکند. يکي از اين ماشين‌ها را به ما مي‌دادند، ديگر غمي نداشتيم».

 اتفاقا سازنده‌هاي سريال با همين ترفند و پيچاندن ماشين‌هاي گرانقيمت در هوا توانسته‌اند ملت را پاي تلويزيون آچمز کنند. در هر قسمت که بين 45 تا 60دقيقه طول مي‌کشد، اول چند تا ترکيدگي ماشين پيش مي‌آيد تا حواس‌ها جمع شود.

وسط‌هاي کار هم در جايي که ممکن است ملت حوصله‌‌شان سر رفته باشد، چند تا ماشين خرد و خاکشير مي‌شوند و فصل نهايي هم با تعقيب و گريز خلافکار و زوج تام - سمير و چپ کردن خلافکار تمام مي‌شود تا آخرين چيزي که در ذهن مخاطب مي‌ماند هيجان باشد.

 ضمن اينکه در صحنه‌‌هاي تعقيب و گريز هم سمير و تام از ارتفاعات خفني روي زمين و ماشين مي‌پرند که آدم معمولي بعد از اصابت به زمين قاعدتا بايد بترکد اما به لطف پيمان ابدي و بچه‌هاي بدلکار اين اتفاق نمي‌‌افتد. تمام اين جنگولک‌بازي‌ها باعث شده تا هشدار براي کبرا 11 همچنان بعد از 11سال توسط شبکه ارتي‌ال ساخته شود و تمام 172 قسمت آن چيزي بين 6 تا 8 ميليون آلماني را پاي تلويزيون بکشاند و در 67 کشور مشتري داشته باشد. (اين سريال هميشه جزء 3 سريال پربيننده خارجي ما هم هست.) کل ماجراهاي مجموعه در يک پاسگاه پليس اتوبان مي‌گذرد.

2 شخصيت اصلي سمير گرکان (اردوگان آتالاي) و تام کرانيش (نه اشتينک) هستند که دست‌فرمان توپ و شجاعت غيرعادي دارند و خرشانسند. (در بعضي قسمت‌ها جاي تام، يان (کريستين اوليوار) همکار سمير بود.) رئيسشان انگل هارت  (شارلوت شوات)  است که وظيفه ماله‌کشي قانوني روي بزن‌بزن 2 زيردستش را دارد. آندره (کاترينا ويس) با کامپيوتر اطلاعات خلافکارها را به‌دست مي‌آورد و همسر سمير معرفي شده. (معمولا تصاوير هنگام پخش دچار کشيدگي مي‌شود!)

بونراد و هرزبرگر هم 2 پليس چاق و لاغر و دست و پا چلفتي هستند که محض خنده و نمک‌ريزي حاضرند (البته نمک از نوع آلماني که همچين خوش‌خوراک هم نيست). اين جمع 6نفره شخصيت‌هاي ثابت کبرا 11 هستند. بين اين جمع اردوگان آتالاي 41 ساله با پدري اهل تركيه و مادري آلماني پاي ثابت همه قسمت‌هاي سريال بوده و شمايل شرقي و تا حدي ايراني‌اش احساس همذات‌پنداري بيشتري براي ما به بار آورده.

هرچند دوبله فوق‌العاده جلال‌مقامي که انگ سمير است هم خيلي مؤثر است. بعضي بداهه‌ها و مزه‌پراني‌هاي مقامي، فضاي سرد متداول سريال‌هاي آلماني را گرم‌تر مي‌کند. مجموعه كبرا 11 بيشتر از آنکهمثل درک و کاستر متکي به هوش و معماهاي پليسي  باشد، بر پايه هيجان، تصادف و شانس جلو مي‌رود و خلافکارها خودشان، خودشان را لو مي‌دهند. در موقع ديدن کبرا 11، ضربان قلبتان بالا مي‌رود ولي فشاري به سلول‌هاي خاکستري مغزتان وارد نمي‌شود.

شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 2

فرانسوي ها: كابوي نيمه شب

محمد جباري:

 

 

ناوارو هنوز هم معروف ترين پليس تلويزيون فرانسه است.

فرض کنيد شما را گروگان بگيرند ولي از خوب حادثه، گروگانگيرها عشق فيلم و سريال پليسي از کار دربيايند و يک فهرست روبه‌روي شما قرار بدهند که خودتان کارآگاه موردنظر را براي نجات‌تان انتخاب کنيد؛

شرلوک هلمز، هرکول پوآرو، خانم مارپل، درک، کاستر، رکس، کمپيون، ناوارو، سمير؛ واقعا دوست داريد کدام يک از اين کارآگاه‌هاي جذاب و دوست‌داشتني، دخل اين خلافکارها را بياورد؟ کارآگاه‌هاي مينياتوري انگليسي يا کارآگاه‌هاي خشک و جدي و وظيفه‌شناس آلماني يا...؟  به هر حال زندگي‌تان براي خودتان است و مي‌توانيد مثلا در توهم داستان‌هاي پيچيده آگاتا كريستي بمانيد و فکر کنيد پوآرو مي‌تواند نجات‌تان دهد. با اين حال انتخاب «ناوارو» واقعا ارزش‌اش را دارد.

«ناوارو» احتمالا از همه اين فهرست بلندبالا، قوي‌هيکل‌تر و قد بلندتر است (قد ناوارو يک متر و 90 سانتي‌متر است، کسي خبر دارد قد شرلوک هلمز چقدر است؟) ولي اين ظاهر غلط‌انداز، علت اصلي انتخاب او نيست؛ چون کمتر پيش مي‌آيد که با خلافکارها برخورد فيزيکي داشته باشد.

 او حتي به‌ندرت دست به اسلحه مي‌برد؛ ضمن اينکه اضافه وزن و شکم برآمده‌اش، نکته منفي‌اي براي يک پليس چالاک است. ولي وقتي ناوارو را مي‌بينيد، واقعا ياد يک پليس واقعي مي‌افتيد. او نه به اندازه کارآگاه‌هاي انگليسي، تخيلي به نظر مي‌رسد و نه به اندازه آلماني‌ها بي‌روح. اوکت و شلوار مي‌پوشد (آن کت آبي‌اش با پيراهن سفيد بيشتر به‌اش مي‌آيد، قبول نداريد؟) و کراوات هم نمي‌زند.

معمولا هيچ نشاني از پليس بودن در ظاهر او نمي‌توانيد پيدا کنيد ولي نوع خاص راه رفتن‌اش (يکي از قسمت‌هاي جذاب هر قسمت، صحنه‌هاي کوتاهي است که ناوارو را در حال راه رفتن مي‌بينيم و آن آهنگ معروف كه در تيتراژ ناوارو پخش مي‌شود) و آن اعتماد به‌نفس و تجربه‌اي که در چشمان او مي‌بينيد، کافي است تا به او اعتماد کنيد؛ چون مي‌دانيد او ناوارو است و شما را نجات خواهد داد؛ حتي اگر مجبور شود قانون را دور بزند و مثلا با شليک گلوله از اسلحه کسي که مطمئن است قاتل است ولي دلايل کافي براي اثبات آن ندارد، براي او پرونده‌سازي کند؛ حتي اگر مجبور شود سر همکاران‌اش داد بکشد (وقتي داد مي‌زند و بهرام زند هم فوق‌العاده اين حالت‌هاي عصبانيت‌اش را درمي‌آورد، جذاب‌تر هم مي‌شود). او ناوارو است؛ آدم‌ترين کارآگاه اين فهرست.

مهم نيست که ريزبيني شرلوک و  هوش  پوآرو و چالاکي سمير را ندارد؛ او شبيه‌ترين اين کارآگاه‌ها به خود ماست؛ آدمي است که مثل ما عصباني مي‌شود، شوخي مي‌کند، تيکه مي‌اندازد، دروغ مي‌گويد، با رئيس‌اش نمي‌سازد، دلخوشي‌هاي کوچک دارد (بيليارد، غذا خوردن در کافه کوچک ژينو، سر به سر گذاشتن با اوکلن و بلومه و بن ماري و...) و از همه مهم‌تر، خانواده دارد؛ چيزي که بقيه فهرست بالا يا ندارند يا نقش پررنگي در زندگي‌شان ندارد. با اين حال، دخترش - يولان - براي او همه چيز است.

وقتي خسته از دستگيري قاتل‌ها و دزدها و سر و کله زدن با جرم و جنايت‌هاي شهر به خانه برمي‌گردد، هميشه خنده روي لب‌هايش دارد؛ فرقي هم نمي‌کند که واقعا خوشحال باشد يا ناراحت؛ او مي‌داند که تنها دخترش منتظر پدر است تا او را بغل کند و از اتفاقات مدرسه بگويد و با پدرش کل‌کل کند و يکي از همان شوخي‌هاي ناوارويي (که در آن لحظه صدايش بم‌ترهم مي‌شود) نصيبش شود و شب را هم راحت بخوابد؛ که مطمئن شود پدرش - ناوارو - هنوز زنده است؛ ناوارو هم همه پستي و پلشتي‌هاي شهر را فراموش کند و يک فنجان قهوه براي خودش بريزد و روي مبل، روبه‌روي ديوار شيشه‌اي آپارتمان‌اش بنشيند و به شب‌هاي پاريس نگاه کند.

باجناق فرانسوا ميتران

-بازيگر نقش ناوارو - روژه هانن - متولد الجزاير است و جذاب‌ترين نکته از زندگي شخصي‌اش اين است که باجناق فرانسوا ميتران - رئيس‌جمهور معروف و مرحوم فرانسه– است. هانن با اينکه در فيلم‌هاي مهمي مثل «روکو و برادران‌اش» بازي کرده ولي بيشتر ما ايراني‌ها،او  را از فيلم «خانواده پواسونار» مي‌شناسيم که سال‌ها پيش، چند بار از شبکه‌يک، جمعه بعدازظهرها پخش شد.

هانن در اين فيلم که در زمان جنگ جهاني دوم مي‌گذشت، از آن آدم‌هاي نان به‌نرخ روزخور بود كه يک فروشگاه مواد غذايي داشت و از اوضاع جنگ سوءاستفاده کرد و پول و پله درست و حسابي‌اي به‌هم زد. دختر خانواده را هم شايد يادتان باشد که هميشه حتي پشت ميز غذا، کتاب مي‌خواند. هانن، فيلم هم ساخته و نويسنده هم هست. نکته نااميدکننده درباره او- كه يک کمونيست دوآتشه است- اين است که در انتخابات اخير فرانسه، به سارکوزي رأي داده است.

-توليد «ناوارو» از 1989 شروع شد و 18سال ادامه پيدا کرد؛ يعني تا 19 آوريل سال2007. در مجموع، 108قسمت از ناوارو پخش شد. در فرانسه، ناوارو پنجشنبه شب‌ها بعد از اخبار پخش مي‌شد و در ايران يکشنبه شب‌ها و پنجشنبه شب‌ها. الان ديگر مجوعه ناوارو توليد نمي‌شود و به جاي آن مجموعه جديد «دار و دسته ناوارو» پخش مي‌شود که تا به‌حال چند قسمت آن ساخته شده و به جز ناوارو، همه بازيگرهاي آن جديد هستند. محل کلانتري هم از آن ساختمان قديمي به يک ساختمان مدرن و جديد منتقل شده است.

-قسمت‌هاي مختلف ناوارو از پربيننده‌ترين سريال‌هاي فرانسوي به‌حساب مي‌آيد که به طورمتوسط بين 8 تا 10ميليون بيننده داشته که در آنجا رقم بسيار بالايي است. ناوارو اولين پليس مشهور تلويزيون فرانسه است. البته بعدا کميسر لسکو به ميدان آمد و در بعضي سال‌ها از ناوارو جلو زد. مثلا در سال2005، لسکو سومين مجمومه موفق شبکه TF1 بوده و ناوارو پنجمين. در ايران خودمان هم ناوارو حسابي پربيننده بوده؛ نتايج تحقيقات اداره کل پژوهش‌هاي سازمان نشان مي‌دهد که شخصيت ناوارو، مورد پسند 82درصد از بينندگان اين مجموعه قرار گرفته است، به علاوه اينکه 90درصد از بينندگان اين مجموعه، در حد زياد و خيلي زياد از اين مجموعه راضي بوده‌اند.

-سازندگان ناوارو بر اساس شخصيت يولان - دختر ناوارو - فيلم تلويزيوني‌اي ساختند به اسم «مادموازل ناوارو» تا شايد کار اين دختر هم مثل بابايش بگيرد و بتوانند سريال آن را هم بسازند. ايده اين تله فيلم را خود روژه هانن داده بود و در آن بازي هم مي‌کرد و خود يولان نقش يک وکيل را داشت (يولان در سريال ناوارو، رشته حقوق مي‌خواند) ولي انگار اين تله‌فيلم آن‌‌قدرها هم جذاب نبود و ادامه پيدا نكرد.

شماره 143 - سینما و تلویزیون - پرونده ای برای محبوب ترین کارآگاه های تلویزیونی این سال ها 1

انجمن سلول‌هاي خاكستري

 

 

ناوارو، هشدار براي کبرا 11، کميسر لسکو، ماموران مخفي پليس، بازرس فويل، پليس‌هاي موتورسوار، افسران پليس و... نه، اينها اسم تمام سريال‌هاي پليسي تلويزيون نيستند.

 اينها فقط اسم سريال‌هاي پليسي‌اي هستند که همين الان در طول يك هفته از شبکه‌هاي مختلف تلويزيون پخش مي‌شوند؛ هر کدام هم از يک کشور هستند؛ فرانسه، آلمان، استراليا، انگليس و ايتاليا.  ما  از کودکي با تير و تفنگ و قاتل و جرم و جنايت و کارآگاه و پليس آشنا شديم و بخش زيادي از زندگي‌مان را با همين کارآگاه‌هان کشورهاي مختلف سپري کرديم و با آنها بزرگ شديم.

براي همين اصلا عجيب نيست که در حافظه خيلي از ما، بيشتر از هر نوع سريال خارجي، سريال‌هاي پليسي جا خوش کرده‌اند و اصلا خيلي از اين کارآگاه‌ها به نمادي از کشورهايشان تبديل شده‌اند. علت اصلي آن هم برمي‌گردد به محدوديت‌هاي صداوسيماي خودمان که سريال‌هاي پليسي را به بهترين گزينه براي پخش در ايران تبديل کرده چون معمولا به کمترين ميزان جرح و تعديل در داستان نياز دارند. به همين دليل است که تلويزيون ما پر شده از دزد و پليس.

 پخش مجدد «ناوارو» و «هشدار براي کبرا 11» ـ 2 تا از بهترين‌ها و پرطرفدارترين‌هاي اين نوع سريال‌ها ـ كه دوباره دارند پخش مي‌شوند ما را به ياد گذشته انداخت تا سري به بعضي از محبوب‌ترين کارآگاه‌هاي خارجي تلويزيوني‌مان بيندازيم و ببينيم الان روزگارشان چطور است.

شماره 143 - گزارشی از دانشگاه های خارجی و تبلیغات نادرست جذب دانشجو

غاز همسايه

زهرا شكيب مهر:

 

 

جمله هاي تبليغي آگهي هاي جذب دانشجو براي کشورهاي آسيايي را باور نکنيد.

باورش كمي مشكل است اما كافي است با چند تا از اين شماره‌ها كه خودشان را مشاور در امر اعزام دانشجو به خارج مي‌دانند و ادعا مي‌كنند در همه موارد متخصص و بي‌نظير هستند، تماس بگيريد؛ آن‌وقت دست‌تان مي‌آيد كه از كشورهايي كه تابه‌حال اسمشان را هم نشنيده‌ايد، برايتان چه بهشت بريني مي‌سازند.

امكانات متوسط و حتي پايين كشور مربوط را تا حد توان پيشرفته و بي‌نقص توصيف مي‌كنند؛ به گونه‌اي كه در آخر اين توهم براي شما پيش مي‌آيد كه اگر اين فرصت طلايي را از دست بدهيد، ديگر هرگز در زندگي روي موفقيت را نخواهيد ديد.

اما واقعيت با آنچه در اين تبليغ‌ها گفته مي‌شود، فاصله زيادي دارد. شايد اگر اين توصيفات درباره دانشگاه‌هاي معتبر دنيا گفته مي‌شد، قابل باورتر بود تا اين كشورها كه خودشان كلي معضل و مشكل دارند.

بيشترين آمار اعزام دانشجو براي كشور مالزي  است. الان هم حسابي توي بورس است و شركت‌هاي اعزام دانشجو، در آگهي‌ها خيلي روي آن مانور مي‌دهند؛ كشوري كه چند سالي است با شعار جلب توريست همه فعاليت‌هايش را بر اين هدف منطبق كرده است. «آنجا بهترين زندگي و غذا و بالاترين سطح امنيت را داريد، بدون كنكور رشته مورد علاقه‌تان را مي‌خوانيد و معتبرترين مدرك را مي‌گيريد. در دانشگاهي درس مي‌خوانيد كه بهترين و آخرين امكانات روز دنيا را دارد و...»  فكر مي‌كنيد اينها را در مورد آكسفورد يا كمبريج گفته‌اند؟ خير! اين تنها جزئي از توصيفات يكي از مؤسسات ارسال دانشجو براي كشورهاي آسيايي است. ولي واقعا چقدر اين حرف‌ها راست است؟

تقريبا تمام دانشجوهايي كه با كله براي درس خواندن به اين مدارس اعزام مي‌شوند، حرف‌هاي رؤيايي همين مؤسسات را باور كرده‌اند. ريحانه از باهوش‌ترين بچه‌هاي مدرسه بود. بعد از اينكه تهران قبول نشد، براي مدتي قيد درس را زد اما بعد تصميم گرفت براي ادامه تحصيل به مالزي برود و رفت. حالا چند سال است كه در مالزي درس مي‌خواند و زندگي مي‌كند. 

مي‌گويد: «من دوست داشتم آي تي بخوانم اما يا اصلا قبول نمي شدم يا در دانشگاه خوبي پذيرفته نمي‌شدم. « ريحانه مي‌گويد:«خيلي از بچه‌ها بدون تحقيق درست و درماني به آنجا مي‌روند؛ بيشتر بچه‌ها وقتي مي‌آيند توي ذوقشان مي‌خورد.» او مي‌گويد امكانات مالزي مثل ايران است و تفاوت چنداني ندارد. خرج و مخارج  در كوالالامپور خيلي بالاست.

 در شهرهاي ديگر ولي اوضاع كمي بهتر است.«من در ملاكا(melaka) كه يك شهر بندري است و 2 ساعت با كوالالامپور فاصله دارد، زندگي مي‌كنم و ماهانه حدود 300هزار تومان خرج دارم اما همين مقدار - بدون هزينه‌هاي تحصيل و اجاره خانه - در كوالالامپور2 برابر مي‌شود». مردم مالزي مردم آرامي هستند. اما معروف است كه ايراني‌ها در مالزي با هم ميانه خوبي ندارند، دليلش را هم كسي نمي‌داند.

در مورد اعتبار مدرك اين دانشگاه‌ها حرف و حديث زياد هست و دقيقا نمي‌شود گفت مدرك اين دانشگاه‌ها چقدر معتبر است؛ «من در يك دانشگاه غيردولتي درس مي‌خوانم. اينجا دانشگاه دولتي هم دارد كه بيشتر در كوالالامپور و چندتايي هم در شهرهاي ديگر هستند. 

الان در مالزي، رشته‌هاي آي تي و الكترونيك و مكانيك توي بورس هستند و بعضي دانشگاه‌ها هم به خاطر همين رشته‌هايشان معروفند».  بعضي دانشگاه‌هاي بين‌المللي هم در مالزي هستند كه چون سال آخر دانشجويان‌شان را به يك كشور ديگر مي‌فرستند، خيلي معروفند اما چون خيلي گران هستند، ايراني‌ها كلا قيدش را مي‌زنند.

با تانكر آب بخوريد

مؤسساتي كه دانشجوها را به هند مي‌فرستند، در تبليغات‌شان بر اعتبار دانشگاه‌هاي هند خيلي تاكيد مي‌كنند اما نمي‌گويند در اين دانشگاه‌هاي به اصطلاح معتبر، چه پوستي از دانشجو كنده مي‌شود.  پونا  شهري  است كه بيشترين سهم در تبليغات را دارد. خانم ن.الف در بمبئي و در مقطع دكترا مشغول به تحصيل است.

 او معتقد است پونا به دلايل اخلاقي، شهر خوبي براي دانشجويان كم سن و سال نيست؛ «دانشگاه‌هاي پونا اكثرا مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد دارند و چون دانشجوها كم سن هستند، بعضي رفتارهايشان باعث شده در پونا نسبت به باقي شهرها ارزش كمتري برايشان قائل باشند؛ در صورتي كه در باقي شهرهاي هند، به ايراني‌ها احترام بيشتري مي‌گذارند».

 بر خلاف توصيفاتي كه مؤسسات تبليغاتي مي‌كنند، هند كشور فقيري است و به‌جز اقليتي از مردم، بقيه در سختي زندگي مي‌كنند؛ «مردم در هند با حداقل امكانات زندگي مي‌كنند. فقط 2 ساعت در روز آب بهداشتي دارند كه آن را هم با تانكر مي‌آورند. وضعيت بهداشتي و اقتصادي در هند اصلا در سطح ايران نيست». كشور هند براي دانشجويان خارجي هيچ امكانات اضافه بر سازماني ندارد اما دانشگاه‌هايش از سطح علمي نسبتا بالايي برخوردارند.

مهدي شريعتمداري، 32 سال دارد و در مقطع دكترا در دانشگاه پونا درس مي‌خواند و به اتفاق همسرش - كه او هم دانشجوي كارشناسي‌ارشد است - زندگي مي‌كنند. مهدي عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد است. او دوره ليسانس و فوق ليسانس‌اش را در ايران گذرانده؛ «من در ايران نمي‌توانستم دكترا را در رشته دلخواهم بگيرم و براي همين به هند آمدم. وقتي هم كه درسم تمام شود، يك هفته هم در اينجا نخواهم ماند».

او رفتن به هند را براي دوره‌هاي كارشناسي و ارشد اصلا توصيه نمي‌كند؛ «بايد به انگليسي كاملا مسلط باشيد چون در هر امتحان به طور متوسط بايد 30 صفحه به اين زبان بنويسي. امتحانات هم در همه دانشگاه‌ها به طور همزمان و يكسان برگزار مي‌شود و ربطي به استاد ندارد. حتي استاد هم تصحيح نمي كند.

فقط 20 نمره دست استاد است كه آن هم رفاقت و اين حرف‌ها برنمي‌دارد». او معتقد است اگر دانشجوهاي ايراني همان قدر كه در هند مجبور به درس خواندن هستند، در ايران درس بخوانند، بي برو برگرد نفر اول كنكور مي‌شوند. «كسب معدل خوب در اينجا اصلا شوخي نيست. معدل شاگرد اول‌هاي اينجا 14-13 است!».  او هم هند را از لحاظ بهداشت خيلي پايين مي‌داند؛ «كثيف‌ترين نقطه در ايران باز هم از اينجا تميزتر است!». در هند خطر ابتلا به بيماري‌هاي واگيردار خصوصا هپاتيت و ايدز هم بالاست.

طبق آمار، حدود 20 تا 30 درصد دانشجويان كارشناسي درسشان را در هند نيمه‌كاره رها مي‌كنند. اين مقدار در دوره‌هاي بالاتر كمتر مي‌شود. مهدي معتقد است براي درس خواندن در هند هزينه زيادي داده است؛ چه مادي و چه معنوي؛ «در اينجا امكانات و آسايش و بهداشت خود را از دست مي‌دهي و به جاي آن تحصيلات كسب مي‌كني». هند شديدا معضل بيكاري دارد، پس روي كار دانشجويي هم نمي‌توانيد حساب كنيد. حتي در موقع دادن ويزا از شما تعهد مي‌گيرند كه آنجا به هيچ وجه كار نكنيد.

افسرده نشوي رفيق!

در تماس با يكي از شركت‌هاي مشاور اعزام دانشجو، وقتي از آقاي مشاور درباره اوكراين مي‌پرسيم ،  مي‌گويد: «اعتبار علمي‌اش خيلي بالاست. در آنجا با هموطنان‌تان ارتباط داريد(!)، فرصت‌هاي تجاري زيادي داريد، خيلي آسان ويزا مي‌گيريد، مي‌توانيد با ساير ملل ارتباط داشته باشيد و خوابگاه دانشجويي هم داريد».

در مورد خدمات شركت هم با اعتماد به نفس بالايي مي‌گويد: «برايتان از دانشگاه يا كالج زبان پذيرش مي‌گيريم، در فرودگاه به استقبالتان مي‌آييم و شما را به مقصدتان مي‌رسانيم. ثبت نام نهايي‌تان را در دانشگاه و اداره پليس انجام مي‌دهيم و يك خط موبايل هم در آنجا به شما هديه مي‌دهيم». معلوم نيست اين همه محبت چرا بايد بي‌دريغ نصيب شود!

آيدا بهبودي حدود 3 سال است كه در دانشگاه تاراس شفچنكوي شهر كيف درس مي‌خواند. او مي‌گويد: «تعداد دانشجو‌هاي ايراني اينجا كم نيست. پسرها از دخترها بيشترند اما پسرها چون عموما در سن پايين و براي نرفتن به سربازي مي‌آيند، بعد از مدتي دچار ناهنجاري‌هايي مي‌شوند.

 ندانستن زبان - مخصوصا روسي - آنها را اذيت مي‌كند و براي همين بعد از مدتي بي‌خيال درس و دانشگاه شده يا آخر ترم مجبور به خريدن نمره و اين بساط‌ها مي‌شوند». او مي‌خواهد زودتر درس‌اش را تمام كند؛ «مي‌خواهم به ايران برگردم، هيچ كجا مثل خانه خودم نيست». 

 تعداد دانشجوهايي كه بعد از يك مدت، تصميم به برگشت به كشور مي‌گيرند در اوكراين كم نيست. محسن.ت، دانشجوي دانشگاه هوايي ملي كيف بوده كه بعد از يك سال و نيم درسش را نيمه كاره رها كرده و به ايران برگشته است؛ «نمي‌توانستم ديگر در آنجا بمانم. بعضي‌ها رفتار خوبي با ايراني‌ها نداشتند. هزينه تحصيل هم زياد بود. همه دوست‌هايم افسرده شده بودند. من هم وقتي برگشتم، تازه كمي حالم بهتر شد».

 او مي‌گويد اصلا تصورش را هم نمي‌كرده كه زندگي در آنجا اين‌قدر سخت باشد. او معتقد است كار بيشتر شركت‌هاي انتقال دانشجو فقط پول به جيب‌زدن است؛ «بيشترشان اينجا با بادي‌گارد تردد مي‌كنند».

خرج و مخارج در اوكراين نسبتا بالاست. براي يك سوئيت 70 متري بايد حدود 9-8 هزار دلار هزينه كنيد. اگر بخواهيد در دوره ليسانس درس بخوانيد با شما قرارداد كارشناسي ارشد پيوسته مي‌بندند كه شهريه‌اش حدود 23 هزار دلار در سال است.

قصه ادامه دارد

اين جريان تبليغات به چند كشور ختم نمي شود و حتي درباره كشورهايي كه مسلما سطح آموزشي‌شان از ايران پايين‌تر است هم ادامه دارد. در اين آگهي‌ها مي‌گويند يكي از دانشگاه‌هاي اين كشور در فهرست 100 دانشگاه‌برتر دنياست اما اين رتبه‌بندي در كجا و توسط چه كساني صورت گرفته، خدا مي‌داند! كافي است بپرسيد آيا هند از بلاروس و ارمنستان بهتر نيست يا مثلا هر كدام را به ديگري ترجيح بدهيد تا داد و بيدادشان راه بيفتد كه اين شركت‌ها همه‌شان قلابي‌اند و فقط مي‌خواهند پولي به جيب بزنند.

وزارت علوم چه مي‌گويد؟: زير بار نمي‌رويم

وسط اين هياهوي دانشگاه‌ها و تبليغات مؤسسات، وزارت علوم هم بيكار ننشسته. اگر سايت وزارت علوم را ببينيد، حتما به آيين‌نامه دانشجويان بورسيه و شرايط تحصيل در خارج از كشور هم برمي‌خوريد. وزارت علوم همه شرايط خروج از كشور براي تحصيل را فهرست كرده كه آن‌قدرها هم كه اين مؤسسات مي‌گويند ساده نيست.

علاوه بر اين، يك فهرست بلندبالا هم از وضعيت اعتبار مدارك دانشگاه‌هاي خارج از كشور وجود دارد كه معلوم مي‌كند وقتي درستان تمام شد و برگشتيد، كسي مدرك‌تان را قبول دارد يا بايد بفرستيدش لاي باقالي‌ها!

وزارت علوم ضمن اينكه تاكيد كرده متقاضيان ادامه تحصيل حتما از اعتبار مدرك دانشگاهي‌اي كه انتخاب كرده‌اند مطمئن شوند، بعضي از شهرها را براي تحصيل نامناسب ناميده؛ «اوكراين، روسيه، ارمنستان و ايالت‌هاي بنگار و پونا در هند اصلا براي تحصيل مناسب نيستند. اين كشورها دانشجو را به شكل دلار مي‌بينند! علاوه بر اين، شرايط اجتماعي هم مناسب زندگي نيست. مشكلات اخلاقي، نبود امكانات اوليه زندگي و خوابگاهي، ايجاد مزاحمت از جانب پليس و اخباري مبني بر گرفتن رشوه توسط دانشگاه‌ها از جمله مشكلاتي است كه اين كشورها دارند».

با وجود اين هشدارها، بنابه اظهارات دكتر ملكان – مدير كل امور بورسيه وزارت علوم – بعد از مالزي كه مقام اول را در اعزام دانشجو دارد، كشورهاي بلوك شرق (اوكراين، ارمنستان، آذربايجان و بلاروس) بيشترين طرفداران را دارند. مهم‌ترين دليل اقبال به اين كشورها، هزينه پايين و فاصله كمتر است.

با اين حال، وزارت علوم مدارك خيلي از اين دانشگاه‌ها را معتبر نمي‌داند و ضمنا امكان انتقال از اين دانشگاه‌ها به دانشگاه‌هاي داخل كشور هم تقريبا منتفي است. اين درست خلاف ادعاهاي مؤسساتي است كه مي‌گويند هر وقت دلتان خواست مي‌توانيد برگرديد و تحصيلات‌تان را در ايران ادامه دهيد. خيلي از دانشجوها هم وقتي با شرايط نامناسب كشورها مواجه مي‌شوند – براساس اين ادعاها – درخواست انتقال مي‌دهند و البته با ديوار برخورد مي‌كنند.

با وجودي كه در يك سال گذشته روند اعزام دانشجو به اين كشورها كند شده اما حالا 30 هزار دانشجوي خارج از كشور تقاضاي انتقالي داده‌اند و منتظرند تا فرجي حاصل شود. وزارت علوم كاهش درخواست خروج از كشور را به خاطر افزايش ظرفيت دانشگاه‌هاي داخلي و بالا رفتن كيفيت اين دانشگاه‌ها مي‌داند. در كنار اين دلايل، كم شدن داوطلبان ورود به دانشگاه را هم نبايد ناديده گرفت.

شماره 143 - مهمان هفته - یادداشتی به قلم عباس کیارستمی - کارگردان

بعد از باران

احسان لطفي:

 

 

يك عينك تيره او را از دنيايي جدا مي‌كند كه آدم‌هايش در 2 انتهاي يك طيف صف كشيده‌اند؛ گروهي - بيشتر در آن‌طرف مرزها - فكر مي‌كنند سينما با او تمام شده است (گدار) يا به منتهاي درجه هنري‌اش رسيده است (اسكورسيزي) و گروه ديگر مي‌گويند او نابلدي‌اش را پشت سماجت و اعتماد به نفس پنهان كرده است.

هر دو گروه اما به هوشمندي او در كاري كه انجام مي‌دهد - چه اسمش سينما باشد يا نباشد- معترفند.

 كيارستمي به‌هرحال و با همه اين روايت‌هاي ضد و نقيض، معروف‌ترين كارگردان‌ (و حتي چهره هنري) ايران در دنياست؛ مدايح بي‌صله كوروساوا را مي‌شنود، با ژوليت بينوش آبگوشت مي‌خورد، از اسكورسيزي جايزه مي‌گيرد، به برتولوچي جايزه مي‌دهد و نخل طلاي كن را براي اولين‌بار به ايران مي‌آورد.

كيارستمي متولد اول تير 1319 در تهران است. در دانشكده هنرهاي زيبا گرافيك خواند، براي تلويزيون آگهي ساخت، براي كتاب‌ها نقاشي كشيد، براي «قيصر» تيتراژ ساخت و بالاخره با استخدام در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، كاري را شروع كرد كه تا امروز بيشتر از 70جايزه ريز و درشت بين‌المللي برايش آورده.

غير از اين، كيارستمي از 13 سال زندگي مشترك با پروين اميرقلي (تا سال 1361) ، 2 پسر به نام‌هاي احمد و بهمن دارد، عكس مي‌گيرد، نقاشي مي‌كشد، حافظ تصحيح مي‌كند، شعر مي‌گويد و گاهي هم مي‌نويسد.

اين متن ترجمه مطلبي است  از او كه در يكي از شماره‌هاي مجله All-story (به‌سردبيري كاپولا) چاپ شده است.

عباس كيارستمي: دوست من همه‌چيز مي‌داند. معماري خوانده است اما مثل معمارها كار نمي‌كند. بيشتر مي‌خواند و مي‌نويسد. البته هيچ‌كس تابه‌حال نوشته‌هايش را نديده است.

مي‌گويد براي خودش مي‌نويسد. گاه به گاه، طرح‌هايي براي دفاتر معماري مي‌كشد و پولي درمي‌آورد اما فقط همان‌قدر كه دخل و خرجش به هم برسد.

از نظر او، پديده‌هاي دنيا به 2 دسته تقسيم مي‌شوند؛ چيزهايي كه او خوش‌اش مي‌آيد و چيزهايي كه او بدش مي‌آيد.

سينما جزو دسته اول است. اما فقط سينماي هاليوود. فيلم غيرهاليوودي، برايش هيچ معنايي ندارد. تماشاچي ثابت فيلم‌هاي آمريكايي است و مرا هم به ديدنشان تشويق مي‌كند.

بعضي وقت‌ها مرا به ساختن چنين فيلم‌هايي هم تشويق مي‌كند. مي‌گويد فيلم‌هاي مرا دوست ندارد. مي‌گويد «رفاقت‌ات را به فيلم‌هايت ترجيح مي‌دهم». فكر مي‌كند خودم به اندازه فيلم‌هايم خسته‌كننده نيستم.

آخرين‌باري كه رفته يكي از فيلم‌هاي مرا ببيند، تا آخرش دوام نياورده و همان وسط‌ها خوابش برده است. اينها را خودش مي‌گويد و تلاشي هم براي پنهان‌كردن‌شان نمي‌كند. فيلم‌هاي خواب‌آور را دوست ندارد و معتقد است تختخواب در مقايسه با صندلي سينما، جاي بهتري براي خوابيدن است.

گفتم كه، معيارش هاليوود است و آن‌قدر به اين معيار اعتقاد دارد كه حتي فيلم‌هاي شبه‌آمريكايي را هم از دست نمي‌دهد. براي همين هم مرا – تقريبا به زور– به ديدن چنين فيلمي آورده است با اين مقدمه خيرخواهانه كه «اگر يك فرانسوي مي‌تواند فيلم آمريكايي بسازد، چرا تو نتواني؟ فيلم‌ساختن براي دو سه تا سالن فسقلي، مثل جمع‌كردن يك بشقاب گندم است وقتي كه بقيه دارند هكتارها هكتار مزرعه را بار مي‌زنند».

با او جر و بحث نمي‌كنم. من نه مي‌توانم چنين فيلمي بسازم، نه اين چيزي كه مرا براي ديدنش آورده است را فيلم حساب مي‌كنم. بعد از صحنه سوم، قضيه دستم مي‌آيد. يكي از همان قصه‌هاي پرطرفدار است با يك قهرمان درجه 2 به علاوه مقدار زيادي احساسات.

آدمكش نقش اول، يك گياه آپارتماني دارد كه با وظيفه‌شناسي و تعهد خاصي از آن مراقبت مي‌كند. درست قبل از هدف‌گيري و شليك به سينه قرباني، به گياهش آب مي‌دهد و آن را بيرون پنجره مي‌گذارد. بعد از اين ماموريت، او براي آموزش هنر قتل به يك دختر بچه 15-14 ساله آماده است. تصوير انگشت كودكانه‌اي كه ماشه را مي‌كشد حالم را بد مي‌كند.

مي‌خواهم از سالن بيرون بروم  اما لذتي كه در چهره دوستم مي‌بينم نگه‌ام مي‌دارد. نمي‌خواهم همه تقصير را به گردن لذت او بيندازم. راستش خودم هم كنجكاوم ببينم كارگردان با آن گياه چه‌كار مي‌كند؟ چطور پيام محبت‌آميزش را به تماشاگران معصوم انتقال مي‌دهد؟ فيلم بي هيچ تلاش خاصي براي حفظ پيوستگي جغرافيايي اتفاق‌ها جلو مي‌رود.

تنها چيزي كه اين رويدادها را به هم متصل مي‌كند، اين است كه همه، روي يك حلقه فيلم چيده شده‌اند. به خودم مي‌گويم «اينكه يك فرانسوي مي‌داند چطور فيلم آمريكايي بسازد، ثابت مي‌كند كه من نمي‌توانم». بقيه فيلم را نمي‌توانم ببينم و از سالن بيرون مي‌روم.

دوستم اعتراض مي‌كند؛ «يعني همه آنها كه به صندلي چسبيده‌اند اشتباه مي‌كنند و فقط تو خوب و بد را مي‌فهمي؟» و بعد به آمار فروش فيلم در آمريكا اشاره مي‌كند. بيرون، باران مي‌بارد و ابرهاي پراكنده روي فلورانس را گرفته‌اند. صداي ناقوس‌هاي كليسا و غرش رعد با صداي دوست شاكي و كج‌خلق من مخلوط مي‌شود؛ «لابد فيلم‌هاي تو خوبند. بليت هركدام از فيلم‌هايت چند برابر فيلمنامه‌اش مي‌ارزد». وقتي عصباني مي‌شود، طنزش رو مي‌آيد.

يادش مي‌آورم كه من مهمانش هستم و كمي آرام مي‌شود؛ مخصوصا وقتي اشاره مي‌كنم كه من فقط 24 ساعت در فلورانس هستم و ممكن است بخت تماشاي فيلم را در شهر ديگري پيدا كنم اما بعيد است بتوانم فلورانس را در معيت چنين دوست دانشمندي دوباره ببينم.

عقب‌نشيني مي‌كند. براي عوض‌كردن بحث، درباره پل سمت چپ‌مان چيزي مي‌پرسم. از فاصله دور، توريست‌هاي رنگارنگ و چتر به‌دست را روي پل مي‌بينم. راه‌رفتن زير باران بدون چتر سخت است اما دوست من براي رفتن بي‌قراري مي‌كند. مي‌خواهد قصه پل را با جزئيات كامل برايم بگويد و به نظرش براي اين كار ما بايد دقيقا روي خود پل بايستيم.

نه چندان راحت، خودمان را به سرپناه پل مي‌رسانيم و بين گروهي توريست بي‌دفاع جاگير مي‌شويم. كنار ما يك نقاش روي چهار پايه‌اش نشسته است. بالاي سرش، طرح‌هاي زغالي كارل ماركس، مرلين مونرو و بريجيت باردو روي يك ستون چسبيده‌اند. شمايل خودش به چيزهايي كه كشيده بي‌شباهت نيست؛ لب‌هاي باريك، بيني بزرگ و كلاه بره قرمز. نگاهش كه مي‌كنم مي‌فهمم حواسش جمع چيز ديگري است.

با شيفتگي مرد جواني را تماشا مي‌كند كه سرگرم گفت‌وگو با يك توريست زن آمريكايي است. مرد جوان به يك ستون تكيه داده است و به انگليسي دست و پا شكسته با دختر حرف مي‌زند. از جايي كه من ايستاده‌ام، صورت هيچ‌كدامشان پيدا نيست. دلم مي‌خواهد ببينمشان اما جاي تكان‌خوردن ندارم. سمت راستم، نقاش به مرد فلورانسي زل زده است و سمت چپ، دوست دانشمندم، تاريخ پل را روايت مي‌كند.

پل را در قرون وسطي، دور و بر سال 974 ميلادي از چوب ساخته‌اند. بعد در يك سيل فرو مي‌ريزد. در سال 1114ميلادي آن را مقاوم مي‌كنند و در 1324 ميلادي، يك سيل ديگر ويرانش مي‌كند و اين اتفاق، دوباره در سيل سال 1334 ميلادي هم پيش مي‌آيد؛ مي‌افتد. پلي كه الان روي آن ايستاده‌ايم، 10 سال بعد در 1344 ميلادي ساخته شده كه آن‌هم در سيل سال 1964، آسيب جدي ديده است. نوار صورتي پشت سر دختر، محدوده قابل تردد پل را مشخص مي‌كند.

همين‌طور كه گوش مي‌كنم، چشم‌ام به مرد فلورانسي است. زن جوان حرف‌هاي او را مي‌شنود اما نگاهش به طلافروشي‌هاي آن طرف خيابان و مردها و زن‌هايي است كه شانه به شانه يكديگر، جلوي ويترين‌هاي براق ايستاده‌اند. خريداري داخل مغازه‌ها نيست.

مغازه‌دارها تنها ايستاده‌اند و به باران و مشترياني كه خريد نمي‌كنند، نگاه مي‌كنند. حالتشان عين هم است؛ هركدام بي‌خبر از اينكه صاحب مغازه كناري، درست در همان نقطه، دست‌ها را پشتش گره كرده، پاها را به هم چسبانده، كمي روي پاشنه‌هايش به عقب خم شده و مثل مجسمه به فضاي بيرون زل زده است؛ به مشتري‌ها و به باراني كه باريدنش را ادامه مي‌دهد.

كسي با كسي حرف نمي‌زند. شايد همه غير از من، حكايت اين پل و ويراني‌هايش را مي‌دانند و من تنها كسي هستم كه از اين روايت لاينقطع سود مي‌برد. رودخانه، خروشان و غران، از زير ما مي‌گذرد. به نظرم سطح آب از موقعي كه روي پل رسيده‌ايم، لااقل 50 سانتي‌متر بالا آمده است.

سعي مي‌كنم از روي تاريخ‌هايي كه شنيده‌ام، قانوني براي ويراني‌هاي پل پيدا كنم. از 1324 تا 1344 ميلادي، 20 سال است و بعد دوباره از 44 تا 64، 20 سال ديگر. سيل بعدي سال 1964 آمده است كه مي‌شود 620 سال، شايد هم 600 سال. رياضيات‌ام واقعا بد است. تنها چيزي كه دستگيرم مي‌شود اين است كه همه سال‌هايي كه پل در آنها خراب شده، به 4 ختم مي‌شوند. الان سال 1994 است و درست 30 سال از آخرين ويراني پل مي‌گذرد.

بسيار خب. اين اصلا چيزي را ثابت نمي‌كند؛ غير از اينكه شايد همه چيز با يك سيل ديگر نابود شود؛ توريست‌ها، اهالي شهر و همين‌طور طلافروش‌ها. ربطي هم به تكرار آخرين رقم سمت راست ندارد. ستون‌هاي باران جلوي چشم‌ام از آسمان پايين مي‌ريزد و من واقعا كمي ترسيده‌ام. اما پيدا شدن سر و كله گروهي توريست ژاپني كمي خاطرم را جمع مي‌كند.

مثل يك گروهان، مرتب و هماهنگ روي پل مي‌آيند. همه بادگيرهاي ضدآب و كلاه‌هاي مخصوص دارند و همين‌طور كه به دقت، داستان گذشته پل را از زبان راهنمايشان مي‌شنوند، صورت‌هايشان با يك زاويه زير باران شلاق مي‌خورد. با آن لباس‌هاي رنگي، پيشروي‌شان در ميان باران و آدم‌هاي روي پل، مثل حركت كارناوال‌هاي خياباني است و اين كمي اميدوارم مي‌كند؛ مخصوصا آرامشي كه در قيافه تك‌تكشان مي‌بينم به من مي‌گويد كه راهنمايشان، هيچ اشاره‌اي به خرابي سال 1964 پل نكرده است.

شايد آن روز هم، همه‌چيز به همين سادگي شروع شده است؛ كسي تاريخ پل را براي ديگري بازگو مي‌كرده است؛ نقاشي با نقاشي‌هايش، حاضر بوده است؛ طلافروش‌ها، توريست‌ها، باران و باد، همه بوده‌اند و ميانه اين آشوب، مرد جواني سهمش از ابديت را آرزو مي‌كرده است.

به سطح آب نگاه مي‌كنم كه تا چند اينچي پل بالا آمده است. مي‌خواهم به دوست دانشمندم بگويم كه از آنجا برويم اما با سخاوتي كه در او سراغ دارم، بعيد است پل را قبل از انتقال آخرين قطره اطلاعات‌اش ترك كند. غير از اين مي‌ترسم چنين پيشنهادي، دوباره سينما را يادش بيندازد و اوقاتش را تلخ كند. خودم هم كنجكاوم ببينم كوشش‌هاي جوان فلورانسي به كجا مي‌رسد.

به دور و بر نگاه مي‌كنم. دوست دانشمندم در گوش من و غير از اين كسي كلمه‌اي نمي‌گويد. حالا توريست‌ها هم به ويترين طلافروشي‌ها پشت كرده‌اند و روبه‌رو را نگاه مي‌كنند. طلافروش‌ها بي‌حركت در درگاه مغازه‌هايشان ايستاده‌اند و بيرون را مي‌پايند. باران زير سرپناه مي‌پيچد. من حس مي‌كنم پل زير پاهايم پايين مي‌رود و با اين حال، مرد جوان و دوست من، از حرف زدن دست نمي‌كشند. آب از نوك دماغ نقاش پايين مي‌ريزد. قطره‌هاي باران از لبه كلاه مرد پشت سرم چكه مي‌كند و روي گردن من پايين مي‌سرد. جاي تكان خوردن نيست.

از گوش چپم هنوز تاريخ رنسانس وارد مي‌شود اما با گوش راست، صداي مرد جوان را مي‌شنوم كه حالا دارد رسما از دختر خواستگاري مي‌كند؛ از خوبي‌هاي يك زندگي ساده حرف مي‌زند؛ از اتاق زير شيرواني كوچكي كه پنجره‌اش به كليساي سن مينياتو باز مي‌شود و از كبوترهايي كه پشت پنجره لانه كرده‌آند. دختر آن‌قدر بي‌تفاوت است كه فكر مي‌كنم شايد زبان مرد را نمي‌فهمد.

نگاهش بين دسته چتري كه هي دكمه‌اش را فشار مي‌دهد و آسماني كه هي تيره‌تر مي‌شود، در رفت و آمد است. مرد جوان به تلاش‌اش ادامه مي‌دهد؛ «خوب به من نگاه كن، اگر خوشت آمد با هم عروسي مي‌كنيم؛ يك عروسي كوچك در تالار شهرداري. بعد شام را در خانه كوچكمان مي‌خوريم؛ روي بالكن كنار پرنده‌ها. شام را خودم درست مي‌كنم. ريبوليتا مي‌گذارم (سوپ مخصوص ايتاليايي با گوشت سرخ شده)  حتما خوشت مي‌آيد. بعدش اگر فكر كردي فلورانس را دوست نداري و نمي‌خواهي اينجا زندگي كني، با تو مي‌آيم؛ هرچند فلورانس را خيلي دوست دارم».

فلورانسي كه باران دارد آن را مي‌برد. باد، قطره‌هاي كوچك آب را از روي رودخانه برمي‌دارد و به اطراف پرت مي‌كند. رودخانه خودش را به ستون سمت چپ پل مي‌كوبد و آب روي پل جاري مي‌شود. باد 3 – 2 چتر رنگارنگ را از دست صاحبان‌شان مي‌قاپد و به رودخانه مي‌اندازد. همه چيز دارد شديدتر مي‌شود و تصميم همزمان طلافروش‌ها براي جمع كردن ويترين‌هايشان، اين را تاييد مي‌كند. آرام و هماهنگ، از چپ به راست، يكي‌يكي طلاها را جمع مي‌كنند و در گاوصندوق مي‌گذارند. انگار مطمئن‌اند كه ورثه قانوني‌شان گاوصندوق‌ها را با موفقيت از ته رودخانه بيرون خواهند آورد. شايد اسمشان را روي صندوق‌ها حك كرده‌اند.

توريست‌ها مثل مجسمه‌هاي سنگي شهر بي‌حركتند. باد چند چتر ديگر را از صاحبان بي‌اعتنايشان مي‌گيرد و به آسمان مي‌فرستد. نقاشي مرلين از ستون كنده مي‌شود و به طرف تالار شهرداري پرواز مي‌كند. ماركس به دنبالش مي‌رود اما بريجيت باردو، محكم سر جايش چسبيده است.

 آشوب حكمفرما مي‌شود. حالا مردم زير لب چيزهايي با خودشان يا به بقيه مي‌گويند. فلورانسي جوان در سكوت به دختر زل زده است؛ انگار آخرين حرفش را گفته و منتظر جواب اوست. حتي دوست دانشمند من هم لحظه‌اي از حرف زدن دست مي‌كشد. دختر به بالا نگاه مي‌كند. گوشه‌اي از پوشش خاكستري ترك مي‌خورد و آبي آسمان خودش را نشان مي‌دهد. دختر به همين خيره شده است.

ترك با سرعتي باورنكردني بزرگ مي‌شود. باران آرام مي‌گيرد. باد ابرها را مي‌پراكند و خورشيد نور نارنجي پيش از غروبش را روي فلورانس مي‌اندازد. توريست‌ها مثل ابرها پراكنده مي‌شوند. دختر چترش را باز مي‌كند، نگاهي به مرد جوان مي‌اندازد و با يك لبخند سرد از پيش او مي‌رود. نگاه پايين افتاده جوان، قدم‌هاي دقيق و مراقب زن را تا عبور از سيلاب جاري در خيابان بدرقه مي‌كند. چند پرتقال كوچك و بزرگ، روي سيلاب سوارند. ياد حرف زاواتيني - مرد بزرگ سينماي ايتاليا - مي‌افتم و فكر مي‌كنم شايد فلورانسي بوده است. از قول او گفته‌اند: «اولين چيزي كه از مقابلت مي‌گذرد، مي‌تواند قهرمان فيلمت باشد».

از كنار سالن سينما رد مي‌شويم. فيلم تمام شده است و چهره تماشاگراني كه بيرون مي‌آيند، شبيه كساني است كه از مجلس ختم برگشته‌اند. دلم مي‌خواهد از يك نفرشان بپرسم سر آن گياه چه آمد.

شماره 143 - گزارش (روز ملی دختران)

انفجار دخترانه

محمد مهدي حاجي‌پروانه:

 

 

اتوبوس‌ها يكي يكي از راه مي‌رسند و مسافران شان را پياده مي‌كنند. مسافران اتوبوس‌ها همه دخترند.

چند گروه، لباس‌هاي يك شكل و روپوش‌هاي يكرنگ مدرسه به تن كرده‌اند و چندتايي هم با لباس معمولي و رسمي آمده‌اند. حالا تالار بزرگ وزارت كشور، دخترانه دخترانه شده است. به‌هرحال، هرچه باشد، امروز، روز آنهاست و البته شهرداري تهران هم براي آنها سنگ تمام گذاشته است.

«امروز روز ملي دختران» است. روز، روز خانم‌هاست. همه‌شان دارند آخرين برنامه‌هايشان را هم با دقت مرور مي‌كنند تا مبادا چيزي از قلم بيفتد و شيريني امروز را به كامشان تلخ كند.

چند دقيقه‌اي از ساعت 9 صبح گذشته كه ديگر تقريبا بيشتر صندلي‌هاي سالن بزرگ وزارت كشور پر مي‌شود از دختراني كه آمده‌اند تا در يك روز دخترانه، يك جشن كاملا دخترانه برگزار كنند؛ «جشن روز ملي دختران».

گوش تا گوش سالن را دخترها پر كرده‌اند. چند نفري دارند برنامه‌ها را پيش‌بيني مي‌كنند. يكي دو نفر دارند تند تند و از روي همديگر، جواب سؤال‌هاي مسابقه را مي‌نويسند و يكي دو نفري هم هستند كه بي‌حوصله منتظر شروع مراسم مانده‌اند. برنامه‌ها كه شروع مي‌شود، جمعيت آرام آرام به وجد مي‌آيد.

 «صادقي» - مجري پر شر و شور برنامه «خانه مهر» شبكه3 - كارش را خوب بلد است و با چند تا جمله دخترانه، گرد و خاك مي‌كند؛ «3 سال پيش، يك برنامه تلويزيوني داشتيم به اسم «باتو» كه توي لوكيشن برنامه زده بوديم «ورود آقايان ممنوع!». خيلي‌ها ايراد گرفته بودند كه اين فمينيست‌بازي‌ها چيست؟ اما ما همان موقع هم گفتيم كه دخترها هميشه بايد سهمي جداگانه توي جامعه داشته باشند و اين ربطي به فمينيسم و هيچ‌چيز ديگري ندارد. بگذار خوششان نيايد...».

صداي كف و سوت دخترها كه مي‌خوابد، برنامه بعدي شروع مي‌شود. گروه حركات موزون «حنانه» با لباس‌هاي يكدست، روي سن مي‌آيند تا داستان تولد حضرت معصومه(س) را با زبان شعر، آهنگ و حركات هماهنگ و موزون روايت كنند. برنامه‌اي كه خيلي‌ها را هوايي مي‌كند.

دكتر مجري مي‌شود

صداي تشويق، لحظه لحظه بيشتر مي‌شود. اين جماعت فقط يك جرقه كوچك مي‌خواهند تا تمام انرژي‌شان را بريزند توي دست‌ها و گلويشان و تا آنجا كه توان دارند دست بزنند و از خودشان هيجان در كنند.

اين را آقاي دكتر هم خوب مي‌داند. دكتر «نبي» كه به گفته خودش يك روان‌شناس است و راجع به نگراني، اضطراب، دلشوره و استرس در ميان دختران جوان و البته بحث‌هاي«فرا روان‌شناسي» حرف مي‌زند، مثل يك بمب انرژي، دائم روي سن حركت مي‌كند و با حركات دست و سر و صورت و البته گاهي هم تقليد صدا، حرف‌هايش را به شكل كاملا ماهرانه‌اي مي‌زند؛ گاهي در نقش يك شاگرد مبتلا به لكنت زبان و گاهي هم مثل هنرمندان پانتوميم.

اين دفعه البته از معدود دفعاتي است كه يك روان‌شناس، تريپ عصا قورت داده‌اش را كنار مي‌گذارد، ميكروفون به دست روي سن حركت مي‌كند، جوك مي‌گويد، خاطره تعريف مي‌كند و البته حرف اصلي‌اش را هم مي‌زند و حتي از ورود شهردار تهران به سالن هم استفاده مي‌كند و با لفظ «همشهري خودم» از او ياد مي‌كند. جمعيت هم البته كم نمي‌گذارد، صداي تشويق‌هاي ممتد، يك لحظه هم قطع نمي‌شود و اين يعني كه برنامه استاد، حسابي به دل دخترها نشسته است.

دست، دست

بهانه دخترها براي دست زدن، تمامي ندارد و البته برنامه‌ها هم طوري چيده شده‌اند كه درجه هيجان را لحظه به لحظه بالاتر ببرند. حالا نوبت شهردار تهران است كه روي سن بيايد و براي دختران تهراني صحبت كند.

قاليباف، با اشاره به اينكه پيشنهاد نامگذاري روز ملي دختران را مجموعه شهرداري تهران و فرهنگسراي دختران به شوراي فرهنگ عمومي كشور داده‌اند، دوز دخترانه مراسم را بيشتر مي‌كند. او از زنان و دختران به عنوان «كانون توليد امنيت عاطفي» در جامعه نام مي‌برد و مي‌گويد: «امروز، امام‌(ره)، انقلاب و شهدا اين فرصت را بعد از چند صد سال به زن‌ها داده‌اند كه نگاه واقعي اسلام به زنان را، هم بيان كنيم و هم آن را پياده كنيم.

اما اين انتقاد هم به ما وارد است كه بدون برنامه داريم حركت مي‌كنيم. بسترها براي حضور بانوان در عرصه‌هاي اجتماعي فراهم شده است اما ظرفيت‌ها و امكانات هنوز به درستي مهيا نشده است».

شهردار تهران با جملاتي دخترانه درباره برتري دخترها بر پسرها در ورود به دانشگاه، يك‌بار ديگر سروصداي تشويق در سالن را تا حد انفجار بالا مي‌برد و با يك آرزو حرفش را تمام مي‌كند؛ «هركدام از شما، يكي از همان كانون‌هاي عاطفي جامعه آينده ما هستيد. اميدوارم جامعه آينده ما را پرنشاط، شاداب و عاقبت به خير كنيد».

خواننده‌ها به صف


بنيامين، محسن چاوشي و عليرضا عصار. فقط يك نفر از اين جمع 3 نفره كافي است تا شور و شوق سالن بيشتر شود. صداي هر سه نفر اما از گلوي يكي ديگر دارد بيرون مي‌آيد. برنامه تقليد صدا، درست طبق پيش‌بيني به هيجان جشن كمك مي‌كند. استاد، صداي همه چيز را هم تقليد مي‌كند؛ از صداي تيك‌آف هواپيما روي باند فرودگاه گرفته تا «گل پونه‌هاي وحشي» مرحوم بسطامي و «اي كاروان» عليرضا عصار. رقص نور چراغ‌هاي سالن و دودهاي رنگي روي سن هم آدم را ياد كنسرت‌هاي پاپ اجرا شده توي همين سالن مي‌اندازد.

مراسم كه به اينجا مي‌رسد، خيلي‌ها سالن را ترك مي‌كنند. بعضي‌ها طولاني‌شدن مراسم و بازگشت به مدرسه را دليل رفتن خود مي‌دانند و بعضي ديگر هم هيجان بيش از حد مراسم را!

بخش اصلي مراسم اما آخرين برنامه است. اين را زمزمه «سيب‌گلاب» گروه موسيقي مي‌گويد. مجيد اخشابي همين‌طوري هم طرفداران كمي ندارد و اسمش كه مي‌آيد صداي جيغ و سوت و كف است كه بلند مي‌شود؛ چه برسد به اينكه استاد، يك شعر اختصاصي هم براي دخترها خوانده باشد؛ «دخترا سيب گلابند / مثل برفند مثل آبند...». اخشابي يكي يكي آهنگ‌هايش را مي‌خواند و تشويق‌ها هم لحظه به لحظه بيشتر مي‌شود.

عكاس‌ها و بقيه مردهاي داخل سالن را هم به بيرون از سالن هدايت مي‌كنند تا جشن دخترانه، اختصاصي‌تر شود و چند دقيقه بعد، پاياني است بر يك جشن 4ساعته در يك روز كاملا دخترانه؛ روزي كه نام «روز ملي دختران» روي پيشاني‌اش بود و همه‌چيز دوباره تمام شد تا سال بعد و يك روز ديگر و شايد يك جشن دخترانه دخترانه ديگر.

وقتي دختران بيانيه مي‌خوانند

«مي‌خواهيم مراسم روز ملي دختران را هر سال باشكوه‌تر از سال قبل برگزار كنيم».  اين مژده‌اي است كه «فروغ السادات اخضري»- معاون فرهنگي اجتماعي اداره كل امور بانوان شهرداري تهران - به دختران جوان تهراني مي‌دهد. اخضري درباره جشن امسال مي‌گويد: «امسال با مشاركت آموزش و پرورش، سازمان تربيت‌بدني و بسيج خواهران، حدود 4 هزار نفر از دخترهاي تهراني را به جشن روز ملي دختران دعوت كرده‌ايم تا در روز ميلاد حضرت معصومه(س) لحظاتي خاطره‌انگيز را به آنها هديه كنيم و البته به اهداف مد نظر خودمان هم برسيم».

حالا اين هدف‌ها چيست؟ بقيه صحبت‌هاي خانم اخضري را بخوانيد؛ «دلمان مي‌خواهد دختران امروز و مادران آينده را توي درست‌ترين مسير – كه همان تربيت اسلامي و ديني است – هدايت كنيم تا ضمن تزريق روحيه نشاط به آنان، مادران خوبي هم براي جامعه آينده تربيت كنيم. براي همين هم، يك بسته فرهنگي به همه دخترهاي تهراني هديه مي‌دهيم».

اخضري از قرائت «بيانيه دختران» در پايان جشن امروز ياد مي‌كند و مي‌گويد دخترها دسته جمعي اين بيانيه را قرائت مي‌كنند.

علاوه بر شهرداري، «خانه شهرياران جوان» هم براي جشن روز ملي دختران دست به كار شدند. آنها در روز جشن و در محوطه بيروني سالن كشور، 5  غرفه بر پا كردند و با عناويني مثل «دختران سلامت»، «دختران و كارآفريني»، «كتاب و كتابخواني» و «دختران توانمند» به صورت نمادين، توانايي‌ها و نيازهاي دختران امروز را نشان دادند. آنها يك تومار بلندبالا هم توي يك غرفه به نام «نامه دختران» گذاشتند تا هر كدام از دخترها، معيارهاي خودش را براي بهترين بودن بنويسد؛ توماري كه خيلي هم از آن استقبال شد. نشريه «ريحان» هم يك هديه ديگر بود كه ته و توي قضيه دختران موفق – از «آن شرلي» و «يانگوم» تا گلشيفته فراهاني و مهروز ساعي – را درآورده بود.

شماره 143 - گزارش (نمایشگاه کتاب)

رستگاري در يك متر جا

منصوره مصطفي‌زاده:

 

 

نمايشگاه مطبوعات شايد تنها جايي باشد که همشهري جوان مي‌تواند رودررو با مخاطبان‌اش آشنا شود و نظرات آنها را بشنود؛ براي همين هم از خيلي قبل‌تر از نمايشگاه، همه به فکر اين بودند که چطور مي‌شود از اين رويارويي کوتاه بيشترين استفاده را کرد.

 فرم نظرسنجي، دفتر يادبود و حضور بچه‌هاي مجله در نمايشگاه، همه و همه براي همين بود که يک وقت  نظري، پيشنهادي، انتقادي از دست نرود و همه حرف‌ها ثبت شود. هرچند كه كمبود جا اجازه نداد خيلي از نقشه‌هايمان را عملي كنيم ولي به هر حال در طول آن روزها اتفاقات جالبي رخ داد كه ارزش گزارش نوشتن را دارد.

«همين؟!»؛ اين اولين سؤالي است که خيلي‌ها مي‌پرسند. تصور خواننده‌ها از غرفه همشهري جوان خيلي با آن چيزي که واقعا هست فرق دارد؛ خبري از غرفه نيست؛ يک ميز کوچک يک متر و‌50 سانتي، کل دارايي همشهري جوان است!

دروديواري وجود ندارد و آرم کوچکي که پايين ميز خورده، پشت يک عالمه آدم که جلوي غرفه ازدحام کرده‌اند، گم شده. دختري که معلوم است خيلي از غرفه بي‌در و ديوار همشهري جوان جا خورده، کمي دوروبر را مي‌گردد و مي‌گويد «بقيه‌اش اون پشته؟!».

 ولي واقعيت اين است که پشتي وجود ندارد! غرفه‌هاي همسايه  که روزهاي اول سعي مي‌کردند کمي از مرزهاي خودشان دفاع کنند، بي‌خيال شده‌اند و ميزهايشان را به همشهري جوان اجاره داده‌اند. اين وسط آدم دلش براي بچه‌هايي مي‌سوزد که از بين اين همه جوان مي‌خواهند خودشان را به غرفه «دوچرخه» برسانند؛ طفلکي‌ها!

آن‌ور ميز

روز اول تنها فرصتي است که مي‌شود غرفه را ترک کرد و بقيه جاهاي نمايشگاه مطبوعات را ديد. اکثر غرفه‌ها هيچ رهگذري ندارند و غرفه‌داران خودشان نقش خواننده را هم بازي مي‌کنند. غرفه همشهري جوان هم اگرچه شلوغ‌تر از همه غرفه‌هاي اطراف به نظر مي‌رسد اما خلوت است.

 با اين همه، غرفه در 2روز بعدي از خجالت روز اول درمي‌آيد. پنجشنبه و جمعه، انگار كه يکي شير فلکه اصلي را باز کرده و سيل خواننده‌ها را به سمت غرفه (يا همان ميز) همشهري جوان سرازير کرده. معلوم نيست اين همه جوان يکهو از کجا سر و کله‌شان پيدا مي‌شود. همه آمده‌اند و همه هم مي‌خواهند بيايند جلو و يک ساعت بايستند و مفصل با همه نويسنده‌هاي حاضر صحبت کنند و براي نويسنده‌هاي غايب پيغام بگذارند.

 تا اينجايش مسئله‌اي وجود ندارد؛ بدي‌اش اين است که ميز کوچک همشهري جوان براي2 يا حداکثر 3 نفر بيشتر جا ندارد. اين طوري مي‌شود که روز جمعه، علاوه بر غرفه‌هاي مجاور، خبرگزاري يمن و افغانستان (غرفه‌هاي روبه‌رويي) هم به تسخير خواننده‌هاي جوان درمي‌آيند! بالاخره آقاي خبرگزاري يمن که حسابي شاکي شده، سراغ مسئول غرفه مي‌آيد و يک چيزهايي مي‌گويد که البته به دليل بي‌توجهي مسئول غرفه به کلاس‌هاي درس شيرين عربي در دوران نوجواني، مراتب شکايت ايشان به هيچ کجا نمي‌رسد.

اين ور ميز

حالا آن ور ميز را مي‌شود يک طوري توجيه کرد؛ بالاخره خواننده مجله موقع نمايشگاه مطبوعات نيايد غرفه مجله‌اش، پس کي بيايد؟ اما اين ور ميز را نمي‌شود توجيه کرد؛ کل فضاي غرفه به 2متر مربع هم نمي‌رسد و معلوم نيست چطوري ۱۲نفر آدم سه بعدي داخل آن جا شده‌اند!

 باز جاي شکرش باقي است که نويسنده‌هاي مجله، اگر هم رشد بيش از حد داشته‌اند در ارتفاع بوده، نه در حجم و البته خدا را شکر، غرفه سقف هم ندارد که مشکلات ناشي از قدبلندي به وجود بيايد! بالاخره در يک اقدام انقلابي، چند تا از بچه‌ها از غرفه اخراج مي‌شوند تا بحث‌هايشان با خواننده‌ها را بيرون از غرفه ادامه دهند. با اين کار، غرفه‌هاي لبنان و تاجيكستان هم به تسخير همشهري جوان درمي‌آيند!

جمعه روز خوبي بود

از نگاه بچه‌هاي جلوي غرفه معلوم است كه دنبال نويسنده‌ها مي‌گردند و همين غريبگي باعث شده كه اول كمي دست دست كنند و بعد بيايند جلو. يخ اما خيلي زود آب مي‌شود. پركردن فرم نظرسنجي بهانه خوبي است براي اينكه سر صحبت باز شود. سؤال‌ها شروع مي‌شوند؛ صفحه‌هاي رويداد در هفته را كي مي‌نويسد؟ چرا  بعضي وقت‌ها خيلي جدي مي‌شويد؟ گرافيست‌تان كي مي‌آيد نمايشگاه؟ آقاي قنواتي الان كجا هستند؟...

و همين‌طوري بحث داغ مي‌شود تا برسيم به مسائل جدي‌تر. تقريبا هركدام از بچه‌ها دارند با يك گروه از خواننده‌ها حرف مي‌زنند.

حرف‌ها گاهي به مطرح‌كردن ايرادها و غرزدن خلاصه مي‌شود مثل اين: «خداييش، خيلي به نيروي انتظامي حال مي‌دهيد، چه خبرتان است؟» يا اين يكي: «صفحه راهنما چرا اين‌ شكلي شده؟ چرا حجم معرفي كتاب را كم كرده‌ايد؟». كساني  هم هستندكه سعي مي‌كنند  كلي‌تر حرف بزنند؛ «به نظرم حالا كه اين‌قدر مجلات جوانانه كم است، شما وظيفه داريد يكراست برويد سراغ دغدغه‌هاي جوان‌ها. به جاي اينكه درباره يانگوم حرف بزنيد، بياييد ببينيد مشكل روز جوان‌ها چيست».

جمعه بعد از ظهر همان‌طور كه حدس مي‌زديم شلوغ‌ترين روز نمايشگاه و شلوغ‌ترين روز غرفه ما  بود؛ روزي كه خوانندگان ثابت مجله، ترافيك نمايشگاه را به هم ريختند. البته به غير از آنها چند نفر از كساني كه قبلا توي مجله با آنها گفت‌وگو كرده بوديم يا از كارهايشان گزارش گرفته بوديم هم آمدند. اولين‌شان سردار جعفري - رئيس پليس آگاهي كشور- بود كه چند دقيقه‌اي مهمان غرفه شد و دفتر يادبود را امضا كرد. بعد هم كه كامران نجف‌زاده آمد. اصغر نقي‌زاده هم كه مدام توضيح مي‌داد كه ما يك بار با او مصاحبه كرده‌ايم و بعد هم توي يك استخر خالي ازش عكس گرفته‌ايم.

خلاصه كه جمعه، خواننده‌ها آن‌قدر در اوج بودند كه حتي مامور حراست سالن به خيال اينكه جلوي غرفه اتفاقي رخ داده، مي‌خواست جمعيت را متفرق كند!

اينک، آخر شب

نمايشگاه  در حال تعطيل شدن است. درهاي سالن‌ها بسته شده‌اند و کسي حق ندارد وارد شود. بلندگوها نيم ساعتي هست که همه را به ترک نمايشگاه دعوت مي‌کنند.
بچه‌هاي مجله همه خرت و پرت‌ها را از روي زمين جمع مي‌کنند و مي‌چپانند زير همان ميز نيم متري. آخرين نفر از بچه‌ها از سالن بيرون مي‌آيد و مسئول سالن که حسابي از شلوغي هرروزه غرفه شاکي است، در را مي‌بندد و نفس راحتي مي‌کشد. در خيابان از 4 رديف ماشيني که بعدازظهر تنگ هم پارک کرده بودند، خبري نيست اما فردا صبح دوباره اينجا پر مي‌شود از ماشين و آدم و مجله.

گونه‌شناسي بازديدكنندگان نمايشگاه

1 - يک عده آنهايي هستند که با دست خالي وارد نمايشگاه مي‌شوند و تنها هدفشان اين است که با دست پر بروند بيرون؛ مهم نيست که چي؛ روزنامه، بروشور، مجله، خودکار؛ فقط مفتکي باشد!

مثال: اين مورد در نمايشگاه مطبوعات آن قدر زياد است که مثال زدن برايش خيلي آسان است. از همه بامزه‌تر آقايي بود که هر روز مي‌آمد و به سرعت باد از جلوي همه غرفه‌ها مي‌گذشت و هر چيزي را که روي ميزها بود جمع مي‌کرد و مي‌رفت. در يکي از اين عبورها، روزنامه‌اي که يکي از خواننده‌ها از غرفه ديگري گرفته بود و روي ميز گذاشته بود، ظرف نيم‌ثانيه رفت توي کيسه آقاي خوشحال و به سرعت باد هم ناپديد شد!

2 - عده ديگر، آنهايي هستند که مجله را مي‌خواهند. هر شماره‌اي، هر چند تا، فرقي نمي‌کند؛ «يک مجله بدهيد حالش را ببريم!» مثال: يک آقايي آمده بود و مجله مي‌خواست. مسئول غرفه پرسيد: شما خواننده همشهري جوان هستيد؟ آن آقا بله کشداري گفت و اطمينان داد که خواننده است. مسئول غرفه يک کاغذ نظرسنجي گذاشت جلوي او و خواست که نظرش را بنويسد. آقاي خواننده پر و پاقرص يک خرده نگاه به برگه کرد و گفت: «من مي‌گم، شما بنويس!». آقا سواد نداشت!

3 - دسته سوم آنهايي هستند که عبارت «نمايشگاه» را در مورد نمايشگاه مطبوعات جدي گرفته‌اند. مي‌آيند و تماشا مي‌کنند و رد مي‌شوند و مي‌روند، همين. مثال: عابرين پياده‌اي که در نمايشگاه همان‌طور گذر مي‌کنند که در پياده‌رو‌هاي شهر.

4 - دسته ديگر، خواننده‌هايي هستند که سراغ غرفه را مي‌گيرند و وقتي مي‌آيند، انتقاد و پيشنهاد دارند، حرف مي‌زنند و نظر مي‌دهند. اينها قسمت عمده مراجعين و شلوغ کنندگان غرفه را تشکيل مي‌دهند. مثال: همين خود شما!

5 - اما دسته آخر؛ همان‌قدر که دسته اول بامزه و عجيب هستند، دسته آخر هم هستند. اين دسته کساني هستند که تقريبا تمام روزهاي نمايشگاه را مي‌آمدند و جلوي ميز نيم وجبي غرفه مي‌ايستادند و ساعت‌ها حرف مي‌زدند و خوشحال بودند. در طول هر روز هم شونصدبار خداحافظي مي‌کردند و باز برمي‌گشتند.

خيارشور و نان اضافه

هميشه حاشيه از متن جذاب‌تر است؛ اگرچه نمايشگاه اصولا خودش حاشيه است!

-در روز چهارم دختر كوچولويي كه  قدش به زحمت به ميز مي‌رسيد آمد و گفت: «خانم مجله امروز را داريد؟» گفتيم: « نه، تمام شده» دختر كمي فكر كرد و گفت: «خب مال فردا رو داريد؟».

-رک‌ترين خواننده اين چند روز پسري بود که آمد، سلام کرد، خنديد و گفت: «يه چيزي بگم؟ خوب نيستين!».

-يکي از صحنه‌هايي که در خيابان حجاب در ساعت ۷ شب مي‌شد ديد، ماشين‌هاي پارک شده در وسط خيابان بود. گويا اين ماشين‌ها در بعدازظهرهاي شلوغ نمايشگاه، دوبله پارک کرده بودند و ماشين‌هاي حاشيه خيابان زودتر از آنها رفته بودند، در نتيجه ماشين‌هاي رديف دوم مانده بودند وسط خيابان!

-يک آدم خوشحالي که آمده بود نمايشگاه، بدون هيچ مقدمه‌اي خواست که يک برگه نظرسنجي به او بدهيم. پرسيديم شما خواننده همشهري جوان هستيد؟ گفت نه. گفتيم خب، اگر نخوانده‌ايد، چطوري فرم را پر مي‌کنيد؟! گفت چه فرقي مي‌کنه؟ بعد هم با اعتماد به نفس فراوان فرم را تا انتها پر کرد!

-آقاي ثمرالدين عصايف، سردبير مجله جوانان تاجيکستان بود و در اين چند روز با بچه‌هاي همشهري جوان حسابي دوست شده بود. فارسي را خيلي قشنگ‌تر از ما صحبت مي‌کرد (به صبح مي‌گفت پگاه!) و کلي شعر فارسي حفظ بود. وقتي شلوغي غرفه همشهري جوان را ديد، کلي تعجب کرد. از ما خواست شماره‌هاي قبلي را برايش ببريم تا راز اين شلوغي را کشف کند.

-يک پيرمرد که دستش پر  از کيسه‌هاي غرفه‌هاي مختلف بود، آمد سمت غرفه و از يکي از بچه‌ها يک شماره از مجله را خواست. داديم. مجله را گذاشت توي کيسه‌اش و به يکي ديگر از بچه‌ها گفت که مجله بدهد. نفر قبلي گفت من که همين الان يکي به شما دادم. پيرمرد با خونسردي گفت «اينو براي همسايه‌مون مي‌خوام!».

-شماره ويژه کارتون‌هاي دوران کودکي بيشترين طرفدار را داشت. بدي‌اش اين بود که از اين مجله حتي يک شماره هم وجود نداشت.

شماره 143 - فهرست

همشهری جوان 143 منتشر شد

انجمن سلول‌هاي خاكستري عنوان پرونده‌اي براي محبوب‌ترين كارآگاه‌هاي تلويزيوني اين سال‌ها است اين پرونده در جوان 143 منتشر شده است.

 

 

در اين شماره همچنين مي‌خوانيد:

  گزارش

رستگاري در يك متر جا، روزهاي شلوغ همشهري جوان در نمايشگاه مطبوعات
انفجار دخترانه، سوت، كف، هيجان در جشن چند هزار نفري روز ملي دختران
غاز همسايه، گزارشي از دانشگاه‌هاي خارجي و تبليغات نادرست جذب دانشجو

  سبك زندگي

ما هم بعله... همه چيز درباره خريد كارت عروسي

  موسيقي

پيچ ما را بستند، خشايار اعتمادي از قرباني شدن نسل اول موسيقي پاپ مي‌گويد

  ورزش

نود ضربدر صفر مي‌شود؟ گزارشي از انتقاد به برنامه نود و عادل فردوسي‌پور
نان در كلاه‌برداري است! با مرد خبرساز اين روزها؛  فيروز كريمي

  جهان

نيكولا در آفسايد، ساركوزي، ركورددار جنجال در اين روزها

ادبيات و كتاب

در خواب مسئوليت آغاز مي‌شود، انتشار چند كتاب جديد از «هاروكي موراكامي» نويسنده معروف ژاپني

  دانش و فناوري

زنده كردن مردگان روي الاكلنگ، به بهانه انتشار كتابي  درباره خفن‌ترين آزمايش‌هاي تاريخ

  موفقيت

جنس‌هايي كه خرده‌شيشه دارند، چطور با كساني كه   مشكلات شخصيتي دارند، رابطه برقرار كنيم؟

  رازهاي سرزمين من

  از كنار‌شان مي‌گذريم، نگاهي به دروازه ايراني

  گالري

  شهر در دست سماع، نمايشگاه عكس‌هاي جواد منتظري  از قونيه

  مهمان هفته

 بعد از باران ، يادداشتي به قلم عباس كيارستمي، كارگردان

شماره 142 - جهان (ادامه)

آن‌ها كه بيشترين هويج را خوردند

فهرست نوابغ Creators Synectics پر از آدم‌هاي معروف است؛ افرادي که اين پايين، عکس و مشخصات بعضي‌هاشان را مي‌بينيد؛ گرچه باز هم به خاطر کمبود جا مجبور شديم اسم خيلي‌ها  مثل هنري کيسينجر، پل مک‌کارتني، مارگارت آت‌وود، شيموس هني و بابي فيشر را حذف کنيم.ضمنا اعداد كنار اسامي، رتبه‌ هر فرد را در رده‌بندي نشان مي‌دهد.

20 لري پيج و سرگئي برين: ظاهرا به هم چسبيدگي اين دو نفر به حدي زياد بوده که Creators Synectics آنها را روي هم رفته يک نفر حساب کرده است!

به هر حال نهايت بي‌انصافي بود که اگر اسم اين 2 نابغه‌ جوان روس و آمريکايي روزگار ما ـ که با اختراع گوگل، جهان را مسخر خود کرده‌اند  ـ در فهرست نمي‌آمد. به قول معروف «اگر لري پيج و سرگئي برين نابغه نيست، پس نابغه کيست؟».

 21 گري کاسپاروف: وقتي چند سال پيش کاسپاروف، ديپ بلو (آن ابرکامپيوتر معروف) را در 3 دور شطرنج بالاخره شکست داد، ديپ بلو در هر ثانيه، 2 ميليون (يا 3 ميليون يا کمي بيشتر يا کمتر واقعا فرقي مي‌کند؟!) حرکت را مي‌توانست پيش‌بيني کند و کاسپاروف نهايتا 3 حرکت را. شايد رتبه‌ فعلي مرد تازه‌ سياست روسيه خيلي عادلانه نباشد.

 26 دالايي لاما: به همراه لي هونگ ژي چيني، تنها رهبران مذهبي فهرست نوابغ را تشکيل مي‌دهند.

 اين روزها گشتن دالايي لاما به دور دنيا و حلواحلوا کردنش در کشورهاي غربي، به اندازه‌ کافي خار چشم دولت چين بوده، حالا اين يکي هم شده قوز بالا قوز.

 26 استيون اسپيلبرگ: اولين کارگردان فهرست نوابغ. شايد در بين زنده‌ها چندان انتخاب بدي نباشد؛ گرچه وقتي به سياهه‌ اسم‌هايي مثل فون تريه، کاستاريکا، کوئن‌ها و... که اثري ازشان در اينجا نيست، نگاهي مي‌اندازيم و به معيارهايي مثل «توانايي ذهني و قابليت مواجهه‌ نامتعارف با مسائل» فکر مي‌کنيم، کمي به شک مي‌افتيم و نژاد استاد به يادمان مي‌آيد.

 

31هـــارولـد پيـنتـر: نمايشنامه‌نويس انگليسي که همين 2سال پيش نوبل ادبيات را برد. پينتر البته جز نوشتن، بازيگري و کارگرداني هم مي‌کند و گاهي هم شعر مي‌گويد.

 او يکي از منتقدين جدي دولت بلر در حمله‌ به عراق بود. پينتر را از جانشينان خلف ساموئل بکت و تئاتر ابسورد مي‌دانند.

 

32 نوام چامسکي: زبان‌شناس و فيلسوف معروف دانشگاه MIT آمريکا. حمايت بي‌حد و مرزش از آزادي بيان، زبانزد خاص و عام است. او حتي حاضر شد با طرفداري از حق آزادي بيان فوريسون (يک استاد دانشگاه فرانسوي و از منتقدين جدي هولوکاست)، روي محبوبيت خود ريسک کند.

 

43 محمدعلي کلي: قرار‌گرفتن‌اش در اين فهرست، کمي تا قسمتي جاي سؤال دارد؛ آن هم در اين زمان که او از روزهاي اوج شهرت و محبوبيت‌اش بسيار فاصله گرفته.

 اما به هر حال، چندين سال قهرمان بوکس حرفه‌اي سنگين وزن آمريکا بودن به همراه حاشيه‌هايي مثل مسلمان شدن و سر باز زدن از شرکت در جنگ ويتنام، به همين راحتي‌ها از ذهن افراد پاک نمي‌شود.

43 اسامه بن لادن: تا به حال روي بن لادن هر اسمي گذاشته بودند الا نابغه! به قول سيد «گوزن‌ها»: «نمرديم و نابغه هم شديم».

البته اگر از زاويه‌اي ديگر به مسئله نگاه کنيم، شايد انتخاب او چندان هم بيراه نباشد؛ کسي که امروز شنيدن اسمش هراس در دل آمريکايي‌ها و اروپايي‌ها مي‌اندازد.

 

43 بيــل گـيـتـس: از سرمـــايه‌داري‌هاي او افسانــه‌ها ساخته‌اند؛ اينکه اگر از جيبش يک 100 دلاري (يا هزار دلاري؛ باز هم فرقي نمي‌کند. اصولا براي نابغه‌ها چيزهاي کوچک اهميتي ندارد) بيفتد، برايش نمي‌صرفد خم شود و آن را بردارد چون در زمان لازم براي اين کار، بيش از اين مبلغ را کسب خواهد کرد.

 

43 ميخائيل كلاشنيكف: اين مهندس روسي را ما ايراني‌ها به اشتباه كلاشينكف مي‌گوييم؛ البته به خودش كه نه، به اسلحه اختراعي‌اش.

 به هر حال اين استاد هم از آن اسم‌هاي آشنا و نوستالژيك است (به‌خصوص اگر سربازي‌تان را در سپاه يا نيروي انتظامي گذرانده باشيد).

49مريل استريپ: تنها بازيگر اين فهرست. 14 بار کانديداي اسکار شده و 2 بار هم اين جايزه را برده است. استريپ جزو معدود بازيگران زن موفق هاليوود است که براي موفقيت از جذابيت‌هاي ظاهري و زنانه‌اش استفاده‌اي نکرده.

 علت اينکه او هنوز در اين سن و سال (58 سالگي)، نقش‌هاي درجه يک بازي مي‌کند و کانديداي اسکار مي‌شود، به همين مسئله و البته نبوغ هنري او مربوط مي‌شود.

58استيفن کينگ: به نويسنده‌اي که Shining کوبريک و Green mile  دارابونت را نوشته، غير از نابغه چه مي‌توان گفت؟ کينگ، تبلور ژانر وحشت است.

اين را از همان قيافه‌ ترسناک‌اش هم مي‌توان خواند. او تاکنون بيش از 200‌داستان نوشته است.

 

58لئونارد کوهن: حدس زدن اينکه پشت چهره‌ کمي گيج کوهن چه استادي پنهان شده است، کار ساده‌اي نيست. او ترانه‌هايي دارد که بعضي‌هاشان به تنهايي براي تمام عمر هنري يک انسان کفايت مي‌کند.

 چند سالي است که نام کوهن لابه‌لاي کانديداهاي نوبل شنيده مي‌شود. با وجود اين به نظر مي‌رسد خودش چندان توجهي به اين مسائل ندارد و در گوشه‌ عزلت همچنان به انتظار معجزه نشسته.

72جورج لوکاس: دومين کارگردان نسل ريشوهاي اين فهرست است؛ آن هم در حالي که اثري از اسکورسيزي و کاپولا نيست. 4 بار کانديداي اسکار شد و فقط يک بار به طور افتخاري آن را گرفت.

 آمريکايي‌ها از «جنگ ستارگان» و «اينديانا جونز»هاي او تا سال‌ها خاطرات بسيار خوشي خواهند داشت.

 

72جان ويليامز: سهراب سپهري در مورد او گفته است: «و بدانيم که اگر جان ويليامز نبود/ فيلم‌هاي اسپيلبرگ چيزي کم داشت!»؛ آهنگساز 75ساله آمريکايي که براي فيلم‌هاي معروفي مثل فهرست شيندلر، اي‌تي، اگه مي‌توني منو بگير، آرواره‌ها و جنگ ستارگان موسيقي متن ساخته است.

 

83جي کي رولينگ: رولينگ اين روزها درگير سر و صداي‌هاي همجنس‌باز بودن دامبلدور است. اما به هر حال در نابغه بودن نويسنده‌اي که داستاني 7 جلدي با اين همه شکوه و عظمت را  طي چند سال و با يک طرح از پيش تعيين و فکر شده خلق کرده است، نبايد شک کرد.

 

100کوئنتين تارانتينو: قبول کنيد که نابغه‌ها کمي تا قسمتي مشنگ هستند. تبلور «مشنگيت»(!) اين فهرست هم در تارانتينوي عزيز است.

 او گرچه با فيلم آخرش (گريند هاوس) خيلي‌ها را نااميد کرد، اما مزه‌ شيرين«پالپ فيکشن» و «بيل را بکش»‌اش تا هميشه زير زبان‌ها خواهد بود.

ما هم هستيم

گفتيم که در فهرست نوابغ سال 2007، نام  2 ايراني به چشم مي‌خورد؛ به علاوه اينکه يکي از کانادايي‌ها هم اصالتا ايراني است. درست است كه  (هيچ‌کدام اين عزيزان در ايران زندگي نمي‌کنند و به خاطر فعاليت‌هايشان در خارج از کشور برگزيده شده‌اند) اما به هر حال، هر جا که اسم ايران در کنار شهرت و افتخار و اعتبار مي‌آيد، آدم يک‌طور خوبي مورمورش مي‌شود و دلش ‌نمي‌آيد همين‌طور سرسري و بي‌خيال از آن بگذرد.

حالا عجالتا با اين نوابغ ايراني يا ايراني‌الاصل کمي آشنا شويد، بعدا فرصت براي اين قبيل بحث‌ها زياد است:

دکتر علي جوان: رتبه‌ دوازدهم (هم‌رتبه با اندرو وايلز رياضي‌دان انگليسي که قضيه‌ فرما را حل کرد). دکتر جوان که 80 سال پيش در تهران به دنيا آمد و از فارغ‌التحصيلان دبيرستان البرز و دانشگاه تهران است، يکي از 2 مخترع ليزر گازي به شمار مي‌رود.

او در دانشگاه‌هاي کلمبيا و MIT تدريس کرده و تا به امروز، بالاترين نشان افتخار انجمن اپتيک آمريکا و جايزه جهاني آلبرت اينشتين را برده است.

پرديس ثابتي: رتبه‌ چهل‌و‌نهم (هم‌رتبه با مريل استريپ و هنري کيسينجر)؛ زيست‌شناس و انسان‌شناس. ثابتي ليسانس خود را از دانشگاه MIT  گرفت و بعد در دانشگاه‌هاي آکسفورد و هاروارد به ادامه‌ تحصيل پرداخت.

 او يکي از 3 زني است که با نمره‌ ممتاز، مدرک دکتراي خود را از مدرسه‌ پزشکي هاروارد گرفته‌اند. ثابتي الگوريتمي تهيه کرده که به کمک آن مي‌توان تاثير ژنتيک را بر سير تکاملي امراض انساني بررسي کرد. او که هم اکنون 32 سال دارد، گيتار هم مي‌زند و تک‌خوان يک گروه آلترناتيو راک به نام «هزار روز» هم هست.

نيما ارکاني حامد: رتبه سي‌و دوم (هم‌رتبه با نوام چامسکي). ارکاني حامد 35سال پيش در کانادا و در خانواده‌اي ايراني و فيزيک‌دان به دنيا آمد.

 بعد از فارغ‌التحصيل شدن از دانشگاه تورنتو با درجه‌ افتخاري در رياضي و فيزيک، به دانشگاه برکلي رفت و تحصيلات خود را ادامه داد. او هم‌اکنون در فيزيک ذرات و نظريه‌ ريسمان، تحقيق و آزمايش مي‌کند و استاد فيزيک هاروارد است.

 ارکاني با حضور در گفت‌وگوهاي تلويزيوني و مطبوعاتي متعدد، در مورد مکان، زمان و تئوري‌هاي فيزيکي به زبان ساده صحبت مي‌کند. او در سال 2005، به خاطر شيوه‌ نوين آموزشي‌اش در هاروارد مورد تقدير قرار گرفت.

 

شماره 142 - جهان

نبوغ؛ صفر تا صد

سيداحسان عمادي:

نابغه‌هاي امروز دنيا چه كساني هستند؟ اين، يكي از آن سؤال‌هايي است كه هيچ‌وقت پاسخ يكساني نخواهد داشت؛ هر كس و هر گروهي جواب يا جواب‌هاي متفاوتي خواهند داد و طبيعي هم همين است.

نبوغ چيزي نيست كه بشود درست و كامل تعريفش كرد و هيچ خط‌كشي هم براي اندازه‌گيري‌اش اختراع نشده. توي مطلبي كه اينجا مي‌خوانيد، 4 هزار چهره انگليسي با 5 معيار، نابغه‌هاي موردنظر خودشان را انتخاب كرده‌اند. حتما اگر اين فهرست را آدم‌هاي ديگر تهيه مي‌كردند، جواب متفاوت بود. اين فقط يكي از اين فهرست‌هاي متفاوت است؛ فهرستي كه اسم 3 ايراني هم در آن ديده مي‌شود.

آلبرت‌ هافمن، تيم برنرز ـ لي، جرج سوروس، مت گرونينگ، نلسون ماندلا، فردريک سنگر، داريو فو، استيفن‌ هاوکينگ، اسکار نيه‌مه‌ير و فيليپ گلس؛ اين 10 نفر ـ که احتمالا نصفشان را نمي‌شناسيد يا حتي اسم‌شان به گوشتان نخورده ـ 10 نابغه‌ زنده‌ حال حاضر دنيا به انتخاب مؤسسه Creators Synectics هستند.

 Creators Synectics از اين شرکت‌هاي بي‌اعتبار و صد تا يک غاز نيست که مثل قارچ در همه جاي دنيا پيدا مي‌شوند و يک پولي از اين و آن مي‌ستانند تا اسمشان را در فهرست آدم‌حسابي‌هاي روز جهان  جا بدهند بلکه يک مؤسسه مشاوره‌ بين‌المللي معتبر انگليسي است. خبر انتخابات اخير اين مؤسسه را هم روزنامه ديلي‌تلگراف ـ چاپ لندن ـ منتشر کرده که اعتبار و اهميت‌اش بر کسي پوشيده نيست.

تابستان امسال Creators Synectics به 4هزار چهره علمي و فرهنگي انگليسي اي‌ميل زد و از آنها خواست 10 نابغه برتر حي و حاضر دنيا را از نظر خودشان انتخاب کنند. نتيجه‌ اين انتخابات، فهرستي شامل يك هزار و 100 نفر از آدم‌هاي معروف دنيا در زمينه‌هاي مختلف بود که البته حدود 40 درصدشان به رحمت ايزدي رفته‌ بودند و طبعا نمي‌توانستند در انتخاب نهايي شرکت کنند.

بعد، مؤسسه از شرکت‌کنندگان در اين انتخابات خواست که به هر کدام از اعضاي اين فهرست، در 5‌زمينه مختلف، از يک تا 10 امتياز بدهند؛ اعتبار فرهنگي، موفقيت، شهرت، توانايي ذهني و قابليت مواجهه‌ نامتعارف با مسائل (ظاهرا اين فاکتور آخري از همه مهم‌تر بوده ‌است). به اين ترتيب يک فهرست 100 نفره آماده شد.

نابغه‌ترين‌ها

طبيعي است که اول از همه، بخواهيد بدانيد 10 نابغه برتر دنيا کي‌اند و چه‌ کاره‌اند: بفرماييد:

·   آلبرت‌ هافمن: شيمي‌دان 101 ساله‌ سوئيسي و احتمالا پيرترين آدم اين فهرست. LSD معروف از ساخته‌هاي دست اين استاد شيمي ‌است.

·   تيم برنرز ـ لي: دانشمند و محقق علوم کامپيوتر از انگليس. اين «www»اي که اول تمام سايت‌ها مي‌بينيد، از اختراعات اين آقاي 52 ساله است.

·       جورج سوروس: سرمايه‌دار 77 ساله‌ ‌ آمريکايي  كه فوربس ثروت او را  5/8 ميليارد دلار تخمين زده.

·   مت گرونينگ: انيماتور آمريکايي و خالق شاهکار «سيمپسون»ها که همين چند ماه پيش باز  ترکاند و ديگر جزئي از فرهنگ لغات ينگه‌ دنيايي‌ها شده‌ است.

·       نلسون ماندلا: بعيد مي‌دانيم اين آقا نيازي به معرفي داشته باشد!

·       فردريک سنگر: شيمي‌دان انگليسي و برنده 2 جايزه نوبل در شيمي.

·       داريو فو: طنزنويس و نمايشنامه‌نويس ايتاليايي که سال 97 برنده‌ نوبل ادبيات شد.

·   استيفن ‌هاوکينگ: بعيد است اين آقا را هم نشناسيد؛ فيزيک‌دان انگليسي‌اي که البته شهرتش در بين عامه‌ مردم را بيش از آنکه از طريق فعاليت‌هاي علمي‌ و تحقيقاتي‌اش به دست آورده باشد، مديون معلوليت عجيب و غريب‌اش است.

·   اسکار نيه‌مه‌ير: معمار 100 ساله‌ برزيلي و از پيشگامان اختراع بتون مسلح. يک دوجين ساختمان از ايشان با معماري‌هاي خفن مدرن و پست مدرن در شهرهاي مختلف برزيل خودنمايي مي‌کنند؛ از موزه بگير تا پارلمان.

·   فيليپ گلس: آهنگساز آمريکايي که 3 بار نامزد جايزه‌ اسکار شده است. او را به عنوان يکي از تاثيرگذارترين آهنگسازان اواخر قرن بيستم ‌مي‌شناسند.

همه به جز فرانسوي‌ها

اگر فهرست نوابغ Creators Synectics را چند بار زير و رو کنيم، به نکات جالبي برمي‌خوريم؛بگذاريد از مليت افراد انتخاب شده شروع کنيم.

آمريکا و انگليس به ترتيب با 43 و 24 نفر، کشورهاي اول و دوم اين فهرست را تشکيل مي‌دهند و بعد از آنها روسيه با 3 نفر در رتبه‌ سوم قرار دارد. جالب اينکه 2 محقق ايراني و يک  ايراني‌الاصل کانادايي هم در اين فهرست هستند. به جز ايران، کشورهاي چين، ژاپن، ايرلند، آلمان و کانادا نيز هر کدام 2 نفر نابغه در اين فهرست دارند. از 2 قاره‌ آفريقا و آمريکاي جنوبي جز ماندلا و نيه‌مه‌ير ، کسي در فهرست حاضر نيست.

فرانسوي‌ها با آن همه ادعا در هنر و روشنفکري و پست مدرنيسم و قهوه و کافي‌‌شاپ(!)، هيچ‌کس را در فهرست نوابغ ندارند؛ آن هم در حالي که از ويتنام، فيليپين، عربستان و تبت کساني را در فهرست  مي‌بينيم. زمينه‌ فعاليت انتخاب‌شدگان هم در نوع خود جالب توجه است. در حالي که شيمي‌دان‌ها، فيزيک‌دان‌ها و رياضي‌دان‌ها مجموعا 7 نفر از نوابغ را به خود اختصاص داده‌اند، آهنگسازان  و نوازندگان با 15 نفر در صدر قرار دارند!

در ايـن فهـرسـت، نام  9نويسنـده، 4 شـاعـر، 3 فيلمساز، ‌ 2شطرنج‌باز، 2 رهبر مذهبي، 2 سياستمدار، يک بازيگر و يک بوکسور هم به چشم مي‌خورد.

شماره 142 - ورزش

رقص اژدها در ماكائو

پانته‌آ مجيدي:

DRAGON DANCE  نام يکي از رسوم باستاني مردم چين است؛ همان رسمي که معمولا در افتتاحيه تمام مسابقات برگزار شده در شرق آسيا ديده مي‌شود.

 همان قسمتي از برنامه افتتاحيه که در آن اژدهاي رنگ و وارنگي روي يک ميله قرار مي‌گيرد و توسط يک يا چندنفر در سراسر سالن چرخانده مي‌شود. در اجراي اين مراسم سرعت حمل‌کننده اژدها نقش زيادي دارد تا بتواند جو ورزشگاه را به تسخير خود دربياورد. آنها معتقدند که با رقص اژدها شانس، خوشبختي، رضـايـت و خشـنودي را براي خود به ارمغان مي‌آورند.

 DRAGON DANCE را البته در سراسر جهان بيشتر از يک پيش شروع در مسابقات ورزشي شرق آسيا نمي‌شناسند - اگر بشناسند - اما ترتيب دادن دومين دوره مسابقات داخل سالن آسيا مهم‌ترين بهانه براي مردمان چيني‌نژاد بود تا بتوانند رسم خود را به‌عنوان يک مسابقه در بازي‌هاي آسيايي ارائه کنند؛ ‌بازي‌هايي که تيم‌هاي مختلفي از ايران هم در آن شرکت کردند و به indoor games  Asian شهرت دارد.

  indoor games and sports اصطلاحي است که در لغت به بازي‌ها و ورزش‌هاي خانگي معني مي‌شود. يعني همان بازي‌هايي که گاهي توسط افراد در خانه انجام مي‌شود و معمولا قوانيني محلي و خانگي هم دارد. بهترين مثال براي اين ورزش‌ها همان بسکتبالي است که در محله‌هاي مختلف ايران هم انجام مي‌شود؛ يعني بازي کردن بسکتبال با يک حلقه.

 Asian indoor games  تقريبا مجموعه‌اي از چنين بازي‌هايي بود که از شنبه 5آبان، به مدت يک هفته در ماکائو انجام شد؛ بازي‌هايي بعضا عجيب و غريب که ايران با کسب 18 مدال در آن به کار خود پايان داد. البته تيم ايران موفقيت زيادي در رشته‌هاي عجيب و غريب نداشت و بيشتر در رشته‌هايي مدال کسب کرد که شناخته شده هستند. اما اين دوره بازي‌ها آن‌‌قدر بازي‌هاي جذاب و تماشايي داشت که معرفي‌اش خالي از لطف نيست.

مسابقات داخل سالن ماکائو در 23 رشته برگزار شد که فقط 4رشته از آن را مي‌شد در مسابقات رسمي ديگر پيدا كرد.در اين مسابقات بازي‌هاي تقريبا آشنايي چون ايروبيك ژيمناستيك، بولينگ، شطرنج، بيليارد، تانگو، رقص اژدها(شرح در اول مطلب)،شنا، فوتسال، سپك‌تاكرا (واليبال با پا)، دووميداني، هاكي، كبدي، موتاي و بازي‌هاي ناشناخته‌اي چون موارد زير به چشم مي‌خورد:

ژيانگ خي: بازي‌اي مانند شطرنج كه بايد به حذف شاه بينجامد، با اين تفاوت كه در اين بازي، شاه، ژيانگ ناميده مي‌شود.

شير شمالي: يك بازي كه در آن بازيگر لباسي مانند شير به‌تن مي‌كند. تنه اين لباس به رنگ طلايي مانند شير واقعي است و گره قرمزي به موهايش دارد كه نشان‌دهنده جنسيت است. اگر اين گره قرمز بود، شير مذكر است و اگر سبز بود، مؤنث. در رقص شير شمالي، پايه حركات بر اساس پرش‌هاي مداوم به سمت بالا روي سكوهاي مشخص است. 

شير جنوبي: بر اساس توضيحات سايت مسابقات، لباس شير جنوبي يك قدرت بزرگ را نشان مي‌دهد و رقص او در حركتي يكنواخت روي زمين و بدون پرش انجام مي‌شود. لازم به توضيح است كه رقص شيرها بيشتر به جنگ شباهت دارد.

الكترونيك اسپرت: همان بازي‌هاي كامپيوتري كه در چند رشته مختلف انجام شد و ايران در مسابقات NFS، NBA و FIFA موفق به كسب مدال شد.
BMX freestyle
: همان مسابقاتي كه گاهي در ميان برنامه‌هاي تلويزيوني براي سرگرمي پخش مي‌شود و دوچرخه‌سواران در سطحي با 2 شيب‌رو به بالا در دو طرف كارهاي هيجان‌انگيز مي‌كنند.

Inline stunt: مدلي از بازي بالا فقط بدون دوچرخه و با كفش‌هاي اسكيت.
Skateboard
: مانند 2 مدل قبلي با اسكيت برد.

Sports climbing: صخره‌نوردي داخل سالن.

Artistic cyciling: اين بازي در محدوده كوچك و توسط دوچرخه‌سواران انجام مي‌شود. بازيگر در اين رشته بايد بتواند هر چقدر مي‌تواند حركات عجيب و غريب و نشدني در هنگام دوچرخه‌سواري از خود بروز دهد.

Cycle ball: همان فوتبال يا فوتسال، به شرطي كه هر بازيكن در زمان بازي يك دوچرخه براند.

اولين دوره مسابقات داخل سالن آسيايي، سال2005 در بانكوك تايلند برگزار شد. البته اين دوره مسابقات با استقبال چندان زيادي از سوي كشور‌هاي آسيايي مواجه نشد؛ چه  فقط كشورهاي شرق آسيا نسبت به رقابت‌هاي آن آشنايي داشتند.

در اين دوره 25كشور شركت كردند كه فقط 5كشور مربوط به غرب آسيا بودند و سايرين از شرق و آسياي ميانه به حساب مي‌آمدند. تعداد مسابقات دوره اول هم با دوره دوم تفاوت زيادي داشت. در دوره اول مسابقات، شركت‌كنندگان فقط در 13رشته با هم رقابت كردند كه در دوره دوم اين تعداد به 23رشته رسيد.

البته چين قهرمان مسابقات بانكوك شد؛ همان كشوري كه در تمام مجموعه مسابقات گروهي عنوان اول را به خود اختصاص مي‌دهد. تيم ايران در دوره اول با كسب 3مدال طلا، 5 نقره و2 برنز به مقام يازدهم رسيد. اما در دوره دوم هم در مقام اول اين مسابقات هيچ تغييري ايجاد نشد تا همچنان چين قهرمان مسابقات گروهي باشد.

البته تعداد شركت‌كنندگان در اين مسابقات رشد تقريبا 2برابري پيدا كرده و به 45كشور رسيده بود. با اين همه، تيم اعزامي ايران به مسابقات موفق شد مقام خود را در رده‌بندي مدال ارتقا دهد و به رتبه هشتم برسد. مسابقات داخل سالن آسيايي هر 2سال يك بار برگزار مي‌شود كه ميزباني اين دوره به ماكائو رسيده بود و ميزباني مسابقات سال 2009 نيز به شهر هانوي ويتنام رسيده است.

چيني‌ها در سراسر روز با دوچرخه سروكار دارند. آنها با دوچرخه خريد مي‌كنند، سركار مي‌روند و شوت هم مي‌زنند.  اين هم دليلي است براي شركت دادن مسابقات «چرخ‌فوتبال» در بازي‌هاي ماكائو.

شماره 142 - دانش و تکنولوژی

خودرويي براي خانه سبز

علي كاشفي‌پور:

در بين راه‌حل‌هاي مختلف براي بحران سوخت و آلودگي محيط‌زيست، خودروهاي هيبريدي خوب جواب داده‌اند.

مشکل سوخت فقط مخصوص ما نيست؛ مشکل جهاني است.  با وجود سهميه‌بندي، بايد بگوييم در ايران، ما هنوز ارزش سوخت را نمي‌دانيم. وقتي مجبور باشي براي هر باک بنزين، 40 هزار تومان پياده بشوي، آن‌وقت مثل بقيه دنيا به فکر مي‌افتي يک کارهايي بکني. بحث انرژي‌هاي نو و سوخت‌ها و روش‌هاي جايگزين امروز در همه‌جا داغ است. يکي از راه‌حل‌هاي نسبتا جاافتاده، خودروهاي هيبريدي (ترکيبي) است.

سال‌هاست که سيستم پيشرانش خودروها را موتورهاي احتراقي درون‌سوز تشکيل مي‌دهند که انرژي‌شان را از سوزاندن سوخت‌هاي فسيلي (مثل بنزين) به دست مي‌آورند. در خودروي هيبريدي، براي کارايي بيشتر، يک سيستم ذخيره انرژي قابل ‌شارژ را با سيستم بالا ترکيب مي‌کنند. اين روزها هر جا صحبت از خودروي هيبريدي مي‌شود، بيشتر منظور خودروي هيبريدي الکتريکي است.

خودروهاي هيبريدي الکتريکي از نظر کارکرد، بين خودروهاي احتراقي و برقي هستند و سعي شده در طراحي آنها، مزيت‌هاي هر دو نوع وجود داشته باشد؛ يک خودروي خوب بايد با يک‌ بار سوختگيري اوليه، حداقل حدود 500 کيلومتر راه برود و ضمنا سوختگيري آن هم آسان و سريع باشد. يک موتور بنزيني اين نيازها را برآورده مي‌کند اما در عوض آلودگي زيادي دارد.

يک موتور برقي با اينکه آلودگي قابل‌ توجهي درست نمي‌کند اما با يک بار شارژ مي‌تواند حداکثر حدود 160 کيلومتر راه برود و در ضمن، شارژ شدن‌اش سخت و خيلي زمان‌بر است. يک خودروي هيبريدي احتراقي – الکتريکي، ترکيبي از 2 نوع سيستم پيشران است تا مکمل همديگر باشند.

اجزاي اصلي خودروهاي هيبريدي احتراقي ـ بنزيني، همان اجزاي معمول متعارف سيستم‌هاي احتراقي و برقي هستند، منتها با تفاوت‌هايي:

  موتور احتراقي: معمولا بنزيني است. البته انواع ديزل هم دارند. موتور در اين خودروها شباهت زيادي به موتور خودروهاي معمولي دارد ولي کوچک‌تر و داراي فناوري بالاتري است که باعث کاهش آلودگي و افزايش کارايي مي‌شود.

 باک سوخت: باک در اين نوع خودروها محل ذخيره سوخت براي موتور احتراقي است. از نظر وزني، سوخت‌هاي فسيلي چگالي انرژي بالاتري نسبت به باتري دارند. به عنوان مثال، يک باتري250کيلويي معادل 7 کيلو (حدود8  ليتر)‌ بنزين انرژي دارد.

  موتور برقي: موتورهاي الکتريکي در خودروهاي هيبريدي از انواع پيشرفته‌اي هستند که هم به عنوان يک موتور مي‌شود از آنها استفاده کرد و هم به عنوان ژنراتور؛ يعني وقتي که به قدرت اين موتور نياز است،  موتور با استفاده از باتري‌ها شتاب موردنظر را ايجاد کرده و زماني که خودرو نيازي به موتور الکتريکي ندارد (مثلا در يک سراشيبي)، موتور الکتريکي به عنوان يک ژنراتور، باتري‌ها را شارژ مي‌‌كند.

 ژنراتور: ژنراتور بسيار شبيه به موتور الکتريکي است با اين فرق که فقط وظيفه تامين برق مورد نياز موتور را برعهده دارد و کار ديگري نمي‌کند. ژنراتور بيشتر در خودروهاي هيبريدي سري به کار مي‌رود.

 باتري: باتري‌ها يک وسيله ذخيره انرژي براي موتور الکتريکي هستند. برخلاف سوخت موجود در باک که فقط  به موتور احتراقي انرژي مي ر‌ساند (رابطه يك‌طرفه)، باتري‌ها، هم به موتورهاي الکتريکي انرژي مي‌دهند و هم از آنها انرژي پس مي‌گيرند (رابطه دوطرفه).

انواع خودروهاي هيبريدي

درست مثل مدارهاي الکتريکي، سيستم‌هاي پيشرانه احتراقي و برقي را مي‌شود به انواع مختلف سرهم کرد:

 هيبريد موازي: در اين حالت، موتورهاي احتراقي و برقي به طور همزمان کار مي‌کنند و هر دو هم به سيستم انتقال نيرو وصل هستند. موتور برقي توسط باتري و موتور احتراقي توسط منبع سوخت فسيلي (همان باک بنزين)‌ تغذيه مي‌شود.

در اين حالت يک ژنراتور (مولد برق) مستقل وجود ندارد و براي شارژ باتري‌ها، موتور برقي به ژنراتور تغيير حالت مي‌دهد؛ بنابراين سيستم برقي نمي‌تواند همزمان، هم باتري را شارژ کند و هم باعث رانش چرخ‌ها بشود.

 هيبريدهاي سري: در اين نوع، موتور احتراقي يک ژنراتور را به حرکت درمي‌آورد. اين ژنراتور، هم مي‌تواند باتري‌ها را شارژ کند و هم به‌طور مستقيم به موتور برقي انرژي بدهد. در هيبريدهاي سري، اين فقط موتور برقي است که به سيستم انتقال نيرو متصل است و باعث گردش چرخ‌ها مي‌شود.

 هيبريدهاي سري ـ موازي: اين طرح به گونه‌اي است كه مي‌شود از آن در شرايط مختلف به صورت سري يا موازي استفاده كرد. در اين حالت، امكان استفاده از سيستم‌هاي احتراقي و برقي به طور جداگانه يا همزمان وجود دارد؛ به اين ترتيب که در داخل شهر و در سرعت‌هاي پايين، فقط سيستم برقي فعال مي‌شود و در سرعت‌هاي بالاتر يا در خارج از شهر، خودرو مي‌تواند به طور مستقل با موتور احتراقي يا تركيب 2 سيستم حرکت کند.

در مواقعي چون شتاب‌گيري سريع، هر 2 سيستم با هم عمل مي‌كنند. با استفاده از سيستم‌هاي کنترلي پيشرفته، شارژ باتري‌ها هميشه در سطح خوبي باقي مي‌ماند. در اين حالت، 2 موتور ـ ژنراتور برقي وجود دارد كه بسته به شرايط، از تركيب‌هاي مختلف آنها استفاده مي‌شود.

تاريخچه

ايده ترکيب موتورهاي احتراقي و سوختي اصلا جديد نيست و از همان اوايل تاسيس صنعت خودرو مطرح بوده. فرديناند پورشه - طراح بزرگ آلماني و بنيانگذار کارخانه‌هاي پورشه و فولکس - در سال1901 يک خودرو هيبريدي سري ساخت که با آن در يک مسابقه رالي هم برنده شد. ماشين او تا 50 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌گرفت و با يک باک مي‌توانست 50 کيلومتر راه برود.

آمريكايي‌ها هم در همان سال‌ها کارهاي مشابهي انجام دادند اما پيشرفت سريع موتورهاي احتراقي، قدرت بالا و قابليت استارت زدن بدون هندل آنها، پايين بودن قيمت سوخت‌هاي فسيلي و جدي نبودن بحث‌هاي آلودگي محيط‌زيست، باعث شد تا اين نوع خودروها از دايره توجه خارج شوند. اما از دهه 60 ميلادي، خودروهاي هيبريدي دوباره مورد توجه قرار گرفتند؛ ويکتور ووک - که به «پدربزرگ خودروهاي هيبريدي» معروف است - در آن سال‌ها تحقيقات زيادي روي اين موضوع انجام داد.

بحران‌هاي نفتي دهه70 ميلادي هم کار روي موضوع  را سرعت داد. در دهه90 ميلادي، تحقيقات به‌تدريج به نتيجه رسيدند، کار وارد فازهاي تجاري شد و اولين خودروهاي هيبريدي وارد بازار شدند که شاخص‌ترين آنها تا به امروز تويوتا پريوس بوده است.

خودروي محبوب سبزها

تويوتا پريوس - که نخستين مدل آن در سال1997 در ژاپن به بازار آمد - از اولين خودروهاي هيبريدي است که به توليد انبوه رسيد و از زمان ارائه به بازارهاي جهاني در سال 2001، به يکي از محبوب‌ترين خودروهاي طرفداران محيط‌زيست تبديل شد.

جديدترين مدل اين خودرو (NHW20) که از سال 2004 به بازار آمده، يک هاچ‌بک 5 نفره است که موتور بنزيني4سيلندري 5/1 ليتري آن در هر دور موتور 5 هزار، 76 اسب بخار نيرو توليد مي‌کند. موتور الکتريکي قوي 500 ولتي آن هم در حداکثر دور 1200 ، 76 اسب قدرت دارد. پريوس با استفاده از هر 2موتور مي‌تواند به سرعت 169 کيلومتر در ساعت برسد.

پريوس چون يک هيبريد سري ـ موازي است، مي‌تواند فقط با موتور الکتريکي‌اش و با حداکثر سرعت 69 کيلومتر در ساعت حرکت کند. سيستم تقسيم قدرت پيشرفته و جعبه دنده هوشمندي که تويوتا در پريوس نصب کرده، باعث مي‌شود نحوه فعاليت موتورها به نحوي تنظيم شود که در همه سرعت‌ها، خودرو بهترين کارايي را داشته باشد.

راننده مي‌تواند ميزان مصرف انرژي و نحوه تقسيم بار روي موتورها را از طريق يک صفحه نمايش ببيند. وزن پريوس 1325 كيلوگرم است و از لحاظ کلاس در ميان محصولات تويوتا، بين کرولا و کمري قرار مي‌گيرد.

 

گراني كه ارزان است

يک قرن از ساخته‌ شدن اولين خودروها توسط پيشگام‌هايي مثل کارل بنز مي‌گذشت و هنوز باوجود تمام تغييرات در ظاهر و بدنه، موتور خودروها فرق  چنداني نکرده بودند؛ سوخت پس از ترکيب با هوا، به داخل سيلندر تزريق و در آنجا محترق مي‌شد، انرژي آزاد شده از احتراق سوخت، پيستون را به جلو مي‌راند و اين باعث حرکت خودرو مي‌شد. اما اوضاع دگرگون سال‌هاي آخر قرن بيستم، ديگر زياد اين ثبات طراحي را راحت تحمل نمي‌کرد.

از يک طرف نفت و به تبع آن بنزين و ساير سوخت‌ها روزبه‌روز گران‌تر مي‌شدند و از طرف ديگر، مردم عادي،  بي‌نياز از غوغاي طرفداران محيط‌زيست، آلودگي هوا و تغييرات محيطي ناشي از سوخت‌هاي فسيلي را بعينه مي‌ديدند. سنگيني فشار افکار و انتظارات عمومي، شرکت‌هاي خودروسازي را به‌طور جدي به فکر انداخت.

ايده ماشين برقي جواب نداده بود. سرعت و شتاب کم، برد کوتاه و نياز به شارژ سريع باتري‌ها نواقص بزرگي به شمار مي‌آمدند. ايده‌هاي جديد مثل پيل‌هاي سوختي يا موتورهاي هيدروژني هم هنوز در مراحل آزمايشي و گران‌تر از آني بودند که بشود به سرعت آنها را وارد بازار کرد. اما يک ايده قديمي وجود داشت که احياي سرمايه‌گذاري روي آن در شرايط جديد، مقرون به‌صرفه به نظر مي‌رسيد؛ خودروهاي هيبريدي (ترکيبي).

خودروهاي ترکيبي نقاط قوت زيادي دارند؛ مثلا يک خودروي هيبريدى مي‌تواند انرژي را بازيابي و در باتري ذخيره کند. وقتي شما ترمز مي‌گيريد، در واقع در حال تلف کردن انرژي جنبشي خودرو به صورت گرما در لنت‌‌هاي ترمز ‌هستيد. در خودروهاي هيبريدى مى‌شود با سيستمي به نام «ترمز احياکننده»، بخشي از اين انرژي را بازيابي كرده و در باتري براي استفاده مجدد ذخيره کرد. همچنين موتورهاى احتراقي براي حداکثر قدرت ساخته شده‌اند، در حالي که رانندگان در کمتر از يك‌درصد از زمان رانندگي، از حداکثر قدرت موتور استفاده مي‌كنند.

خودروهاي هيبريدى از موتورهاى احتراقي كوچك‌ترى استفاده مي‌كنند که براي يک قدرت متوسط ساخته شده‌اند؛ در صورت نياز به قدرت بيشتر، موتور الکتريکي به کمک مي‌آيد.

از ترکيب موتورهاي سوختي و موتورهاي الکتريکي، قبلا در وسايل نقليه بزرگي مانند لوکوموتيوها و زيردريايي‌ها استفاده شده بود اما در مورد خودروها،‌ کوچک‌ کردن فناوري، قيمت آن را بالا مي‌برد. امروزه، حدود  يک دهه از رواج خودروهاي هيبريدي مي‌گذرد و با وجود بالا رفتن تيراژ توليد و ارزان شدن فناوري اين خودروها، قيمت خريد يک خودروي هيبريدي هنوز به طور محسوسي (حدود  40 درصد) از يک خودروي معمولي مشابه گران‌تر است. اما محاسبات‌ نشان مي‌دهد با توجه به گراني روزافزون قيمت جهاني سوخت، صرفه‌جويي خودروهاي هيبريدي  باعث مي‌شود در يک دوره استهلاک 5 ساله، خريد اين خودروها مقرون‌ به‌صرفه باشد.

شماره 142 - مهمان هفته

بي‌بي‌مره

همشهري جوان:

شايد با خواندن متن بهروز بقايي در همين صفحه، كمي دست‌تان بيايدكه او چه‌جور آدمي است؛ غيرقابل پيش‌بيني، خوش‌اخلاق، كمي كم‌رو و خيلي بازيگر.

وقتي داشت دفتر مجله را ترك مي‌كرد و سوار آسانسور مي‌شد، ناگهان صورتش به هم ريخت و با حالت التماس به ما گفت او را در اين آسانسور تنها نگذاريم و ما - راستش - كم آورديم؛ يعني در يك لحظه نفهميديم واقعا بايد نجاتش بدهيم يا دارد بازي مي‌كند.

بهروز بقايي متولد 1332 تهران و فارغ‌التحصيل بازيگري و كارگرداني تئاتر از دانشكده هنرهاي دراماتيك است. او بازيگري را از سال 1349، با تئاتر «چشم در برابر چشم» شروع كرد. بازيگري تئاتر، عرصه‌اي است كه او در تمام اين سال‌ها در آن حضور پررنگ و تحسين‌برانگيزي داشته است.

براي نسل ما سريال‌هايي مثل «دنياي شيرين»، «دنياي شيرين دريا» و «همسران» كه او در آنها كارگردان و بازيگر بوده است، به كارنامه بلند بازيگري او در تئاتر اضافه مي‌شود.

بهروز بقايي: يك مقاله منتشر نشده (2)  از استاد پروفسور دكتر (3) خود بنده كه براي اولين بار در يك نشريه داخلي (4) چاپ مي‌شود، به مناسبت پخش مجدد مجموعه تلويزيوني «خانه سبز» از شبكه دوم.

دوستان از من خواستند چند كلمه‌اي در اين‌باره... آقا، دست نگه داريد! اينكه درست نيست؛ كسي از ما نخواست؛ يعني، نه كه نخواسته باشند بلكه مرا در انتخاب شيوه آزاد گذاشتند.

البته مي‌دانم اين فعل جمع كه دارم به كار مي‌برم، درست نيست چون يكي از دوستان تماس گرفتند و تازه بايد اصلاح كنم كه دوستان نبودند؛ نه كه خداي نكرده دشمن باشند؛ منظور اين است كه با اين آقاي فرجعي يا جعفري،... آهان، «جباري» صحبت كردم؛ يعني ايشان زنگ زدند كه البته آگاهيد، اگر قرار باشد اينجا كسي زنگ بزند، خود بنده لياقت و استعداد و پشتكار بيشتري براي زنگ زدن دارا مي‌باشم تا ديگران يا بهتر است بگويم ديگري...

خلاصه، قرار شد كه يك چيزي باشد در ارتباط با مجموعه خانه سبز، بيژن بيرنگ و مسعود رسام. حالا چرا نه حتي خسرو جان شكيبايي كه يه عاطفه مي‌گه، صد تا عاطفه از دهنش مي‌ريزه (با اون شين مطبوعش) و چرا نه حتي رامبد جوان؟ نمي‌دانم.

به هر حال تازه، ‌علت خواسته يا فرموده دوستان را دريافتم. اينان از براي صرفه‌جويي در مصرف كاغذ، به اين امر اشتغال ورزيده‌اند و نيز براي حفاظت از جنگل‌ها كه همانا منابع طبيعي و نيز منافع طبيعي مي‌باشند (ببخشيد كسي يادش هست كه ما در متن هستيم يا در پانويس؟).

اما در هر حال ما ادامه مي‌دهيم؛ شما بعدا خود، خط فاصله را ترسيم نموده، منتي بر ما نهاده و خانواده‌اي را از نگراني برهانيد. ببخشيد يك سؤال كوچك؛ كسي يادش هست كه ما درباره چي حرف مي‌زديم؟... لطفا زحمت نكشيد.

ما خودمان چيز شديم؛ يعني واقف شديم. ما درباره كاغذ و جنگل... نه، پيش‌تر از آن، بله... رامبد جوان، پدربزرگ بسيار خوبي دارد كه خدا... ببخشيد! البته اين را مي‌دانم كه خسرو جان شكيبايي هم نبودند. آهان، ديديد بالاخره رسيديم به اصل مطلب؟ و اينجا يك بار ديگر اين ضرب‌المثل، ثابت مي‌كند كه پرسان پرسان تا خيلي جاها مي‌توان رفت.

بگذريم؛ راستشو بخواين، من از همون اول مي‌دونستم كه اين دو تا نامبرده، خيلي چيز سرشان مي‌شود؛ تازه اگر سرشان را به هم بچسبانند كه ديگر واويلا! ديگر جانم خدمت‌تان بگويد كه... آقا، بذارين خلاص كنم.

 راستش ما رو تو اين كارشون زياد نياوردن كه البته جاي نكوهش و سرزنش بسيار دارد و بايد عرض كنم كه من فقط يك جلسه تصويربرداري، آن هم مثلا در مطب دكتر در اين مجموعه بازي كردم كه آن روز به همه ما - تا جايي كه حافظه ياري مي‌كند - بسيار خوش گذشت؛ كما اينكه به يادم مي‌آيد يكي از دوستان، آهنگ «خوش‌آمد گل و از آن خوش‌تر نباشد» را خواندند كه اين ترنم با فرياد دستيار كارگردان كه «آقا، داريم كار مي‌كنيم خير سرمون ما».

(البته اين عبارت در بعضي روايات به شكل «ما آقا داريم كار مي‌كنيم خير سرمون»، هم آمد كه اينجانب همين‌جا اعلان مي‌فرمايم كه همان جمله آمده در روايت اينجانب يعني «آقا، داريم كار مي‌كنيم خير سرمون ما»، به اكثريت قاطع درست است. چرا؟ زيرا كه بايد اول خواننده مذكور را خطاب قرار دهند)، ناتمام ماند و حتي مي‌شود گفت در نطفه خفه شد (كه باز هم بحث شيرين در نطفه خفه شدن، خود جاي بحث و مقال دارد كه جا دارد به وقت و در مرقومه شريفه جداگانه‌اي، درج گردد).

خلاصه، از «خانه سبز» زياد خاطره ماطره نداريم. مي‌خواين براتون از «همسران» بگم؟ آخه چه فرقي مي‌كنه؟ اونم سريال بود ديگه، نه؟! يعني مي‌خواين بگين «همسران» سريال نبود؟ فوتينا! كمي قدم رنجه فرموده، تا فروشگاه سروش سيما اينها تشريف برده، صحت مندرجات اينجانب را... پس چي؟ جا ندارين؟ خب برادر من، شما كه جاندارين دو خط مطلب نغز را بدون مميزي درج نماييد...

لا اله الّا الله! جان؟ جمع كنم؟! چي رو جمع كنم قربون؟! چيزي را پهن نكرده‌ايم كه بخوايم حالا جمعش كنيم! در ضمن مي‌گن غر زدن، بداخمي و زيرچشمي حرص خوردن، عمر آدم را كم مي‌كند و بر عمر ديگران مي‌افزايد.

خلاصه؟ خلاصه؟ از اين خلاصه‌تر؟ عزيزم، هنوز وارد مطلب... باشد، مي‌گم! من مي‌گم خيلي برنامه خوبيه؛ فقط يه كم طنزش رو بيشتر كنن. در مورد شعرش هم كه مي‌خونن، بنده يه پيشنهاد سازنده دارم؛ آن هم اينه كه بعد از «سبز سبزم ريشه دارم»، مرقوم بفرماييد چون درخت پرتقالم (كه اين مطلب هم علمي است)، چون درخت پرتقال، هم سبز است،‌هم ريشه دارد، هم با اين كار گامي در جهت اعتلاي مركبات‌جات (!) كشور برداشته شده و دوباره سر جايش گذاشته مي‌شود!

خلاصه اينكه آقا، اين بيژن رسام و مسعود بيرنگ، خيلي خوبه كه با هم كار كنن. اصلا مي‌گم بگيم همه با هم كار كنن كه ديگه معركه‌س. همه هم راضي‌ان. خوبي ديگرش اينه كه قسط آخر سريال‌ها رو كه ميگن مثل مهريه است و كي داده كي گرفته، همه با هم مي‌خوريم. بهتره كه... نه؟ بد مي‌گم آقا؟ اين بود خاطرات اينجانب از سريال «خانه سبز» كه مرقوم شد.  مطمئنين نمي‌خواين درباره همسران... باشه آقا، باشه!

دوستان عرض كردن كه چه چيزايي از عمر انسان مي‌كاهد و به عمر ديگران مي‌افزايد؟ اِ... خب، اگر با بنده امري نداريد... قربان شما! البته مي‌بخشيد كه وقت‌تون رو مي‌گيرم... يه سؤال كوچولوي ديگه؛ براي اين مندرجات، حق البوق، ببخشيد، چي به‌اش مي‌گن؟ اي قربون دهنت، ميدوني چقدر دنبالش مي‌گشتم؟ نه‌خير، خود كلمه رو كه نه، دنبال جريان فرهنگي‌اش... همون حق ديگه... منظور اينكه... هيچي؟! هيچي نمي‌دن؟! بفرما! بعد ميگن چرا اين مملكت نويسنده كم داره...  از همين جا شروع مي‌شه ديگه عزيزم! از همين جا؛ حالا  نه درست به اين دقت، همين جا، روي همين صندلي، پشت همين ميز؛ يه خرده اين‌ورتر، شايد هم اصلا اون‌ور. بالاخره شروع مي‌شه ديگه...

پانويس‌ها:

1 - تيتر اين مطلب بي‌معني است و صرفا حاصل پي‌درپي‌آوردن حروف اول اسم كوچك و بزرگ همكاران است؛ «بي‌بي» = «بيژن بيرنگ» و «مر» = «مسعود رسام»؛ آن «ه» آخر هم كه كاري به كار شما ندارد.

2 - اين ادعا كاملا درست است چون از نويسنده، هيچ مقاله‌اي در هيچ نشريه‌اي چاپ نشده است. در google چيز فرماييد، چي به‌اش ميگن؟ همان...

3 - حالا اگر ما جلوي اسم‌مان، محض حالا هر چي، دو سه تا لقب و عنوان خرده‌ريز بياوريم، به جايي از شما كه برنمي‌خورد، برمي‌خورد؟! و اگر هم بخورد، رفع برخوردگي كنيد!‌   اگر هم معتقديد كه اين‌طور نمي‌شود، خلاف آن را ثابت كنيد.

4 - روي اين هم مي‌توانم سوگند بخورم چون در هيچ نشريه خارجي هم چاپ نشده... ديگر چرا اون‌جوري نگاه مي‌كنين؟ خودم كه گفتم!

شماره 142 - موفقیت

رام کردن اژدهاي درون

سعيد بي‌نياز:

«مهارت‌هاي مقابله با خشم» مي‌توانند جلوي آسيب‌هاي  خشمگين شدن را بگيرند؛ آسيب‌هايي که هم ممکن است گريبان ديگران و خودمان را بگيرد.

جلوي پايتان سنگ انداخته‌اند؟ به‌تان بي‌محلي کرده‌اند؟ در موردتان قضاوت غلط کرده‌اند؟ سرتان کلاه گذاشته‌اند؟ احساسات‌تان را تحقير کرده‌اند؟ به‌تان فحش داده‌اند؟ مي‌گوييد «حق داريد که خشمگين شويد؟».

 مي‌گوييد «حق داريد که پرخاشگري کنيد؟». مي‌گوييد «هرکس ديگري هم بود همين کار را مي‌کرد؟». به حرف‌هايتان مطمئن‌ايد؟ نمي‌شود کارهاي ديگري کرد؛ کارهايي که به ديگران بفهماند که شما ناراحت شده‌ايد اما در عين حال، ضرر عصباني شدن هم نداشته باشد؟ روان‌شناسان روش‌هايي را پيشنهاد مي‌کنند که مي‌توانيد براي مقابله با خشمگين شدن به کار گيريد؛ روش‌هايي که اسمش را گذاشته‌اند «مهارت‌هاي مقابله با خشم».

خشم يکي از پيچيده‌ترين و نيرومندترين هيجان‌هاي آدمي است؛ هيجاني که دارودسته فرويد معتقد بودند يکي از 2 غريزه اصلي بشر است (دومي را هم که حتما مي‌دانيد، چون همه مردم، فرويد را با آن غريزه مي‌شناسند!). دارودسته فرويد يک عقيده ديگر هم داشتند که تا الان کسي رويش حرفي نزده است؛ خشمگين شدن به خاطر احساس ناکامي است.

اين کلمه احساس را اين وسط جدي بگيريد. آنها تاکيد مي‌کردند اينکه ما احساس کنيم ناکام شده‌ايم (حتي اگر در واقعيت اين‌جور چيزي وجود نداشته باشد) موجب خشمگيني‌مان مي‌شود. البته روان‌شناسان جديدتر، ناکامي‌ها را ريزتر کرده و جزئي‌تر به قضيه نگاه کرده‌اند؛ آنها مي‌گويند مردم وقتي عصباني مي‌شوند که احساس کنند مورد بي‌عدالتي واقع شده‌اند يا انتظارات‌شان برآورده نشده است.  البته آنها باز هم جزئي‌تر تحقيق کرده‌اند و ديده‌اند که مردم وقتي هم مورد بي‌عدالتي واقع مي‌شوند، لزوما عصباني نمي‌شوند؛‌ آنها در صورتي داغ مي‌کنند که رفتار طرف مقابل خود را ناموجه، اجتناب‌پذير و عمدي بدانند.

به هر حال ما در دنيايي زندگي مي‌کنيم که پر از ناکامي است؛ ناکامي‌هاي مالي ، شغلي، تحصيلي و از همه مهم‌تر عاطفي؛ مثلا در ناکامي‌هاي عاطفي حس مي‌کنيم که ديگران به ما توجه نمي‌کنند يا به ما بي‌مهري مي‌کنند. وقتي که شما يک شکست عشقي را پشت سر مي‌گذاريد، اولين هيجانتان اين است که نسبت به طرف مقابلتان خشمگين شويد.

ناکامي‌ها مي‌توانند کوچک و بزرگ باشند؛ گير کردن پشت يک ترافيک ناخواسته، نرسيدن اتوبوس بعد از نيم ساعت انتظار، به انجام نرسيدن کارهاي اداري در وقت پيش‌بيني‌شده و هزار ناکامي کوچک ديگر که وقتي روي هم جمع شوند آدمي را منفجر مي‌کنند. جالب اين است که حتي تصور کردن ذهني  خاطرات ناخوشايند گذشته هم مي‌تواند حس ناکام شدن را در ما زنده کند.   خشمگين شدن معمولا اولين راه‌حلي است که بعد از اين ناکامي‌ها به کله ما مي‌زند. اما  اگر کمي خشمگين شدن‌هاي زندگي‌تان را مرور کنيد، مي‌بينيد که بيشتر مايه ضرر خودتان يا ديگران شده است تا مايه بهتر شدن روابط يا سلامت روانتان.

بر سر سه‌راهي خشم

وقتي که خشم در وجود ما فوران مي‌کند، 3راه جلوي پايمان است. مي‌خواهيد راست و حسيني، خوبي‌ها و بدي‌هاي اين3 راه‌حل را با هم مرور کنيم؟ 

1 - خشم‌مان را به شدت بروز مي‌دهيم. راستش بعضي وقت‌ها واقعا اين کار لازم است؛ يعني کمي عصبانيت براي ادامه زندگي ضروري است. مثلا وقتي که کسي عزت نفس ما را زير سؤال مي‌برد يا به حريم شخصي ما تجاوز مي‌کند، گاهي بهترين راه، ابراز خشم است.  اما معمولا ابراز مستقيم و شديد خشم باعث مي‌شود که لااقل به يکي از بلاهاي زير دچار شويد و خلاصه ضرر کنيد:

·    رابطه‌تان با مراجع قدرت به هم مي‌ريزد؛ اگر دانش‌آموزيد با معلم يا مدير، اگر دانشجوييد با استاد يا کارمند دانشگاه، اگر کارمنديد با رئيس يا  اگر راننده‌ايد با پليس و...

·         رابطه‌تان با دوستان هم سن و سال‌تان به‌هم مي‌ريزد.

·         رابطه‌تان با اعضاي خانواده - از نامزد گرفته تا پدر و مادر و بچه‌ها – به‌هم مي‌خورد.

·          زماني که در آن خشمگين شده‌ايد، کاملا تلف شده است.

·          به خاطر خشم، فعاليت‌هاي مورد علاقه‌تان را انجام نداده‌ايد؛ مثلا به سينما نرفته‌ايد يا ورزش نکرده‌ايد.

·          اگر سيگاري هستيد به خاطر خشم، سيگارهاي بيشتري کشيده‌ايد.

·     خطاهاي کاري‌تان بيشتر شده است؛ يعني مثلا اگر ويراستار هستيد کلمه‌هاي غلط زيادي از دست‌تان در رفته‌اند يا اگر راننده‌ايد، تصادف کرده‌ايد.


2 - خشم‌مان را مي‌ريزيم توي خودمان. راستش اين کار از اولي هم بدتر است. با اين کار، فشار خونتان مي‌زند بالا، در دراز مدت افسرده مي‌شويد و حتي ممکن است به خاطر احساسي که در مقابل اين انفعال مداوم به‌تان دست مي‌دهد، کارتان بکشد به بخش خودکشي بيمارستان لقمان! غير از اينها، ممکن است كه يكي از موارد زير برايتان پيش بيايد.

·    موقتا خشمتان را بريزيد توي خودتان و با خودتان جابه‌جايش کنيد و يکدفعه جايي خالي‌اش کنيد که هيچ ربطي به جاي اصلي به وجود آورنده خشم ندارد؛ از محيط کار به خانه و از خانه به محيط کار. اينها رايج‌ترين انواع جابه‌جايي خشم هستند. ضرر اين جابه‌جايي وحشتناک است. شما خشمتان را سرکسي خالي مي‌کنيد که هيچ گناهي ندارد. او احساس بي‌عدالتي مي‌کند و در نتيجه خشمگين مي‌شود؛ 2تا خشمگين مي‌افتيد به جان هم و يک دور باطل اتهام و تهمت و بلانسبت فحش و لگد شکل مي‌گيرد.

·     سرکوب کردن خشم ممکن است شکل معمول خشمگيني را تغيير دهد؛ مثلا شما به جاي پاها با کلمات‌تان لگد بپرانيد، شوخي زننده کنيد يا طعنه بزنيد و يا - خداييش زبان فارسي عجب کلمه‌اي براي اين نوع از پرخاشگري کلامي دارد - «زخم زبان» بزنيد.

·     ممکن است پرخاشگرِ منفعل شويد؛ يعني اينکه با كاري انجام ندادن و در موضع انفعال قرار گرفتن، پرخاشگري‌مان را بروز مي‌دهيم؛ مثلا در مقابل خواسته ناخوشايند همسرمان لج مي‌کنيم و کاري را انجام نمي‌دهيم؛ در مقابل دير شدن حقوق، کم کاري مي‌کنيم؛ در مقابل نمره اول کلاس که موجب شده ما نمره دوم شويم عيبجو مي‌شويم و اوه يک عالمه مثال ديگر كه در مورد اين پرخاشگري‌هاي انفعالي، دور و برمان ريخته است.

3 - خشم‌مان را مديريت مي‌کنيم. مديريت خشم، اين ديگر چه صيغه‌اي است؟ مگر مي‌شود فوران مذاب يک آتشفشان را مديريت کرد؟ بله مي‌شود. مارک تواين جايي گفته است؛ «اگر عصباني شديد، تا 4 بشماريد ولي اگر خيلي عصباني شديد، بد و بيراه بگوييد».

روان‌شناساني مثل تاوريس - که روي مهارت‌هاي مقابله با خشم کار کرده‌اند - با قسمت اول حرف مارک به شدت موافقند. «7 فرمان» را بخوانيد تا شيوه‌هاي مديريت خشم دست‌تان بيايد.

10 فرمان براي رهايي از خشم

گام اول قبل از خواندن اين فرمان‌ها اين است که باور کنيد که خشمتان را مي‌توانيد کنترل کنيد. تا وقتي که شما به خودتان حق بدهيد که به خاطر خشمگين شدن، به ديگران پرخاشگري کنيد، هيچ‌کدام از راه‌حل‌هاي بعد به‌دردتان نمي‌خورد.  در درجه اول قبول کنيد که خشمتان را سرکوب نکنيد و  در درجه دوم دنبال راهي بگرديد که از ابراز خشم کمتر ضرر داشته باشد. توي ذهنتان دو دو تا چهار تا کنيد و از  يکي از راه‌هاي زير استفاده کنيد؛

1 - يک وقفه کوچک ايجاد کنيد: وقتي ديگ خشمتان به جوش مي‌آيد، همان کاري که مارک تواين گفته را انجام بدهيد؛ تا 4 بشماريد. بزرگان خودمان هم در مورد اين مرحله، توصيه‌هاي جالبي دارند؛ مثل نشستن روي زمين و تصميم نگرفتن. اين کار باعث مي‌شود که رفتارتان بر طبق فکرتان پيش برود نه از روي برانگيختگي بدنتان.

2 - از خودگويي‌هاي مثبت استفاده کنيد: روان‌شناسان به جمله‌هايي که شما در مقابل هيجان‌ها زير لب مي‌گوييد، مي‌گويند «خودگويي». هر چه اين خودگويي‌ها مثبت‌تر باشد، ما بهتر مي‌توانيم هيجانمان را کنترل کنيم. مثلا شما مي‌توانيد چنين جملاتي را به خودتان بگوييد؛ «اين مشکل مرا ناراحت مي‌کند اما مي‌توانم از پسش بربيايم»، «زياد سخت نگير. اين هم يک تجربه در زندگي است و مي‌تواني از آن چيز ياد بگيري»، «نفس عميق بکش، آرام باش و از نيروي فکرت استفاده کن»، «نبايد بگذارم خشم بر من غلبه کند» و... وقتي هم خشمتان تمام شد، به خودتان با خودگويي‌هاي ديگر پاداش بدهيد كه «آن‌قدرها هم که فکر مي‌کردم سخت نبود».

3 - با ورزش انرژي‌تان را تخليه کنيد: فايده اين کار اين است که شما موقعي که ورزش مي‌کنيد، علاوه بر اينکه انرژي خشمتان را به يک کار مفيد اختصاص مي‌دهيد، مي‌توانيد به مسئله‌تان دوباره بينديشيد و راه‌حل‌هاي بهتري برايش پيدا کنيد. بعضي‌ها براي تخليه هيجاني، فيلم‌هاي خشن نگاه مي‌کنند؛ کاري که در واقع باعث بيشتر شدن پرخاشگري‌شان مي‌شود.

4 از «ريلکسيشن» استفاده کنيد: ريلکسيشن يعني آرام کردن عضلات منقبض بدن. وقتي که شما خشمگين مي‌شويد، همراه با آن، بدنتان نيز حالت انقباض پيدا مي‌کند اما وقتي بدنتان در حالت ريلکس قرار مي‌گيرد، ديگر تنشي را تجربه نمي‌کند و اين ذهنتان را آرام مي‌کند. براي يادگيري دقيق ريلکسيشن، هم مي‌توانيد از کتاب‌هاي موجود در بازار استفاده کنيد و هم از مطلب چند شماره پيش همين صفحه با عنوان «ايستگاه بعد: آرامش».

5- قاطعانه اما محترمانه موضعتان را اعلام کنيد: بعضي افراد در مقابل حق‌خوري‌ها هيچ کاري نمي‌کنند و هيچ حرفي نمي‌زنند. اين افراد در درون، خودشان را مي‌خورند . بعضي ديگر هم فوري عصباني مي‌شوند و مي‌خواهند به طرف مقابل پرخاشگري کنند. هيچ کدام از اين نوع ارتباط‌ها براي سلامت روان خوب نيست. مي‌توان يک موضع ميانه گرفت.

وقتي که شما با احترام به درخواست طرف مقابل، موضع خودتان را قاطعانه اعلام مي‌کنيد، راه خوبي را برگزيده‌ايد. براي اين کار از جمله‌اي استفاده کنيد که با کلمه «من» شروع مي‌شود، با همدلي با طرف مقابل ادامه مي‌يابد، استدلال شما را به دنبال دارد و در آخر تصميمتان را هم مي‌گوييد.

6 - راه‌هاي حل مسئله را ياد بگيريد: گاهي واقعا به اين خاطر احساس ناکامي مي‌کنيم و خشمگين مي‌شويم که شيوه‌هاي منظم حل‌کردن مشکلات ريز و درشت زندگي‌مان را نمي‌دانيم؛ اينکه اول دقيقا مشکلمان را تعريف کنيم، بعد راه حل‌هاي خلاقي را انتخاب کنيم، بعد خوبي‌ها و بدي‌هاي هر راه‌حل را بررسي کنيم و آخرسر هم بهترين‌شان را انتخاب کنيم. گاهي ناکامي را خودمان براي خودمان به وجود مي‌آوريم.

7 - به جاي دعوا مذاکره کنيد: براي اينکه مذاکره‌کننده خوبي باشيد،  باور کنيد که غلبه کردن هميشگي بر ديگران، شما را در نهايت تنها و منزوي مي‌کند. گفت‌وگو کنيد. فکر نکنيد که گفت‌وگو برنده يا بازنده واقعي دارد. در گفت‌وگو دو طرف بايد از بعضي خواسته‌هاي خود چشم‌پوشي کنند.

8 - گاهي گذشت کنيد: همه کساني که سني ازشان گذشته است، به خوبي مي‌دانند که ارزش گذشت به چه اندازه است. گذشت به معني تبرئه فرد خطاكار يا فراموش کردن گناه افراد نيست؛ گذشت، رها کردن خود از خشم است؛ گذشت نشانه خونسردي و کنترل شما بر احساسات‌تان است و نه نشانه ضعف.

9 - به ديگران کمک کنيد: شايد باورتان نشود اما روان‌شناسان زيادي بعينه ديده‌اند که کساني که به اصطلاح آدم‌هايي عصبي بوده‌اند، با کمک به ديگران از بند خشم درونشان رها شده‌اند؛ شايد به اين خاطر که يک لحظه، ناکامي‌هاي خودشان را بي‌خيال شده‌اند و به فکر کامياب کردن ديگران افتاده‌اند!

10 - داستان زندگي ناکام‌کننده‌تان را نشخوار نکنيد: بعضي‌ها براي توجيه عصبي بودن هميشگي‌شان، از بلاهايي که روزگار غدار و مردم اين دوره زمانه به سرشان آورده‌اند مي‌نالند و همان موقع هم 4 - 3 چشمه تئاتري از خشمشان بروز مي‌دهند. روان‌شناسان به اين آدم‌ها پيشنهاد مي‌کنند که از ديد يک آدم ديگر به اين داستان زندگي نگاه کنند و روايت را جور ديگري رقم بزنند و طرحي نو دراندازند.

شماره 142 - گزارش ویژه

ديدي رسيد روز مبادا؟!

حبيبه جعفريان- زهرا فرهنگ‌نيا- احسان رضايي- ايثار قنواتي- سيدرضا محمدي- علي به‌پژوه- نفيسه مرشدزاده- احسان اسيوند - مرضيه قاضي‌زاده:

چرا اينجاست؟ اين عکس بزرگ از صورت اين مرد که نمي‌فهمي‌ دارد لبخند مي‌زند يا شماتت‌ات مي‌کند، چرا اينجاست؟

در ميدان توحيد، در اتوبان مدرس، زير پل گيشا؛ جاهايي هست که نبايد باشد، هنوز نبايد باشد و اينکه هست فقط يک معني مي‌تواند داشته باشد؛ اينکه او مرده است و تو نمي‌خواهي باور کني اين مرد مرده است.

دلت مي‌خواهد اين بهت را تا ابد حفظ کني. دلت مي‌خواهد اين بهت را با خودت همه‌جا ببري. دلت مي‌خواهد جلوي آن منحني لعنتي‌اي که يک هفته بعد از رفتن آدم‌ها، با مغز به سوي فراموشي و عادي شدن مي‌رود را بگيري. دوست‌ات مي‌گويد «باورم نمي‌شود. هر روز که از خواب بلند مي‌شوم، تعجب مي‌کنم که چطور مي‌تواند حقيقت داشته باشد؟».

 تو مي‌گويي«آره، به اين يکي کمي ‌بيشتر طول مي‌کشد تا عادت کنيم» و خودت از بي‌رحمي‌، خونسردي و درستي محتومي ‌که در جمله‌ات هست يکه مي‌خوري. نه، نبايد اين‌طور باشد، بايد راهي وجود داشته باشد، بايد کسي فکري کرده باشد، بايد يک نفر به آن فکر کرده باشد؛ يک نفر که فکر همه چيز را کرده است.

«فريشتگان گفتند بار خدايا ! چون ايشان مرگ و دفن خود، معاينه مي‌بينند، ايشان را عيش چگونه خوش بود؟ خداي گفت من غفلت بر دل ايشان پوشم؛ چنان‌که قرابت (نزديکان) خويش را به دست خويش در خاک کنند و بازگردند، وي را فراموش کنند.» (تفسير عتيق سورآبادي)

فرار يك قيصر از خودش

نه چندان بزرگم/ که کوچک بيايم خودم را/ نه آن‌قدر کوچک/ که خود را بزرگ.../ گريز از ميانمايگي/ آرزويي بزرگ است؟

اين متن درباره گريز است؛ گريز يک قيصر از متوسط بودن؛ يک قيصر كه شايد آخرين نفري است که ممکن است به خودش اجازه بدهد ميانمايه باشد؛ شبيه آن انبوهي باشد که اسمش «ميانگين»، «حد وسط»، يا هر چيز ديگري است.

اين متن درباره ويژگي‌هاي يک قيصر است؛ ويژگي‌هايي که او را از محدوده «ميانگين» دور مي‌کند؛ ويژگي‌هايي که از او آدمي ‌مي‌سازد که ديگران ـ هر طور که هستند و هر طور که فکر مي‌کنند ـ نمي‌توانند در مقابلش مکث نکنند و در چشمانش دقيق نشوند.

نام

نمي‌دانم هيچ‌وقت کسي از او پرسيد چرا اسمش قيصر است؟ از او پرسيد چطور مي‌شود که يک نفر اسم پسرش را مي‌گذارد قيصر؛ يک آدم عادي در شهر کوچک کهني در جنوب ايران؟ آيا اين نام چقدر يا چند بار او را به اين فکر انداخته که بايد جور ديگري باشد؟ به هر حال اين نامي‌ نيست که صاحبش را راحت بگذارد. مگر چند نفر هستند که اسمشان قيصر است و مگر چند تا اسم هست که با حرف آخر عشق شروع شود؟

شعر

 وقتي شعر در يک آدم حقيقت داشته باشد، به او الصاق نشده باشد، او ناچار از تفاوت است؛ او دنيا را جور ديگري مي‌بيند. شعر در قيصر امين‌پور حقيقت داشت. او از آنهايي بود که ناچار از شاعري‌اند. از آنهايي نبود که تلاش مي‌کنند شاعر باشند.

از آنهايي بود که شاعر هستند و تلاش مي‌کنند آن را در انبوه چهره‌ها، خيابان‌ها و ساختمان‌ها گم نکنند. به قول نزار قباني شعر بر او وارد مي‌شد؛ با او سوار اتوبوس مي‌شد و گاهي در حالي که داشت از خيابان رد مي‌شد، پالتوش را مي‌کشيد.

شايد اين يکي از دلايلي بود که باعث مي‌شد کتاب‌هاي او را روي دست ببرند. شايد او تنها شاعر اين سال‌ها بود که چاپ هر کتاب شعرش يک اتفاق بود و بلافاصله به چاپ‌هاي دوم و سوم  مي‌رسيد.

شايد او تنها شاعر اين سال‌ها بود که اين قابليت را به دست آورده بود؛ بدون اينکه شعرهاي دخترمدرسه‌اي بگويد، بدون اينکه به کسي يا چيزي فحش بدهد و بدون اينکه مرده باشد.

خودداري و سکوت

قيصر امين‌پور حرف نمي‌زد. درباره خودش حرف نمي‌زد. درباره شعرش حرف نمي‌زد. درباره گذشته اش حرف نمي‌زد. درباره سليقه سياسي‌اش حرف نمي‌زد. درباره اينکه چرا حرف نمي‌زند، حرف نمي‌زد. درباره ديگران و اينکه چه کار دارند مي‌کنند يا چرا دارند اين کار را مي‌کنند يا بهتر است چه کار کنند، حرف نمي‌زد. درباره مملکت، درباره سياست حرف نمي‌زد؛ اين بخشي از کاراکتر او بود، بخشي از شاعر بودن‌اش.

 شاعر حرف نمي‌زند؛ شعر مي‌گويد و او درباره  اينها شعر گفت. شعر گفت و تماشا کرد که ديگران چي مي‌گويند، کي چه تحليلي مي‌دهد. اين تماشا و سکوت در تمام اين سال‌ها به او تشخص عجيبي داد؛ «يکي هست که خوب شعر مي‌گويد و حرف هم نمي‌زند». چطور مي‌شود درباره او حرف نزد؟

چهره

در چهره او چيزي بود که به شما اجازه نمي‌داد زياد نزديک شويد و به شما اجازه نمي‌داد راهتان را بگيريد و برويد. شايد عبارت دقيق يا آشنايي براي اين خصوصيت نشود پيدا کرد و شايد عبارتش همين باشد که چهره او خصوصيت داشت؛ کاراکتر داشت؛ در آن تصميم بود و ترديد هم بود؛ انگار به همه چيز مشکوک باشد. در آن محبت بود و ابهت بود؛ چهره‌اي که به تيرگي مي‌زد و در آن، ظرافت شاعرانه جايش را به درد داده بود. اين اواخر اگر او را مي‌ديديد، مثل اين بود که خود درد را ديده باشيد.

طنز

طنز در شخصيت آدم‌ها مثل خود «شخصيت» است؛ وقتي هست، جلب توجه مي‌کند. در مورد امين‌پور، اين ويژگي را اگر شاگرد او يا همکارش بوديد يا هر نسبت ديگري که با او داشتيد و منجر به معاشرت مي‌شد، بيشتر درک مي‌کرديد؛ چون خيلي وقت‌ها ممکن بود طعمه بعدي، خود شما باشيد.

يادم هست قرار بود تلفني شعرش را بخواند و من براي چاپ در مجله يادداشت کنم. مصرع‌هاي دوم را تا آخر نمي‌خواند و مي‌گفت: «خودت شاعري، حدس بزن». من گفتم شاعر نيستم؛ يک موقعي قصد داشتم شاعر بشوم ولي بعد ديدم فايده ندارد. گفت: «ديدي با شعر نگفتن بيشتر به عالم شعر خدمت مي‌کني. عيبي ندارد، درباره بعضي‌ها هم اين‌طوري است».

طنز به کاراکتر شاعرانه او بعد ديگري مي‌داد چون از يک شاعر، قبل از هر چيز، توقع حس و لطافت و رقت و رمانس دارند اما طنز، سرو کارش با بي‌رحمي‌، زمختي، تعقل و خرده‌گيري است.

مرگ

 او سحر يک روز سه‌شنبه در بيمارستان دي تهران به دليل ايست قلبي فوت کرد. مي‌دانم، هيچ نکته خاصي در اين کلمه‌ها و اين نام‌ها وجود ندارد؛ تنها نکته‌اش اين است که ما فراموش کرده بوديم؛ سحر آن روزي که خبر تصادف بد قيصر امين‌پور در جاده شمال آمد را فراموش کرده بوديم.

 خبر اين بود که او کشته شده ـ  و عجيب هم بود که نشده بود ـ و بعد تصحيح شد؛ «آسيب جدي ديده است، در بيمارستان است». و شايد اين اولين‌بار بود که همه ما از اينکه يکي در بيمارستان است، خوشحال شديم. به هر حال او اين فرصت را داشت که دوباره زندگي کند و ما اين فرصت را داشتيم که به داشتنش و بودن‌اش عادت نکنيم. اين لطفي بود که مرگ در حق يک شاعر روا داشته بود.

نوجواني در سال صفر

«2 كوه بلند و كوتاه كه در افق به سفيدي آسمان چسبيده بودند. خورشيدي با اشعه‌هاي خطي كه هميشه پاي ثابت نقاشي‌هايمان بود و رودي با ماهي‌هاي قرمز عيد كه تا چند قدمي قله ادامه داشت». اين اولين طرح جلد «سروش نوجوان» بود كه در اول فروردين 67 روي جعبه‌هاي شير بقالي محل پيدا مي‌شد.

 مجله‌اي با كاغذهاي غالبا كاهي، طرح‌هاي گرافيكي جذاب و رنگي كه با دست و دل‌بازي تمام در صفحاتش پاشيده شده بود. ظهور «سروش نوجوان» در سال 67، بيشتر شبيه يك اتفاق بود؛ اتفاق خوشايندي كه بعدها به‌وجود آورنده نگاه متفاوتي به ادبيات نوجوان بود؛ تفاوتي كه مي‌شود آن را قبل و بعد از چاپ «سروش نوجوان»، در حوزه ادبيات نوجوان – و حتي چند سال بعد در ادبيات كودك – به خوبي حس كرد. اين مجله، يكي از يادگاري‌هاي قيصر امين‌پور بود.

حال و هواي زندگي روزمره مردم، فضاي رسانه‌هاي جمعي و جو فرهنگي حاكم بر كشور در اوايل سال 67، همان فضاي جنگ و انقلاب بود؛‌ جوي كه با پشت‌سرگذاشتن بحران چندساله جنگ، چندان هم غيرمنطقي نبود. ولي مديران فرهنگي جوان و خوشفكري بودند كه آينده‌نگري‌شان نمي‌گذاشت بي‌خيال نوجوان‌هاي بازمانده از دوران جنگ شوند؛ نوجوانان سردرگمي كه هيچ متولي مشخصي براي سر و سامان‌دادن به افكارشان نداشتند. مهدي فيروزان، يكي از همان مديران جوان فرهنگي آن دوران است.

او كه در سال‌هاي مديريت‌اش، هفته‌نامه «سروش نوجوان» را راه‌اندازي كرد، درباره نوجوان‌هاي آن دوران مي‌گويد: «ما به يك تقسيم‌بندي كلي درباره نوجوان‌ها رسيده بوديم؛ دسته اول نوجوان‌هاي انقلابي و بسيجي بودند كه فعاليت‌هاي فرهنگي و اجتماعي خاص خودشان را داشتند. از آن طرف نوجوان‌هايي هم بودند كه جريان‌هاي داخلي برايشان اهميت نداشت و كتاب‌ها و مجلاتي از آن طرف آب برايشان مي‌آمد كه با آنها سرگرم بودند.

اما در اين بين، طيف بسيار وسيعي از نوجوان‌ها بودند كه هم سرنوشت مملكتشان برايشان اهميت داشت و هم دغدغه‌هاي مذهبي داشتند اما هيچ منبع مطالعاتي درست و درماني وجود نداشت. در چنين فضايي بود كه ما تصميم گرفتيم «سروش نوجوان» را براي اين گروه گسترده راه‌اندازي كنيم». مهدي فيروزان هم براي انتشار سروش نوجوان سراغ جوان‌هاي استادكار آن موقع مي‌رود؛ عموزاده خليلي، بيوك ملكي و البته قيصر امين‌پور.

فيروزان مي‌گويد: «قيصر از سال‌ها قبل در «سروش هفتگي»، يك صفحه شعر به اسم «جوانه‌ها» داشت؛ صفحه‌اي به شدت پرمخاطب كه هم تربيت‌كننده نسلي از شاعران بعد از آن دوران بود و هم خدمات ارزشمندي به ادبيات كرد. البته اين حرف بزرگي است ولي چون من از نزديك كنار او بودم، مي‌توانم اين حرف را بزنم».

با اين حال اين ادعاي غيرقابل باوري نيست چون اين اتفاقي است كه درمورد نسلي كه سروش نوجوان مي‌خواند هم افتاد. آدم كوچولوهايي كه اواخر سال 67 داستان‌ها، شعرها و درددل‌هايشان را براي مجله محبوبشان پست مي‌كردند، حالا نسل جوان ادبيات ما را تشكيل مي‌دهند.

صفحه‌ها و خاطره‌ها

درست است كه سروش نوجوان زيرنظر شوراي سردبيري اداره مي‌شد اما هيچ‌كس منكر نقش انديشه‌ها و ايده‌هاي خلاقانه قيصر امين‌پور نيست. او با نثر متفاوتي كه در مجله سروش نوجوان به كار مي‌برد، سبك و زبان ادبيات نوجوان را دگرگون كرد؛ ادبياتي كه تا قبل از آن چيز بچگانه و سرسري‌اي بود كه چندان به دل نمي‌نشست.

عرفان نظر آهاري كه سروش نوجوان را از اولين شماره‌اش مي‌خوانده، مي‌گويد: «نشريات نوجوانانه و حتي جوانانه آن دوران، نگاه سطحي‌اي به بچه‌ها داشتند. شيوه نوشتاري آن نشريات به شدت ساده و بچگانه بود و اصلا بچه‌ها را جدي نمي‌گرفتند. آنها هميشه از ما عقب بودند، در حالي كه سروش نوجوان پابه‌پاي بچه‌ها مي‌دويد. حتي گاهي جلوتر از ما بود و ما دوست داشتيم به آن برسيم».

سروش نوجوان دغدغه‌ها و علايق نوجوانان را خوب مي‌شناخت خوب هم به آنها مي‌پرداخت و اصلا گاهي، دغدغه‌هاي جديدي در حوزه مفاهيم تاثيرگذار انساني به وجود مي‌آورد؛ دغدغه‌هايي  كه بدون شعارزدگي در صفحه «حرف‌هاي خودماني»، آقاي شاعر يا يكي از سردبيران با نوجوان‌ها در ميان مي‌گذاشت.

 قيصر در اولين «حرف‌هاي خودماني» نوشته؛ «دوست داريم با شما دوست باشيم. مثل 2 دوست دست به دست هم بدهيم، قصه‌ها و شعرها و خاطره‌هايمان را روي هم بريزيم. نوشته‌هاي همديگر را بخوانيم و درباره آنها با هم حرف بزنيم و خلاصه اينكه با هم زندگي كنيم و به كمك همديگر يك مجله خوب تهيه كنيم».

قيصر امين‌پور هيچ‌وقت نگذاشت سروش نوجوان از يك طرف بام بيفتد. در كنار اين صفحات كه اين دغدغه‌هاي جدي را مطرح مي‌كرد، هرگز روحيه خيالپردازي نوجوانان فراموش نشد. شايد خيلي از ما اولين رمان زندگي‌مان را در سروش نوجوان خوانديم؛ «هوشمندان سياره ادراك» فريبا كلهر كه به شكل ضميمه سروش نوجوان درمي‌آمد.

اما شعر و ادبيات تنها بخش‌هاي مجله نبودند؛ «تاريخ سينما» كه از بررسي فيلم يك دقيقه‌اي «سرقت بزرگ قطار» گرفته تا ورود رنگ به سينما حرف مي‌زد. صفحه «ديدار آشنا» كه هر هفته، يك فيلمساز، شاعر يا نويسنده، ميهمان آن بود و ما فقط در سروش نوجوان و در صفحات «نگاهي به يك تابلو» بود كه فهميديم رنه مارگريت، توچيا و ونگوگ نقاش هستند؛ نقاش‌هايي كه با تابلوهاي «ابرها»، «پرندگان بر شاخه كاج» و «گندم‌زار»، قاب دنياي نوجواني ما را به آن طرف دنيا كشاندند.

برخورد نزديك با آقاي «قاف – الف»

قيصر امين‌پور تمام شعرهايي كه بچه‌ها به دفتر مجله مي‌فرستادند را خودش مي‌خواند و با دست‌خط‌اش براي تك‌تك‌شان جواب مي‌فرستاد. بعضي‌ها را در قسمت آثار رسيده چاپ مي‌كرد و براي چندتايي هم نقد مي‌نوشت. نقدهايش هم همان لحن متواضعانه خاص خودش را داشت تا توي ذوق كسي نخورد.

او تنها آدم بزرگ باحوصله آن دوران بود كه نوجوان‌هايي كه شعر و داستان به دست از پله‌هاي انتشارات سروش بالا مي‌آمدند را با روي خوش و سر حوصله مي‌پذيرفت. قيصر روي ميزگرد چوبي وسط اتاق مي‌نشست و با دقت تمام شعر را مي‌خواند. وقتي كلمه‌اي را خط مي‌زد، حتما كلمه بهتري جايگزين‌اش مي‌شد كه به عقل هيچ‌كس نمي‌رسيد جز آقاي «قاف – الف».

چگونگي اين برخورد براي نوجوان خجالتي آن موقع – كه با كلي ترس و لرز خودش را راضي كرده بود كه به ديدن شاعر محبوبش برود- خيلي مهم بود؛ چون يك رفتار نسنجيده، تمام پل‌ها و علاقه‌مندي‌هاي او را در چشم‌به‌هم‌زدني خراب مي‌كرد؛ اتفاقي كه اين روزها چندان چيز عجيب و غريبي نيست.

 قيصر امين‌پور نظر بچه‌ها را كاملا گوش مي‌داد و در تصحيح شعرها سليقه‌اي برخورد نمي‌كرد. نظر آهاري مي‌گويد:‌ «يك‌بار شعري گفته بودم درباره يك كفش كوهنوردي كه نزديكي‌هاي قله مي‌ميرد. آقاي امين‌پور گفت چرا كشتيش، بگذار زنده بماند. من گفتم دوست دارم بميرد و او هم قبول كرد». كاش آقاي شاعر اين‌قدر زود مرگ را قبول نمي‌كرد!

چشمهايش

غمگين‌تر از اين بودم که يادداشت بنويسم - حتي براي نوشتن سوگواره هم اندکي دلخوشي لازم است - تا  ديشب که بين خواب‌هاي پراکنده‌ام، دوباره بعد از سال‌ها او را ديدم. صبح آرام شده بودم مثل خودش توي خوابم که همان دمپايي‌هاي راحتي ارزان قهوه‌اي دوره سردبيري سروش نوجوان پايش بود و  يله داده بود به چهارچوب دري نيمه باز.

هميشه مجبور بود  قدبلندش را تکيه بدهد به در يا ديوار تا به نوجوان‌هاي تازه نويسنده‌اي که آن وقت‌ها همه از او خيلي کوتاه‌تر بودند و زياد هم دلشان مي‌خواست حرف بزنند، گوش کند. ايستاده بود و دسته موهايي که لخت روي پيشاني‌اش افتاده بود، باز هم يکدست مشکي بود؛ نه مثل اين سال‌هاي آخر که عکس‌هايش سال به سال موهاي سفيد بيشتري داشت و به همه نوجوان‌هايي که آن سال‌ها اين طرف ميز بيضي کهنه سروش، برايش شعر و قطعه خوانده بودند، حسي خاکستري مي‌داد.

چه جور آرمان‌هايي آن وقت‌ها زنده بود که او و رفقايش، نوجوان‌هايي که روي صندلي‌هاي  دفتر مجله مي‌نشستند و هنوز پايشان به زمين نمي‌رسيد را  اين‌قدر جدي مي‌گرفتند؟ نگهبان جلوي در انتشارات سروش مي‌گفت با کجا کار داريد و چقدر تعجب مي‌کرد و مي‌کرديم که اسم‌هايمان توي فهرستي روي ميز  بود و بالاي کاغذ نوشته بود «جلسه تحريريه سروش نوجوان».

اسم‌هايمان که قبلا فقط روي دفترهاي جلد نايلوني مدرسه و ورقه‌هاي امتحاني ديده بوديمشان، مثل اسم يک کس واقعي، آنجا زير لوگوي سروش نوجوان و روي يک کاغذ رسمي‌ نوشته شده بود و ما تا وقتي سوار آسانسور مي‌شديم، از نگاه متعجب نگهبان - که مي‌دانستيم پشت سرمان است - لذت مي‌برديم که تازه كجا بود نگهبان تا ببيند قيصر بزرگ، چطور آن‌طرف ميز بيضي چشم‌هايش را مي‌بست و با صورت آرامي ‌که به همه جهان فرمان ايستادن داده بود، کلمات تازه سرباز کرده يک نوجوان را با تمرکز راهبي گوش مي‌کرد؛ طوري که مبادا حس‌هاي  نوشته‌اي را نشنود و مبادا کلمه‌اي گم شود.

توي خوابم ولي صورتش مثل وقت‌هاي شعرخواني جدي و آرام نبود؛ توي خوابم مي‌خنديد. عصباني هم نبود. آن سال‌ها يادم است کلمات نادرست مي‌توانستند اذيتش کنند، عصباني‌اش کنند. خيلي از آن شاعرک‌ها شايد هنوز شعرهايي را که او دور بعضي کلماتش با خودکار سياه يا سبز دايره کشيده، لاي بقيه گنجينه‌هاي نوجواني، پيش تمبرها و يادداشت‌هاي دخترانه يا كنار آخرين بوق دوچرخه‌شان دارند. زير بعضي سطرها خط هست که يعني اينها خوبند و کنار بعضي جمله‌ها درشت نوشته شده «اضافي است، قشنگ نيست، کلمات تقليدي دارد، ساده نيست».

براي يکي دو تا از تشبيه‌ها،  بالاي کلمات مدادي ما، تعبير ديگري نوشته که حتي همان وقت‌ها هم مي‌فهميديم چه فرقي دارد با کلمه‌اي که قبلا خودمان گذاشته بوديم. يادم هست روزهاي بعد را براي پر کردن همان فاصله‌اي زندگي مي‌کرديم که پر نمي‌شد و باز آن تعبيرهاي خودکار مشکي يا سبز، يک سر و گردن بالاتر مي‌ايستادند.

مهربان اصلا نبود؛ نمي‌توانم حالا که مرده، هر چه صفت خوب سراغ دارم بگذارم روبه‌روي اسمش؛ چون خودش به ما صداقت تلخ را ياد داده بود. تلخي مطبوع قهوه‌اي را داشت که آخرش سرحالت مي‌کند و راهت مي‌اندازد؛ فقط فرقش اين بود که آن روزهاي اول، روح و شوقي که ته صدايش بود، کار شير و شکر را مي‌کرد ولي چند سال پيش که براي آخرين بار او را ديدم، فقط تلخي مانده بود و دلگيري‌ها و سرخوردگي‌ها؛ جوري كه حتي گرمي‌ جنوبي نگاهش را گرفته بودند.

هنوز هم بي‌پروا بود، حرف‌هايش همان جسارت سال‌هاي دور را داشت. يادم هست آن جمعي که آن روز رفته بوديم ديدنش، هيچ‌کدام ديگر نوجوان نبوديم و مهارت بزرگسالي پنهان‌کاري و چاپلوسي را ياد گرفته بوديم. براي همين از راحت حرف زدن‌اش، از تيزي کلماتش به نظرمان  آمد که او در گذشته مانده است. به نظرمان نوجوان آمد. ديدنش مثل يادآوري خاطره‌اي از گذشته بود.

آدم يادش مي‌آمد قبل از اينکه فنون بقا در دنياي بزرگسالي را ياد بگيرد، چه شکلي بوده. اين يکي درس، خيلي سخت بود. کسي از آن نويسنده‌هاي کوچک اين را ياد نگرفت. راحت نيست که دور دور بايستي که حتي شتک قطره‌هاي رنگ و ريا هم به‌ات نرسد.

دور ايستاده بود ولي حرص که نمي‌توانست نخورد. غصه که ديگر دست خود آدم نيست. چشم‌هايش که بسته نبود. از اين همه ناموزوني که نمي‌شد آزار نبيند. اما توي خواب من، تا دلتان بخواهد حالش خوب بود؛ مثل اينکه تازه چشم‌هايش را بعد از شنيدن يک شعر طولاني خوب باز کرده. بعد‌از مدت‌ها انگار شعري شنيده بود که هيچ کجايش اذيت نمي‌کرد و کلمه‌هايش پس و پيش نبود.

لبخندش قديسي نبود. خيالتان نرود سراغ اين شمايل‌هاي روحاني و اين حرف‌ها. همان تمسخر تلخ قيصري را گوشه  لبخندش داشت. توي همان عالم رؤيا فکر کردم دارد به من و بقيه آدم‌هايي که حالا که او مرده، نطقمان باز شده و در موردش سخن‌پردازي مي‌کنيم و خودمان را به او مي‌بنديم  تا مهم شويم مي‌خندد.

انگار ديگر برايش مهم نبود. راحت يله داده بود به چهارچوب آن در که شبيه درهاي سروش نوجوان، رنگ روغني بي‌روحي هم داشت و انگار نوک زبانش بود بگويد «حالا هر چي دلتان مي‌خواهد بگوييد». حوصله اش که نمي‌آمد اين را بگويد، زنده هم که بود اين‌جور حرف‌هاي اضافه را مي‌گذاشت چشم‌هايش بگويند؛حيفِ کلمه بود.

گتوند هميشه باراني است

اول صبح كه از اهواز به سمت گتوند راه مي‌افتيم، مي‌دانيم كه بايد چيزي حدود 120 كيلومتر برانيم. هوا خنك است و پارچه نوشته‌هاي خروجي شهر- كه به ديواره پروژه مترو زده‌اند- بدرقه راهمان است؛ «در ستون تسليت‌ها نامي از ما يادگاري... قيصر جاودانه شد و...».

من به اين فكر مي‌كنم كه شاعر سه‌شنبه‌ها، وقتي كه ديشب ساعت يك، همين راه را به سمت زادگاهش مي‌پيمود، اين پارچه‌نوشته‌ها را ديده يا نه؛ آن جمعيت و اجراي سرود ملي و محلي و ازدحام فرودگاه، وقت رسيدن به چشمش آمده يا نه؛ اصلا از اين همه غوغا كه شروع كننده‌اش «ستادبزرگداشت قيصر امين‌پور» با همراهي پدرش بود، خوش‌اش آمده يا نه؟ نمي‌دانم اما هرچه كه باشد، مي‌دانم كه قرار بوده از تهران، ساعت 4 روز پنجشنبه راهي اهواز شود كه كار به درازا مي‌كشد و بالاخره ساعت 10:15 قيصر به زادگاهش، به خوزستان گرم مي‌رسد.

حالا ساعت از 8 صبح گذشته كه به شوشتر مي‌رسيم. 22 كيلومتر بعد گتوند خواهد بود. ورودي شهر را بسته‌اند. با ديدن جمعيت مي‌فهميم چرا تعداد حاضران بيش از حد انتظار است. دير رسيده‌ايم و قيصر را با منزل پدري و كوچه كودكي وداع داده‌اند و حالا جمعيت روي تپه باستاني «چغا» موج مي‌زند. حرف از اين است كه انگار قرار بوده روي اين تپه، قيصر را دفن كنند كه مخالفت مي‌شود و پارك شهداي گمنام براي آراميدن اين شاعر بزرگ انتخاب مي‌شود. مردم مي‌گويند احتمالا از اين به بعد به پارك، «قيصريه» گفته خواهد شد. مراسم آغاز مي‌شود.

حالا امين‌پور را به پارك آورده‌اند. جمعيت موج مي‌زند. ساعت 10:30 است و تلاوت قرآن، سخنراني‌هاي كوتاه، شعرخواني و پيام‌هاي تسليت، جمعيت را از هول و ولا انداخته. قيصر زير پرچم  3رنگ، آرام آرام است؛ به دور از همه اين درگيري‌ها و زمزمه‌هاي درگوشي. حرف‌ها كه زده مي‌شوند، دل‌هاي پر كه كمي خالي مي‌شوند، روي دست، امين‌پور را مي‌برند تا به خاك سپرده شود.

حتي هجوم جمعيت هم قيصر را بيدار نمي‌كند؛ قيصر مثل هميشه آرام است و سر به تو و كاري به اين ندارد كه مي‌خواهند كلنگ تالار همايش و اداره ارشاد را به نام او به زمين بزنند يا نه. قيصر با بدرقه اشك و گريه، در زادگاه‌اش، همسايه خاك مي‌شود. قرار است در شهر، روز بعد هم مثل پنجشنبه و جمعه، عزاي عمومي باشد. حالا براي رفتن به گتوند، هميشه يك بهانه هست.

قطار مي‌رود...

لنز دوربين‌هاي عکاسي و فيلم‌برداري همه به يک سمت برگشته‌اند. سهيل محمودي، ساعد باقري، عليرضا افتخاري، حسن حبيبي، حسام‌الدين سراج، گروس عبدالملکيان و بقيه چهره‌هاي سرشناس روي ايوان خانه شاعران ايران، همان سمت را نگاه مي‌کنند.

آدم‌ها از بين جمعيت مرتب کله مي‌کشند. سهيل محمودي از پشت بلندگو از سيل جمعيت مي‌خواهد که راه را باز کنند. صداي ناله‌ها بلندتر شده. نگاه‌ها همه بهت زده‌اند. انگار هيچ‌کس هنوز باورش نشده که برانکاردي که روي دست‌ها به سمت ايوان حرکت مي‌کند، پيکر بـي‌جـان قيـصـر اسـت.

چـهـارشنـبـه، 9 آبـان 86، خيلي زود است براي ديدن چنين صحنه‌اي. شاعر متبسم توي پوسترهاي جا گرفته در دستان مردم، تنها 48سال دارد. همه کساني که پشت تريبون ايوان حاضر مي‌شوند، همين را يادآوري مي‌کنند؛ حسن حبيبي قيصر را اميد آينده زبان فارسي مي‌خواند كه از دست رفت، حسام ‌الدين سراج نمي‌تواند آوازش را تمام كند، ساعد باقري پيام تسليت مقام رهبري را اين‌طور قرائت مي‌کند؛ «درگذشت او آرزوهايي را خاک کرد...»، عليرضا افتخاري وقتي شروع به خواندن مي‌کند، روي بيت «تو خوشبختي گلي چيدي و رفتي/ ندانستي که آزردي دل ما» نمي‌تواند جلوي بغضش را بگيرد و ناصر فيض توي غزل تازه‌سروده‌اش مي‌گويد «باور نمي‌کنم که تو از دست رفته‌اي / چون مرگت اي عزيز فراتر ز باور است».

انگار شاعر، شعر «ايستگاه»اش را براي همچين موقعيتي سروده. وقتي قيصر براي آخرين بار از بين هجوم جمعيت از خانه شاعران ايران خارج مي‌شود، وقتي دوباره لنز دوربين‌ها به سمتش بر مي‌گردند و چشم‌هاي خيس او را بدرقه مي‌کنند، ما هم توي دلمان همان شعر را مي‌خوانيم؛ «قطار مي‌رود/ تو مي‌روي/ تمام ايستگاه مي‌رود...».

بهترين شعرم را نگفته‌ام

خواجه شيراز گفته است: «گفت‌وگو آيين درويشي نبود» و ظاهرا قيصر هم به همين حرف معتقد بوده است. تمام اين سال‌ها را صبر كرديم تا بلكه باد موافقي بوزد و قيصر را نظري با اهل شنيدن و نوشتن و خواندن بيفتد و بپرسيم و بپرسند و بگويد و بدانيم. اما نشد و نخواهد شد ديگر. چرا و كاش و افسوس و گله، حالا غير از زنجموره‌اي لوس معناي به دردبخور ديگري ندارند.

درست و حسابي كه خودمان را بتكانيم، باز هم دستمان خالي است. اينها برش‌هاي كوچكي هستند از گفته‌ها و نوشته‌هاي دكتر امين‌پور در مورد هنر، زندگي، شعر و ديگر هيچ.

 تكيه كلام معروف: به نام خدا كه سنت او، نوآوري است.

 در مورد خودش: من چندان زندگي دراز و نام و نامه پرارج و فرازي ندارم كه بخواهم زندگينامه بنويسم. همه‌اش همين چيزها و حرف‌هاي معمولي است كه همه دارند. اينكه بگويم نام و نام خانوادگي‌ام فلان و بهمان است و شماره شناسنامه‌ام و تاريخ تولدم چنين و چنان يا محل تولدم كدام شهر و استان، چه دردي را دوا مي‌كند؟

 در مورد شعرهايش: بهترين شعرهاي من آن شعرهايي است كه هنوز نگفته‌ام. پس صبر كنيد تا آن روز كه از اين غوره‌ها حلوا بسازيم.

 در مورد شعر:  اگر شعر فرمولي فيزيكي يا شيميايي داشت، پيش از هركسي شاعران آن را كشف كرده بودند، بعد هم براي نقد كار خويش يكي از معرف‌هاي شيميايي مثل تورنسل را به كار مي‌گرفتند؛ اگر سرخ مي‌شد، مي‌فهميدند شعر خاصيت اسيدي دارد و اگر آبي مي‌شد، خاصيت قليايي.

 در مورد زمان شعر گفتن: حقيقت اين است كه شعر بعد از توفان اتفاق مي‌افتد. حالا چه توفان دروني باشد، چه توفاني بيروني، چه توفان نوح باشد و چه توفان روح.

 در مورد نويسندگان:  نويسنده كسي است كه تا مي‌نويسد زنده است؛ يعني نه كسي كه در زندگي نويسندگي مي‌كند، كسي كه در نويسندگي زندگي مي‌كند.

 در مورد دكتر شريعتي:  كتاب «كوير» دكتر شريعتي، بدجوري خوب يا بد دچارش شده بودم. دچار يعني عاشق.

 در مورد جلال آل‌احمد:  در زمانه‌اي كه دويدن ضرورت بود چرا كه همه چيز به سرعت داشت از دست مي‌رفت و ماندن و دست به عصا رفتن خيانت بود، جلال هروله‌كنان سعي مي‌كرد و صفا مي‌كرد.

 در مورد تولستوي: تولستوي بالاتر از همه، بر فراز قله تخيل ايستاده و هيچ چيز از نگاه تيزبين او دور نمي‌ماند.

 در مورد ادبيات آمريكاي لاتين: نويسندگان آمريكاي لاتين برخلاف روشنفكران و انديشمندان غربي - كه از جهاني شدن حرف مي‌زنند - بر مؤلفه‌هاي بومي سرزمين خود تكيه دارند و با بومي بودن جهاني شدند.

 در مورد هنر مدرن:  اينكه هنر سنتي بد يا هنر مدرن خوب است، فقط يك توصيف است و نمي‌توان ارزشگذاري كرد. مثلا نمي‌توان گفت لطفا شما از رنگ سبز خوشتان بيايد؛ يعني همان‌طور كه دموكراسي سياسي داريم، دموكراسي ادبي هم داريم. بايد به نويسنده حق داد مخاطبش را انتخاب كند.

 در مورد شعر جوان:  قرار نيست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشيم كه همه علي معلم باشند. آنها بايد شروع كرده و تمرين كنند، بايد قواعد را ياد بگيرند. چاره‌اي نيست. محتوا خودش بر اثر تفكر و رشد پيش مي‌آيد.

ارزيابي شتاب‌زده كارنامه شعري قيصر

نوشته‌هاي روي تابلوها و پلاكاردهاي اين چند روز، از خود قيصر بودند؛ «ناگهان چقدر زود دير مي‌شود»، «و قاف حرف آخر عشق است. جايي كه نام كوچك من آغاز مي‌شود»، «قطار مي‌رود، تو مي‌روي، تمام ايستگاه مي‌رود...» و چيزهايي نظير اين. قيصر يكي از شاعراني است كه تعداد زيادي از شعرهايش به ميان توده مردم رفته و ضرب‌المثل شده است و بعيد است تا حالا شعري از او نخوانده يا نشنيده باشيد.

اما اگر واقعا اين‌طور است، خوب است سري به بازار كتاب بزنيد و ببينيد كه چه لذتي را در اين همه سال از دست داده‌ايد. از قيصر، اين 4 دفتر شعر چاپ شده:

 تنفس صبح: اين دفتر در واقع گزيده‌اي از 2 دفتر شعر است كه به خواست و انتخاب خود قيصر صورت گرفته. آن دو دفتر، يكي «در كوچه آفتاب» است كه‌درسال 1363 منتشر شد و تماما اختصاص به رباعي داشت و در احياي اين قالب ادبي نقش تاريخي دارد. تعدادي از اين رباعي‌ها را حسام‌الدين سراج در كاست‌هاي «نينوا» خوانده.

آينه‌هاي ناگهان: اين دفــتر، مـحـبوب‌تـرين و پرطرفدارترين دفتر شعر قيصر است و از زمان چاپ اول (72) تا به حال، 6 بار تجديد چاپ شده. شماري از معروف‌ترين شعرهاي قيصر در اين دفتر هستند. غزلي كه ناصر عبداللهي آن را خوانده - يعني «سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم...» - در اين دفتر است.

گل‌ها همه آفتابگردانند: اين دفتر شعر، وقتي در نمايشگاه كتاب سال82 عرضه شد، در عرض همان 10 روز نمايشگاه، كل تيراژ چاپ اولش فروش رفت كه خودش يك‌جور ركورد بود. شعرهاي اين دفتر حال و هوايي شبيه به «آينه‌هاي ناگهان» دارد و تعدادي از شعرهاي آلبوم «نيلوفرانه» (با صداي عليرضا افتخاري) هم در اين دفتر آمده.

دستور زبان عشق: آخرين دفتر شعر قيصر، بهار همين امسال منتشر شد. كتاب از چيزي كه ناشر وعده كرده بود (يعني زمان نمايشگاه)، مدت‌ها ديرتر درآمد كه علتش حساسيت قيصر نسبت به طرح جلد بود. اين دفتر شعر، علاوه بر اينكه آخرين يادگاري قيصر است، يك خصوصيت ديگر هم دارد؛ براي اولين بار، شعرهاي قيصر تلخ هستند.

لحظه شعر گفتن

شعري كه اينجا مي‌خوانيد پاسخي است كه قيصر امين‌پور به خوانندگان سروش نوجوان كه پرسيده بودند چطور شعر مي‌گويد، داده. اين مطلب در شماره 37سروش نوجوان چاپ شده است.

اي كه يك روز پرسيده بودي:

«لحظه شعر گفتن چگونه است؟»

گفتمت: «مثل لبخند گل‌ها!

حس گل در شكفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برايت

باز از من تو پرسيده بودي

گفتمت: «مثل غم، مثل گريه!»

تو از اين حرف خنديده بودي...

لحظه شعر گفتن، برايم

راستش را بخواهي، عجيب است

مثل از شاخه افتادن سيب

ساده و سر به زير و نجيب است؛

من كه غير از دلي ساده و صاف

در جهان هيچ چيزي ندارم

مثل آيينه گاهي دلم را

روبه‌روي شما مي‌گذارم

دست‌هاي پر از خالي‌ام را

پيش روي همه مي‌تكانم

چكه چكه تمام دلم را

در دل بچه‌ها مي‌چكانم

حواسش به همه بود

قيصر امين‌پور، شعري نوشته بود براي  مخملباف كه «اين ترانه بوي نان نمي‌دهد / بوي حرف ديگران نمي‌دهد». اين نامه منظوم، درد دل واقعي قيصر بود. وقتي همه رفقايش از 10 متري بوي نان مي‌دادند و چه بوي ناني...

يكباره مانده بود تنها، خيلي تنها. من از وقتي خيلي نوجوان بودم با او آشنا شدم و از همان وقت طوري با من حرف مي‌زد كه انگاري دارد با يك شاعر هم‌سن و سال و هم‌شأن خودش حرف مي‌زند. او متواضع نبود، خيلي هم مغرور بود اما در عين غرور، به شاعران جوان احترام مي‌گذاشت، همان‌طور كه به همه احترام مي‌گذاشت. ديگران اما متواضع بودند ولي به هيچ‌كس احترام نمي‌گذاشتند.

اين بزرگ‌ترين فرق او با همگنان بود. الكي از كسي و شعري تعريف نمي‌كرد بلكه به ذوق و كار يكي، ولو خيلي ساده، خيلي ابتدايي و مخلوط، آن‌قدر احترام مي‌گذاشت كه درباره‌اش حرف بزند و نقد كند.

خيلي استادانه و جدي راه مي‌رفت؛ 4طرفش را نگاه نمي‌كرد. سخت مي‌شد به‌اش نزديك شد اما حواسش به 4‌طرفش بود. به من كه كرايه تاكسي‌ام را داشتم يا نداشتم؛ به من كه بيمارستان بودم و پول كم آورده بودم؛ به من كه احتياج به يك كفش نو داشتم؛ به من كه كسي را نمي‌شناختم داخل اين پايتخت رنگ به رنگ پر از خيابان و آدم و خانه و برايش كسرشأن نبود كه سرش را بگذارد روي شانه‌هاي من و گريه كند...

حتي برايش كسر شأن نبود كه شعرهاي مثل شعر مرا، غلط‌گيري كند و بخواند.
او يعني قيصر امين‌پور، خيلي دور از دست نبود. در دانشگاه تهران درس مي‌داد. در ساختمان سروش كار مي‌كرد و براي دياليز به بيمارستان دي مي‌رفت. سر صف نان و شير و بيمه هم مي‌ايستاد. اما به محضر هيچ وزير و اميري نه مي‌ايستاد و نه مي‌نشست. اگرچه بخشي از  وزرا و وكلا و امرا، وقتي مرد، پسرخاله‌هايش درآمدند. هرجا قيصر بود، دفتر واقعي شعر جوان بود.

تصويري كه شعر فارسي را تكان داد

حالا بايد حسرت خورد؛ «آرزوهايمان همگي به خاك سپرده شد». از ميان مسافران اين قايق، تنها قيصر مانده بود كه او هم بناي بي‌قراري گذاشت و به دوستانش پيوست. قايق شاعران بالاخره به كرانه مرگ نشست. (اولي از سمت راست، سيدحسن حسيني، وسطي سلمان هراتي).

در اين عكس، هميشه نفر چهارمي هم حاضر بوده كه در تمام اين سال‌ها توانسته بود با مهارت تمام، خودش را از ديد ما پنهان نگاه دارد (شايد هم ما خودمان را به نديدن زده بوديم)؛ مرگ، مرگ جوان، مرگ ناگهان. خوب نگاه كنيد 3‌رخ تراژيك‌اش را!

قيصر امين‌پور، سيدحسن حسيني  و سلمان هراتي، اين 3دوست يك جريان شعري جديد (شعر نوـ‌كلاسيك) را به راه انداختند و قالب رباعي را احيا كردند و اسم خودشان را در تاريخ ادبيات ايران ماندگار كردند. قيصر و سلمان هر دو متولد 1338 بودند.

اما سلمان خيلي زود پريد و حسرت رفتنش را براي هميشه بر دل قيصر گذاشت؛ او در پاييز 65 (27سالگي)، در يك تصادف رانندگي درگذشت. از او دفتر شعر منتشر شده بود و سال‌ها بعد (1380) قيصر، كليات اشعار سلمان را جمع كرد و بر آن مقدمه‌اي پردريغ نوشت؛ «شايد براي ديگران داوري در باب شعر سلمان چندان دشوار نباشد زيرا خود را با 3-2 دفتر شعر مكتوب روبه‌رو مي‌بينند كه مي‌توانند از هر دري كه مي‌خواهند به باغ سبز و آسماني شعرش درآيند و به سادگي از عهده سنجش و ارزيابي آن برآيند.

اما آيا به راستي سلمان و شعر سلمان همين است كه هست؟ نه! اين نه داد و داوري بلكه حتي بيدادگري است اگر بخواهيم نهايت و سقف «پرواز پرنده‌اي را تنها همان ارتفاعي بدانيم كه تازه پر باز كرده يا اوج آواز او را همان زمزمه پيش درآمدي بدانيم كه آواز كرده است... سلماني كه بود، تنها آغاز سلمان بود».

قيصر امين‌پور و حسن حسيني - هر دو - در 48سالگي درگذشتند. حسيني (متولد 35) در 1383 فوت كرد و قيصر در 1386؛ درست موقعي كه داشت كليات اشعار حسيني را براي چاپ آماده مي‌كرد (فعلا معلوم نيست كه بر اين اشعار مقدمه‌اي نوشته است يا نه). قيصر در 1386، 48 ساله شده بود؛ هم‌سن سيد هنگام مرگ و احتمالا كم‌كم داشت نگراني برش مي‌داشت كه دارد از لحاظ سني، دوست سفر كرده‌اش را پشت سر مي‌گذارد كه ناگهان رفت.

اين حكايت كوتاهي بود درباره آن 3 دوست و اگر بخواهيم دقيق‌تر صحبت كنيم، درباره آن نفر چهارم كه سمت راست عكس جا خوش كرده است.

طبع خاک سرد است

علي به‌پژوه: صبح، دلم نخواست چراغ آشپزخانه را روشن كنم؛ صبحانه را در تاريكي خوردم. بعد چشمم افتاد به جعبه زولبياي روي يخچال كه پس از ماه رمضان كسي به‌اش دست نزده بود. و رويش يك لايه ضخيم خاكستر نشسته بود از خودم پرسيدم: «اگر كسي به اين جعبه ديگر دست نزند و باد هم ديگر بر آن نوزد؟ اگر خاكسترهاي روي آن دست نخورده بمانند و بر آنها خاكستر تازه بيايد و همين‌طور تا ابد...؟!» ياد سنگ‌قبر افتادم. فكر كردم اين فكرها پيش‌درآمد يك روز شوم باشد، و شد.

بعد از خبر مرگ قيصر، ديگر نتوانستم در «تحريريه» تاب بياورم. رفتم بلوار پايين مجله. گربه‌اي خم شده بود و آب مي‌خورد. كلاغي لنگ‌زنان اما فارغ‌البال قدم مي‌زد. يك بسازبفروش پشت موبايل هوار مي‌زد: «پس كدوم قبرستوني هستي؟». مربي آموزشگاه تعليم رانندگي به شاگردش پارك دوبل ياد مي‌داد. يك رديف ماشين جريمه شده بودند و لبه برگ جريمه‌ها توي باد تكان مي‌خوردند. كمي دورتر، بار تيرآهن خالي مي‌كردند. انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده! ما شاعرمان را از دست داده بوديم و دنيا خودش را زده بود به بي‌اعتنايي. سعي مي‌كرد حتي خم به ابرويش نياورد و سناريوي روزمره‌اش را بي كم‌و‌كاست كارگرداني كند.

حتي همان موقع مطمئن بودم دنيا از اين پس با امين‌پور و امثال او نامهربان‌تر هم خواهد شد ‌و بي‌اعتنايي‌اش را با جديت و پشتكار بيشتري پي‌خواهد گرفت؛ آن‌چنان كه از ياد مردم اين روزگار، ياد او را ببرد و پاك كند. دنيا البته كار آساني در پيش نخواهد داشت؛ امين‌پور آن‌چنان  دست‌خالي نيست.

شاعر جانان ما صدها شعر جانانه سروده و هركدام از اين شعرها چون جوشني، ناميرايي‌اش را تضمين كرده. براي همين است كه دنيا براي فراموش كردن امين‌پور از ياد ساكنان‌اش كار آساني ندارد. او براي خفه‌كردن اين همه شعر و خاموش‌كردن اين چشمه پرخروش، نبردي طولاني در پيش خواهد داشت و در اين ميان، سلاح بي‌اعتنايي، بعيد مي‌دانم كه كارساز باشد. شاعر ما بي‌شك مغلوب نخواهد شد.

آخرين پرواز عقاب

سيدمحمد تقوي: قيصر مصاحبه نمي‌كرد. يك بار به‌اش گفتم چرا اين قدر كم حرف مي‌زني؟ گفت: «ياد گرفته‌ام درباره چيزهايي كه نمي‌دانم حرفي نزنم، درباره چيزهايي كه كم مي‌دانم كم حرف بزنم و درباره چيزهايي كه گمان مي‌كنم مي‌دانم با احتياط حرف بزنم». قيصر آدم متعادلي بود. ما آدم‌هاي معمولي خيلي برايمان اتفاق مي‌افتد كه آدمي را نابود مي‌كنيم، زير پا له مي‌كنيم ولي وقتي به طور اتفاقي يك بار او را مي‌بينيم و حرف‌هايش را از زبان خودش مي‌شنويم، مي‌بينيم چه اشتباه وحشتناكي مي‌كرده‌ايم! قيصر از اين جور آدم‌ها نبود. به اين باور رسيده بود كه هر آدمي، ‌هر جرياني و هر گروهي تكه‌اي از حقيقت را با خود دارند. همين بود كه گرد انكار نمي‌گشت و همين بود كه روز مرگش، ‌خبر اول تمامي روزنامه‌ها و سايت‌ها، خبر پر كشيدن او بود.

آخرين بار، ‌ارديبهشت‌ماه ديدار كوتاهي با او دست داد. هنوز «دستور زبان عشق» درنيامده بود. گفت فرشيد مثقالي جلدش را نرسانده و كتاب به نمايشگاه نمي‌رسد. وقتي كتاب درآمد و خواندم و طعم تلخش را چشيدم، به دوستم گفتم قراري بگذار كه برويم و قيصر را ببينيم و من دست و رويش را ببوسم.

ولي دريغ! باز هم زودتر از آنچه فكر مي‌كرديم، دير شد و حالا قيصر... قيصر كه واقعا قيصر بود؛ قد بلند و درشت بود و قيافه‌اش ابهت سرداران را داشت؛ «اين پيمبر، اين سالار/ اين سپاه را سردار/ با پيام‌هايش پاك/ با نجابتش قدسي.../ او فرياد مي‌زد هيچ شك نبايد داشت/ روز خوب‌تر فرداست/ و با ماست». قيصر در سراسر ادبيات معاصر ما از يك نظر بي‌نظير بود؛ او به فردا اميدوار بود. در شعر «گفت‌وگوي غنچه و گل»، غنچه مي‌گويد «زندگي لب ز خنده بستن است» ولي گل در جوابش مي‌گويد كه «زندگي شكفتن است».

البته قيصر- همين قيصر اميدوار- در «دستور زبان عشق» كاملا تلخ شده بود. خودش را يوسفي مي‌ديد كه برادران‌اش در چاه تنهايي‌اش انداخته‌اند و معشوقش- زليخا- به زندانش افكنده است، در بازار برده‌ها در معرض فروش گذاشته شده و چوب حراج به تمام وجودش خورده است... و به خودش نهيب مي‌زند كه پيرهن پاره پوره‌اش را درز بگيرد؛ پيرهني كه چشم هيچ چشم به راهي را روشن نمي‌كند! و درز گرفت؛ غافل از اينكه پيرهن او براي ما و نسل ما روشنايي چشم بود.   

صفات خوب زيادي مي‌توان براي قيصر امين‌پور رديف كرد اما در اين لحظه كه مرگ او بزرگ‌ترين بهت را به وجود آورده، فقط شعر «عقاب» را مناسب مي‌بينيم كه با اين جمله شروع مي‌شود؛ «زاغ 300 سال بزيد، عقاب را سال عمر 30 بيش نباشد». در اين شعر، وقتي عقاب راز عمر طولاني را از زاغ مي‌پرسد، زاغ گوشه باغي و گندزاري را به او نشان مي‌دهد و  مي‌گويد كه بايد از پرواز در بلندي‌ها صرف‌نظر كند و گند و كثافت بخورد؛ و عقاب كه «بوي گندش دل و جان تافته بود/ حال بيماري دق يافته بود»، از مهماني دنيا صرف‌نظر مي‌كند و مي‌گويد: «من نيم طالب اين مهماني/ گند و مردار، تو را ارزاني» و دوباره پر مي‌كشد و راه آسمان در پيش مي‌گيرد؛ «لحظه‌اي چند در اين اوج كبود/ نقطه‌اي بود و دگر هيچ نبود».

كاش مثل او شويم

محمد صالح علاء : احساس هر درختي از شاخه‌هايش پيداست. شاعر فروتنانه مي‌آيد، فروتنانه زندگي مي‌كند و فروتنانه مي‌رود.

به خودم مي‌گويم اين واژه‌ها پيش از «قيصر» هم وجود داشتند ولي براي اينكه به كمال برسند به شاعري چون او محتاج بودند. شعر او محاكات است؛ ايضاح انديشگي لاهوتي است. وقتي ملتفت شدي فهم حقايق از راه عقل ميسر نيست، مي‌پيچي به سمت شعر، كه تاريخ ادبيات، تاريخ شكل‌هاي جورواجور بيان انديشه نيست؛ كنجكاوي در واقعيت وجود است. ما مضطربيم چون هيچ اطلاعي از سرنوشتمان نداريم. شاعر، آينده انسان را پيشگويي مي‌كند.

 به نظرم براي درك جهان شاعري مثل قيصر امين‌پور، مي‌توانيم دست كم براي يك روز، يك هفته، يك ماه، يك فصل، ‌جاي خودمان را با او عوض كنيم، خودمان را به شكل او درآوريم؛ خيال كنيم امروز، اين هفته، اين ماه، اين فصل نيازي به غذا نداريم، گرسنه نمي‌شويم، پولي نمي‌خواهيم، ‌جايي نمي‌خواهيم، جايي نمي‌رويم...

روي زمين، زير همين آسمان مي‌مانيم و زندگي مي‌كنيم؛ آن وقت مي‌بينيم كه جهان بدون شرارت، جهان بدون دروغ، جهان بدون ناقلايي آغاز مي‌شود. كم‌كم احساس مي‌كنيم خوشبختي مثل آدامس، چسبيده كف پايمان؛ راست مي‌رويم خوشبختيم، چپ مي‌رويم خوشبختيم، بالا خوشبختيم، پايين خوشبختيم.

مي‌بينيم چه شباهتي به او پيدا كرده‌ايم. كارمان مي‌شود روي زمين خدا بچرخيم و يكسره بگوييم روز به‌خير اي كوه، ‌روز به‌خير اي نسيم، روز به‌خير اي ابرها، اي رنگين كمان. روز به‌خير، اي رودخانه‌هايي كه در اين اطراف پرسه مي‌زنيد. ديگر خارها را نمي‌رنجانيم، ديگر زنبورها را درك مي‌كنيم. به علف‌هاي هرز احترام مي‌كنيم، اصلا علف هرز پرورش مي‌دهيم. به قول حسين جان «سينه سپر كرده به صداي بلند مي‌گوييم، من نوه آن پيرزني هستم كه دست زد و دامن سنجر گرفت».

حالا ديگر با كائنات عالم محرميم؛ كلاغ‌ها اسرارشان را به ما مي‌گويند، ديگر چيزي را از ميان چيزي سوا نمي‌كنيم، مي‌بينيم ديگر مايل نيستيم اشيا را از سمت نرمشان لمس كنيم. عالم آيينه‌اي است و ما صورتي نداريم. يكي يكي دكمه‌ها را باز مي‌كنيم. درون پيراهن جسمي نيست. شبيه قيصر امين‌پور شده‌ايم؛ بله، آزاد، باوقار.

ديگر نه كج مي‌شويم و نه مج مي‌شويم. اكنون جهان غرق ماست، بي‌آنكه ابري باشيم. وادار به باريدنيم. ما كه به اينجا پرت نشده‌ايم، از روز نخست دعوت داشته‌ايم. كارمان سرود ياد مستان دادن است. آه قيصر، ميوه‌هاي رسيده مشتاق به خاك افتادند.

شماره 142 - ورزش

از هواداران خجالت مي‌كشم

شقايق آسيايي:

باخت مقابل پيكان آن‌قدر براي مجيدي سنگين بود كه او ثانيه‌هايي پس از اتمام بازي روي زمين نشسته بود و گريه مي‌كرد.

 حتي ساعتي پس از بازي هم وقتي با مجيدي تماس گرفتيم، با بغض صحبت مي‌كرد و تنها ناباوري‌اش اين بود كه چطور ممكن است استقلال بازي 0-2 برده را با باخت عوض كند؛ شكستي كه چند سؤال اول مصاحبه را به خود اختصاص داد؛ هرچند كه موضوع اصلي خود مجيدي و تفاوت شرايطش در امارات و تهران است.

  • بعد از بازي با پيكان،  گريه مي‌كرديد؟

باورم نمي‌شد كه بازي 0-2 برده را با باخت عوض كرديم. من برگشتم ايران كه به استقلال كمك كنم. باورم نمي‌شد كه تيم ما از پيكان ببازد.

  •  چرا فقط عده‌اي گريه مي‌كردند؟

من فقط در مورد خودم حرف مي‌زنم.

  •  يعني اين به تعصب بازيكنان به تيم، ربطي دارد؟

نمي‌دانم، شايد شما درست بگوييد اما به عقيده من هركسي كه به استقلال بيايد، بايد ارزش پيراهنش را بداند. خود من كه به خاطر خجالت از تماشاگران نمي‌توانم از در خانه بيرون بروم.

  • با اين شرايط استقلال در ليگ‌چندم مي‌شود؟

من هنوز هم خوشبين هستم.

  • با ناصر حجازي يا بدون ناصر حجازي؟

در اين مورد از من سؤالي نكنيد.

  • خيلي خب. سراغ اصل موضوع برويم. چطور شد كه به ايران برگشتيد؟

ديني نسبت به استقلال داشتم كه مي‌بايست آن را ادا مي‌كردم.

  • چه ديني؟

من جزء معدود بازيكنان ايراني هستم كه ترانسفر شدنم به امارات و  اتريش ارتباطي به حضورم در تيم ملي نداشت. تمام پيشنهادهايي كه در طول اين مدت براي من به‌وجود آمد، تنها مربوط به بازي‌هاي من در استقلال بود، براي همين هم تصميم گرفتم كه برگردم و دينم را نسبت به تيم‌ام ادا كنم.

  • اما ما شنيده بوديم كه به خاطر بازگشت حجازي و فتح‌الله‌زاده چنين تصميمي گرفته‌ايد؟

البته حضور اين 2 نفر هم باعث شد كه براي اجراي تصميم قاطع‌تر شوم اما علت اصلي بازگشتم از امارات هماني بود كه گفتم.

  • هميشه از كيفيت ليگ امارات حمايت كرده‌ايد؟

به عقيده من كساني از ليگ امارات انتقاد مي‌كنند كه هيچ اطلاعي از شرايط يا كيفيت اين مسابقات ندارند و تنها به خاطر اينكه ليگ مربوط به يك كشور عربي است، از آن انتقاد مي‌كنند.

  • خيلي‌ها حرف شما را قبول ندارند.

من تنها كسي نيستم كه معتقدم ليگ امارات حرفه‌اي و با كيفيت است بلكه اگر سري به سايت فيفا بزنيد، مي‌بينيد كه ليگ امارات به عنوان بهترين ليگ آسيا انتخاب شده است.

  • قبول داريد كه برگزاري ليگ منظم يك مسئله است و انجام بازي‌هاي زيبا مسئله ديگري است؟

اگر بخواهيم از اين لحاظ بررسي كنيم كه در ليگ ايران و حتي اروپا هم بازي‌هايي وجود دارد كه باوجود نامداربودن تيم‌ها، كسي رغبت به ديدن آن نمي‌كند.

  • بازي‌كردن در امارات سخت‌تر است يا ايران؟

مسلم است كه در امارات! شما حساب كنيد در آنجا روي بازيكنان خارجي حساب ويژه‌اي باز مي‌كنند و هميشه از آنها انتظار گلزني دارند. همين مسئله كار را براي ما سخت مي‌كند. اين توجيهي است كه در پشت مسائل مالي ليگ‌هاي عربي پنهان مي‌شود. من منكر اين مسئله نمي‌شوم كه عرب‌ها از لحاظ مالي پيشنهادات خوبي مي‌دهند و به‌خاطر اينكه مالياتي در كار نيست، بازيكنان مي‌توانند در مدتي كوتاه به آنچه از لحاظ مالي مدنظرشان هست، برسند اما اين دليل نمي‌شود كه ما بخواهيم ليگ آنها را كمرنگ جلوه دهيم.

  • حضور در امارات تجربه بدي نبود.

نه، به هيچ وجه. من فكر مي‌كنم در اين سال‌ها تجربيات خوبي به دست آوردم.
 
تجربه‌اي مثل برخورد مسئولان النصر با شما كه عامل اصلي بازگشت‌‌ شما به ايران شد؟ در هر جاي دنيا كه باشيد، عده‌اي هستند كه به دنبال منافع خودشان مي‌گردند و به همين دليل هم دوست ندارند كه بقيه بدون باج‌دادن به آنها گام در مسير موفقيت بگذارند.متاسفانه اين اتفاق براي من هم افتاد و به همين دليل تصميم گرفتم كه از آنها شكايت كنم.

  • چه باجي از شما مي‌خواستند؟

مسئولان النصر اعتقاد داشتند كه من بايد مبلغي را هم به آنها پرداخت كنم و به همين دليل كارت بازي (ITC) را صادر نمي‌كردند. اما از آنجا كه حرف آنها بدون سند بود، در عمل كاري نتوانستند بكنند.

  • شنيده بوديم كه شما در امارات محبوبيت زيادي داريد و حتي به مراسم ختم پدر پادشاه اين كشور هم دعوت شده‌ايد؛پس چطور رفتار عرب‌ها يكدفعه تا اين اندازه با شما عوض شد؟

بله، اين مسئله مربوط به چند سال قبل بود؛ ولي مشكلات مربوط به پيش از حضور من در النصر است؛، والا من هنوز هم ارتباطاتم را با عرب‌ها حفظ كرده‌ام.

  • يعني شما و برهاني در 3 ماه حضورتان در خط حمله النصر، زوج موفقي نبوديد؟

به‌هرحال براي اينكه مهاجمان گل بزنند، بايد بقيه تيم  شرايط  را فراهم كنند اما در النصر اين اتفاق نيفتاد.

  • حالا با گذشت چند ماه، اين اتفاق در استقلال تكرار شده و باز هم كه شما چندان موفق نيستيد.

در بيشتر هفته‌هايي كه من براي استقلال به ميدان رفتم، مربيان از من خواستند تا در پست هافبك كار كنم و علاوه بر شركت در حملات، در كارهاي دفاعي هم شركت داشته باشم. همان‌طور كه ديديد، وقتي در بازي با ابومسلم  و در نوك حمله بازي كردم، توانستم گل بزنم.

  • از پست‌ تان راضي نبوديد؟

من به نظر آقاي حجازي احترام مي‌گذارم. يك بازيكن بايد در درجه اول انتظارات كادر فني را برآورده كند.

  • در كل از بازي‌هايي كه در فصل اخير براي استقلال انجام داده‌ايد، راضي هستيد؟

تا حدودي. فكر مي‌كنم توانستم خوب باشم اما هنوز به مرز آمادگي 100 درصد نرسيده‌ام.

  • پس آماده نيستيد؟

ببينيد، من قبل از اينكه به ايران بيايم چند ماه تمرين نداشتم. پس از آن هم به دليل نرسيدن ITCام چند هفته را از دست دادم. به همين دليل به زمان نياز داشتم تا با تيم هماهنگ شوم كه خوشبختانه هفته به هفته اين مسئله بهتر مي‌شود.

  • باتوجه به تجربيات مجيدي، از او انتظار مي‌رفت كه در بازي با پرسپوليس ستاره استقلال باشد اما اين اتفاق نيفتاد.

من در دوراني كه در استقلال بوده‌ام، تا به حال اتفاق نيفتاده كه اين تيم را شكست دهيم يا من گل بزنم. البته در اين بازي من به‌عنوان هافبك در زمين كار كردم.

  • منتقدان، گل نزدن‌هاي برهاني را يكي از عوامل نتيجه‌گيري ضعيف استقلال مي‌دانند.

من به هيچ‌وجه نمي‌توانم اين مسئله را بپذيرم. به عقيده من آرش هنوز هم يكي از بهترين مهاجمان ايران است. گل او به پيكان يك گل زيبا و حرفه‌اي بود كه به‌ثمر‌رساندن آن بسيار سخت بود، اما برهاني با ذكاوتي كه دارد، اين كار را انجام داد.

  • اما او توپ‌هاي آساني را گل نمي‌كند.

اينكه مهاجمان در مقطعي دچار افت مي‌شوند يا  توپ‌هايشان توي گل نمي‌رود، طبيعي است. مطمئنا در ادامه ليگ، زوج من و آرش گل‌هاي بيشتري مي‌زنيم.

  • اما باتوجه به نتايجي كه استقلال گرفته، ممكن است آن زمان ديگر ناصر حجازي سرمربي نباشد.

گفتم لطفا در اين زمينه از من سؤالي نكنيد.

  • حالا كه چند هفته بازي كرده‌ايد،ليگ برتر نسبت به گذشته چه فرقي كرده؟

به عقيده من سطح بازي‌هاي ليگ خيلي بالاتر از گذشته است و الان تيم‌هاي تهراني مثل صبا، سايپا و حتي شهرستاني‌هايي مثل استقلال اهواز هم مدعي هستند.

  • به كاپيتاني  فكر نمي‌كنيد؟

نه، خوشبختانه در تيم ما اين مسائل جايي ندارد. همان‌طور كه مي‌بينيد در بيشتر ديدارهاي استقلال هم اگر منصوريان به بازي بيايد، اصلا بازوبند را قبول نمي‌كند.

  • راستي چرا پيراهن شماره 15  فرزاد را نپوشيديد؟

پيراهن شماره 15 مال خود فرزاد است و او بايد خودش برگردد و آن را بپوشد؛ ضمنا شماره مهم نيست.

  • گل به ابومسلم،  اولين گل  ليگ برتري شما بود؟

بله، چون به هر حال پس از رفتن من، رقابت‌هاي ليگ برتر استارت خورد و من تا به حال فرصت نكرده بودم كه در ايران بازي كنم اما دوست داشتم كه تيم با گل من پيروز زمين باشد كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. آخرين‌باري كه براي استقلال گل زده بودم، مقابل الوحده در رقابت‌هاي آسيايي بود.

  • مثل گذشته شادي شما با گذاشتن دست روي قلب همراه بود.

بله، به عقيده من اين بهترين نوع نشان‌دادن شادي‌ از به ثمررساندن گل است و تا آخر عمر قصد دارم همين روش را ادامه دهم.

  • به عقيده شما اين منطقي است كه بخواهيم همه‌چيز را گردن شانس بيندازيم؛ كه پرسپوليس خوش‌شانس است و استقلال بدشانس؟

به عقيده من پرسپوليس تيم خوبي است و نتايج قابل‌قبولي هم مي‌گيرد اما نمي‌توان منكر  شانس شد.

  • عجيب‌ترين مسئله‌اي كه پس از بازگشت‌تان به استقلال با آن روبه‌رو شديد چه بود؟

اينكه ناصرخان ديگر مثل گذشته سختگير نيست. براي همين هم وقتي الان به جوان‌ترها حرفي مي‌زند، مي‌گويم خدا را شكر كنيد؛  قبلا خيلي سختگيرتر بود.

  • ما شنيده‌ايم بيشتر از همه به شما گير مي‌داد.

بله، كافي بود من 5 دقيقه دير سر تمرين بيايم تا جريمه نقدي شوم. آن دوران ما جرأت نداشتيم خطا كنيم چون ناصرخان و بدتر از او امير قلعه‌نويي گوش ما را مي‌كشيدند. باورتان نمي‌شود اگر بگويم اميرخان از حجازي هم سختگيرتر بود.

  • فكر نمي‌كنيد شايد در حال حاضر خود شما هم نسبت به گذشته آرام‌تر شده باشيد؟

خيلي خوشحال هستم كه اين را مي‌شنوم.

  • پاسخ‌هايي كه مي‌دهيد نسبت به گذشته خيلي منطقي‌تر است.

به هرحال الان 32 سالم است. شايد هم به خاطر تيام دخترم  است كه آرامش بيشتري دارم.

  • راستي دختر شما هم اهل فوتبال هست؟

هر وقت از تيام مي‌پرسند پدرت كجاست،  اگر كنارش نشسته باشم هم  مي‌گويد بابا رفته تمرين.

  • استقلالي است يا پرسپوليسي؟

هنوز به سني نرسيده كه بتواند اين مسائل را تشخيص دهد اما همين الان هم اگر چيزي بخواهيم برايش بخريم، دوست دارد كه رنگش آبي باشد. وقتي هم كه تلويزيون فوتبال دارد، هر تيمي كه آبي بپوشد، مي‌گويد عمو فرزاد؛ حتي اگر چلسي باشد! آن وقت من هم بهش مي‌گويم اگر عمو فرزاد در چلسي بود كه ما ديگر مشكلي نداشتيم.

  • اين مسئله حقيقت دارد كه به خاطر تعصبي كه به استقلال داريد، ‌ 20 ميليون از اين تيم گرفته‌ايد؟

(مي‌خندد) 20 ميليون! فكر نمي‌كنم هيچ بازيكني چنين كاري بكند. روزي كه من به استقلال برگشتم، به‌خاطر حضور آقاي فتح‌الله‌زاده در جايگاه مدير، حرفي درمورد پول نزدم اما اين دليل نمي‌شود كه چنين پولي بگيرم. قرارداد من حداقل 10 برابر اين مبلغي است كه شايعه شده.

  • در كل  درست است كه بازيكنان فقط به دنبال منافع مالي از فوتبال باشند؟

به‌هرحال نمي‌توان منكر بخش مالي شد. مگر يك فوتباليست چند سال مي‌تواند بازي كند؟ بايد به فكر آينده‌اش هم باشد، اما نبايد تمام تصميم‌گيري‌هايش را تحت‌الشعاع قرار دهد.

  • قبول داريد كه فرهاد مجيدي به‌خاطر حضورش در امارات، ‌نتوانست در تيم ملي موفق عمل كند؟

نه! البته اين مسئله بهانه خوبي براي بعضي از آقايان بود كه دعوت‌نكردن به تيم ملي را گردن آن بيندازند.

  • الان هم به حضور در تيم ملي اميدوار هستيد؟

فعلا فقط به استقلال و نتايج آن فكر مي‌كنم..

شماره 142 - سینما و تلویزیون

قالپاق دزد الماس دزد مي‌شود!

عليرضا آشوري:

برخي بازيگران هستند که همين حضور خشک و خالي‌شان بر پرده سينما آن‌قدر جذاب است که تماشاگر را ميخکوب مي‌کند.

 چنين بازيگراني به راحتي عاطفه تماشاگر را به خود جلب مي‌کنند. به عنوان نمونه، مي‌توان از کلارک گيبل، کرک داگلاس، برت لنکستر، شون کانري و کلينت ايستوود اسم برد. بازيگر مورد نظر ما يعني رابرت ردفورد هم در همين رده جاي مي‌گيرد.

 رابرت ردفورد يکي از ستاره‌هاي بي‌چون و چراي هاليوود طي 35سال اخير بوده است اما در عين ستاره بودن، هرگز قامت يک سوپر استار پرسر و صدا و شلوغ و جنجالي را نداشته و به‌طور توأمان، هم در آثار تجاري و هم در فيلم‌هاي متفاوت از جريان روز هاليوود، درخشيده است.

رابرت ردفورد زماني فعاليت سينمايي خود را آغاز کرد که بازيگران بزرگ و کلاسيک هاليوود هنوز فعال بودند؛ افرادي مثل گريگوري پک، جان وين، برت لنکستر، کرک داگلاس، مارلون براندو، پل نيومن و.... در عين حال اواخر دهه60 و دهه70، زماني بود که در تحولات اجتماعي جامعه آمريکا و تغيير سلايق مردم اين کشور، نسل جديدي از بازيگران پا به عرصه سينما گذاشتند تا نمايشگر طغيان و آشفتگي اجتماعي آن زمان آمريکا باشند؛ بازيگراني نظير استيو مک کويين، کلينت ايستوود و همين رابرت ردفورد که در نقش‌هاي خشن و بي‌پرواي آن دوران، به مراتب متقاعد‌کننده‌تر از ستاره‌هاي اتوکشيده و معصوم و مهذب دهه40 و 50 هاليوود بودند.

اما در عين حال ردفورد مثل ساير ستاره‌هاي همدوره خودش، نه شبيه ستاره‌هاي کلاسيک است و نه زرق و برق ستارگان متأخر خود را دارد. در واقع مي‌توان از رابرت ردفورد با عنوان يک ستاره حد واسط در دوران گذار سينماي هاليوود ياد کرد که هم نزد عامه مردم محبوب بود و هم در آثار متفاوت و کمابيش خلاف جهت سينماي آمريکا، مورد تعريف و تمجيد قرار مي‌گرفت.

اخراجي به اروپا مي‌رود‌

رابرت ردفورد  در دوران کودکي مثل خيلي از ستاره‌هاي ديگر سينما بچه شلوغ و دردسرسازي بود که قالپاق ماشين مي‌دزديد و دائم شر درست مي‌کرد. او به هر ترتيبي بود در سال1954 دبيرستان را تمام كرد.  ردفورد در دوران تحصيلش در دبيرستان، موفق به کسب بورسيه در رشته بيسبال در دانشگاه کلرادو شد اما خيلي زود به خاطر بعضي بي‌نظمي‌ها، در سال1957 از دانشگاه اخراج شد.

 او بعدها علاقه خود به بيسبال را با بازي در فيلم «استعداد طبيعي»، ساخته باري لوينسون (1984) نشان داد.  بعد از اين اتفاق، ردفورد مدتي به عنوان کارگر در محل کار پدرش - يعني شرکت استاندارد اويل - مشغول به کار شد اما آنجا دوام نياورد و براي باد خوردن کله‌اش بار و بنديل را جمع کرد و راهي اروپا شد. او به مدت يک سال در اروپا سفر مي‌کرد و از راه نقاشي زندگي مي‌گذراند. در نهايت بعد از يک سال پرسه زدن در اروپا، ردفورد از پاريس مجددا به نيويورک بازگشت و به تحصيل در رشته بازيگري در آکادمي هنرهاي دراماتيک آمريکا پرداخت.

نااميدكننده ولي نه‌چندان جدي

ردفورد در شروع فعاليت هنري خود، راهي برادوي - تئاتر معروف نيويورک - شد و در چند نمايش موفق بازي کرد. همين موفقيت‌هاي اوليه پاي او را به تلويزيون باز کرد و ردفورد توانست در سريال‌هاي معروف و پربيننده اوايل دهه60 آمريکا نظير ماوريک، پري ميسن، آمريکايي‌ها، منطقه گرگ و ميش و تسخيرناپذيران به ايفاي نقش بپردازد.

سرانجام پس از چند سال فعاليت در تئاتر و تلويزيون، در سال1962 نخستين نقش سينمايي خود را به‌دست آورد. «شکار جنگ »به کارگرداني دنيس ساندرز فيلمي با مضموني ضدجنگ بود که ماجراهايش در خلال جنگ کره اتفاق مي‌افتاد. اما فيلم چندان مورد اقبال قرار نگرفت و ردفورد دوباره به تلويزيون و برادوي بازگشت.

 بعد از بازي در سريال‌هاي تلويزيوني و چند نمايش در برادوي، مجددا براي بازي در فيلم‌هاي «اسرار ديزي کلاور» به کارگرداني رابرت ماليگان، «This Property Is Condemned» به کارگرداني دوست صميمي‌اش سيدني پولاک، «موقعيت نااميدکننده ولي نه‌چندان جدي» به کارگرداني گاتفريد راينهارت و با بازي سر آلک گينس و «تعقيب» ساخته کارگردان جريان‌ساز آمريکا - آرتور پن - دعوت به همکاري شد. در 2 فيلم اول، او همبازي ناتالي وود - ستاره نوظهور آن زمان هاليوود - بود.

در فيلم «تعقيب»، او نقش يک فراري معصوم و بي‌پناه را رودرروي مارلون براندو و جين فوندا - 2 فوق‌ستاره هاليوود - بازي کرد. گرچه «تعقيب» بعدها به عنوان يک اثر شاخص و متفاوت در سينماي وسترن جا افتاد اما مثل بقيه فيلم‌هاي فوق، هيچ‌کدام در گيشه با استقبال قابل قبولي روبه‌رو نشدند.

ستاره‌اي در پارك

وضعيت براي ردفورد چندان جالب نبود؛ او هم مي‌رفت که به سرنوشت ده‌ها ستاره تازه‌کار و خوش‌ قيافه‌اي تبديل شود که بعد از چند شکست تجاري به کلي از صحنه سينما حذف شدند؛ اما بالاخره ستاره شانس به او روي خوش نشان داد. ردفورد که قبلا در برادوي با بازي در نقش اصلي نمايشنامه «پابرهنه در پارک» خوش درخشيده بود، براي بازي در نسخه سينمايي آن هم انتخاب شد تا در برابر جين فوندا و شارل بوايه - بازيگر بزرگ فرانسوي سينماي کلاسيک آمريکا - ايفاي نقش کند.

 «پابرهنه در پارک» به کارگرداني جين ساکس (1967) يک کمدي رمانتيک دوست داشتني از آب درآمد که با فروش بالايي در گيشه روبه‌رو شد. ردفورد در نقش يک عاشق واداده بازي تاثيرگذاري داشت و در صحنه‌هايي که رودرروي فوندا يا بوايه بازي مي‌کرد،کم نمي‌آورد. ستاره اقبال ردفورد خوش‌قيافه و موطلايي کم‌کم طلوع مي‌کرد.

 مهم‌ترين اتفاق زندگي هنري او زماني رخ داد که بازي در نقش «ساندنس کيد راهزن» را پذيرفت. جورج روي هيل، زوج ردفورد و پل نيومن را براي بازي در نقش‌هاي اصلي «بوچ کسيدي و ساندنس کيد» (1969)  انتخاب کرد. ترکيب  جادويي بوچ احمق و پرحرف و کارخراب‌کن در تقابل با ساندنس کيد جدي، خشن و عملگرا، آن‌قدر جذاب بود که دسته دسته تماشاگران را به سالن‌ها کشاند و نامزد دريافت 5جايزه اسکار شد که جوايز موسيقي، فيلم‌برداري و فيلمنامه را از آن خود کرد. با اين فيلم، ردفورد به ستاره روز هاليوود تبديل شد.

همه مردان آرمان‌گرا

بازي در چند اثر تجاري و پول‌ساز، مقام ردفورد را به عنوان يک ستاره نوظهور تثبيت کرد؛ آثاري نظير «اسکي باز سراشيب» (1969)، «فاس کوچک و هالسي بزرگ» (1970) - که هر دو آثاري ورزشي بودند - «الماس مسروقه» (1972) - يک تريلر پرهيجان و طنزآميز - «نامزد انتخابات» (1972) - يک اثر کمابيش سياسي درباره زد و بندهاي پشت پرده انتخابات - و «جرميا جانسون» (1972) ساخته دوستش سيدني پولاک که ماجراي کهنه سربازي است که از زندگي شهري،  به کوهستان پناه مي‌برد. در واقع از همين 2 فيلم اخير، شخصيت قهرمان آرمان‌گرا و عدالت‌طلب او شکل گرفت.

اين شخصيت که در فيلم‌هايي نظير «3 روز کندور» (1975) ساخته  پولاک، «همه مردان رئيس‌جمهور» (1976) ساخته سياسي بسيار مشهور آلن‌ جي پاکولا، «بروبيکر» (1980) ساخته استوارت روزنبرگ و فيلم‌هاي متأخر او نظير «آخرين قلعه» (2001) قابل ردگيري است، فردي است آرمان‌گرا که يا براي برقراري عدالت مي‌جنگد يا دلزده از همه چيز مي‌برد و سر به بيابان مي‌گذارد.

 شايد معروف‌ترين نمونه اين نقش‌ها در «همه مردان رئيس‌جمهور» باشد که او نقش «باب وودوارد» را در کنار داستين هافمن در نقش کارل برنشتاين ايفا کرد؛ فيلمي سرد و بسيار بسيار پيچيده درباره ماجراي واترگيت و دو خبرنگار سمج روزنامه واشنگتن پست که باعث استعفاي نيکسون شدند.

روند موفقيت هنري و تجاري ردفورد با بازي در فيلم‌هاي پرفروش «نيش» (1973) ساخته جورج روي هيل، «آن‌طور که بوديم» (1973) ساخته رمانتيک سيدني پولاک و «گتسبي بزرگ» (1974) ساخته جک کليتون - بر مبناي رمان مشهور اسکات فيتزجرالد - به اوج خود رسيد و او به پول‌سازترين بازيگر گيشه تبديل شد. در اين بين، حکايت نيش با ساير فيلم‌هاي ردفورد متفاوت بود.

 روي هيل بار ديگر ترکيب پول‌ساز و موفق بوچ کسيدي و ساندنس کيد را کنار هم قرار داد و پل نيومن و رابرت ردفورد اين بار به مراتب موفق‌تر از قبل ظاهر شدند. اين فيلم گنگستري طنزآميز، با فروشي فوق‌العاده روبه‌رو شد و جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگرداني را هم نصيب خود کرد. ردفورد براي اين فيلم نامزد اسکار شد ولي در رقابت با جک لمون شکست خورد.

جنگ بازيگر و كارگردان

دهه80 از جنبه بازيگري، چندان براي ردفورد موفقيت‌آميز نبود. او به جز «استعداد طبيعي» (1984) و «از درون آفريقا» (1985) ساخته سيدني پولاک - که جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگرداني را از آن خود کرد - در اثر شاخص ديگري بازي نکرد. فيلم پرسر و صداي «هاوانا» (1990) هم که به نوعي دوباره‌سازي «کازابلانکا» محسوب مي‌شد، با شکست سنگين تجاري روبه‌رو شد. اما در همين زمان او براي نخستين بار پشت دوربين قرار گرفت و فيلم «مردم معمولي» را ساخت.

اين فيلم، در کمال ناباوري و در حضور گاو خشمگين مارتين اسکورسيزي، 2 جايزه اسکار بهترين فيلم و کارگردان را براي ردفورد به ارمغان آورد. گرچه فيلم ردفورد کار خوب و شسته‌رفته‌اي از آب درآمده بود اما اسکار ندادن به اسکورسيزي ارزش کار ردفورد را کمرنگ کرد.

ردفورد از دهه90 به بعد در چند فيلم تجاري ظاهر شد که برخي از آنها با استقبال خوبي روبه‌رو شدند مثل «جاسوس بازي» (2001) که در آن با براد پيت همبازي بود. با اين حال اغلب آثارش چندان با اقبال مناسبي مواجه نشدند که شايد با توجه به بالا رفتن سنش چندان هم دور از ذهن نباشد.

اما همچنان بازي‌هاي قدرتمند او در کنار بازيگراني که به مراتب جوان‌تر از او بودند، کاملا متقاعدکننده و تحسين‌برانگيز به نظر مي‌رسيد؛ مثل بازي‌هاي او در مقابل دمي مور در «پيشنهاد بي‌شرمانه» (1993)، در مقابل ميشل فايفر در «نزديک و شخصي» (1996) و کريستين اسکات توماس در «نجواگر اسب» (1998).

فرياد بره‌ها

ردفورد در دهه90 و پس از آن با ساختن 5 فيلم نشان داد که کارگرداني را جدي‌تر از دهه80 دنبال مي‌کند. او در سال1992، «رودخانه‌اي از آن ميان مي‌گذرد» را با بازي براد پيت ساخت که با استقبال خوبي از سوي منتقدان روبه‌رو شد.

سپس در سال94 «مسابقه حضور ذهن» را ساخت که مثل فيلم قبلي با نظر مساعد منتقدان روبه‌رو شد و ردفورد يک بار ديگر نامزد اسکار بهترين کارگرداني شد اما رابرت زمه‌کيس، به خاطر «فارست گامپ» اين جايزه را برد. اما فيلم «نجواگر اسب (1998) – كه بر اساس رمان پرفروش نيکلاس اوانز ساخته شده بود - آن‌طور که انتظار مي‌رفت، فيلم خوبي از آب درنيامد. ردفورد براي اولين بار در فيلم خودش در نقش اصلي بازي مي‌کرد.

نجواگر اسب اما در گيشه به موفقيت بهتري در مقايسه با فيلم‌هاي قبلي ردفورد دست يافت. «افسانه بگرونس» در سال2000 با حضور ويل اسميت و مت ديمون - که به مسابقات گلف مي‌پرداخت - چه در گيشه و چه از سوي منتقدان با استقبال سردي روبه‌رو شد. آخرين فيلم ردفورد با نام «شيرهايي براي بره‌ها» با بازي خودش، تام کروز و مريل استريپ به زودي روانه اکران خواهد شد. او در اين فيلم با همان رويکرد آرمان‌گراي خود سياست‌هاي جنگ‌طلبانه آمريکا را به چالش کشيده است.

پدرخوانده ،پر!

  •  او شايد مي‌توانست زودتر از 32سالگي هم نام خود را  سر زبان‌ها بيندازد. او پيشنهاد بازي «در چه کسي از ويرجينيا وولف مي‌ترسد» (1966) و «فارغ‌التحصيل» (1967) - هر دو ساخته‌هاي پرسر و صداي مايک نيکولز - «بچه رزمري» (1968) - از شاهکارهاي رومن پولانسکي - و سپس «داستان عشق» (1970) - ساخته پرفروش آرتور هيلر -  و «روز شغال» (1973) - شاهکار استثنايي فرد زينه‌مان - را نپذيرفت تا به ترتيب جورج سگال، داستين هافمن، جان کاساوتيس، رايان اونيل و ادوارد فاکس جايگزين او شوند. از اين بين، هافمن و اونيل با بازي در همان فيلم‌ها به ستاره تبديل شدند.

    رابرت ردفورد براي نپذيرفتن نقش بن برادوک در «فارغ‌التحصيل» گفته بود؛ «من هرگز نمي‌توانستم شباهتي به يک پسر 21ساله داشته باشم که تازه از کالج بيرون آمده و هيچ برخوردي با زن‌ها نداشته است» (نقل به مضمون).
  • در 1972، زماني که فرانسيس فوردکاپولا براي نقش مايکل کورلئونه دنبال گزينه‌اي مناسب مي‌گشت، وارن بيتي، آلن دلون، برت رينولدز به او معرفي شدند اما او هيچ‌يک را نپذيرفت.
  • رابرت اوانز مدير اجرايي کمپاني پارامونت، ردفورد را به کاپولا معرفي کرد ولي او هم مورد قبول قرار نگرفت. در نهايت آل‌پاچينو كه در آن زمان بازيگر گمنامي بود، براي اين نقش انتخاب شد و به سرعت به عنوان يکي از بهترين بازيگران تاريخ سينما خود را مطرح کرد. ردفورد به جز فيلم «نيش» هيچ‌کدام از فيلم‌هايش را تا آخر نديده است!

فقط500دلار

سال1960، رابرت ردفورد تنها پس‌انداز خود را که 500دلار بود، براي خريد يک زمين 2 هکتاري در منطقه اسکاي ايالت يوتا هزينه کرد. او با همسرش - که اهل يوتا بود - در اين زمين‌ها در سال1963 خانه ساخت. بعد از بازي در فيلم «بوچ کسيدي و ساندنس کيد»، او نام منطقه اسکاي را ساندنس گذاشت.

او از سال1981، ساخت مؤسسه، جشنواره، سينماهاي ساندنس و شبکه تلويزيوني را آغاز کرد تا بدين ترتيب بتواند از سينما و کارگردان‌هاي مستقل حمايت کند. او از سال1995، با امضاي قراردادي جهت‌ به‌راه انداختن يک شبکه کابلي 24ساعته براي نمايش فيلم‌هاي مستقل و افتتاح جشنواره ساندنس، فعاليت پردامنه و بسيار مثبت خود را در حمايت از آثار مستقل آغاز کرد و از اين راه کارگردانان بزرگي را به سينماي جهان معرفي‌کرد، کارگرداناني نظير برادران‌کوئن، اســتــيـــون سـودربرگ، تاد هــينز،رابرت رودريگز، الکساندر راکول، جيمز منگلد و کريستوفر نولان.

شماره 142 - گزارش

پابرهنه وسط خواب مردم

نفيسه معصوم:

احمد 22 ساله است و با حافظه کوتاه مدتش مشکل دارد؛ به قولي فراموشي اوليه گرفته.

 يکي از دوستان‌اش به او پيشنهاد کرده که براي درمان، هيپنوتيزم را تجربه کند و تا به حال 3 جلسه است که به دنبال اين تجربه آمده. هيپنوتيزم در ذهن اکثر ما يک قالب مشابه دارد که تعريف آن مي‌شود تقريبا چيزي مانند اين؛ «علم ترسناک و خطرناکي که اغلب در دست آدم بد‌ها قرار دارد؛ علمي‌ که آدم بده به وسيله يک چيزي مثل ساعت يا پاندول، آدم‌هاي بينوا را ناخواسته جادو مي‌کند و هر اطلاعاتي که بخواهد از آنها مي‌گيرد و هر دستوري که بدهد، قرباني، بي‌کم و کاست انجام مي‌دهد».

 اين تصور اکثر ما از يکي از قضيه‌هاي کاملا اثبات شده پزشکي است؛ علمي‌که هر چند کمي‌ ابهام‌انگيز است اما بالاخره علم است نه جادو.

«سعي کنيد به هيچ چيز فکر نکنيد.  آرام و راحت، با توکل به خدا سعي کنيد نفس عميق بکشيد. کاملا آرام باشيد، آرام‌آرام. هر نفسي که مي‌کشيد، بدن هر لحظه آرام‌تر و سنگين‌تر مي‌شود. در ذهنتان از شماره 50 تا يک را به صورت معکوس بشماريد...  هر زماني که به شماره يک رسيديد، سکوت ذهني...» اتاق تاريک است. دکتر خيلي آرام و زمزمه‌وار سخن مي‌گويد؛ طوري که گاهي اوقات صدايش را به سختي مي‌شنويم.

دکتر قبلا تنفس و ريلکسيشن را به احمد آموزش داده. اين جلسه سوم است که احمد آمده و قرار است کليد يا شرط ورود و خروج را هم اين بار به آموزش‌هاي قبلي اضافه کنند. صداي دکتر زمزمه‌وار ادامه مي‌يابد؛ «پلك‌هايتان سنگين‌تر و سنگين‌تر مي‌شوند. شايد احساس مي‌کنيد خوابتان مي‌آيد...».

دکتر از 10 تا يک مي‌شمارد و هر بار جمله شرطي را مي‌گويد؛ «10، به  خواب عميق هيپنوز وارد مي‌شويد. 9، به خواب عميق هيپنوز وارد مي‌شويد. 8، سعي کنيد از فضاي اتاق خارج شويد و... خودتان را در مکان مورد علاقه خود مي‌بينيد، خودتان را در کنار فرد مورد علاقه خود مي‌بينيد».  احمد انگار که واقعا خوابيده!

از خواب عميق هيپنوز خارج مي‌شويد!

معلوم نيست چقدر زمان گذشته، 5 يا 10 دقيقه، شايد هم بيشتر که دکتر دوباره شروع مي‌کند؛ «حال در هر مقطعي که هستيد، مکان را ترک کنيد... شما آقاي... با انجام تمرينات ريلکسيشن،  100درصد از آرامش و سلامت جسم و فکر و ذهن برخوردار خواهيد بود». دکتر چند بار ديگر اين جملات را تکرار مي‌کند. 

صدايش ديگر زمزمه‌وار نيست؛ اتفاقا بلند و خيلي محکم است؛ درست مثل فرماني که حتما  پذيرفته خواهد شد؛ «حال با 10 شماره و گفتن جمله شرط ورود و خروج از ريلکسيشن خارج خواهيد شد و شاداب و قبراق و سرحال از دفتر من با ذهني کاملا سلامت خارج خواهيد شد. يک؛ از خواب هيپنوز خارج مي‌شويد. 2؛ از خواب هيپنوز...».

 دکتر به شماره 8 که رسيد، احمد پلک زد و چشمانش نيمه‌باز شد. با شماره 9 نفس عميقي کشيد و با شماره10 چشمانش کاملا باز شد. «خوبي؟ جاييت نگرفته؟» احمد خيلي آرام جواب دکتر را مي‌دهد؛ درست مثل کسي که تازه از خواب بيدار شده باشد. «بخواب هر وقت خواستي پاشو.» احمد چشم‌هايش را مي‌مالد، بلند مي‌شود و روي تخت مي‌نشيند. دکتر هم چراغ‌ها را روشن مي‌کند. قيافه احمد واقعا شبيه کسي است که خواب بوده.

خواب نبودم!

 خودش مي‌گويد بهتر شده. البته چون هنوز به نتيجه قطعي نرسيده، به کسي توصيه نمي‌کند که اين کار را انجام دهد؛ «تصور اوليه‌ام مثل تمام آدم‌ها يک ساعت يا پاندول بود که جلوي چشم‌ام حرکت خواهند داد».

احمد مي‌گويد موقع هيپنوتيزم ذهنش را از همه چيز خالي مي‌کند و به همراه آنچه که دکتر مي‌گويد وارد مراحل مختلف مي‌شود. صداي زمزمه‌وار دکتر هنگام هيپنوتيزم براي او آرام نيست هر چند که مي‌گويد در آن شرايط، اين صدا را به خوبي نمي‌شود شنيد. هنگامي‌که دکتر از احمد مي‌خواهد به فضاي دلخواه خود برود، او شمال را انتخاب مي‌کند و توي ويلا به کار‌هاي مورد علاقه خود مي‌رسد؛ « اگر کنار دريا باشم صداي آب را مي‌شنوم. حتي اگر پرنده‌اي از آن نزديکي پرواز کند آن را مي‌بينم».


خانم ديگري هم در مطب دکتر هست. اسمش سميه است. اتفاقا او هم 22 سال دارد ولي تجربه‌اش در زمينه هيپنوتيزم از احمد بيشتر است؛ نزديک به 10 جلسه. او چيزي را که ما اسمش را خواب مي‌گذاريم، خلأ توصيف مي‌کند؛ «انگار توي خلأ هستي. آن‌قدر به چيزي که دکتر مي‌گويد فکر مي‌کني که کاملا مي‌روي داخلش، از همه‌جا دور مي‌شوي، ذهنت فقط و فقط  به يک چيز فکر مي‌کند و اين باعث آرامشت مي‌شود».

 سميه مي‌گويد براي اولين‌بار خيلي اشتياق داشته و دوست داشته بداند چه احساسي را تجربه خواهد کرد؛ «احساس خواب‌آلودگي، آرامش خيال، انرژي زياد. بعد از يک ربع احساس خواب‌آلودگي‌ات از بين مي‌رود اما آرامشت نه. اگر هم  دوش بگيري و يک خواب کامل بکني، ديگر عالي مي‌شود».

فرهنگ ايراني

اگر دنبال اطلاعاتي درباره هيپنوتيزم هستيد، بيخودي سايت‌هاي فارسي را زير و رو نکنيد. «به جز يک سايت که مربوط به يکي از دانشگاه‌هاي اصفهان است، بقيه، اطلاعات چندان موثقي را به شما نمي‌دهند. به جايش سايت‌هاي خارجي حسابي روي اين موضوع کار و اطلاع‌رساني کرده‌اند.

 مطالب بعضي از اين سايت‌ها به 8 زبان زنده دنيا ترجمه شده‌اند»؛ اينها را شعيبي مي‌گويد؛ جواني که روان‌شناسي باليني خوانده است و به قول خودش در اين زمينه، بيشتر از 10 هزار صفحه يا به عبارتي چيزي مثل 10 تا ديکشنري را مطالعه و بررسي کرده است. آقاي شعيبي با انجمن هيپنوتيزم ايران همکاري دارد.

 آنها قرار است نرم‌افزاري را تهيه کنند که تمام اطلاعات مربوط به هيپنوتيزم در آن وجود داشته باشد و اين کار براي اولين‌بار در ايران اتفاق مي‌افتد؛ «به طور کلي، اول کشور آمريکا، بعد انگليس و سپس استراليا بيشترين پيشرفت و اطلاع‌رساني را در اين زمينه داشته‌اند. تازه بعد از اين 3 کشور، کشور‌هاي اروپايي قرار دارند».

 او با دلسوزي تمام ادامه مي‌دهد: «متاسفانه در زمينه فرهنگ‌سازي تنها کاري که در ايران صورت گرفته، معادل‌سازي کلمات غربي است. روش‌ها هم عينا روش‌هاي غربي است که در ايران پياده مي‌شوند و گذشته غني ايران در اين زمينه ناديده گرفته مي‌شود. به جز اينها، مردم هم تصور درستي از هيپنوتيزم ندارند؛ به‌طوري كه اغلب اغراق عجيب فيلم‌ها درباره اين موضوع، اين تصورات را به وجود آورده است».

روح‌گيري

به قول آقاي شعيبي، مسائل عجيب و ابهام انگيز هميشه براي ما ايراني‌ها جالب است؛ «سفرهاي روحي 2 حالت دارند؛ يکي اين است که ذهن جدا مي‌شود و مي‌رود و برنمي‌گردد و يکي هم اين است که روح جدا مي‌شود و مي‌رود و برنمي‌گردد.

 به عبارتي بدن به حالت يک شبه‌مرده درمي‌آيد که روح ندارد و طوري مي‌شود که مثل يک مرده، تمام ويروس‌ها را به خود جذب مي‌کند. از طرفي اين روح جدا شده به مکان دلخواه مي‌رود و اين قابليت را دارد که با تمام حواس پنج‌گانه محيط را درک کند و احساس داشته باشد».

 رؤياهاي صادقه؛ اين را ممکن است خودتان هم تجربه کرده باشيد. مثلا يک شب يا چند شب خواب مکاني را مي‌بينيد و بعد طي سفري در عالم واقعيت با چنين مکاني مواجه مي‌شويد؛   اين‌جور احساس‌ها به نيرو‌هاي فراروان يا تله‌پاتي معروفند؛ «بدون هيپنوتيزم يک تا 6 ماه زمان مي‌خواهد تا معلوم شود فرد چنين استعدادي دارد يا نه اما به وسيله هيپنوتيزم، کمتر  از يک هفته مي‌شود چنين مسئله‌اي را فهميد».

كاربردهاي ديگر هيپنوتيزم

اما هيپنوتيزم نمايشي يا «لبه خطرناک هيپنوتيزم»؛ چيزي است که تمام کساني که هيپنوتيزم را به صورت علمي‌دنبال مي‌کنند به‌شدت با آن مخالف هستند. در اين نوع هيپنوتيزم مي‌آيند براي سرگرم‌کردن افراد، سيستم حواس فرد را دستکاري مي‌کنند. 

 شعيبي مي‌گويد: «يعني مي‌آيند مثلا به فرد تلقين مي‌کنند که فلفل طمع شوري دارد و آن‌وقت به او فلفل مي‌دهند که بخورد و او هم تنها طعم شوري را احساس مي‌کند يا فرد را به دوران کودکي‌اش مي‌برند و در همان زمان برش مي‌گردانند به حال؛ بعد اين‌طوري شما با بزرگسالي روبه‌رو هستيد که رفتار‌هاي بچگانه دارد يا مثلا در سيستم بينايي‌اش تغيير ايجاد مي‌کنند و به او تلقين مي‌کنند که چيزي که جلويش قرار دارد گل خوشبو است، بعد جلوي او يک لنگه کفش بد بو قرار مي‌دهند.

 او درست مثل يک دسته گل لنگه کفش را برمي‌دارد و مي‌بويد و... اين کاربرد هيپنوتيزم مي‌تواند خيلي خطرناک باشد؛ به‌خصوص براي افرادي که هيستريک هستند».

اعتراف گرفتن به وسيله هيپنوتيزم را هم شايد بتوان بخشي از هيپنوتيزم نمايشي دانست. اين بخش به صورت جدي در سازمان‌هاي امنيتي مثل سازمان سيا پيگيري شده؛ «مثلا سازمان سيا قبلا مي‌آمد فرد را مستقيما هيپنوتيزم مي‌کرد و او را به نوعي وادار مي‌کرد تا صحنه را بازسازي کند، بعد طي تحقيقات‌شان فهميدند که شخص مجرم اين توانايي را دارد که در همان حالت هم دروغ بگويد! الان از روش‌هاي ديگري مثل هيپنوتيزم غيرمستقيم استفاده مي‌کنند».

يعني چي؟ «مثلا يکي‌اش اين است که بدون اينکه فرد متوجه شود، به او القا مي‌کنند زماني که دارد دروغ مي‌گويد، زير چشمش را بخاراند يا به لکنت بيفتد و... در اين باره تحقيقات زيادي در حال انجام است.»

ماورا يا قدرت درون؟!

 هيپنوتيزم هنوز هم در‌ هاله‌اي از ابهام قرار گرفته است؛ يعني هنوز هم يکي از پيچيده‌ترين مباحث علمي‌ بشري است.  شعيبي مي‌گويد: «آنچه مسلم است، اينكه هيپنوتيزم نيرويي خارج از بدن فرد نيست که به وسيله هيپنوتيزر و... به او القا شود؛ قدرتي است در وجود خود انسان.

 اينکه کساني بيايند و بگويند قدرت ماورايي است، اين دروغ است. اينکه مثلا مي‌توانند شخصي را با يک بشکن فلج کنند و با يک دست زدن به حالت اوليه برگردانند، جادو نيست؛ به‌کارگيري قدرت دروني خود اوست که به صورت منفي مورد استفاده قرار گرفته.»

  در واقع اين کاملا طبيعي است که وقتي شما در شرايط خلسه عميق يا - به قول بعضي‌ها - توجه برگزيده قرار مي‌گيري، هر چيزي را به راحتي  بپذيري و ياد بگيري؛ درست مثل خيلي آموزش‌هاي ديگر که اگر فکرتان متوجه مسائل محيطي نباشد، سريع‌تر و عميق‌تر اتفاق مي‌افتند. اما اين يادگيري تنها در حيطه استعدادهاي خودتان خواهد بود؛ يعني با توجه به استعدادتان، قدرت فراگيري شما در حد ماکزيمم قرار مي‌گيرد. بنابراين هيپنوتيزم، استعدادي را خارج از وجودتان به شما تزريق نمي‌کند.

شماره 142 - فهرست

همشهري جوان 142 منتشر شد

شماره 142 همشهري جوان به مناسبت درگذشت دكتر قيصر امين‌پور، شاعري كه دوستش داشتيم پرونده‌اي را منتشر كرده است.

در اين شماره همچنين مي‌خوانيم:

گزارش

كل‌كل در الكامپ، خوره‌هاي بازي در نمايشگاه تجهيزات رايانه‌اي امسال با هم مسابقه دادند.

پابرهنه وسط خواب مردم، همراه با يك بيمار از آغاز تا پايان جلسه هيپنوتيزم درماني

سبك زندگي

حرفه: جـزيره ‌ساز ، كسب و كار به شيوه مهندسان سازه‌هاي دريايي

سينما و تلويزيون

خانه سبز كجاست؟ ديدار با شخصيت‌هاي سريالي كه دوستش داشتيم
قالپاق دزد الماس دزد مي‌شود! رابرت ردفورد با ساخت يك فيلم ضدجنگ، سر و صدا راه انداخته است.

موسيقي

خداحافظ كمپاني! گروه راك ريديوهد، آلبوم جديدش را به بازار فرستاد

ورزش
از هواداران خجالت مي‌كشم، گفت‌وگو با فرهاد مجيدي مهاجم محبوب آبي‌ها

رقص اژدها در ماكائو، گزارشي از دومين دوره مسابقات داخل سالن آسيا

فوتبال به خانه بازگشت؟ برزيل بالاخره به عنوان ميزبان جام‌جهاني 2014 انتخاب شد

جهان

نبوغ؛ صفر تا صد، روزنامه ديلي تلگراف فهرست 100 نابغه حال حاضر دنيا را منتشر كرد

دانش و فناوري

خودرويي براي خانه سبز ، اتومبيل‌هاي هيبريدي كمتر به محيط‌زيست صدمه مي‌زنند

موفقيت

رام‌کردن اژدهاي درون، «مهارت‌هاي مقابله با خشم» مي‌توانند جلوي آسيب‌هاي خشمگين‌شدن را بگيرند.

ايران‌شناسي

نام: محمد، صادره از آسمان ، ريز و درشت‌هاي زندگي مولوي، شاعر پرآوازه ايران

گالري

آرامش در حضور خنده ، نگاهي بـه كاريكاتورهاي برگزيده جشنواره هنر و امنيت

مهمان هفته

بي‌بي‌مره، يادداشتي از بهروز بقايي

توجه   توجه

براي مشاهده بخش هاي: رازهاي سرزمين من و گالري يا به سايت همشهري مراجعه كنيد يا مجله را تهيه كنيد اما اين دو بخش را از دست ندهيد!

شماره 141 - موفقیت

هدف‌هاي ما بايد ويژگي‌هاي خاص داشته باشند

سعيد بي‌نياز:

روان‌شناسان مي‌گويند هدف‌هاي ما بايد ويژگي‌هاي خاصي داشته باشند تا در طولاني مدت بتوانيم موفقيت‌هايمان را حفظ کنيم.

«هدف من در زندگي خدمت به مردم و جامعه است.»، «مي‌دوني هدفم چيه؟ مي‌خوام سر 5سال بتونم گرون‌ترين ماشين تهرون رو بخرم؛ جوري که همه چشا تو خيابون طرفم باشه.»، «هدف من توي زندگي‌ام داشتن يه آرامش هميشگيه»، «هدفم اينه که بشم عضو هيات علمي دانشگاه آکسفورد»، «هدف من اينه که فقر رو از جامعه ريشه‌کن کنم.»

حالتان از کليشه‌اي بودن اين هدف‌ها به‌هم خورد؛ نه؟ واقعيت اين است که بيشتر ما تا يك ميکروفون تلويزيوني بيايد جلوي دهانمان و از ما هدفمان را بپرسند، همين حرف‌هاي کلي و بلندپروازانه را مي‌زنيم. روان‌شناس‌ها کاري ندارند که اين هدف‌ها زيادي متعالي يا زيادي مبتذلند؛ آنها ويژگي‌هايي را براي يک هدف خوب تعريف کرده‌اند که دانستن‌شان شما را به تامل در مورد هدف‌هايتان وا مي‌دارد.

هيچ‌وقت از يادم نمي‌رود؛ استاد براي پروژه عملي درس «روان‌شناسي تيزهوشان» تکليف کرده بود که بي‌خيال تعاريف سنتي تيزهوشي بشويم و برويم با هر دانشجويي که حس مي‌کنيم کمي از ديگران سر است مصاحبه کنيم. يکي از طرف‌هاي مصاحبه که يکي از دانشجوهاي خوش‌مشرب رشته زيست بود و حسابي از اينکه «سرآمد» حسابش کرده بوديم سر کيف آمده بود، وسط‌هاي مصاحبه يکدفعه گفت: «بنويس من و دوستم توي بچگي تصميم گرفتيم که فقر رو از ايران ريشه‌کن کنيم و هنوز هم پاي حرفمون هستيم».

شايد به نظر شما اين هدف خيلي خوب و مقدس است اما روان‌شناسان معتقدند هدفي که اين‌قدر بلندپروازانه بوده و از طرفي اين‌قدر به گام‌هايي که فرد تا به حال برداشته - يعني رفتن به رشته زيست‌شناسي - بي‌ربط باشد، تقريبا به درد لاي جرز هم نمي‌خورد!

البته خوشبختانه يا بدبختانه شما ديگر جوان شده‌ايد و از اين قبيل رؤياپردازي‌ها ديگر کمتر به کله‌تان مي‌زند. مخصوصا در فضاي فعلي، جوان‌هاي ايراني آن‌قدر غرق واقعيت هستند که بدانند آرمانشهرهاي ذهني دوره نوجواني‌شان را بهتر است فقط به عنوان کلمات دفتر خاطرات‌شان کنار بگذارند و ديگر هيچ.

البته در واقع ما دوره‌اي را پشت سر گذاشته‌ايم که اسمش رويش است؛ «نوجواني». در همه جاي دنيا هم نوجواني پر است از آرمان‌هاي جور واجور سياسي و اجتماعي و فرهنگي و حتي هنري؛ آرمان‌هايي که شنيدن‌شان خيلي دلچسب است اما رسيدن به آنها فقط در دنياي ذهني نوجوان‌ها ممکن است.

در واقع نوجواني آخرين دوره رؤياپردازي لجوجانه آدمي است. بعد از آن کم‌کم ذهن تنه به تنه واقعيت مي‌زند و روزگار، حسابي گوشه‌هاي بزرگ آرمان‌ها را مي‌سايد و البته زندگي همين است ديگر.

اما يادتان باشد که ملموس بودن به تنهايي ويژگي يک هدف خوب نيست؛ شايد لازم باشد که دوباره از بالا نگاهي به هدف‌هايمان بيندازيم تا مطمئن شويم از اين طرف بام هم نيفتاده‌ايم. پرتگاه اين طرف بام هم که مي‌دانيد پر است از روزمرگي و سرماي واقعيت. روان‌شناس‌ها ميانه بام را پيشنهاد مي‌کنند؛ چطوري؟

هدف‌ها و آدم‌ها

روان‌شناس‌ها قبل از آنکه خيلي ريز وارد بحث ويژگي‌هاي يک هدف خوب شوند، شيوه‌هاي هدف انتخاب کردن آدم‌ها را توي 3 دسته کلي تقسيم کرده‌اند؛ 3 دسته‌اي که وقتي بخوانيدشان خيلي برايتان آشنا به نظر مي‌آيند و مي‌بينيد که دور و برتان پر است از آدم‌هايي که از يکي از اين 3شيوه «هدف گزيني» بيشتر استفاده مي‌کنند.

البته ناگفته پيداست که از اين 3 تا، يکي خوب و 2تا بد هستند. خوب يعني اينکه در بلندمدت بيشتر جواب مي‌دهد و بد يعني اينکه در بلندمدت يا خودتان را ذله مي‌کند يا ديگران را و البته معمولا هردو را! اين 3 شيوه هدف‌گزيني و اين قضاوت خود شما.

1 - هدف من کلا عرض‌اندام جلوي ديگران‌است

کساني که اين شيوه را دارند، براي انتخاب هدف‌هايشان خيلي متکي به ارزيابي‌هاي ديگرانند؛ اينکه «نکند مردم فکر کنند من آدم خنگي هستم» يا «هميشه بايد آدم جذابي به نظر بيايم» و... اينها مي‌شود ملکه ذهن اين آدم‌ها و هدف‌هاي کوچک و بزرگ زندگي‌شان را بر اساس همين ارزيابي‌ها مي‌سازند.

تلاش براي داشتن يک مدرک فقط به خاطر پرستيژ اجتماعي، تلاش براي چيدن يک سفره مفصل از ترس قضاوت منفي ميهمان، تلاش براي داشتن يک ماشين مدل بالا براي توي چشم‌بودن در خيابان و... آن‌قدر دور و برمان زياد است که نياز به مثال زدن نيست.

روان‌شناسان به اين هدف‌ها مي‌گويند هدف‌هاي «خودگرا»؛ چون که هدف در نهايت بر اساس عرضه کردن خود جلوي ديگران انتخاب مي‌شود. مطالعات نشان داده‌اند که اين آدم‌ها در مجموع چندان موفق نيستند و در درازمدت زمين مي‌خورند.

2 - هدف من کلا دودره کردن است

افراد تنبل و در عين حال باهوش اين دسته، مي‌خواهند با کمترين زحمت به نتيجه برسند. آنها در تمام جنبه‌هاي زندگي‌شان - از انجام‌دادن پروژه‌هاي دانشگاه گرفته تا خريدکردن براي خانه - دودره‌بازند.

اگر هدفشان پولدار‌شدن است، نوعي از پولدار شدن را مي‌خواهند که کمترين زحمت را داشته باشد. آنها احتمالا بهترين طعمه‌هاي شرکت‌هاي تجارت هرمي هستند. به هر حال، جميع انسان‌هاي سمبل‌کار و دودره‌باز دور و برتان جزو اين دسته هستند.

روان‌شناسان به اين شيوه انتخاب هدف مي‌گويند «هدف‌هاي کارگريز» و مطالعات‌شان نشان داده که اين شيوه هم در درازمدت لو مي‌رود و بهداشت رواني آدم‌هاي دودره‌باز به گند کشيده خواهد شد. به اميد آن روز!

3 - من از فرايند رسيدن به هدف لذت مي‌برم

چند سال پيش، توي نمايشگاه کتاب از مرحوم عمران صلاحي خواستم اول يکي از کتاب‌هايم چند خطي شعر بنويسد. استاد يک رباعي نوشت که مصرع آخرش فراموش ناشدني است؛ «مقصد، خود راه مي‌تواند باشد».

خردمندي و تجربه عمران باعث شده بود خودش در زندگي شخصي‌اش به اين نتيجه برسد که خود راه هم مي‌تواند به آدم حال بدهد. لذتي که در مسير کوه وجود دارد، کمتر از لحظه رسيدن به قله نيست؛ فقط بستگي دارد به ديد ما.

روان‌شناسان به اين‌گونه انديشيدن مي‌گويند «هدف‌هاي تکليف‌گرا». آنها معتقدند کساني که هدف‌هاي تکليف‌گرا دارند، هدفشان خوب‌انجام دادن کاري است که شروعش کرده‌اند و چون در اين مسير بيشتر و بيشتر ياد مي‌گيرند، در طولاني‌مدت آنها هستند که هم سلامت روان بيشتري دارند و هم سکه موفقيت را به‌نام زده‌اند.

غير از اين، روان‌شناس‌ها معتقدند کلا بعضي آدم‌ها بيشتر هدف‌گرا هستند و برعکس بعضي توي فاز بي‌خيالي و بلاتکليفي به‌سر مي‌برند.

ويژگي‌هاي آدم‌هاي هدف‌گرا اينها هستند؛ هميشه براي خودشان هدف‌هاي کوتاه‌مدت و بلندمدت دارند، هدف‌هايشان نه سهل‌الوصولند و نه خارق‌العاده، براي کارهاي خودشان ضرب‌الاجل دارند و معمولا پيش از موعد کارشان تمام شده است، زير فشار رواني هم هدف‌هايشان ياد‌شان نمي‌رود، هميشه حواسشان هست که چقدر به هدفشان نزديک شده‌اند، کلا آدم‌هاي بلاتکليف و باري به هر جهتي نيستند و از اين قبيل ويژگي‌ها که با خواندن ستون كناري، بيشتر دست‌تان مي‌آيد.

بيشتر جواب مي‌دهند هدف چه‌جورش خوبه؟

قبل از هر چيزي تاکيد مي‌کنم که توصيه روان‌شناسان اصلا اين نيست که شيفت + ديليت بگيريد و همه رؤياهاي شخصي و آرزوهاي بلندمدت‌تان را براي هميشه از ذهنتان بريزيد بيرون؛ اتفاقا آنها معتقدند که اگر شما اين ويژگي‌هاي چهارگانه را رعايت کنيد، احتمال بيشتري دارد که به هدف‌هاي بزرگي که در ذهنتان مي‌پرورانيد برسيد.

آنها هم با ذهن ضرب‌المثل‌ساز پيشينيان ما موافقند که «آرزو بر جوانان عيب نيست» اما بشرطها و شروطها. اين داستان‌ها را سر هم کرديم که برسيم به 4 ويژگي يک هدف درست و درمان.

1 - هدف کوچک زيباست

وقتي که ما يک هدف بزرگ و بلندمدت 20ساله براي خودمان تعريف مي‌کنيم، هر چقدر هم که صبور باشيم، زندگي کم‌کم برايمان کسالت‌بار مي‌شود. اما اگر همين هدف بزرگ را لقمه لقمه کنيم و تبديلش کنيم به هدف‌هاي هفتگي يا حتي روزانه، از روزمرگي بي‌معنايمان نجات پيدا مي‌کنيم.

هدف‌هاي کوچکي مثل خواندن يک فصل از يک کتاب درسي دانشگاهي در اين هفته، باعث مي‌شود که هم هدف نيمه‌بزرگ پاس کردن درس و هم هدف تقريبا بزرگ گرفتن مدرک تحصيلي راحت‌تر به دست بيايد و ديگر اينكه شما هفته بي‌هدفي را طي نکرده باشيد. پس فعلا تراول بزرگ را بگذار گوشه ذهنت و به اسکناس‌هاي کوچکي که به زودي مي‌رسند دل خوش کن.

2 - هدف مبهم، بلاتکليف‌تان مي‌کند

هي نگوييد «مي‌خواهم در زندگي‌ام موفق شوم»؛ معلوم کنيد که در چه جنبه‌اي، کجا، کي و با چه امکاناتي؟ خلاصه اينکه هدفتان را مشخص و عيني و قابل اندازه‌گيري کنيد. به قول علما به هدفتان يک «تعريف عملياتي» بدهيد؛ مثلا به جاي «موفق شدن در تحصيل»، مي‌توانيد بگوييد «هدفم اين است که معدل اين ترمم الف شود». اصلا اين کتاب‌هاي بازاري که کلا براي «موفقيت» مبهمشان چند روش مبهم‌تر دارند را بريزيد دور و به هدف‌هايتان رنگ و بوي «مشخص» بودن بدهيد.

3 - هدف منعطف، آرامتان مي‌کند

 خيلي از مواقع در زندگي، لااقل به صورت مشروط، به ما حق انتخاب بيش از يک هدف را مي‌دهند؛ مثلا در انتخاب رشته دانشگاهي يا انتخاب واحد، وقتي که ما داريم مربع‌هاي خالي انتخاب رشته را پر مي‌کنيم، بنا به شيوه هدف‌گزيني‌مان ممکن است فقط يک رشته را بخواهيم و ممکن است چندين رشته را به عنوان چندين هدف در برگه انتخاب رشته وارد کنيم.

نمي‌گويم همه اما بيشتر کساني که فقط و فقط به يک رشته يا يک هدف فکر مي‌کنند، از شکست بيشتر مي‌ترسند و اضطراب و استرس بيشتري را تحمل مي‌کنند. گاهي ما در راه رسيدن به يک هدف، ممکن است با هدف‌هاي متفاوت اما نزديک به هدف قبلي‌مان آشنا شويم و به آنها علاقه بيشتري پيدا کنيم.

انعطاف‌پذيري در انتخاب هدف، هم ذهنمان را خلاق‌تر و باز‌تر نگه مي‌دارد و هم باعث مي‌شود در موقعيت‌هايي مثل انتخاب رشته يا انتخاب واحد، پل‌هاي ديگر پيش‌رو را خراب نکنيم و هميشه راهي را براي ادامه دادن داشته باشيم؛ پس مي‌بينيد که اين جمله خوش آب و رنگ آنتوني رابينز که «هدف را بايد روي سيمان نوشت و نه روي ماسه»، از يک لحاظ‌هايي چندان هم درست نيست.

4 - هدف بايد به شما حال بدهد

اصلا اگر قرار باشد که شما با هدف‌هاي ريز و درشت زندگي‌تان حال نکنيد، هيچ‌کدام از اين توصيه‌ها  به درد سبزي پيچ‌شدن هم نمي‌خورند. خيلي مسخره است که هدف يک دکتراي فيزيک، حل يک مسئله کتاب فيزيک2 دبيرستان باشد. هدف‌ها بايد آن‌قدر مهيج باشند که رسيدن به آنها نياز به تلاش و حتي کمي ريسک داشته باشد؛ نه آن‌قدر غيرواقعي و شور و نه آن‌قدر دم‌دستي و بي‌نمک.

شماره 141 - مهمان هفته

ماه، گنجشك، اذان

كاوه گلستان نوروز 82 كشته شد؛ در عراق و درحالي كه داشت عكاسي مي‌كرد، 52سالش بود.

50 سالگي براي خيلي از آدم‌ها سني است كه ناهارت را ساعت 2 مي‌خوري، خواب بعدازظهرت را مي‌گيري و درباره تورم با باجناقت حرف مي‌زني اما كاوه گلستان كمي فرق داشت. همسرش، هنگامه گلستان- كه او هم عكاس است- در متني كه خواهيد خواند، سعي كرده درباره همين حرف بزند. كاوه در آبادان به دنيا آمد چون پدرش ابراهيم گلستان آن موقع در آبادان كار مي‌كرد.

در انگلستان هنر و اقتصاد خواند اما هر دو را رها كرد و رفت سراغ عكاسي. بقيه‌اش را از زبان خودش بخوانيد؛ «از سال 50 تا 58 براي مطبوعات و روزنامه‌هاي داخلي كار مي‌كردم، عكاسي مستند و تهيه گزارش‌هايي راجع به مسائل اجتماعي. بعد همان آدم‌هايي كه داشتم عكسشان را مي‌گرفتم، انقلاب كردند و من در همان مسير، كار حرفه‌اي‌ام را گسترش و ادامه دادم.

از سال 58 تا الان بيشتر دارم با رسانه‌هاي خارجي كار مي‌كنم، تلاشم اين بوده كه بتوانم يك جوري نفوذ بكنم توي امپرياليسم خبري موجود در جهان و يك جوري بتوانم صداي مردم خودمان يا واقعيت‌هاي جامعه‌مان را تا آنجايي كه مي‌توانم، منعكس كنم. اينها بيوگرافي من بود. خوب بود؟»

هنگامه گلستان:

چند روز پيش توي پارک، پيرمردي را ديدم که تنها نشسته بود، با خودش حرف مي‌زد. فکر کردم اگر الان کاوه بود، مي‌رفت سر صحبت را باهاش باز مي‌کرد‌، ته و تويش را درمي‌آورد که اين چه کاره بوده، چي شده و يک فيلم مي‌ساخت دربار‌ه‌اش.

يادم هست يک بار دو تايي رفته بوديم الموت براي عکاسي‌. گشتن دور ايران‌، ديدن زندگي مردم ـ مخصوصا توي روستاها ـ و عکاسي از آن‌، کاري بود که کاوه از 18 ـ 17 سالگي شروع کرده بود و بعد که ازدواج کرديم‌، با هم مي‌رفتيم‌. در آن سفرمان به الموت هم، يک دهي بود که ما رفتيم کدخدايش را ببينيم. وارد که شديم ديديم دارد مثنوي مي‌خواند.

سلام و عليک کرديم. گفت بنشينيد‌ اول برايتان مثنوي بخوانم؛شروع کرد مثنوي خواندن، ما هم گوش داديم؛ نزديک به يک ساعت. بعد کاوه باهاش حرف زد که وضع اينجا چطور است؟ مردم چه‌ جوري‌اند؟ چه کار مي‌کنند ؟ طرف بين داستان‌هايي که تعريف کرد‌، گفت: «ما مي‌خواستيم يک چاه بزنيم براي اين دهمان، پول نداشتيم.

من يک عده از اهالي را جمع کردم، گفتم خودمان مي‌رويم تهران کار مي‌کنيم، پول درمي‌آوريم‌، مي‌‌آييم چاه مي‌زنيم‌. آمديم تهران‌. مي‌ايستاديم بر ميدان ونک (آن موقع کارگرها مي‌آمدند آنجا مي‌ايستادند که ببرندشان براي کار). 3 ماه همه‌‌مان کار کرديم، پول درآورديم و چاه زديم براي دهمان».

از آن موقع ما هر وقت از ميدان ونک رد مي‌شديم‌، کاوه مي‌گفت «نگاه کن، اين شايد کدخداي يک دهي است‌، آمده اينجا ايستاده»‌. با اينها حرف مي‌زد‌... آدم‌هايي که هيچ‌کس طرفشان نمي‌رفت؛ معتادها‌  و  کارگرهاي سرگذر. کاوه مي‌رفت از اينها عکاسي مي‌کرد‌، پاي درد دلشان مي‌نشست‌. يک عکس دارد از يکي از اين بچه‌هاي ناتوان ذهني که آنها را مي‌آورند مي‌گذارند بيمارستان رواني؛ لباس سفيد تن اين بچه است و روي تخت خوابيده. به من مي‌گفت «اين يک فرشته است‌، يک فرشته کوچولو».

چيز عجيبي بود کاوه‌.‌.. يعني فکر مي‌کنم همه چيز او بهترين بود (براي من اين‌طوري بود)؛  جديت و اراده‌اش در کار که شايد به بداخلاقي هم مي‌کشيد‌، علاقه‌اش به آدم‌هايي که همه ازشان روبرگردانده بودند‌، قريحه‌اش در عکاسي‌، در نوشتن‌، نترس بودن‌‌اش‌؛ طوري که هر جا جنگ يا خطري بود او جلوتر از همه آماده بود و سر همين هم جانش را از دست داد.

خيلي از دوستان خودمان به من مي‌گفتند اگر تو جلوي کاوه را گرفته بودي‌، اگر با رفتنش مخالفت کرده بودي ـ کاري که زن و بچه ما کردند ـ او الان زنده بود‌. ولي چطور مي‌شود جلوي يک نفر را که اين‌طور شوق دارد به زندگي‌، گرفت ؟ اينها زندگي کاوه بودند. او تمام سال‌هاي جنگ را زير آتش و بمب عکاسي کرد‌، سال‌هاي انقلاب هم همين‌طور و من هيچ‌وقت فکر نکردم مي‌توانم به اين آدم بگويم نرو، اين کار را نکن.

کاوه شور عجيبي داشت‌. حتي وقتي گوشه‌اي آرام نشسته بود ـ که کم پيش مي‌آمد ـ  اين را در او مي‌ديدي. روان‌شناس‌ها مي‌گويند آدم تا وقتي تکه‌اي از کودکي‌اش را دارد‌ ـ يعني آن را درون خودش حفظ کرده‌ ـ زنده است. وقتي که اين را از دست داد روحيه‌اش ديگر مرده است‌.

 کاوه اين را داشت‌. من از 18 سالگي‌اش او را مي‌شناختم تا 52سالگي که کشته شد‌. هيچ‌وقت هم عوض نشد و به نظر من همين بود که کارش را زنده نگه‌داشته بود‌. همه زندگي را دوست دارند ولي بعضي‌ها با تمام وجودشان زندگي مي‌کنند. اين‌جور آدم‌ها به همه چيز اين زندگي عشق دارند؛ مي‌خواهد صداي ساز درويشي سر کوه باشد يا صورت شکسته يک کارگر يا جوانکي در خط مقدم جبهه که ترکشي توي گلويش نشسته است.

شايد به همين خاطر است که  اين آدم‌ها وقتي از کنارت مي‌روند، از هر چيزي يادشان مي‌افتي‌. مثلا من وقتي فلان گل يا بهمان درخت را مي‌بينم ياد پدرم مي‌افتم ولي در مورد کاوه، آدم از هر چيزي يادش مي‌افتد؛ ماه‌، گنجشگ‌، اذان‌، پيرمردها؛ پيرمردهاي توي پارک که تنهايند و با خودشان حرف مي‌زنند.

شماره 141 - دانش و تکنولوژی

اتوبوس 2 طبقه آسمان‌ها

علي كاشفي‌پور:

اولين پرواز تجاري ايرباسA380 - بزرگ‌ترين هواپيماي مسافربري جهان - انجام شد.

ديگر خبرنگارها و عکاس‌ها محوطه پرواز فرودگاه سيدني را خالي کرده بودند؛ مراسم استقبال به پايان رسيده بود و حالا رهگذران هم مي‌توانستند هنگام عبور از جاده بوتاني در حومه شهر، يک سکان عمودي بسيار بزرگ را ببينند که آرم آبي و طلايي شركت هواپيمايي سنگاپور روي آن به چشم مي‌خورد. غول جديد آسمان‌ها بعد از اولين شيفت کاري‌اش در حال استراحت بود.

از همان ابتداي دهه70 ميلادي، بوئينگ 747 - بي هيچ ‌رقيبي - به سلطان کلاس هواپيماهاي مسافربري پرظرفيت و دورپرواز بدل شد. فکر ساختن يک هواپيماي مسافربري جديد که روي 747 را کم کند، سال‌ها ذهن تمام رقباي بوئينگ را به خودش مشغول کرده بود؛ اما هيچ‌کس جرأت ورود به اين بازار حساس را نداشت.

تحقيقات نشان مي‌داد در عرصه ساخت هواپيماهايي با گنجايش بيشتر از 500 مسافر، جا فقط و فقط براي يکي از رقبا وجود دارد؛ سرانجام ايرباس در اوايل دهه90 تصميم گرفت دل به دريا بزند. در سال1994، طراحي جت غول‌پيکر جديد با نام اوليه 3XX  شروع شد و پس از 6سال، هيات‌مديره ايرباس، بودجه‌اي 8/8ميليارد يورويي را براي ساخت هواپيمايي 2 طبقه با ظرفيت بيشتر از 800 نفر و به اسم A380 تصويب کرد.

پس از ماه‌ها حدس و ترديد، در ژانويه2005 (دي 1383 كه تقريبا همزمان بود با شروع كار همشهري جوان!) از اولين فروند آن در کارخانه مرکزي ايرباس در تولوز فرانسه پرده‌برداري شد و 3ماه بعد، فرودگاه همين شهر شاهد اولين پرواز آزمايشي A380   بود. از همان زمان، پروازهاي آزمايشي زيادي به نقاط مختلف دنيا انجام شد تا سوپرجمبو در فرودگاه‌ها و شرايط جوي و جغرافيايي متنوع تست شود.

ايرباس براي دريافت اولين سفارش‌ها از سوي شرکت‌هاي هواپيمايي، زياد معطل نماند؛ فقط يک قلمش اين بود؛ هواپيمايي امارات در سال2003 (يعني 2سال قبل از اولين پرواز آزمايشي)، قراردادي را براي خريد 43 فروند A380  امضا کرد. تا به امروز هم ايرباس، 165 سفارش از 14 شرکت هواپيمايي دريافت کرده است.

طراحي

ايرباس جديد فعلا در 2مدل فروخته مي‌شود؛ 800 - A380 مسافربري است و مي‌تواند در هر سفر، 555 نفر را در 3 کلاس يا 853 نفر را در يک کلاس (538 مسافر در طبقه پايين و 315 نفر در طبقه بالا) جابه‌جا کند. برد پرواز اين مدل،15هزار و 200کيلومتر است و Fو 800- A380 هم مدل باري هواپيماست و مي‌تواند 150 تن بار را تا مسافت10هزارو 400کيلومتر منتقل کند. قرار است در آينده يک مدل ديگر (900 - A380 ) هم به بازار بيايد؛ مدلي که توانايي حمل 960 مسافر را به مقصدهايي دورتر خواهد داشت.

کابين خلبان و تجهيزات هدايت A380 ، مشابه ساير توليدات ايرباس است تا به اين ترتيب در هزينه‌هاي آموزش کادر پروازي صرفه‌جويي شود. تربيت خلبان براي هواپيماهاي جديد هم جزء هزينه‌هاي قابل‌توجهي است که شرکت‌هاي هواپيمايي هنگام تصميم‌گيري درباره خريد‌هاي جديدشان، آنها را در نظر مي‌گيرند.

A380   4موتور دارد و روي آن مي‌شود 2 نوع موتور مختلف نصب کرد؛ Trent 900 محصول رولزرويس و GP7000، محصول مشترک جنرال‌الکتريک و پرت‌اند ويتني. سروصداي کم (طبق استانداردهاي جديد هوانوردي)  يکي از شاخص‌هاي مهم براي طراحي A380  بود که هر دوي اين موتورها، از پس برآورده کردن آن برمي‌آيند.

همانند ماشين‌هاي مسابقه (مطلب هفته قبل اين صفحه را ببينيد)، فيبر‌هاي کربن و ساير مواد کامپوزيت سبک و مقاوم، به مقادير فراوان در ساخت بدنه و اجزاي A380 ‌ - به خصوص در بال‌ها و سکان‌هاي آن - به کار رفته‌اند. سبک‌تر درآوردن چنين هواپيمايي، تاثيري اساسي در پايين آوردن ميزان مصرف سوخت و افزايش برد آن دارد؛ در همين راستا از مصالح جديدي مانند آلياژهاي قابل جوشکاري آلومينيوم هم در ساخت A380  استفاده شده است.

ارابه‌هاي فرود A380  از 22 چرخ تشکيل شده؛ 2 پايه زير بال، هر يک با 4 چرخ، 2 پايه مرکزي زير بدنه هر يک با 6 چرخ و 2 چرخ در دماغه هواپيما. به اين ترتيب هواپيما مي‌تواند يک چرخش 180درجه‌اي را در 5/56متر انجام دهد که 5/3متر از 60متر استاندارد ابعاد فرودگاه‌ها کمتر است.

مثل ساير محصولات ايرباس، قطعات اصلي A380  در 4 کشور فرانسه، انگلستان، آلمان و اسپانيا (که سهامداران اصلي شرکت هستند) توليد مي‌شود. سپس اين قطعات - بسته به ابعادشان - به روش‌هاي مختلف (زميني، دريايي و هوايي)‌ براي مونتاژ نهايي به کارخانه تولوز فرستاده مي‌شوند.

تحقيق و توسعه براي شرط‌بندي بزرگ

پنجشنبه گذشته، اولين هواپيماي ايرباس A380 از فرودگاه شانگي سنگاپور به سيدني پرواز کرد و سرانجام بعد از 18ماه تاخير، استفاده تجاري از اين غول 2طبقه شروع شد. مسافران اين پرواز خاص، بليت‌هايشان را از يک حراج در eBay خريده بودند (با اين كار مبلغ 9/1ميليون دلار براي مصارف خيريه جمع‌آوري ‌شد).

شروع فعاليت تجاري A380 را مي‌شود نشانه اتمام دوره تحقيق و توسعه براي ساخت آن بدانيم و از اين به بعد بايد تماشا کرد و ديد آيا در عمل، آخرين محصول ايرباس به برگ برنده اين هواپيماساز اروپايي تبديل مي‌شود يا نه، يک برگ سوخته در شرط‌بندي بزرگ از آب درمي‌آيد. تصميم براي ساخت يك هواپيماي مهم و جديد، هميشه به معني «شرط‌بندي روي شركت» است.

عين اين شرايط حدود 4دهه پيش در مورد بوئينگ747 هم وجود داشت؛ همان هواپيمايي كه امروزه A380 ادعاي جانشيني آن را دارد. اولين جمبوجت، 38سال پيش وارد سرويس شد. در آن زمان،‌ فشارهاي مالي براي تحقيق و توسعه 747، شركت قدرتمند بوئينگ را تقريبا به زانو درآورده بود اما جهش بزرگي که در ظرفيت و تعداد صندلي‌ها اتفاق افتاد

( 375صندلي در مقايسه با بزرگ‌ترين هواپيماي موجود در آن زمان يعني DC8 مك‌دانل داگلاس با 250صندلي)، اقتصاد پروازهاي طولاني را اساسا دگرگون كرد.

شرط‌بندي بوئينگ روي 747، نتيجه‌اي رؤيايي به همراه آورد. بوئينگ747 سال‌ها بي‌رقيب ماند، 1400فروند از آن به فروش رفت و همين، آن را به هواپيمايي با سودآوري بي‌نظير تبديل کرد.

حالا ايرباس با ساختن A380 نمادي درست كرده تا ذهن مسافران را در تمام جهان تسخير كند. مسئولان ايرباس قبلا اعلام کرده بودند بايد 420فروند از غول 2طبقه‌شان بفروشند تا پروژه A380 به نقطه تعادل سود و زيان برسد (هرچند الان مسلما به اين تعداد - به علت تاخيرهاي زياد در توليد انبوه و کاهش ارزش - اضافه شده). در اين صورت A380 را مي‌شود به معناي واقعي يك «تغييردهنده بازي» به حساب آورد که بقيه بايد با قوانين جديد آن بازي كنند.

ايرباس در حال عبور از مسيري طولاني و‌ پرفراز و نشيب است و فقط تا به امروز 20 ميليارد يورو پاي اين پروژه ريخته؛ پس چند سال بايد صبر کرد تا مقدار اثربخشي اين پول مشخص شود. با اين حال براي پيشرفت، راهي جز تحقيق، توسعه و عمل به تحقيقات وجود ندارد.

شماره 141 - گزارش

زرد آنلاين

عكس‌ها و كليپ‌هاي جالب، فال برگ و طالع‌بيني نوين هندي، كف‌بيني، گالري حلقه‌هاي عروسي، اينو نبيني از دست‌ات رفته، اسامي هنرمندان متولد ماه آبان و...

اين عبارت‌ها شما را ياد چي مي‌اندازد؟ چند بار تا به حال هوس كرده‌ايد از پشت چشم شيشه‌اي مانيتور دنبال فال ازدواجتان بگرديد؟ چند وقت يك بار وسوسه مي‌شويد ميان اين همه سايت اينترنتي، برويد سراغ سايت‌هاي اين‌جوري؟ اصلا چند تا سايت تفريحي توي ذهنتان هست و همين الان مي‌توانيد پشت سر هم و رديف، آدرس‌هايشان را از بر بگوييد؟ چند ساعت از وقت‌تان را صرف اينترنت مي‌كنيد؟ چقدرش را به دنبال اين سايت و آن لينك، پي علايق خاله‌زنكي مي‌گرديد؟

زياد ابرو بالا نيندازيد. شوخي نيست. خيلي از وقت ما دارد با كليك‌كردن روي لينك‌هاي بي‌خاصيت و وقت پركن مي‌گذرد. اين «خيلي» كه مي‌گوييم، حاصل يك كسر ساده است كه مخرج كسرش زماني است كه به اينترنت وصل‌هستيم و صورتش زماني است كه داريم لينك به لينك وب‌گردي مي‌كنيم و تفريح، چت مي‌كنيم و دانلود، آخرين موسيقي‌ها را گوش مي‌دهيم و خيلي كارهاي ديگر.

اين يك واقعيت است؛ شاهدش هم سايت‌هاي بين‌المللي هستند كه كارشان آمارگيري است. اين سايت‌ها، وقتي اسم ايران را وارد كنيد، يك فهرست 500تايي از پربازديد كننده‌ترين سايت‌ها تحويلتان مي‌دهند كه نصف بيشترشان، سايت‌هاي تفريحي، طالع‌بيني و جوك و اس‌ام‌اس، دانلود فيلم و موسيقي، دوست‌يابي و... هستند.

حالا سايت‌هاي ارائه دهنده خدمات وبلاگ را هم، از اين گروه جدا مي‌كنيم؛ نتيجه همچنان حيرت‌انگيز است.

سايت‌هاي تفريحي ماه‌هاست كه آن بالا بالا‌هاي جدول جا خوش كرده‌اند و اين وسط فقط 3سايت دانشگاهي بين 100تاي اول هستند و اين يعني اينكه اينترنت دارد براي ما تبديل به يك محل تفريحي مي‌شود.

سايت بدون فال بيننده ندارد

محسن امين:

گفت‌وگو با دو نفري كه سايت و گروه اينترنتي‌شان طرفداران زيادي پيدا كرده است.

با مدير يكي از سايت هاي پربيننده

سال 1377، يكي از دانشجوهاي رشته الكترونيك دانشگاه آزاد تهران – كه عشق شاعري داشت و آرزوي روزنامه‌نگاري – مي‌شنود خانمي آمريكايي با راه انداختن يك وب سايت، توانسته سبزي‌هاي باغچه‌اش را به قيمت خوبي حراج كند؛ همين مي‌شود كه مي‌رود و ساخت وب سايت را ياد مي‌گيرد.

به اين ترتيب اواخر سال 2001 ميلادي، سايت  www.niksalehi.com روي سرورهاي مجاني راه مي‌افتد و اولين كسي كه متضرر مي‌شود، پدر صبورش است كه بايد فيش «Dial-up»هاي 24ساعته او را بدهد. خودش مي‌گويد خرج اينترنت‌مان چيزي در حدود 250 هزار تومان ناقابل در ماه مي‌شد. با نيك صالحي، توي پارك ساعي قرار گذاشتيم.

  • قبول داريد اغلب آدم‌هايي كه به سايت شما سر مي‌زنند، دنبال بحث‌هاي عامه‌پسند هستند؟

بله، اما بازخوردهايي كه داشتيم، نشان مي‌دهد كه اكثر اينها آدم‌هاي سنتي‌اند. شايد براي يك آدم به اصطلاح مدرن، گرفتن استخاره و فال حافظ زياد جذاب نباشد.

  • اين نتيجه را از كجا گرفته‌ايد؟

از اي‌ميل‌‌هايي كه مي‌آيد و نكته‌هايي كه مي‌گويند، مي‌توان اعتقاد و روحيه مخاطبان را حدس زد. كافي است يك روز بخش استخاره قطع شود تا موج اي‌ميل‌هاي اعتراضي برسد. از نظر سني هم، مراجعه‌كننده 18ساله داريم تا 70ساله. سال گذشته در نمايشگاه وزارت كشور، پيرمرد 70 ساله‌اي آمده بود و از ما تشكر مي‌كرد. الان هم، استاد دانشگاهي داريم كه برايمان مقاله مي‌فرستد.

  • توي سايت تأكيد كرده‌ايد كه به فال و طالع‌بيني اعتقاد نداريد اما خيلي‌ها نيك صالحي دات كام را به همين چيزها مي‌شناسند.

واقعيت‌اش همين است. من براي اولين بار، نشستم و طالع‌بيني‌ها را جمع كردم. مي‌دانستم كه طرفدارهاي زيادي دارد و همين طور هم شد؛ طوري كه تا سال2004، ديگر همه مي‌دانستند وب‌سايت سرگرمي و طالع‌بيني خوب، وب‌سايت نيك صالحي است.

آن‌موقع هنوز كپي‌كاري مد نشده بود اما همزمان، اي‌ميل‌هاي زيادي هم داشتم كه مي‌پرسيدند خودت به اينها اعتقاد داري؟ يك عده تشكر مي‌كردند و عده‌اي هم مي‌گفتند خرافات است. ناچار شدم پاي بعضي فال‌ها بنويسم: «اعتقاد به فال چيزي جز خرافات و جهل نيست لطفا به جنبه سرگرمي نگاه كنيد...».

  • اين مسئله در مراجعه به سايت تأثير نداشت؟

نه چندان. اتفاقا يك عده‌اي شاكي شدند كه تفأل به حافظ، فال انبيا و... خرافات نيست؛ دوباره مجبور شدم توضيح بدهم كه منظورمان همه تفأل‌ها نبوده است.

  • مطالبي كه جمع مي‌كنيد و تيترهايي كه مي‌زنيد، از كجا مي‌آيد؟

اينها، نتيجه وب گردي است. خودم كه يكسره سرم توي اينترنت است؛ به ويژه در همه سايت‌هاي خبري، روزنامه‌ها و وبلاگ‌ها سير مي‌كنم تا ببينم اوضاع از چه قرار است و ملت دنبال چي هستند. وقتي توي يك سايت خارجي يا داخلي، ديدن يك عكس يا مطلب براي كسي مثل من – كه روزانه هزاران صفحه اينترنتي را باز مي‌كند – جالب باشد، لابد براي مخاطب عادي هم جذابيت و هيجان دارد.

  • سيستم كارتان چطور؟ خودتان يك نفره سايت را مي‌چرخانيد؟

نه، ما يك هيأت مديره مجازي داريم. مثلا مدير توليد – آقاي مسلمي – را من انتخاب كرده‌ام. او هم خودش، علاقه‌مندان به موضوعات مختلف مانند خودرو و... را پيدا كرده است. اين طوري من با مديران داخلي ارتباطي ندارم. مثلا تالار گفتمان سايت، حدود 800 هزار عضو دارد و 15 نفر دارند آنجا را مديريت مي‌كنند. شايد در يك سال و نيم گذشته خودم 15 بار هم آنجا نرفته باشم.

  • شده بخشي را حذف كنيد؟

اوايل بخش دوست‌يابي داشتيم و موزيك؛ موزيك را ديديم هر كاري كنيم يا لس‌آنجلسي مي‌شود يا با مشكل كپي رايت كارهاي داخلي مواجه مي‌شويم. به يك ماه نكشيد كه حذفش كرديم. دوست‌يابي را هم كه دردسر درست مي‌كرد، تعطيل كرده و به جايش جامعه مجازي درست كرديم. «نيك كلوپ»، جامعه مجازي‌اي است كه علاقه‌مندان به هر رشته يا بحثي را دور هم جمع مي‌كند. دوست‌يابي اسم خوبي ندارد. شايد هم فيلتر مي‌شد.

  • جواب هم گرفتيد؟ منظورم از كلوپ‌هاست.

اتفاقا اين بخش پرطرفدارترين بخش است.

  • روزهاي شروع، فكر مي‌كرديد چنين اتفاقي بيفتد؟

نه، بيشتر دنبال نويسندگي و روزنامه‌نگاري بودم. كلا ذهن‌ام توي همين فضاهاست؛ حتي كم‌كم دارم مجموعه رباعيات‌ام را هم براي چاپ آماده مي‌كنم.

  • ولي حالا شغل اصلي‌تان شده، نه؟

بله، آن‌هم يك كار 24 ساعته؛ البته رايانه‌ها 24 ساعت كار مي‌كنند، خودم فقط 15 ساعت مشغولم كه حساب كتاب ندارد. ممكن است 3 نصف شب سايت مشكل پيدا كند و مجبور شويم دست به كار شويم.

  • پس، نشانه‌هاي اعتياد به اينترنت را نداريد؟

فكر نكنم اما اگر همسرم همكارم نبود، حتما تا حالا طلاق گرفته بود؛ يا بايد سايت را تعطيل مي‌كردم يا زندگي مشترك را.

  • دخل و خرج كار چطور است. ضرر كه نمي‌كنيد؟

حدود 750هزار تومان در ماه، براي سرورهاي اختصاصي‌مان مي‌دهيم. ضمن اينكه از چند سرور مشترك هم استفاده مي‌كنيم كه با گذاشتن تبليغات و پذيرفتن پشتيباني ديگر سايت‌ها، پولي پرداخت نمي‌كنيم. الان سود اصلي سايت به كساني مي‌رسد كه تبليغات‌شان ديده مي‌شود. اوايل كه نه تبليغ اينترنتي خريدار داشت و نه سرويس ADSL  وجود داشت، همه را از جيب مي‌داديم.

  • حالا به عنوان  مدير يكي از پربيننده‌ترين وب‌ سايت ‌هاي‌ فارسي، فكر مي‌كنيد بتوانيد ثروتمند شويد؟

راستش اگر بخواهم به پول و ثروت فكر كنم، كار خراب مي‌شود؛ به پولش زياد فكر نمي‌كنم. بيشتر به فكر توسعه كارم. همين الان، براي 15ميليون بعدي‌اي كه وارد حسابم بشود، نقشه چيده‌ام كه براي سايت هزينه كنم.

سوژه‌هاي بامزه پرطرفدارند

سيد بشير حسيني:

با مدير يكي از گروه هاي اينترنتي پرطرفدار

از تاريخ تولد گروه «مارشال مدرن» كمتر از 4 سال مي‌گذرد ولي تعداد اعضايش دارد مرز 200 هزار نفر را مي‌گذراند.

 هنوز فكر مي‌كنيد كه اين اعداد و ارقام خيلي قابل‌توجه و معنادار نيستند، اينها را هم داشته باشيد؛ به‌طور متوسط هر اي‌ميل اين گروه بالاي 15 هزار بيننده در روز دارد و آمار مجموع بازديدهاي 8 نامه الكترونيكي روزانه‌شان حداقل 150 هزاربار است (اين عددها را با تيراژ روزنامه‌ها مقايسه كنيد تا تفاوت كار بهتر دست‌تان بيايد). هر روز بيش از 300-200 نفر به اعضاي گروه افزوده مي‌شود و مارشال خان (امير آقاي حجواني، رئيس مارشال مدرن) روزي 500 تا 700 اي‌ميل شخصي دارد.

-پربيننده‌ترين اي‌ميل‌هاي ما اينها بوده: سوژه خنده‌هاي وطني، عكس منتخب ماه، رويدادهاي فوري و اعلام سريع (مثل اعتراض به فيلم «300» - كه ما براي اولين‌بار مطرحش كرديم).

-مطالب آموزش جنسي را – كه در آن پيشگام بوديم و يكي از جذابيت‌هاي گروهمان محسوب مي‌شد – خودمان فيلتر كرديم، چون اگر ادامه مي‌داديم، اتهام‌هاي ديگري به ما زده مي‌شد.

 البته ما هنوز هم روي آموزش صحيح اين امر تاكيد داريم؛ هم مباحث ديني، هم پزشكي و هم اجتماعي و ‌آموزشي. حتي من خودم با بعضي پزشكان مشورت كردم ولي خب، ديديم نباشد بهتر است چون خيلي‌ها نمي‌خواهند اين مطلب – كه يكي از مهم‌ترين مسائل زندگي است و جنبه‌هاي روحي، رواني و علمي زيادي دارد و مي‌تواند منشأ بسياري از مشكلات باشد‌– مطرح شود. ولي اگر فضايي باز شود، هنوز علاقه‌منديم كه روي آن به سبكي آموزنده كار كنيم.

-يكي از جذابيت‌هاي كار ما اين بود كه همه همكاران‌مان از همان روز اول با اسم و فاميل و عكس واقعي خودشان توي گروه ظاهر شدند. عامل ديگر موفقيت ما نظم و انضباط‌مان بود؛ در اين مدت حتي يك روز هم نشد كه بدون اطلاع قبلي و سر ساعت اي‌ميل‌هاي ما براي اعضا ارسال نشود. هركسي هر روز صبح كه ميل‌باكس‌اش را چك مي‌كرد، ميل‌هاي ما را دريافت مي‌كرد.

-در مورد اعضاي گروه، كمتر از 5 درصد  تحصيلات  دانشگاهي ندارند. بالغ بر 65 درصد شاغلند و از محل كارشان اي‌ميل‌هاي ما را چك مي‌كنند. 72 درصد اعضا را هم خانم‌ها تشكيل مي‌دهند.

-از 8 تا 11 صبح بسيار پربيننده هستيم، از 11 تا 5/3 بعدازظهر براي نماز و ناهار، افت چك‌كردن داريم. 5/3 تا 6 كه بعد از كار معمول روزانه است، بيننده‌ها زياد مي‌شوند. از 6 تا 9 سوت و كور است زيرا همه در مسير يا سرگرم كارهاي شخصي‌اند و 9 تا 12 هم نسبتا پربيننده‌ايم.

-ما خيلي استرس داريم كه فيلتر نشويم. آخر قوانين هم درست تعريف نشده كه كار كاملا مشخص باشد. هرچند همه همكاران من در ويرايش كمك مي‌كنند ولي هيچ‌كس بدون هماهنگي من اي‌ميل نمي‌زند و من هم تمام آنها را كلمه به كلمه مي‌خوانم؛ حتي موزيك‌ها را اول خودم دانلود كرده و گوش مي‌كنم و بعد مي‌فرستم.

-اگر واقعا به قدرت و جايگاه يك گروه با اين همه طرفدار توجه مي‌شد، وضعيت خيلي بهتر بود. ما كارهاي خيلي بزرگي كرده‌ايم؛ مثلا قبل از جام جهاني، 75 درصد در نظرسنجي سي‌ان‌ان گفته بودند كه ايران به خاطر انرژي هسته‌اي از جام جهاني حذف شود. ما وارد عمل شديم، نتيجه 87 به 13 به نفع ايران شد و سي‌ان‌ان مجبور شد نظرسنجي را حذف كند.

 مشابه اين كار را درمورد اعتراض به كاريكاتور پيامبر، بهترين بازيكن هامبورگ كه مهدوي‌كيا بشود يا علي كريمي مرد سال آسيا شود يا درمورد رضازاده كه بهترين وزنه‌بردار قرن شود، اعتراض به فيلم 300 (ما اولين رسانه‌اي بوديم كه اعتراض كرديم ولي بعدها به نام وبلاگ‌نويس‌ها ختم شد) و... ما وقتي مي‌توانيم رأي سي‌ان‌ان را عوض كنيم، خيلي كارهاي ديگر هم مي‌توانيم بكنيم؛ اگر رويمان حساب بشود و از ما حمايت كنند.

-فضاي اينترنت با چند سال قبل فرق كرده و فرهنگ استفاده از اينترنت در كشور خيلي بالاتر رفته. الان خيلي از جوان‌ها در فضاي اينترنت مشغول كار تخصصي، تجارت، فعاليت علمي و غيره هستند و خواندن اي‌ميل‌هاي ما و سرزدن به سايت‌هاي تفريحي فقط بخشي از كار آنهاست.

-اگر چك‌كردن اي‌ميل‌هاي گروه از هر نفر فقط 15 دقيقه وقت بگيرد و مخاطبان ما فقط 120 هزار نفر باشند، مي‌شود روزي 30 هزار ساعت. تازه خيلي از اي‌ميل‌هاي ما براي بقيه فوروارد مي‌شود و گاهي به خود ما هم برمي‌گردد.

شماره 141 - گزارش

اوين، دربست!

ايمان جليلي:

«زندان اوين» از بيرون جاي ترسناكي به نظر مي‌رسد؛ براي همين هم هست كه آدم همه‌اش كنجكاو است كه بداند پشت آن ديوارهاي بلند چه مي‌گذرد.

 اما از در بزرگ آهني بازداشتگاه كه تو بروي، باورت نمي‌شود زندان است؛ يك محوطه خيابان‌بندي شده بسيار بزرگ با درختان بلند و صداي آبي كه انگار از همان نزديكي‌ها رد مي‌شود.

 محوطه زندان آن قدر بزرگ است كه بايد براي رسيدن به اندرزگاه 7 آن، ميني‌بوس سوار شوي. خيابان‌ها همين طوري دامنه كوه را دور مي‌زنند و بالا مي‌روند و تو مي‌تواني در مسير چيزهايي ببيني كه اصلا شبيه تصورات‌ات نيست.

 اينجا همه چيز دارد؛ از مدرسه و بيمارستان بگير تا آهنگري و نانوايي و حتي شيريني‌فروشي! اولش قرار بود اين گزارش، حال و روز جواناني را نشان بدهد كه در زندان اوين هستند؛ منتها بنابه دلايل امنيتي، امكان وارد شدن به داخل بند وجود نداشت. براي همين خود زنداني‌ها درباره محل زندگي‌شان و كارهايي كه در طول روزهاي حبس انجام مي‌دهند حرف زدند. لابه‌لاي صحبت‌هايشان نكته‌هاي جالبي وجود داشت كه خواندني به نظر مي‌رسيد.

اندرزگاه 7 اوين، جايي است كه زندانيان چك، مهريه، سرقت، كلاه‌برداري و اين جور جرائم را در آن نگهداري مي‌كنند. اندرزگاه براي خودش محوطه كوچكي دارد كه با يك در آهني بزرگ از فضاي زندان جدا شده. داخل محوطه چند نفري مشغول قدم زدن هستند.

كمي آن‌طرف‌تر كارگرها دارند ديوار يك سوله نيمه‌كاره را سيمان مي‌كنند و در فاصله‌اي نه چندان دور، چند تا جوان پا به توپ شده‌اند و گل كوچك بازي مي‌كنند. يك استخر هم در ضلع غربي اندرزگاه وجود دارد كه آبش را تازه خالي كرده‌اند. در اتاق افسر نگهباني سالن، چند نفري با هم گپ مي‌زنند. يكي‌شان كه يك دست گرمكن ورزشي به تن كرده، تا قيافه‌ات را مي‌بيند با تعجب از سرباز حفاظت مي‌پرسد: «اين ديگر از كجا آمده؟ از تنب بزرگ و كوچك گرفتيدش؟»

اينجا نمي‌شود زنداني را از غير زنداني تشخيص داد چون همه لباس شخصي دارند. مرد ميانسالي كه توي اتاق رئيس‌بند نشسته، توضيح مي‌دهد كه اينجا خيلي از كارها بر عهده خود زنداني‌هاست. خود او هم كارهاي دفتري بند را انجام مي‌دهد. اين اتاق جايي است كه زنداني‌ها را يكي‌يكي مي‌آورند؛ كساني كه هر كدام براي خودشان دنياي عجيب و غريبي دارند.

مثل خانه مجردي

29 سالش است و لاغر اندام. اولش كمي خجالتي مي‌زند ولي بعد كه سر صحبت باز مي‌شود، حسابي باهات گرم مي‌گيرد. اسمش آرين است و به جرم مشاركت در كلاه‌برداري، 8 سال زنداني شده. الان هم 2 سال از تمام شدن مدت حبسش مي‌گذرد ولي چون 69 ميليون تومان بدهي دارد و همدست‌هايش هنوز فراري‌اند، فعلا اينجا ماندگار است. خودش مي‌گويد در واقع گروگان آنهاست.

 آرين الان در كارگاه خياطي كار مي‌كند؛ «7.5 صبح بيدار مي‌شويم، ساعت 8 مي‌رويم سركار. نزديك ظهر، يكي دو ساعت استراحت مي‌كنيم و ناهار مي‌خوريم و بعد دوباره تا 4.5 مي‌رويم سركار.

 ۴/۵ هم معمولا فوتبالي مي‌زنيم تا ساعت 6 كه وقت آمار است». بعد از آمارگيري ديگر كسي حق خارج شدن از بند را ندارد. براي همين بيشتر زنداني‌ها تا ساعت 10 كه وقت خاموشي است به كارهاي شخصي‌شان مي‌رسند. اين طوري كه آرين مي‌گويد در هر اتاق اين بند، بين 10تا15 نفر زندگي مي‌كنند؛ «اتاق‌هايمان درست مثل خانه‌هاي مجردي است. در هر اتاق تلويزيون داريم، يخچال داريم، فرش داريم، تلفن داريم و... نفرات هراتاق را هم وكيل بند با مشورت بچه‌ها انتخاب مي‌كند؟».

آنها اينجا كلاس‌هاي مختلفي دارند كه مي‌توانند وقتشان را آنجا بگذرانند؛ از كلاس‌هاي حسابداري و زبان بگير تا موسيقي.  باشگاه بدنسازي، ميز پينگ‌پنگ و سالن فوتسال را  به اينها اضافه كنيد و از همه مهم‌تر استخر را كه امكان استفاده از هر كدامشان در فصل تابستان به مدت 2 ساعت در روز براي هر سالن وجود دارد.

 آرين بعد از اين تعريف و تمجيدهايي كه از وضعيت زندگي‌شان در اينجا مي‌كند، مي‌رود سراغ درددل‌هايش؛ درددل‌هايي كه با مشكل غذا شروع مي‌شوند؛ غذا قبلا خيلي خوب بود ولي الان 2ماه است كه خراب شده.  آرين مي‌گويد بدترين درد اينجا دوري از خانواده است.

 او كه يكدست مشكي پوشيده، بغضش مي‌گيرد و ادامه مي‌دهد: «از سال 82 مرتب مي‌رفتم مرخصي ولي اين دفعه كه پدرم مريض شده بود، كارم جور نشد و نتوانستم بروم بيرون، تا اينكه 2 روز پيش پدرم فوت كرد». همسر او هم وقتي كه به زندان افتاده، از او جدا شده.

كي گفته من دزدم؟

183 تا شاكي دارد؛ «اولش رفتم ندامتگاه كرج. به قول ماها آنجا آخر دنياست؛ جايي كه بروي تويش، ديگر اميد برگشت نيست. الان هم براي كار آمده‌ايم اينجا». راست مي‌گويد. معمولا سارقين را يكراست مي‌برند ندامتگاه كرج. اما او بعدا درخواست كار داده و به اوين منتقل شده تا در كارگاه خياطي كار كند؛ «ما توي بند كارگري هستيم. لباس‌ مي‌دوزيم؛ لباس‌هاي نظامي و بيمارستاني را، برجي 30 تومان هم حقوق مي‌دهند».

 او اصلا خياط است و قبل از زندان توي يك توليدي لباس كار مي‌كرده. الان هم 5سال و 6 ماه است كه به جرم كيف‌قاپي زنداني است.

 مي‌گويد قبلا زياد از جلوي زندان قصر رد مي‌شده و هميشه با خودش فكر مي‌كرده كه آدم‌هاي آن تو چه جوري زندگي مي‌كنند؛ «تصورم اين بود كه يك عده با لباس زندان دستشان را از لاي نرده مي‌آورند بيرون و از زندانبان غذا مي‌گيرند ولي وقتي آمدم اين تو، ديدم اينجا خيلي بهتر از آن چيزي است كه توي فيلم‌ها نشان مي‌دهند». او آخرين فرزند يك خانواده 14 نفري است و از آن آدم‌هاي هميشه شاكي.

داستان جالبي براي زنداني شدنش درست كرده؛ «همه‌اش فكر مي‌كنم من الان چرا اينجايم؟ آش نخورده و دهن سوخته آقا! من سرباز بودم، يك روز همين جوري كار داشتم، رفتم اداره آگاهي. يكي از بچه محل‌هايمان را آورده بودند آنجا به جرم كيف قاپي. او هم تا مرا ديد سروصدا راه انداخت كه اين، هم جرم من است. بعد هم كه ما را گرفتند چون قيافه‌ام شبيه هم‌جرم بچه محلمان بود، همه شاكي‌ها عليه من شهادت دادند و ما را انداختند اين تو».

مرغ زيرك گر به دام افتد...

4 ميليون پول نقد دزديده. 5/1 ميليون تومان هم ديه دارد كه بايد بدهد. دو تا قرار شرارت هم توي پرونده‌اش ديده مي‌شود. با اين همه جرم، وقتي زنداني شده، 25 سالش بوده. الان هم كه 3 سال است اينجا زنداني است.

 خوبي‌اش اين است كه سعي نمي‌كند دروغ بگويد يا براي خلاف‌هايش دليل بتراشد. غلام قبلا در تهران موبايل مي‌فروخته و اين طوري كه خودش مي‌گويد درآمدش آن قدر خوب بوده كه هم خانه اجاره كند، هم به خودش برسد و هم پس‌انداز كند؛ «پول را كه بر مي‌داشتم اصلا به اين فكر نمي‌كردم كه گير مي‌افتم. چه مي‌دانستم آخرش اين جوري مي‌شود!».

او تا دلت بخواهد سابقه زندان دارد؛ «توي سربازي 3-2 باري افتادم زندان. زندان جيرفت بودم، زندان اراك بودم ولي اينجا يك چيز ديگر است. زنداني‌هايش گلچين شده‌اند. توي هر اتاقش تلفن دارد و... زندگي كردن اينجا راحت است، فقط خانواده‌هايمان اذيت مي‌شوند». او در طول چند سالي كه اينجا بوده، فقط 2 بار خيابان را ديده، آن هم وقتي كه برده‌اندش دادگاه؛ «مي‌داني؟ زندگي با آدم‌هايي كه نمي‌تواني تحملشان كني خيلي سخت است. دعوا كه نمي‌شود كرد، بايد بسازي يك جوري».

غلام حالا با توجه به بروبازويي كه دارد به عنوان انتظامات سالن انتخاب شده؛ «شب‌ها از ساعت 2 تا 8 پاس مي‌دهم؛ اتاق‌ها را سركشي مي‌كنم كه اتفاقي نيفتد». هر سالن 4 تا ناظر دارد؛ 2تا براي روز و 2تا براي شب. مي‌گويد: «مرغ زيرك گر به دام افتد تحمل بايدش». 

آقاي اعتماد به نفس

او بدون شك عجيب‌ترين زنداني اين سالن است؛ مرد 31 ساله خوش‌تيپي كه هيكلش به ورزشكارها مي‌خورد و حرف‌زدنش به دكتر مهندس‌ها. فوق‌ديپلم فني است و تخصص اصلي‌اش جوشكاري آرگون. تا قبل از اينكه گذارش به زندان بيفتد، با همين كار جوشكاري ماهي يك ميليون تومان كاسب بوده.

پس دانستن اينكه چنين آدمي با اين درآمد اينجا چه‌كار مي‌كند جالب است؛ «يك عتيقه خريده بودم كه مي‌گفتند سرقتي است. راستش را به‌تان بگويم، مي‌دانستم كه سرقتي است. يك قمه فلزي بود و يك كاسه سفالي. 55 ميليون خريدمش در حالي كه حداقل 250 ميليون قيمت داشت. فكر نمي‌كردم گير بيفتم ولي 6 ماه بعد سرمرز گير كردم».

 و وقتي از او مي‌پرسي كه چرا اين كار را كرده، جواب مي‌دهد:  «چرا؟ خودم هم نمي‌دانم. من آدم مجردي بودم كه سال 71 از يك شركت خارجي ماهي 1800 دلار حقوق مي‌گرفتم. چه مي‌دانستم گير مي‌افتم؟ يارو را بعد از اينكه جنس را به ما فروخت، پر كردند كه برو شكايت كن. همين براي ما شد دردسر».

از 4 سال حبس كاظم، 20 روز هم گذشته. در واقع او الان درگير انجام كارهاي اداري‌اش است كه بيايد بيرون. او را هم اول برده بودند ندامتگاه كرج ولي بعد از 2 سال خودش زمينه آمدن به اوين را فراهم كرده؛ «رفتم صادقانه گفتم حاجي خياطي بلد نيستم ولي از اينجا خسته شده‌ام. معتاد هم كه نبودم. براي همين قبول كردند كه بيايم اوين».

كاظم آخر اعتماد به نفس است؛ «آنجا تبعيدگاه بود. وقتي آمدم اينجا ظرف 2 روز خياطي ياد گرفتم. الان كاپشن‌دوزم. ماهي 15-10 تومان هم مي‌دهند كه بود و نبودش برايم فرقي نمي‌كند؛ فقط همين كه بيكار نباشم خوب است».

 او توضيح مي‌دهد كه توي زندان خريد و فروش نقدي ممنوع است. سيستم اين جوري است كه خانواده زنداني‌ها به حساب فروشگاه زندان پول‌واريز مي‌كنند و بعد آنها مي‌توانند به صورت اعتباري از مغازه خريد كنند. كاظم مي‌گويد: «در زندان سيگار آزاد است ولي به محض اينكه بفهمند كسي معتاد است برش مي‌گردانند به همان ندامتگاه كرج».

 او ترجيح مي‌دهد خودش آستين بالا بزند و غذا بپزد. هر سالن، هر روز بسته به نوع غذا، يك يا 2 ظرف بزرگ سهميه دارد كه اين غذا بين اتاق‌ها تقسيم مي‌شود؛ «عدس پلو، قيمه، خورش سبزي، لوبيا پلو... از اين چيزها مي‌دهند ولي كسي نمي‌خورد. هر سالن براي خودش اجاق گاز دارد و بچه‌ها خودشان آشپزي مي‌كنند».

بدشانسي مرد جوان

سعيد، 21ساله، جرم: تصادف با موتور و قتل غير عمد. محكوميت: 25 ماه حبس و 35 ميليون تومان ديه.

او جوان‌ترين زنداني اينجاست و اتفاقا تازه وارد هم هست. در واقع از اول ماه رمضان مهمان اوين شده؛ پسر خوش‌تيپ و ساده‌اي كه توي بند همه هوايش را دارند. در يك تصادف، او و 2تا از دوستانش با يك موتور مي‌زنند به يك پيرمرد و طرف فوت مي‌كند.

 سعيد راننده بوده و گواهينامه هم نداشته؛ حتي موتور هم مال خودش نبوده و حالا پاي پسر جوان گير است؛ «اگر رضايت بدهند كه مي‌روم بيرون وگرنه بايد حبس بكشم چون توانايي پرداخت ديه را ندارم. مي‌گويند تا ندهي، نمي‌روي». زبانش كمي لكنت پيدا كرده. سرباز حفاظت مي‌گويد وقتي آمد خوب بود، از بس كه فكر و خيال كرده و استرس داشته، اين جوري شده.

خودش مي‌گويد: «قبل از اينكه بيايم اينجا از برخورد آدم‌ها مي‌ترسيدم. فكر مي‌كردم فضا خيلي بد باشد اما وقتي آمدم ديدم اوضاع خيلي بهتر از تصورم است. الان 19نفريم توي يك اتاق. آنها هم همه تصادفي‌اند و همه كمكم مي‌كنند تا خيلي به‌ام سخت نگذرد». سعيد الان نيروي خدماتي سالن به حساب مي‌آيد؛ «غذا پخش مي‌كنم، نظافت مي‌كنم و... حقوق نمي‌دهند به خاطر اين كار. به هر حال هر چه باشد، زندان است. هتل هم اگر باشد، باز زندان است».

او از نوزدهم مهرماه بايد مي‌رفته سربازي و الان همه‌اش نگران اين است كه آن طرف غيبت نخورد؛ هر چند سربازي كه كنار دستش ايستاده، برايش توضيح مي‌دهد كه به خاطر شرايط خاصش اضافه خدمتش را مي‌بخشند. او آن بيرون در پاركينگ خانه‌شان كار مي‌كرده و حالا قصد دارد بيرون كه رفت، دوباره كارش را شروع كند.

آخر پسر جوان براي آينده‌اش برنامه‌هايي دارد؛ «نامزد دارم. از وقتي كه اين دردسر برايم درست شد، خيلي كمكم كرده. قرار بود با هم ازدواج كنيم ولي خب، اين مسئله پيش آمد. الان هم خانواده‌اش مي‌دانند كه اينجا هستم ولي با اين حال نامزدي‌مان را به‌هم نزدند. روزي كه قاضي احضارم كرد، همه‌اش به او فكر مي‌كردم».

سعيد آخر حرف‌هايش مي‌گويد هر قسمت از حرف‌هايم را كه مي‌خواهيد ننويسيد ولي اين تكه آخر را حذف نكنيد. مي‌گويد: «مي‌خواهم نامزدم بداند كه چقدر دوستش دارم».

شماره 141 - فهرست

همشهري جوان 141 منتشر شد

جوان - همشهري آنلاين:

همشهري جوان شماره 141 خود را به روي پيشخوان روزنامه‌فروشي‌ها فرستاد.

در اين شماره همشهري جوان روي جلد به ناصر حجازي و استقلال كه اين روزها بد نتيجه مي‌گيرند اختصاص داده شده است: از نفس افتاده

پرونده ويژه اين شماره همشهري جوان؛ اينترنت و استفاده از آن براي جوانان ايراني به عنوان محل تفريح و سرگرمي است: زرد آنلاين

شروع ثبت نام كارشناسي ارشد در دانشگاه‌ها سوژه يكي ديگر از پرونده‌هاي همشهري جوان است: بزن و برو مرحله بعد.

كشتار با اكس در تهران، زماني براي جزغاله شدن سگ‌ها، آخرين هفت‌تيركش‌ها، كارنامه تحقيقات ناممكن و مگره در تهران از ديگر مطالب اين شماره همشهري جوان هستند.

در اين شماره مي‌خوانيد:

گزارش

اوين، دربست! گزارشي از وضعيت جوانان زندان اوين

زرد آن لاين، اينترنت براي جوان‌ها به محل تفريح تبديل شده

سبك زندگي

بزن وبرو، مرحله بعد، كارشناسي ارشد 

سينما و تلويزيون

كشتار با اكس در تهران،  اندر احوالات ششمين سريال فخيم‌زاده 

زماني براي جزغاله شدن سگ‌ها، نگاهي به سينماي برادران كوئن به بهانه اكران «در شهر خبري نيست، هست

آخرين هفت‌تيركش‌ها، با «قطار 3:10 يوما» فيلم‌هاي وسترن دوباره به پرده بازگشتند

موسيقي

چه‌چه بزن، ستاره!، كنسرت مشترك اميرحسين مدرس  و مرجانه گلچين

ورزش
حمله شياطين به توپخانه، تيم منچستر براي رسيدن به رتبه اول بايد آرسنال را شكست دهد

غرور  بدون تعصب، دنياي پرهياهوي اين فصل فرمول يك

جهان

كارنامه تحقيقات ناممكن، جوايز مفرح‌تري از نوبل هم وجود دارد

ادبيات و كتاب

مگره در تهران، انتشار 6رمان از مجموعه ماجراهاي كميسر مگره

دانش

اتوبوس 2 طبقه آسمان‌ها، اولین پرواز بزرگ‌ترین هواپیمای مسافربری جهان

موفقيت

هدف باید هلو باشد،  هدف‌های ما چه ویژگی‌هایي بايد داشته باشند؟

ايران‌شناسي

نان حلال گوش، موسيقي در ايران باستان

گالري

چرخيدن روي چرخ چرا، حرف‌ها و كاريكاتورهاي محمدامين آقايي

مهمان هفته

ماه، گنجشك، اذان، متني از هنگامه گلستان